بغض چندین ساله ی ما باز شد یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
سلامي صميمي تر از غم نديدم به اندازه ي غم تو را دوست دارم
سلام در وبلاگ از پندارها و احساسهایم می نویسم که ممکن است از دیگران سرچشمه گرفته باشند البته همواره سعی در انجام امانتداری یا درج منبع آن است بعضی از تک بیت هایی رو که بیشتر می پسندم رو این جا مینویسم شما می توانید شعر کامل بعضی از آنها رو در پست های آرشیو شده وبلاگ مشاهده کنید"به مرور در این قسمت تغییراتی ایجاد می شود" وجه تسمیه وبلاگ این است...
پس به سمت گل تنهایی میپیچی، دو قدم مانده به گل، پای فوارهی جاوید اساطیر زمین می مانی و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
از علی و آلِ او جو درد عشق جفت شش آورده حق در نَرد عشق
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است مگذار درد دل کنم و دردسر شود
نادری پیدا نخواهد شد امید کاشکی اسکندری پیداشود
بر ما گذشت نيک و بد اما تو روزگار فکری به حال خويش کن اين روزگار نيست!
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
من زندهام به شایعهها اعتنا نکن در شهر کشتهاند کسی را شبیه من
کمان در دست ابروها، جهان دست پری روها خوشم با این تکاپوها، چه اشراقی است این سوها
صورتگران چین همه انگار خوانده اند زیباشناسی نظری پیش چشم تو
تا کسی رخ ننماید، ز کسی دل نبرد دلبر ما ، دل ما برد و به ما ، رخ ننمود
به هم شبیه ، به هم مبتلا ، به هم محتاج چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم
مجال بوسه به لبهای خويشتن بدهيم که اين بليغترين مبحث شناساییست
نمی رسند به هم دستِ اشتياقِ تو و من كه تو هميشه همانی كه من هميشه همينم
خانم جسارت است ببخشید یک سوال؟ با اخمتان کجایِ جهان را گرفتهاید!
از بس که وعده می دهی و می کنی خلاف امروز،در وصالم و باور نمی کنم!
مشکل از سبکِ عراقی و خراسانی نیست همه با قافیهی عشق مصیبت دارند!
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست
سر ا پا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم
شمشیر روی نقشه جغرافیا دوید اینسان برای ما و تو میهن درست شد یعنی كه از مصالح دیوار دیگران یك خاكریز بین تو و من درست شد
مولا ویلا نداشت معاویه کاخ سبز داشت
شاعري خرما را با خدا قافيه كرد تاجران، رحم به حالش كردند ناقدان، شاعر سالش كردند!
خدا پر داد تا پرواز باشد گلویی داد تا آواز باشد خدا می خواست باغ آسمانها به روی ما هميشه باز باشد خدا بال و پر و پرواز شان داد ولی مردم درون خود خزيدند خدا هفت آسمان باز را ساخت ولی مردم قفس را آفريدند
هر روز يکی خشت مي افتد به سر ما اي سقف ترک خورده ، به يک باره فرو ريز
الغرض با ماله غم دست بنایی شگفت ماهرانه حفره لبخندها را گل گرفت!
ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ ! ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش !
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست ، درد مردم زمانه است ، مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان ، مردمی که نامهایشان ، جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند
باید وسط هفته بیایی آقا دیریست که جمعه های ما تعطیل است
بس که خوردم غمِ تو روزهی من باطل شد نرخ ِ کفارهی این خوردنِ عمدی چند است؟
تفاوتِ من و اصحاب کهف در این بود که سکه های من از ابتدا رواج نداشت
مردِ مصاف در همه جا یافت میشود در هیچ عرصه مردِ تحمل ندیدهام
تا کینه به دل راه نیابد، هر شب در حافظهام جشن فراموشی هاست
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطهای بترس که شیطانیات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
صد بار، بدی کردی و دیدی ثمرش را نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست چه آسان ننگ میخوانند نیرنگ زلیخا را
مبر زِ مویِ سپیدم گمان بـه عمر دراز جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
تمام مردم این شهر از تو می گویند تو را هم ای هوس دیگران نمی خواهم!
از شاعر بزرگ پُر است آن جهان، بس است ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان
با مردم زمانه سلامی و والسلام تا گفته ای غلام توأم، میفروشنت
توضیحات: خیلی جدی این را وسط بحث به بنده خدایی گفتم. الان کمی پشیمانم ولی خیلی جا داشت که گفتم. ما خیلی آدم مأخوذ به حیا و دارای عفت کلامی بودیم ولی از وقتی استادی که به اخلاق ، دین و ... شناخته می شد و دوستانی که از لحاظ سیاسی هم زلفی به ایشان گره زده بودند با کلید واژه اخلاق و بداخلاقی به مخالفان حمله می کردند را آن گونه نواختند. دامنه الفاظ ما هم کمی بازتر شد. حضرت آیت الله علامه جوادی آملی + اینجا الان که فکر می کنم این کلمه ما هم می تواند مثلا یک اصطلاح علمی روانشناختی یا انسان شناختی باشد پ ن۱: البته ذهن شما منحرف است و گر نه می شود این طور خواند ما که خلیم حوصله شرح قصه نیست
یا این طور
ما کد خلیم حوصله شرح قصه نیست. البته که ما کد خوریم حوصله شرح قصه نیست شرح حال عده دیگری است پ ن۲: با گذاشتن این مطلب آن معدود خوانندگان هم از ما نا امید می شوند. پ ن۳: واقعا این شعر فاضل نظری معرکه ست و تکرار و تکراری نشدنی بی لشگریم!حوصله شرح قصه نیست فرمانبریم حوصله شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار می رویم ما کمتریم! حوصله شرح قصه نیست
فریاد می زنند ببینید و بشنوید کور و کریم! حوصله شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه خود در لباس نو بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند یکدیگریم! حوصله شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش می خوریم غم پروریم! حوصله شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست پی می بریم؟! حوصله شرح قصه نیست...
یک: همین که نعش درختی به باغ می افتد بهانه باز به دست اجاق می افتد
حکایت من و دنیایتان حکایت آن پرنده ایست که به باتلاق می افتد
عجب عدالت تلخی که شادمانی ها فقط برای شما اتفاق می افتد
تمام سهم من از روشنی همان نوریست که از چراغ شما در اتاق می افتد
به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد
همیشه همره هابیل بوده قابیلی میان ما و شما کی فراق می افتد؟ فاضل نظری دو: شعر قبلی را قبل تر هم در همین جا آورده بودم اما یادم نمی آمد (تعداد مطالب وبلاگ از 450 گذشته)این شد که تازه شد نمی گویم تکرار چون تکراری نمی شود. من قسمت هایی از این شعر را با خودم زمزمه می کنم. سه: شعر را حتماً خوانده اید قبل تر هر چه گشتم بین هر چهار کتاب استاد پیدایش نکردم به گمانم چاپ نشده باشد. چهار: شعرهای تازه ای خوانده ام اما منتظرم که در ذهنم ته نشین شوند بعد از آنها اینجا می آورم. پنج: چیزهایی نوشته بودم راجع به جاذبه هر چه گشتم پیدایش نکردم. چه پست گمی شد راستی من خیلی غر غرو هستم!
به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر (فاضل)
این چند مطلب تازه تارنمایم را می خواندم؛ خیلی افسرده به نظر می رسید. شاید دیدگاهم نسبت به زندگی خیلی تلخ باشد اما سعی می کنم از همین تلخی لذت ببرم و دیگر اینکه دیگران که وظیفه ای ندارند که من ناراحتیم را با آنها تقسیم کنم پس سعی می کنم همیشه لبخند بزنم البته سعی کردن همیشه هم نتیجه بخش نیست.
کورس خون را با اینکه خیلی دوست دارم اما برخلاف کورس های قبلی که معمولاً مطالعه ی خوبی داشتم اینبار اصلاً وضعم خوب نیست و تقریباً هیچ هیچ ام و 9 روز دیگر هم امتحان است و فعلاً هم امیدی به درس خواندنم نیست و هر چه هم که به خودم نهیب می زنم که تو قول داده ای آنچه را که از 4 ترم اول عقب افتاده ای جبران کنی و به آنها که استریت می شوند برسی. زهی خیال باطل! (بی چاره آنکه به قول من امید بسته)
عجب در آن نه که آفاق در تو حیرانند تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی -|سعدی|-
تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی! زمانه ایست که هر کس به خود گرفتار است.-|صائب یا شایدم آصفی هروی|- [داشتم دنبال غزل کامل این بیت می گشتم آخه فکر می کردم این بیت زیری به اون تلمیح داره فهمیدم خود اینم تضمینه]
چه عاشقانه به شعرم نگاه می کردی توهم در اینه مجذوب خویشتن شده ای-|محمد حسین نعمتی|-
باز در خود خیره شو انگار چشمت سیر نیست درد خودبینی است می دانم تو را تقصیر نیسیت-|فاضل نظری|-
پنج شنبه شب در برنامه رادیوهفت یه بچه را واسه مصاحبه آورده بودن داشت میخندید منصور ضابطیان پرسید چرا می خندی ... اون جواب داد:
من دلیلی برای خنده هام ندارم
خیلی خوشم آمد شاید واسه اینکه چند روزی هست خواهر زاده هام را ندیدم کلا عاشق بچه ام.
همین الان جمعه بعد از ظهر یکی از بچه ها پیامک داده گفته ۱۰ تا از سوتیای بامزه ت تو جزوه کلاستون بنویس ما که دیدیم بزار اونایی که ندیدنم شاد بشن ؟ من نوشتم متاسفانه جزوه رو نوشتم جا نداره.{یکی نیست بهش بگه تو که دیدی و خندیدی و تو دانشکده ما نیستی آخه چرا؟ البته اینقدرهم سوتی تو دانشکده دادم خوشبختانه تعداد کمی شون دیده شدن یا من فکر می کنم دیده شدن
سلام امروز یکی از دوستان قدیمی که اصلاْ فکرش را هم نمی کردم ما را یادش بیاد چه رسد به اینکه به وبلاگ سر بزند را دیدم نسبت به مطلب قبلی حضوری واکنش نشان داد حالا از وبلاگ بگذریم دیدار تازه شد خاطره روزهای نه چندان دور انگاری همین دیروز پنج سال پیش بود... . مطلب قبلی کمی خوب نظرم را بیان نکرده ام هر چند که آخرش هم گفتم تاثیر پاییز بود اما کلی این دوستمان را شاد کرده بود از دو جهت یکی از این لحاظ که سوژه متلک زدن پیدا کرد و یکی ... خیلی دلم برای دوست نه همکلاسی نه همکار نه ... لک زده بود یه دوست که متلک انداختنش هم از سر دوستی باشد ...
درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود بس که بودم سر به زیر و در غذا کافور بود
من هم همینطوری این بیت طنز را از عباس احمدی برایش خواندم و بعد کل شعر را خواندیم و خندیدیم و تغییر کردنمان را حس کردیم و گفتیم و تمام شد...
نفرین به وفاداریات ای دوست که با من پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی
چون خاطرهی غنچهی پرپر شده در باد در حافظهی باغچه ها هستی و رفتی -|فاضل نظری|-
گناه چشم تو ...یا ...نه! گناه عکاس است که این چنین به نگاهت دچار و حساس است ... تمام اهل زمین را جهنمی کردی که آیه آیه ی چشمت "یوسوس الناس" است
تمام شهر از ایمان به کفر برگشتند گناه چشم تو حالا به پای عکاس است؟ منصوره فیروزی
تو پرتپشترم از آبشار خواهی کرد؟ مرا به زندگی امیدوار خواهی کرد؟ -|مرتضی امیری اسفندقه|-
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم-|فاضل نظری|-
+تاثیرات پائیز است... جوانیم به هدر رفت خوب می دانم/که من به جای عشق فقط کتاب می خوانم[اگر مشکل وزن داشت ببخشید همینطوری داشتم پست را می نوشتم به ذهنم آمد -بیت در نظر نگیرید-](با این شبه بیت که گذاشتم اون یه ذره آبرویی هم که داشتم رفت لای زباله های دیشب)
سلام . در سرم شور ِعجیبی افتاده حس می کنم که باید بنویسم ، بگویم ، فریاد بزنم ، زیر ِهمه چیز بزنم. حتی دوست دارم به همه چیز واکنش نشان دهم به کلاس هایی که می رویم و خرسند !!! از آن بیرون می آییم که مثلا فهمیده ایم پسر از تنگنای تاریخ و از فشرده شدن پوست دَر به وجود آمده یا اینکه چه بگویم از خودم از دیگرانی که بازی می کنیم . نقش یک فرد هزار رنگ شاید بوقلمون شده ایم اما نه ما فقط نقش ِتکراری خود را بازی می کنیم "منافق"
تکرار نقش کهنه خود در لباس نو بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست -فاضل نظری-
قبول کن که نفاق از فراق تلخ تر است قبول کن که از این تلخ تر نخواهم دید -فاضل نظری-
فقط اینها نیست حرفهایی هست که نمی توانم بگویم...
جوجه های اعتقادم را کجا پنهان کنم ، وقتی شک شبیه گربه از دیوار ایمان می رود بالا -حسین جنتی-
امروز اولین جلسه ی آموزش رانندگی بود چه قدر بدیهیات گفته شد آنقدر برام سخت گذشت - هر دقیقه به ساعت موبایلم نگاه می کردم _ لامصب نمی رفت _بعد از اون طرف تصمیم گرفتم کمی راه برم شاید باورش سخت باشه اما فکر کنم بالای 3 سال میشه که همینطوری بدون دلیل پیاده راه نرفته بودم یا به قولی خودم " ولولوژی "پاس نکرده بودم ولولوژی دانش ول بودن را گویند!!! Velology=Study of vel شبیه میکروبیولوژی ، پاتولوژی ، هیستولوژی!!!خوب بگذریم شهر چقدر تغییر کرده بود شاید هر روز وقتی میرفتم دانشکده هم این مسیر را میرفتم اما...آدما یه جوری شدن یا من یه جوری شدم که فکر می کنم دیگران یه جوری هستن نمی تونم خوب حرفمو برسونم خیلی تغییر کردن نه منظورم ظاهر یا حجاب یا مد لباس نیست رفتارها نگاه ها تغییر کرده از این هم بگذریم خیلی جمعیت زیاد شده یا همه میان بیرون زیاد نشون میده . همه جور مغازه ای توی این جایی که من می گذشتم بود از مبلمان و قصابی و مطب پزشک و میوه فروشی و بانک و بانک وبانک و انواع پوشاک که چه عرض کنم پوشاک باید بپوشونه اما اینا ... و فروشگاه ماشین و خشکبار و یه دست فروش کتاب های غیر مجاز ! منظورم کتابهای کهنه چاپ قدیم که بعضیاشون مجوز ندارن مثل کتابهای هدایت و کتابهای ترویج کمونیسم ! شوخی نمی کنم بود من خودم دیدم توی همون نگاه اول بدون توقف انقدر تابلو بود...و بعضیاشون دیگه چاپ نمی شن و کفش فروشی و دارو خانه و...همه چی بود. مقدار متنابهی هم آدم بود از خیابان از آدم ها خسته شدم بقیه مسیر را با تاکسی امدم.
دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است
شهر گفتم؟! شهر! آری شهر! آری شهر! شهر از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده است فاضل نظری
راستی غزل گناه از ضد را خیلی دوست دارم...این نیست ها...
+تمامش کن ای عشق و آغاز کن/دگر فرصتی نیست! کم ناز کن. ... فقط بی وفایی مکن با خودت/نه بنشین به بامی نه پرواز کن.-فاضل نظری-
++صبر باید ورنه اینجا میوه شیرین عشق/قسمت فرهاد اگر باشد به پرویزش دهند مست تقوا عاشقی باشد كه در بزم شهود/ساغرش در دست بگذارند و پرهیزش دهند--قادر طهماسبی--
+++حق میشود انكار و من انگار نه انگار منصور سر دار و من انگار نه انگار
در چنگ هوسهای خیابانی اشباح عشق است گرفتار و من انگار نه انگار ---امیر سیاهپوش---
الان که این متن را می نویسم دارم به آهنگ "ای کاروان" با صدای بامداد فلاحتی گوش می دهم«ای ساربان، ای کاروان/لیلای من کجا میبری--با بردن لیلای من/جان و دل مرا میبری»این قسمتِ پایینی را خیلی دوست دارم... تمامی دینم به دنیای فانی/شرارهی عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی/ز سوز عشقی خوشا زندگانی همیشه خدایا، محبت دلها،/به دلها بماند به سان دل ما چو لیلی و مجنون فسانه شود،/حکایت ما جاودانه شود
=>در آژانس مسافرتی شعر از حميدرضا شكارسری نه میخواهم به تور ایتالیا و اسپانیا بیفتم نه بادامِ چشمهای چینیها و ژاپنیها را ویار کردهام و نه نسیم دُبی و استانبول به کلّهام زده نه هوس دوبیتی باباطاهر دارم نه منار جنبان دلم را میلرزاند نه ماتِ کیشم نه موجیِ خزر فاتحهی سعدی و حافظ را هم از همینجا پست میکنم خانم! من فقط یک بلیت رفتِ مشهد میخواهم حتیالامکان بی برگشت...
چند روز پیش برنامه راز با حضور دکتر حسن عباسی و با موضوع «انسان طراز و کودکان استراتژیست» از شبکه چهارم تلویزیون را دیدم خیلی حرف داشت برای ما که تنبلی می کنیم و دشمن را نادیده می گیریم آن ها چه قدر برنامه ریزی شده کار می کنند و ما این جا چه قدر ساده فرهنگ را بی اهمیت می کنیم و می خوابیم...
جلسه دیدار رهبری با شعرا هم برگزار شد و شاعران با آقا دیدار کردند امسال شاعرانی که کمتر دیده می شدند مثل استاد غلامرضا شکوهی و محمدرضا عبدالمکیان و ... آمده بودند این را گفتم که بگویم قسمتی از شعر های این پست را از آنجا برداشته ام. چشمها را به روی هم مگذار كه سكون نام دیگر مرگ است دشمنانت همیشه بیدارند خواب گاهی برادر مرگ است گوش كن؛ در سكوت مبهم شب پچپچی موذیانه میآید گربه بیحیای همسایه نیمهشبها به خانه میآید پسرم! خواب گرم و شیرین است اینك اما زمان خواب تو نیست تا زمانی كه حیله بیدار است چه كسی گفته وقت لالایی است؟! گوش كن؛ دشمن از تو و خاكت پرچمی بادخورده میخواهد از تمام غرور اجدادیت قهرمانان مُرده میخواهد! دشمنت مار خوش خط و خالی است كه فقط خون تازه مینوشد هر كجا قابل شناسایی است گرچه چون ما لباس میپوشد! به درستی نگاه كن پسرم هر كمانبركفی كه آرش نیست هر پدرمُردهای كه پیرهنش بوی آتش دهد سیاوش نیست چشم وا كن كه دشمنت هر روز با هزار آب و رنگ میآید تو بزرگش نبین اگر كفتار در لباس پلنگ میآید پسرم! ممكن است در راهت دشمن از دوست بیشتر باشد گاه دنیا دسیسه میچیند كه پدر قاتل پسر باشد! تو ولی شك نكن به راه و برو مرد با درد و رنج مأنوس است پشت پرهای كوچك گنجشك قدرت بالهای ققنوس است! دستهای تو مكر دشمن را به جهنم حواله خواهد كرد نفس آتشین این ققنوس كركسان را مچاله خواهد كرد! آسمان فتح میشود وقتی شوق پرواز در سرت باشد در مسیر حفاظت از این خاك مرگ باید برادرت باشد! شك ندارم به این حقیقت كه تو شبی پرستاره میسازی و اگر خون سرخ لازم بود كربلا را دوباره میسازی مادرت هم رسالتش این است نگذارد هر آن چه شد باشی من به تو یاد میدهم كه چطور قهرمان جهان خود باشی پسرم! قهرمان كوچك من! نقش خود را درست بازی كن هر كجا دور، دور خاموشی است با سكوتت حماسهسازی كن! دشمن از دستهای كوچك تو مثل برگ از تگرگ میترسد تو فقط كوه باش و پابرجا مرگ تا حدّ مرگ میترسد! من برای دلیر كوچك خود تا قیامت چكامه میخوانم توی گوشت به جای لالایی بعد از این شاهنامه میخوانم... حمیدهسادات غفوریان
این چند روز امتحان داشتم و دارم اما بیشتر به جای درس خوندان شعر می خوانم... کتاب ضد و غزل زندگی کنیم و کمی صائب و حافظ از ضد غزل هایی که تازه تر هست من کنایه و غار افلاطونی و غزل آیینی خطبه را بیشتر پسندیدم(بعضی شعرها را هم که قبل تر شنیده یا خوانده بودم را در نظر نگرفتم) درخت «باور»من برگ بار و سایه ندارد «دروغ» هرچه که باشد اساس و پایه ندارد ... برای صحبت آیینه ها به سنگ بیندیش صریح باش که دل طاقت کنایه ندارد -فاضل نظری / کنایه-
از غزل زندگی کنیم استاد بهمنی هم غزل پشت جلد... خدا نخواست که من اهل نا کجا باشم اجازه داد فقط اهلی شما باشم ... خدا نخواست!چه بهتر! تو خواستی از من که خوش قریحه ترین بنده ی خدا باشم -محمدعلی بهمنی-
+کوری بیمنت از چشم به منت خوش ترست گر توانی بوی پیراهن به یوسف باز ده -صائب تبریزی-
من ضدی دارم. آن قدر فریب کار که آن را «خود»پنداشته ام. حالا من از خود برای تو شکایت آورده ام
نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم چراغ نه که به گشتن هم احتیاج نداشت(فاضل نظری)
تلمیح دارد به این ابیات از غزلیات شمس:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت مینشود جستهایم ما گفت آنچه یافت مینشود آنم آرزوست
مولانا در این حکایت به دیوجانس فیلسوف یونانی پیرو مکتب کلبی اشاره دارد. وی ثروت را تحقیر میکرد و از مقررات اجتماعی بیزار بود و چنان که مشهور است در میان خمرهای یا چلیکی مسکن داشت و با نهایت قناعت زندگی میکرد. اسکندر مقدونی در قرنطش (کرنت) از او پرسید به چیزی نیاز دارد، وی پاسخ داد: آری، این که تو خود را از برابر آفتاب که به من میتابد، کنار کشی. هم او بود که در روز روشن چراغ در دست در کوچههای آتن میگشت و میگفت: من انسان را میجویم.
چه زود یادمان رفت ....
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم با اندوه و تاسف بسیار ، خبر درگذست شاعر و هنرمند عزیزمان آقای سید حسن حسینی را شنیدم . این داغ بزرگی بر دل جامعه هنری و ادبی انقلاب است . این انسان فرزانه و آزاداندیش و این مومن پارسا و با فضیلت، یکی از نمونه های برجسته ی امروز و یکی از امیدهای آینده بود . در شعر و ادب و نیز در پژوهش و تاملات محققانه ، خرد و ذوق و ابتکار، شاخصه های کار او بود . مشاهده ی فرآوردهای ذهن خلاق او همواره برای اینجانب اعجاب آور و تحسین انگیز بود . در گذشت او خسارت بزرگی برای اصحاب هنر وادب است . این حادثه ی تلخ را به بازماندگان آن عزیز و نیز دوستان و همکارانش و به همۀ دلبستگان به زبان و ادب و شعر فارسی تسلیت می گویم و از خداوند متعال فیض و رحمت و مغفرتش را برای آن فقید مسئلت می کنم . سید علی خامنه ای 9/1/1383
برای سالروز رفتنت حافظه ای نداریم ما آدم های کوچک مسیحا
امسال محرم حسین (ع) هر چه که باب حسینیه دل باشد را اینجا می آورم
من و جداشدن از کوی تو، خدا نکند خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند
کربلا به رفتن نیست، به شدن است! که اگر به رفتن باشد! شمر هم "کربلایی" است! علی لاری زادهhttp://einlam.ir
با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد تادیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند رباب می رسد از راه با نگاه بایک جملهء کوتاه آقا خودتان که سالمید انشاالله... سيد حميد رضا برقعي ادامه در ادامه مطلب
تشنه لبی مست رفته ست به میدان این خبر سرخ ناگوار مبادا ! فاضل نظری ادامه در ادامه مطلب
تیری که نداشت از خدا پروایی حتی نگذاشت تا که دست و پایی... انگار که از سقیفه شلیک شده هر شعبه اش آب می خورد از جایی جليل صفربيگي
كجاست كعبه اگر مسجد الحرام تويي تو قسم به كرببلا حج من تمام تويى تو عليرضا قزوه ادامه در ادامه مطلب
ای کاش این روایت پرغم سند نداشت بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود محمد مهدی سیار ادامه در ادامه مطلب
ای گل ! نبینم نشنوم دست پلیدی لب هایتان را خیزرانی کرده باشد سعيد بيابانكي ادامه در ادامه مطلب
لب و دندان او را چوب زد دست ستم روزی که طعم خیزران همواره با دندان ما باشد
کنون ننگ است ما را تا به محشر، مرگ در بستر حسین آمد به سوی کوفه تا مهمان ما باشد علي محمد مودب ادامه در ادامه مطلب
اكثر اشعار اين پست از وبلاگ خود اين شاعران جمع آوري شده است
مي توانيد پست ثابت محرم سال قبل را اينجا و موضوع امام حسين (ع) را اينجا دنبال كنيد
نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید طبیعت سهم خود را از تماشای تو می گیرد
پي نوشت :اولش كه اين مطلب را پست كردم هم مي خواستم اين عكس را هم بگذارم اما گفتم نكند كه زرد! شويم راستي مدتي خبرگزاري ها و سايت هاي خبري ارزشي هم زرد شده بودند چه رسد به من ! راستی "مجله زرد" هم هست...
در غلغله جمعی و تنها شده ای باز آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی
پی نوشت: چقدر دلتنگ است که مجبور باشی با کسانی وقت خود را بگذرانی که دنیایشان با تو فرق دارد چه رسد به رفتارشان و هی لبخند بزنی و بعدا هم هی صورتت جوش یزند و بگویی جوش غرور است چرا قبلا این طور نبود خیلی وقت است كه اين را حس مي كنم خصوصا در دانشكده و خصوصا امروز
اين به معني خوب بودن من و بد بودن آنها نيست و بالعكس دست خودمان نيست دنيايمان فرق دارد!
آدم خلیفه ی تنهای خدا روی زمین است امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاحش . . . و سلاح او گریه است... ( و سِلاحُهُ البُکاء ) ( برگرفته از کتاب گریه های امپراتور/فاضل نظری )
حوالی:
گریه,
گریه های امپراتور,
دعا,
کمیل
+انتشار
یافته در چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:26
توسط احسان جمشیدی
|
همراه بسيار است، اما همدمي نيست مثل تمام غصه ها، اين هم غمي نيست
دلبسته اندوه دامنگير خود باش از عالم غم دلرباتر عالمي نيست
كار بزرگ خويش را كوچك مپندار از دوست دشمن ساختن كار كمي نيست
چشمي حقيقت بين كنار كعبه مي گفت «انسان» فراوان است، اما «آدمي» نيست
در فكر فتح قله قافم كه آنجاست جايي كه تا امروز برآن پرچمي نيست
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد از جادة سهشنبه شب قم شروع شد
آیینه خیره شد به من و من به آیینه آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد
خورشید ذرهبین به تماشای من گرفت آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد
وقتی نسیم آه من از شیشهها گذشت بیتابی مزارع گندم شروع شد
موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگویم که ماجرا از ربنای رکعت دوم شروع شد
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد