دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

بگذریم

ما ک. خلیم حوصله شرح قصه نیست!

توضیحات: خیلی جدی این را وسط بحث به بنده خدایی گفتم. الان کمی پشیمانم ولی خیلی جا داشت که گفتم.
ما خیلی آدم مأخوذ به حیا و دارای عفت کلامی بودیم ولی از وقتی استادی که به اخلاق ، دین و ... شناخته می شد و دوستانی که از لحاظ سیاسی هم زلفی به ایشان گره زده بودند با کلید واژه اخلاق و بداخلاقی به مخالفان حمله می کردند را آن گونه نواختند. دامنه الفاظ ما هم کمی بازتر شد.
حضرت آیت الله علامه جوادی آملی + اینجا
الان که فکر می کنم این کلمه ما هم می تواند مثلا یک اصطلاح علمی روانشناختی یا انسان شناختی باشد
پ ن۱: البته ذهن شما منحرف است و گر نه می شود این طور خواند
ما که خلیم حوصله شرح قصه نیست

یا این طور

ما کد خلیم حوصله شرح قصه نیست.
البته که ما کد خوریم حوصله شرح قصه نیست شرح حال عده دیگری است
پ ن۲: با گذاشتن این مطلب آن معدود خوانندگان هم از ما نا امید می شوند.
پ ن۳: واقعا این شعر فاضل نظری معرکه ست و تکرار و تکراری نشدنی
بی لشگریم!حوصله شرح قصه نیست 
فرمانبریم حوصله شرح قصه نیست

با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم! حوصله شرح قصه نیست

فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم! حوصله شرح قصه نیست

تکرار نقش کهنه خود در لباس نو
بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم! حوصله شرح قصه نیست

همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم! حوصله شرح قصه نیست

آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست
پی می بریم؟! حوصله شرح قصه نیست...

فاضل نظری


حوالی: شعر, روزنوشت, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  شنبه چهارم دی ۱۳۹۵ساعت 18:51  توسط احسان جمشیدی   | 

مردم!!!

با اینکه خلق بر سر دل می نهند پا
شرمندگی نمی کشد این فرش نخ نما

بهلول وار فارغ از اندوه روزگار
خندیده ایم! ما به جهان یا جهان به ما

کاری به کار عقل ندارم به قول عشق
کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا

گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست
ای خواجه! احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟

فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست
چون رود بگذر از همه سنگ ریزه ها

کتاب-فاضل نظری


حوالی: شعر, فاضل نظری, ناب, مردم
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هشتم مهر ۱۳۹۵ساعت 15:43  توسط احسان جمشیدی   | 

شادمانی ها

یک: 
همین که نعش درختی به باغ می افتد
بهانه باز به دست اجاق می افتد

حکایت من و دنیایتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق می افتد

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها
فقط برای شما اتفاق می افتد

تمام سهم من از روشنی همان نوریست
که از چراغ شما در اتاق می افتد

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین
چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

همیشه همره هابیل بوده قابیلی
میان ما و شما کی فراق می افتد؟
فاضل نظری
دو: شعر قبلی را قبل تر هم در همین جا آورده بودم اما یادم نمی آمد (تعداد مطالب وبلاگ از 450 گذشته)این شد که تازه شد نمی گویم تکرار چون تکراری نمی شود. من قسمت هایی از این شعر را  با خودم زمزمه می کنم.
سه: شعر را حتماً خوانده اید قبل تر هر چه گشتم بین هر چهار کتاب استاد پیدایش نکردم به گمانم چاپ نشده باشد.
چهار: شعرهای تازه ای خوانده ام اما منتظرم که در ذهنم ته نشین شوند بعد از آنها اینجا می آورم.
پنج: چیزهایی نوشته بودم راجع به جاذبه هر چه گشتم پیدایش نکردم.
چه پست گمی شد
راستی من خیلی غر غرو هستم!


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:34  توسط احسان جمشیدی   | 

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر (فاضل)

این چند مطلب تازه تارنمایم را می خواندم؛ خیلی افسرده به نظر می رسید. شاید دیدگاهم نسبت به زندگی خیلی تلخ باشد اما سعی می کنم از همین تلخی لذت ببرم و دیگر اینکه دیگران که وظیفه ای ندارند که من ناراحتیم را با آنها تقسیم کنم پس سعی می کنم همیشه لبخند بزنم البته سعی کردن همیشه هم نتیجه بخش نیست. 

کورس خون را با اینکه خیلی دوست دارم اما برخلاف کورس های قبلی که معمولاً  مطالعه ی خوبی داشتم اینبار اصلاً وضعم خوب نیست و تقریباً هیچ هیچ ام و 9 روز دیگر هم امتحان است و فعلاً هم امیدی به درس خواندنم نیست و هر چه هم که به خودم  نهیب می زنم که تو  قول داده ای آنچه را که از 4 ترم اول عقب افتاده ای جبران کنی و به آنها که استریت می شوند برسی. زهی خیال باطل! (بی چاره آنکه به قول من امید بسته)

این فاضل نظری هم که فاضل است. 

...
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی.


حوالی: روزنوشت, تک بیت, فاضل نظری, شعر
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:47  توسط احسان جمشیدی   | 

دنیای ما دنیای شادی نیست

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست
به این صحرا که من می آیم از آن، اعتمادی نیست

به دنبال چه می گردند مردم در شبستان ها
در این مسجد که من دیدم، چراغ اعتقادی نیست

نه تنها غم، سلامت باد گفتن های مستان هم
گواهی می دهد دنیای ما دنیای شادی نیست

چرا بی عشق سر بر سجده تسلیم بگذارم
نمی خواهم نمازی را که در آن از تو یادی نیست

کنار بسترم بنشین و دستم را بگیر ای عشق
برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست

مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست
تو وقتی با منی، دیگر مرا بیم معادی نیست

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:22  توسط احسان جمشیدی   | 

آینه...


عجب در آن نه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی -|سعدی|-

تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی!
زمانه ایست که هر کس به خود گرفتار است.-|صائب یا شایدم آصفی هروی|- [داشتم دنبال غزل کامل این بیت می گشتم آخه فکر می کردم این بیت زیری به اون تلمیح داره فهمیدم خود اینم تضمینه]

چه عاشقانه به شعرم نگاه می کردی
توهم در اینه مجذوب خویشتن شده ای-|محمد حسین نعمتی|-

باز در خود خیره شو انگار چشمت سیر نیست
درد خودبینی است می دانم تو را تقصیر نیسیت-|فاضل نظری|-


پنج شنبه شب در برنامه رادیوهفت یه بچه را واسه مصاحبه آورده بودن داشت میخندید منصور ضابطیان پرسید چرا می خندی ... اون جواب داد:

من دلیلی برای خنده هام ندارم

خیلی خوشم آمد شاید واسه اینکه چند روزی هست خواهر زاده هام را ندیدم کلا عاشق بچه ام.

همین الان جمعه بعد از ظهر یکی از بچه ها پیامک داده گفته ۱۰ تا از سوتیای بامزه ت تو جزوه کلاستون بنویس ما که دیدیم بزار اونایی که ندیدنم شاد بشن ؟ من نوشتم متاسفانه جزوه رو نوشتم جا نداره.{یکی نیست بهش بگه تو که دیدی و خندیدی و تو دانشکده ما نیستی آخه چرا؟ البته اینقدرهم سوتی تو دانشکده دادم خوشبختانه تعداد کمی شون دیده شدن یا من فکر می کنم دیده شدن


حوالی: شعر, تک بیت, سعدی, صائب
+ انتشار یافته در  جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 1:14  توسط احسان جمشیدی   | 

سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر ، نه

سلام امروز یکی از دوستان قدیمی که اصلاْ فکرش را هم نمی کردم  ما را یادش بیاد چه رسد به اینکه به وبلاگ سر بزند را دیدم نسبت به مطلب قبلی حضوری واکنش نشان داد حالا از وبلاگ  بگذریم دیدار تازه شد خاطره روزهای نه چندان دور انگاری همین دیروز پنج سال پیش بود... . مطلب قبلی کمی خوب نظرم را بیان نکرده ام  هر چند که آخرش هم گفتم تاثیر پاییز بود اما کلی این دوستمان را شاد کرده بود از دو جهت یکی از این لحاظ که سوژه متلک زدن پیدا کرد و یکی ... خیلی دلم برای دوست نه همکلاسی نه همکار نه ... لک زده بود یه دوست که متلک انداختنش هم از سر دوستی باشد ...

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود
بس که بودم سر به زیر و در غذا کافور بود

من هم همینطوری این بیت طنز را از عباس احمدی برایش خواندم و بعد کل شعر را خواندیم و خندیدیم و تغییر کردنمان را حس کردیم و گفتیم و تمام شد...

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد
در حافظه‌ی باغچه ها هستی و رفتی -|فاضل نظری|-

بگذریم


حوالی: شعر, غزل, طنز, عباس احمدی
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 0:9  توسط احسان جمشیدی   | 

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم...

گناه چشم تو ...یا ...نه! گناه عکاس است
که این چنین به نگاهت دچار و حساس است
...
تمام اهل زمین را جهنمی کردی
که آیه آیه ی چشمت "یوسوس الناس" است

تمام شهر از ایمان به کفر برگشتند
گناه چشم تو حالا به پای عکاس است؟
منصوره فیروزی

تو پرتپش‌ترم از آبشار خواهی کرد؟
مرا به زندگی امیدوار خواهی کرد؟ -|مرتضی امیری اسفندقه|-

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم-|فاضل نظری|-

+تاثیرات پائیز است... جوانیم به هدر رفت خوب می دانم/که من به جای عشق فقط کتاب می خوانم[اگر مشکل وزن داشت ببخشید همینطوری داشتم پست را می نوشتم به ذهنم آمد -بیت در نظر نگیرید-](با این شبه بیت که گذاشتم اون یه ذره آبرویی هم که داشتم رفت لای زباله های دیشب)


حوالی: شعر, تک بیت, غزل, عشق
+ انتشار یافته در  شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 16:38  توسط احسان جمشیدی   | 

"منافق"

سلام . در سرم شور ِعجیبی افتاده حس می کنم که باید بنویسم ، بگویم ، فریاد بزنم ، زیر ِهمه چیز بزنم. حتی دوست دارم به همه چیز واکنش نشان دهم به کلاس هایی که می رویم و خرسند !!! از آن بیرون می آییم که مثلا فهمیده ایم پسر از تنگنای تاریخ و از فشرده شدن پوست دَر به وجود آمده یا اینکه چه بگویم از خودم از دیگرانی که بازی می کنیم . نقش یک فرد هزار رنگ شاید بوقلمون شده ایم اما نه ما فقط نقش ِتکراری خود را بازی می کنیم "منافق"

تکرار نقش کهنه خود در لباس نو
بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست -فاضل نظری-

قبول کن که نفاق از فراق تلخ تر است
قبول کن که از این تلخ تر نخواهم دید -فاضل نظری-

فقط اینها نیست حرفهایی هست که نمی توانم بگویم...

جوجه های اعتقادم را کجا پنهان کنم ، وقتی
شک شبیه گربه از دیوار ایمان می رود بالا -حسین جنتی-


پست خیلی طولانی بود در Note Pad نوشته بودم خودم بریدمشان...


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, حسین جنتی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 17:51  توسط احسان جمشیدی   | 

شهر

امروز اولین جلسه ی آموزش رانندگی بود چه قدر بدیهیات گفته شد آنقدر برام سخت گذشت - هر دقیقه به ساعت موبایلم نگاه می کردم _ لامصب نمی رفت _بعد از اون طرف تصمیم گرفتم کمی راه برم شاید باورش سخت باشه اما فکر کنم بالای 3 سال میشه که همینطوری بدون دلیل پیاده راه نرفته بودم یا به قولی خودم " ولولوژی "پاس نکرده بودم ولولوژی دانش ول بودن را گویند!!! Velology=Study of vel شبیه میکروبیولوژی ، پاتولوژی ، هیستولوژی!!!خوب بگذریم شهر چقدر تغییر کرده بود شاید هر روز وقتی میرفتم دانشکده هم این مسیر را میرفتم اما...آدما یه جوری شدن یا من یه جوری شدم که فکر می کنم دیگران یه جوری هستن نمی تونم خوب حرفمو برسونم خیلی تغییر کردن نه منظورم ظاهر یا حجاب یا مد لباس نیست  رفتارها نگاه ها تغییر کرده  از این هم بگذریم خیلی جمعیت زیاد شده یا همه میان بیرون زیاد نشون میده . همه جور مغازه ای توی این جایی که من می گذشتم بود از مبلمان و قصابی و مطب پزشک و میوه فروشی و بانک و بانک وبانک و انواع پوشاک که چه عرض کنم پوشاک باید بپوشونه اما اینا ... و فروشگاه ماشین و خشکبار و یه دست فروش کتاب های غیر مجاز ! منظورم کتابهای کهنه چاپ قدیم که بعضیاشون مجوز ندارن مثل کتابهای هدایت و کتابهای ترویج کمونیسم ! شوخی نمی کنم بود من خودم دیدم توی همون نگاه اول بدون توقف انقدر تابلو بود...و بعضیاشون دیگه چاپ نمی شن و کفش فروشی و دارو خانه و...همه چی بود. مقدار متنابهی هم آدم بود از خیابان از آدم ها خسته شدم بقیه مسیر را با تاکسی امدم.

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است

شهر گفتم؟! شهر! آری شهر! آری شهر! شهر
از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده است
فاضل نظری

راستی غزل گناه از ضد را خیلی دوست دارم...این نیست ها...


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, شهر
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:28  توسط احسان جمشیدی   | 

انگار نه انگار

+تمامش کن ای عشق و آغاز کن/دگر فرصتی نیست! کم ناز کن.
...
فقط بی وفایی مکن با خودت/نه بنشین به بامی نه پرواز کن.-فاضل نظری-

++صبر باید ورنه این‌جا میوه شیرین عشق/قسمت فرهاد اگر باشد به پرویزش دهند
مست تقوا عاشقی باشد كه در بزم شهود/ساغرش در دست بگذارند و پرهیزش دهند--قادر طهماسبی--

+++حق می‌شود انكار و من انگار نه انگار
منصور سر دار و من انگار نه انگار

در چنگ هوس‌های خیابانی اشباح
عشق است گرفتار و من انگار نه انگار ---امیر سیاهپوش---

الان که این متن را می نویسم دارم به آهنگ "ای کاروان" با صدای بامداد فلاحتی گوش می دهم«ای ساربان، ای کاروان/لیلای من کجا می‌بری--با بردن لیلای من/جان و دل مرا می‌بری»این قسمتِ پایینی را خیلی دوست دارم...
تمامی دینم به دنیای فانی/شراره‌ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی/ز سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا، محبت دل‌ها،/به دل‌ها بماند به سان دل ما
چو لیلی و مجنون فسانه شود،/حکایت ما جاودانه شود

=>در آژانس مسافرتی شعر از حميدرضا شكارسری
نه می‌خواهم به تور ایتالیا و اسپانیا بیفتم‌
نه بادام‌ِ چشمهای چینی‌ها و ژاپنی‌ها را ویار کرده‌ام‌
و نه نسیم دُبی و استانبول به کلّه‌ام زده‌
نه هوس دوبیتی باباطاهر دارم‌
نه منار جنبان دلم را می‌لرزاند
نه مات‌ِ کیش‌م‌
نه موجی‌ِ خزر
فاتحه‌ی سعدی و حافظ را هم از همین‌جا
                                پست می‌کنم‌
خانم‌!
من فقط یک بلیت رفت‌ِ مشهد می‌خواهم‌
حتی‌الامکان بی برگشت‌...

چند روز پیش برنامه راز با حضور دکتر حسن عباسی و با موضوع «انسان طراز و کودکان استراتژیست» از شبکه چهارم تلویزیون را دیدم خیلی حرف داشت برای ما که تنبلی می کنیم و دشمن را نادیده می گیریم آن ها چه قدر برنامه ریزی شده کار می کنند و ما  این جا چه قدر ساده فرهنگ را بی اهمیت می کنیم و می خوابیم...

جلسه دیدار رهبری با شعرا هم برگزار شد و شاعران با آقا دیدار کردند امسال شاعرانی که کمتر دیده می شدند مثل استاد غلامرضا شکوهی و محمدرضا عبدالمکیان و ... آمده بودند این را گفتم که بگویم قسمتی از شعر های این پست را از آنجا برداشته ام.
چشم‌ها را به روی هم مگذار               كه سكون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند                   خواب گاهی برادر مرگ است

گوش كن؛ در سكوت مبهم شب                پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه                            نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید
پسرم! خواب گرم و شیرین است         اینك اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی كه حیله بیدار است                چه كسی گفته وقت لالایی است؟!

گوش كن؛ دشمن از تو و خاكت                  پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت                            قهرمانان مُرده می‌خواهد!
دشمنت مار خوش خط و خالی است    كه فقط خون تازه می‌نوشد
هر كجا قابل شناسایی است               گرچه چون ما لباس می‌پوشد!
به درستی نگاه كن پسرم                  هر كمان‌بركفی كه آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای كه پیرهنش                 بوی آتش دهد سیاوش نیست

چشم وا كن كه دشمنت هر روز               با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر كفتار                         در لباس پلنگ می‌آید
پسرم! ممكن است در راهت              دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند                  كه پدر قاتل پسر باشد!

تو ولی شك نكن به راه و برو                   مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای كوچك گنجشك                   قدرت بال‌های ققنوس است!
دست‌های تو مكر دشمن را                    به جهنم حواله خواهد كرد
نفس آتشین این ققنوس                       كركسان را مچاله خواهد كرد!
آسمان فتح می‌شود وقتی               شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاك             مرگ باید برادرت باشد!

شك ندارم به این حقیقت كه                  تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود                       كربلا را دوباره می‌سازی
مادرت هم رسالتش این است           نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم كه چطور         قهرمان جهان خود باشی

پسرم! قهرمان كوچك من!                    نقش خود را درست بازی كن
هر كجا دور، دور خاموشی است            با سكوتت حماسه‌سازی كن!
دشمن از دست‌های كوچك تو          مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط كوه باش و پابرجا                 مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!

من برای دلیر كوچك خود                      تا قیامت چكامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی                   بعد از این شاهنامه می‌خوانم...
حمیده‌سادات غفوریان


حوالی: شعر, غزل, مثنوی, سپید
+ انتشار یافته در  یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 20:27  توسط احسان جمشیدی   | 

امـــتــحــانــــ

این چند روز امتحان داشتم و دارم اما بیشتر به جای درس خوندان شعر می خوانم...
کتاب ضد و غزل زندگی کنیم و کمی صائب و حافظ
از ضد غزل هایی که تازه تر هست من کنایه و غار افلاطونی و غزل آیینی خطبه را بیشتر پسندیدم(بعضی شعرها را هم که قبل تر شنیده یا خوانده بودم را در نظر نگرفتم)
درخت «باور»من برگ بار و سایه ندارد
«دروغ» هرچه که باشد اساس و پایه ندارد
...
برای صحبت آیینه ها به سنگ بیندیش
صریح باش که دل طاقت کنایه ندارد -فاضل نظری / کنایه-

از غزل زندگی کنیم استاد بهمنی هم غزل پشت جلد...
خدا نخواست که من اهل نا کجا باشم
اجازه داد فقط اهلی شما باشم
...
خدا نخواست!چه بهتر! تو خواستی از من
که خوش قریحه ترین بنده ی خدا باشم -محمدعلی بهمنی-

+کوری بی‌منت از چشم به منت خوش ترست
گر توانی بوی پیراهن به یوسف باز ده -صائب تبریزی-

من ضدی دارم.
آن قدر فریب کار که آن را
«خود»پنداشته ام.
حالا
من از خود برای تو شکایت آورده ام


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, ضد
+ انتشار یافته در  چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:41  توسط احسان جمشیدی   | 

خط

ما مشق غم عشق تو را خوش ننوشتیم
اما تو بکش خط به خطای همه ی ما

گر یاد تو جرم است غمی نیست که عشق است
جرمی که نوشتند به پای همه ی ما

در آتش عشق تو اگر مست نسوزیم
سوزانده شدن باد سزای همه ی ما

فاضل نظری


در دوره فرجه امتحانات بودیم و بازگست به عادت (کمی خنده دار) با خط کش زیر نکات مهم خط کشیدن(باکتری شناسی جاوتز)

درضمن اون هم صفحه اول کتاب باکتری شناسی جاوتز و عادت شعر تو کتاب درسی

برنامه درسیمون هم بهم خورده هیچی فیزیولوژی نخوندم و 2ام هم امتحانه

بی پولی و دوربین خرابی و تازه با موبایل خودم هم نگرفتم و گرنه این قدرم بدخط نیستم


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, ضد
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:40  توسط احسان جمشیدی   | 

هستی و رفتی

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی

هر لحظه‌ی همراهی ما خاطره ای بود
اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد
در حافظه‌ی باغچه ها هستی و رفتی

جا ماندن تصویر تو در سینه‌ی من! آه!
این آینه را آه که نشکستی و رفتی
 
فاضل نظری

سلام امروز یکی از استادا جلسه انتقاد از گروه شون گذاشته بود .تو دلم مونده بود که بگم... اما خوب بود حداقل یکی حاضره یه چیزایی را بشنوه...

این شعر رو چند روز پیش می خواستم...


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, ضد
+ انتشار یافته در  سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:5  توسط احسان جمشیدی   | 

پراکندگی حاصل کثرت است

مرا به دلخوشي عشق زندگي مدهيد
به عشق راضي ام اما به مرگ محتاجم/فاضل

رو به غروب پيش خودم فکر مي کنم
خوشبخت کودکي که به دنيا نيامده !!/سعيد توکلي

درخت دافعه دارد كه سيب مي افتد
وگرنه هيچ سقوطي نشان جاذبه نيست

رازي نهفته در پس حرفي نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود/فاضل

برای من این بیت ها ارتباط دارند...

امروز امتحان فیزیولوژی عملی بود البته به صورت تئوری!!!اونم شدید تشریحی...


حوالی: شعر, تک بیت
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:30  توسط احسان جمشیدی   | 

قابل توجه حضرت مولانا+برای مسیحا

نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم‌
چراغ نه که به گشتن هم احتیاج نداشت‌
(فاضل نظری)

تلمیح دارد به این ابیات از غزلیات شمس:

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست‌
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست‌

مولانا در این حکایت به دیوجانس  فیلسوف یونانی پیرو مکتب کلبی  اشاره دارد. وی ثروت را تحقیر می‌کرد و از مقررات اجتماعی بیزار بود و چنان که مشهور است در میان خمره‌ای یا چلیکی مسکن داشت و با نهایت قناعت زندگی می‌کرد. اسکندر مقدونی در قرنطش (کرنت)‌ از او پرسید به چیزی نیاز دارد، وی پاسخ داد: آری، این که تو خود را از برابر آفتاب که به من می‌تابد، کنار کشی. هم او بود که در روز روشن چراغ در دست در کوچه‌های آتن می‌گشت و می‌گفت: من انسان را می‌جویم.


چه زود یادمان رفت ....

بسم‏ اللّه‏ الرّحمن ‏الرّحیم
با اندوه و تاسف بسیار ، خبر درگذست شاعر و هنرمند عزیزمان آقای سید حسن حسینی را شنیدم . این داغ بزرگی بر دل جامعه هنری و ادبی انقلاب است . این انسان فرزانه و آزاداندیش و این مومن پارسا و با فضیلت، یکی از نمونه های برجسته ی امروز و یکی از امیدهای آینده بود . در شعر و ادب و نیز در پژوهش و تاملات محققانه ، خرد و ذوق و ابتکار، شاخصه های کار او بود . مشاهده ی فرآوردهای ذهن خلاق او همواره برای اینجانب اعجاب آور و تحسین انگیز بود .
 در گذشت او خسارت بزرگی برای اصحاب هنر وادب است . این حادثه ی تلخ را به بازماندگان آن عزیز و نیز دوستان و همکارانش و به همۀ دلبستگان به زبان و ادب و شعر فارسی تسلیت می گویم و از خداوند متعال فیض و رحمت و مغفرتش را برای آن فقید مسئلت می کنم . سید علی خامنه ای 9/1/1383

برای سالروز رفتنت حافظه ای نداریم ما آدم های کوچک مسیحا

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است(مهدی اخوان ثالث)

از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند
سخت وابسته‌ی اين ايل و تبارم، چه کنم؟(سید حسن حسینی-مسیحا)


حوالی: شعر, تنقیدیه, تک بیت, تلمیح
+ انتشار یافته در  شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:49  توسط احسان جمشیدی   | 

که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست
و گر خطاست مرا از خطا ابایی نیست

بیا که در شب گرداب زلف موّاجت
به غیر گوشه ی چشم تو ناخدایی نیست

درون خاک، دلم می تپد هنوز اینجا
به جز صدای قدم های تو صدایی نیست

نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون
که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

دلیل عشق فراموش کردن دنیاست
و گرنه بین من و دوست ماجرایی نیست

سفر به مقصد سر در گمی رسید چه خوب
که در ادامه ی این راه ردّ پایی نیست

فاضل نظری


با همه ی بیت های این غزل موافقم خصوصا آخراش اصلا عاشق این غزلم...


حوالی: شعر, غزل, تو, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:32  توسط احسان جمشیدی   | 

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای، نفسی عاشقت شده است

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پر می كشي و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ي قفسی عاشقت شده است

آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

سيب سرخ غزلي كه هميشه مي خوانم از فاضل نظري در كتاب گريه هاي امپراتور صفحه 32-33

همچنين در ادامه مطلب بخوانيد دو غزل كه به استقبال اين غزل رفته اند

از شهر رد شدي و من اي سيب سرخ خيس
با شعر (فاضل نظري) عاشقت شدم            از امیر رضا پدرام یار

دیدم تو را که بال کشیدی به آسمان
از پشت میله ی قفسی عاشقت شدم          از پگاه عامری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:9  توسط احسان جمشیدی   | 

آذر ماه

همچنان وعده‌ي بخشايش شاهنشاهش
مي‌كشد گمشدگان را به زيارتگاهش

نه در آيينهء فهم است؛ نه در شيشهء وهم
عاقلان آينه خوانندش و مستان آهش

به من از آتش او در شب پروانه شدن
نرسيده است به جز دلهره‌ء جانكاهش

از هم آغوشي دريا به فراموشي خاك
ماهي عمر چه ديد از سفر كوتاهش؟

كفن برف كجا؟ پيرهن برگ كجا؟
خسته‌ام مثل درختي كه از آذر ماهش

آذر ماه

باز برگرد به دلتنگي قبل از باران
سورهء توبه رسيده است به بسم الله‌اش

فاضل نظری کتاب اقلیت غزل پادشاه ص۸۲-۸۳

پی نوشت: همچنين اين عكس ها را هم ببينيد پيرهن برگ  و  خسته ام مثل درختي و  درختي كه از آذر ماهش


حوالی: شعر, غزل, غمگین, آذر
+ انتشار یافته در  پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:21  توسط احسان جمشیدی   | 

پست ثابت دهه اول محرم 91

این صدای تپش قلبم نیست
درحسینۀ دل سینه زنی ست

امسال محرم حسین (ع) هر چه که باب حسینیه دل باشد را اینجا می آورم

من و جداشدن از کوی تو، خدا نکند
خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند

کربلا به رفتن نیست،
به شدن است!
که اگر به رفتن باشد!
شمر هم "کربلایی" است!                                 علی لاری زادهhttp://einlam.ir

با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد
تادیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند
رباب می رسد از راه
با نگاه
بایک جملهء کوتاه
آقا خودتان که سالمید انشاالله...                    سيد حميد رضا برقعي ادامه در ادامه مطلب

تشنه لبی مست رفته ست به میدان
این خبر سرخ ناگوار مبادا !                       فاضل نظری ادامه در ادامه مطلب

تیری که نداشت از خدا پروایی
حتی نگذاشت تا که دست و پایی...
انگار که از سقیفه شلیک شده
هر شعبه اش آب می خورد از جایی          جليل صفربيگي

 كجاست كعبه اگر مسجد الحرام تويي تو
قسم به كرببلا حج من تمام تويى تو                عليرضا قزوه ادامه در ادامه مطلب

ای کاش این روایت پرغم سند نداشت
بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود         محمد مهدی سیار ادامه در ادامه مطلب

ای گل ! نبینم نشنوم دست پلیدی
لب هایتان را خیزرانی کرده باشد      سعيد بيابانكي ادامه در ادامه مطلب

لب و دندان او را چوب زد دست ستم روزی
که طعم خیزران همواره با دندان ما باشد

کنون ننگ است ما را تا به محشر، مرگ در بستر
حسین آمد به سوی کوفه تا مهمان ما باشد          علي محمد مودب ادامه در ادامه مطلب

اكثر اشعار اين پست از وبلاگ خود اين شاعران جمع آوري شده است

مي توانيد پست ثابت محرم سال قبل را اينجا و موضوع امام حسين (ع) را اينجا دنبال كنيد


حوالی: امام حسین
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ساعت 17:31  توسط احسان جمشیدی   | 

تماشاي تو

نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید
طبیعت سهم خود را از تماشای تو می گیرد

طبیعت سهم خود را از تماشای تو می گیرد

پي نوشت :اولش كه اين مطلب را پست كردم هم مي خواستم اين عكس را هم بگذارم اما گفتم نكند كه زرد! شويم راستي مدتي خبرگزاري ها و سايت هاي خبري ارزشي هم زرد شده بودند چه رسد به من ! راستی "مجله زرد" هم هست...


حوالی: شعر, غزل, تماشا, آينه
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 18:18  توسط احسان جمشیدی   | 

تنهایی

در غلغله جمعی و تنها شده ای باز

در غلغله جمعی و تنها شده ای باز
آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی

پی نوشت: چقدر دلتنگ است که مجبور باشی با کسانی وقت خود را بگذرانی که دنیایشان با تو فرق دارد چه رسد به رفتارشان و هی لبخند بزنی و بعدا هم هی صورتت جوش یزند و بگویی جوش غرور است چرا قبلا این طور نبود خیلی وقت است كه اين را حس مي كنم خصوصا در دانشكده و خصوصا امروز

اين به معني خوب بودن من و بد بودن آنها نيست و بالعكس دست خودمان نيست دنيايمان فرق دارد!


حوالی: شعر, غزل, تنهايي, جمع
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 16:54  توسط احسان جمشیدی   | 

رسیدنی ست شبی که بخواهی و نتوانی

در ابتدای سفر گفت بی سبب نگرانی
به بوسه گفتمش اما تو نیز چون دگرانی

به یوسف تو هزاران عزیز دست به دامان
تو مثل برده فروشان به فکر سود و زیانی

گل شکفتهء خود را سپرده ام به تو ای رود
به شرط اینکه امانت به آشنا برسانی

مرا در آینه  می بینی و هنوز همانم...
تو را آینه می بینم و هنوز همانی

هزار صبح توانستی و نخواستی اما
رسیدنی ست شبی که بخواهی و نتوانی

فاضل نظری از کتاب اقلیت-غزل سفر صفحه ۳۲-۳۳


حوالی: شعر, غزل, سفر, آینه
+ انتشار یافته در  شنبه یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:18  توسط احسان جمشیدی   | 

خاطره من

پلک فرو بستی و دوباره شمردی
فرصت پنهان شدن نبود تو بردی

من که به پیروزی تو غبطه نخوردم
چون که شکستم چرا دریغ نخوردی؟

دست تو را با سکوت و بغض گرفتم
دست مرا با غرور و خنده فشردی

این همه ی قصه ی تو بود که یک عمر
از همه دل بردی و دلی نسپردی

خاطره ها رفته اند خاطره ی من
پس تو چرا مثل خاطرات نمردی

فاضل نظری از کتاب آنها

بداهه نوشت

این همه ی غصه من بود که یک عمر
به خنده ی تو دل بستم و تو بریدی                     احسان جمشیدی


حوالی: شعر, غزل, بداهه, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:50  توسط احسان جمشیدی   | 

دعای این همه چشم انتظار

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار، ابر بهاری، ببار، کافی نیست

چنین که یخ زده تقویم ها اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار کافی نیست

به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند
برای کشتن حلاج دار کافی نیست

گل سپید به دشت سپید می روید
سپید بختی این روزگار کافی نیست

خودت بخواه که این انتظار سر برسد
دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

فاضل نظری از کتاب اقلیت


حوالی: شعر, غزل, انتظار, بهار
+ انتشار یافته در  جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:57  توسط احسان جمشیدی   | 

صدف

صدف

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام
دردل خود مومنم ،در چشم مردم کافرم

شعر کامل در ادامه مطلب


حوالی: شعر, غزل, صدف, ظاهر و باطن
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:11  توسط احسان جمشیدی   | 

ز اين پس هر که نام عشق را آورد،نامرد است

به شهر رنگ ها رفتيم گفتي زرد نامرد است
اگر رنگي تو را در خويش معنا كرد نامرد است

تو تصوير مني يا من در اين آيينه تكرارم؟
جهان آيينه ي جادوست زوج و فرد نامرد است

چه قدر از عقل مي پرسي چه قدر از عشق مي خواني
از اين باز آي نااهل است از آن برگرد نامرد است

نه سر در عقل مي بندم نه دل در عشق مي بازم
كه اين نامرد بي درد است و آن پر درد نامرد است

بيا پيمان ببنديم از جهان هم جدا باشيم
ز اين پس هر که نام عشق را آورد،نامرد است

فاضل نظري چاپ نشده(حذف شده از كتاب اول استاد  گريه هاي امپراتور)


حوالی: شعر, غزل, غم, عشق
+ انتشار یافته در  دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:55  توسط احسان جمشیدی   | 

خوش باوری

چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می گیرد
از این بی آبرویی نام ما آوازه می گیرد

من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم
خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد

به روی ما به شرط بندگی در می گشاید عشق
عجب داروغه ای! باج سر دروازه می گیرد

چرا ای مرگ می خندی؟ نه می خوانی، نه می بندی!
کتابی را که از خون جگر شیرازه می گیرد

ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم
نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می گیرد

فاضل نظری شعر جدید در مجموعه سه گانه چاپ نشده


حوالی: شعر, غزل, غم, عشق
+ انتشار یافته در  دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:56  توسط احسان جمشیدی   | 

مرگ یا خواب؟!

تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان
انتظار همه را نیز به آخر برسان

همه پرورده ی مهرند و من آزرده ی قهر
خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان

لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد
به جگر سوختگان داغ برابر برسان

مَردُم از ماتم من شاد و من از غم خشنود
شادمانم کن و اندوه مکرر برسان

مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند
مژده ی وصل برادر به برادر برسان

فاضل نظری گریه های امپراتور آن ها اقلیت

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, مرگ, خیر
+ انتشار یافته در  دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:56  توسط احسان جمشیدی   | 

قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند

مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند

طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند

مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

فاضل نظری
حوالی: شعر, غزل, قطار, عشق
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت 21:37  توسط احسان جمشیدی   | 

خیانت غیرت عشق است...

مرا بازیچه‌ خود ساخت چون موسا که دریا را 
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسا را

نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را

خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست
چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را

نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است
که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

فاضل نظری

ایام امتحانات ترم شده مجبورم کمتر بیام فعلا


حوالی: شعر, غزل, عشق, خیانت
+ انتشار یافته در  یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:6  توسط احسان جمشیدی   | 

مصاحبه فاضل نظری در نمایشگاه کتاب

چند جمله قشنگ از فاضل نطری در نمایشگاه کتاب امسال

روشنفکری جای خود را به فرهیختگی داده است

بزرگ‌ترین دروغ این است که بگوییم هیچ کس تنها نیست ، در صورتی که بهترین لحظات انسان، به‌خصوص شاعران می‌تواند در تنهایی شکل بگیرد.

شعر یک تفنّن بوده و فن نیست و متأسفم برای کسانی که همة زندگی خود را صرف شعرگفتن می‌کنند چون شعر و شاعری تنها قصیده بوده و هدف زندگی نیست

در ادامه مطلب متن کامل صحبت های ایشان را بخوانید


حوالی: فاضل نظری, مصاحبه
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:41  توسط احسان جمشیدی   | 

خدايی كه اقتباسي نيست

هراس
رسيده‌ام به خدايی كه اقتباسي نيست
شريعتي كه در آن حكم‌ها قياسي نيست

خدا كسي ست كه بايد به ديدنش بروي
خدا كسي كه از آن سخت مي‌هراسي نيست.

به «عيب پوشي » و « بخشايش» خدا سوگند
خطا نكردن ما غير ناسپاسي نيست

به فکر هیچ کسی جز خودت مباش ای دل
كه خودشناسي تو جز خدا شناسي نيست

دل از سياست اهل ريا بكن،خود باش
هواي مملكت عاشقان سياسي نيست

بازم گرایش به فاضل نظری

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, خدا, عرفانی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:48  توسط احسان جمشیدی   | 

دیدن دنیا...

اما تو بگو «دوستي» ما به چه قيمت؟
امروز به اين قيمت، فردا به چه قيمت؟
 
ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ
این حسرت دریاست تماشا به چه قيمت

ماهی تنگ دریا
 
يك عمر جدايي به هواي نفسي وصل
گيرم كه جوان گشت زليخا به چه قيمت
 
از مضحكه دشمن تا سرزنش دوست
تاوان تو را مي‌دهم اما به چه قيمت
 
مقصود اگر از ديدن دنيا فقط اين بود
ديديم، ولي ديدن دنيا به چه قيمت

چاپ نشده از  فاضل نظری منبع: وبلاگ غزل های استاد فاضل نظری 


حوالی: شعر, غزل, دیدن دنیا به چه قیمت, دلتنگی
+ انتشار یافته در  جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:28  توسط احسان جمشیدی   | 

و پیامبر بازگشت ...

گفت درنگ کنید
من آتشی دیده ام
شاید خبری بیاورم از آن
رفت.
و پیامبر بازگشت ...

به دلیل سردرگمی و مشغله زیاد درسی فرصت نشد مشاعره رو ادامه دهم انشاالله با واژه سیب طی هفته آینده ادامه می دهیم


حوالی: فاضل نظری, کتاب ضد, مقدمه
+ انتشار یافته در  چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:53  توسط احسان جمشیدی   | 

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟
باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟

سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟
 
آن که عمری به کمین بود، به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده،۱ می بینی که؟

غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

فاضل نظری منبع وبلاگ غزل های استاد فاضل نظری 

بازم گرایش به فاضل ...

۱:اشاره به بیت شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید / بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست از این شعر


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عادت
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:34  توسط احسان جمشیدی   | 

گرایش به فاضل خوانی

فاضل نظری را دوست دارم خصوصا گریه هایش صحبت از ما امپراتوران است که گداییم گدا...

دو تک بیت از وبلاگ هواداران استاد فاضل

1 - دوست از من پیش دشمن گفت و دشمن پیش دوست
دوست با من دشمنی کرده ست و دشمن دوستی

2 – دلیل عشق فراموش کردن دنیاست
وگرنه بین من و دوست، ماجرایی نیست ...


حوالی: شعر, تک بیت, غمگین
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:26  توسط احسان جمشیدی   | 

کمترین فایده عشق

راز این داغ نه در سجدة طولانی ماست
بوسة اوست که چون مهر به پیشانی ماست

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجره‌ای در دل سیمانی ماست

موج با تجربة صخره به دریا برگشت
کمترین فایدة عشق پشیمانی ماست

خانه‌ای بر سر خود ریخته‌ایم اما عشق
همچنان منتظر لحظة ویرانی ماست

باد پیغام رسان من و او خواهد ماند
گرچه خود بی‌خبر از بوسة پنهانی ماست

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:17  توسط احسان جمشیدی   | 

گل سرخی که بر مزارم نیست

مپرس حال مرا روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست

نهال بودم و در حسرت بهار ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ای است
که هرچه هست ندارم که هرچه دارم نیست

شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید
بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست

فاضل نظری

گل سرخ بر مزار قبر


حوالی: شعر, غزل, غمگین, دل تنگی
+ انتشار یافته در  یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 19:20  توسط احسان جمشیدی   | 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

فاضل نظری  دانلود صدا


حوالی: شعر, غمگین, زمستان, غزل
+ انتشار یافته در  جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:7  توسط احسان جمشیدی   | 

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی جدایی نیست، این را گفت رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

هر که ویران کرد ویران شد در این آتش سرا
هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را نهاد

اعتبار سر بلندی در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت
با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عاشقانه
+ انتشار یافته در  جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ساعت 16:13  توسط احسان جمشیدی   | 

این است که من معتقدم؛ عشق زمینی ست

تقدیر، نه در رمل نه در کاسه ی چینی ست؟!
آینده ی ما دورتر از آینه بینی ست 

ما هر چه دویدیم، به جایی نرسیدیم
ای باد! سر انجام تو هم گوشه نشینی ست 

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید
این است که من معتقدم؛ عشق زمینی ست 

یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد
با این همه تردید ، در این باره یقینی ست 

شادم که به هر حال به یاد توأم، اما
خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست...

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, ابوالفضل نظری, غمگین
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ساعت 11:43  توسط احسان جمشیدی   | 

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست 
دل بکن آینه اینقدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دوبرابر شدن غصه تنهایی نیست؟

بی سبب تا لب ساحل مکشان قایق را
قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست


آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, ابوالفضل نظری, غمگین
+ انتشار یافته در  دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 20:5  توسط احسان جمشیدی   | 

حوصله شرح قصه نیست...

بی لشگریم!حوصله شرح قصه نیست
فرمانبریم حوصله شرح قصه نیست

با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم! حوصله شرح قصه نیست

فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم! حوصله شرح قصه نیست

تکرار نقش کهنه خود در لباس نو
بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم! حوصله شرح قصه نیست

همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم! حوصله شرح قصه نیست

آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست
پی می بریم؟! حوصله شرح قصه نیست...

فاضل نظری


حوالی: ابوالفضل نظری, غزل, اجتماعی, غمگین
+ انتشار یافته در  چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ساعت 16:15  توسط احسان جمشیدی   | 

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

فاضل نظری  کتاب آن ها


حوالی: ابوالفضل نظری, غزل, عاشقانه, غمگین
+ انتشار یافته در  شنبه دهم دی ۱۳۹۰ساعت 20:21  توسط احسان جمشیدی   | 

هيچ راهي جز به دام افتادن صياد نيست  

اين طرف مشتي صدف آنجا كمي گل ريخته
موج، ماهيهاي عاشق را به ساحل ريخته

بعد از اين در جام من تصوير ابر تيره‌ ايست
بعد از اين در جام دريا ماه كامل ريخته

مرگ حق دارد كه از من روي برگردانده است
زندگي در كام من زهر هلاهل ريخته

هر چه دام افكندم، آهوها گريزان‌تر شدند
حال صدها دام ديگر در مقابل ريخته

هيچ راهي جز به دام افتادن صياد نيست
هر كجا پا مي‌گذارم دامني دل ريخته

زاهدي با كوزه‌اي خالي ز دريا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ريخته!

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  دوشنبه پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 13:45  توسط احسان جمشیدی   | 

نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است نفس نمی کشم ، این آه از پی آه است

نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است
نفس نمی کشم ، این آه از پی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نیست
که هر چه بخت بلند است ، عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

شب مشاهده چشم آن کمان ابروست
کمین کنید رقیبان سر بزنگاه است

اگر نبوسم ُ حسرت ، اگر ببوسم ُ شرم
شب خجالت من از لب تو در راه است...

فاضل نظری

نسخه دیگری از این شعر استاد فاضل نظری که تفاوت های جزیی با این نسخه دارد

به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است
به من! که هر نفسم آه در پی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نیست
که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است

شب مشاهده چشم آن کمان ابروست! 
کمین کنید که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار
شب خجالت من از لب تو در راه است....

+ انتشار یافته در  شنبه سوم دی ۱۳۹۰ساعت 12:47  توسط احسان جمشیدی   | 

من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است

از شوکت فرمانرواییها سرم خالی است
من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است

چابک‌سواری، نامه‌ای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است

خون‌گریه‌های امپراتوری پشیمانم
در آستین ترس، جای خنجرم خالی است

مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟
تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟

ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم
آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است

فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن
ای مرگ! تابوتی که با خود می‌برم خالی است

فاضل نظری

+ انتشار یافته در  جمعه دوم دی ۱۳۹۰ساعت 18:49  توسط احسان جمشیدی   | 

گوهری مانند مرگ آنقدر هم نایاب نیست!...

گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست
ای اجل!مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست

بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ
هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست!

ما رعیت ها کجا!محصول باغستان کجا!؟
روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست

ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است
از کمین بیرون مزن امشب شب مهتاب نیست

در نمازت شعر می خوانی و می رقصی٬دریغ
جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست

گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟
گوهری مانند مرگ آنقدر هم نایاب نیست!...

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 16:42  توسط احسان جمشیدی   | 

و سلاح او گریه است..."پست ثابت"

آدم خلیفه ی تنهای خدا روی زمین است
امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاحش . . .
و سلاح او گریه است...
( و سِلاحُهُ البُکاء )
( برگرفته از کتاب گریه های امپراتور/فاضل نظری )
حوالی: گریه, گریه های امپراتور, دعا, کمیل
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:26  توسط احسان جمشیدی   | 

درختها به من آموختند فاصله ای/میان عشق زمینی و آسمانی نیست

توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست

پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

زدست عشق به جز خیر بر نمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست

درختها به من آموختند فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه ی پر غبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری

پ.ن: این مطلب پست ثابت وبلاگ بوده و تا اطلاع ثانوی اینجا جا خوش کرده است.

پ.ن: اکنون اطلاع ثانوی فرا رسیده است


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:47  توسط احسان جمشیدی   | 

از عالم غم دلرباتر عالمي نيست

همراه بسيار است، اما همدمي نيست
مثل تمام غصه ها، اين هم غمي نيست

دلبسته اندوه دامنگير خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمي نيست

كار بزرگ خويش را كوچك مپندار
از دوست دشمن ساختن كار كمي نيست

چشمي حقيقت بين كنار كعبه مي گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمي» نيست

در فكر فتح قله قافم كه آنجاست
جايي كه تا امروز برآن پرچمي نيست

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غم, عشق
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:26  توسط احسان جمشیدی   | 

سفر بهانۀ دیدار و آشنایی ماست||| به هم رسیدن ِ ما نقطه ی جدایی ماست

سفر بهانۀ دیدار و آشنایی ماست
از این به بعد «سفر» مقصد ِ نهایی ماست

در ابروان من و گیسوان ِ تو گرهی ست
گمان مبر که زمان ِ گره گشایی ماست

خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است
همین بهانۀ آغاز ِ بی وفایی ماست

زمانه غیر زبان قفس نمی داند
بمان که «پرنزدن» حیلۀ رهایی ماست

به روز وصل چه دلبسته ای ؟ که مثل ِ دو خط
به هم رسیدن ِ ما نقطه ی جدایی ماست

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 19:46  توسط احسان جمشیدی   | 

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم
در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت :
از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد
من مایه رنج تو هستم ، راست می گویی

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 19:26  توسط احسان جمشیدی   | 

اگر دلم ٬ که از اندوه روزگار پرم

اگر سرم ٬ که از انکار کردگار پرم
اگر دلم ٬ که از اندوه روزگار پرم

دقیق تر بنگر- این غبار از آینه نیست-
خود این منم که در آینه از غبار پرم

درختی ام که پر از قلب های کنده شده ست
زخالکوبی غم های یادگار پرم

نه اهل کشتی نوح و نه سر نهاده به کوه
برای آمدن مرگ از انتظار پرم

مگیر زورق فرسوده مرا از رود
که از خیال رسیدن به آبشار پرم

فاضل نظری گریه های امپراتور


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:22  توسط احسان جمشیدی   | 

مهمان آتش / آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است

راحت بخواب اي شهر! آن ديوانه مرده است
در پيله ابريشمش پروانه مرده است

در تُنگ، ديگر شور دريا غوطه‌ور نيست
آن ماهي دلتنگ، خوشبختانه مرده است

يك عمر زير پا لگد كردند او را
اكنون كه مي‌گيرند روي شانه، مرده است

گنجشكها! از شانه‌هايم برنخيزيد
روزي درختي زير اين ويرانه مرده است

ديگر نخواهد شد كسي مهمان آتش
آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است
فاضل نظری
+ انتشار یافته در  چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:12  توسط احسان جمشیدی   | 

کم کم بوی محرم  می آید

ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار
برخیز چه پیشامده این بار علمدار

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد
برخیز فدای سرت انگار نه انگار

فاضل نظری

حوالی: شعر, تک بیت, غمگین, امام حسین
+ انتشار یافته در  چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:9  توسط احسان جمشیدی   | 

جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست
جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست

هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زودباوری ست

 مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابرِ همگان نابرابری ست

دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست
ای آفتاب! هرچه کنی ذرّه پروری ست

 ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست
فاضل نظری

حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:29  توسط احسان جمشیدی   | 

قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگیت مرا 
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:24  توسط احسان جمشیدی   | 

زیارت

سه شنبه شده وباز دلم گرفته کاش...

 حرم حضرت معصومه قم شب

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:22  توسط احسان جمشیدی   | 

آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است...!

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دلسنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم
سفره‌ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:13  توسط احسان جمشیدی   | 

طلسم

در گذر از عاشقان رسید به فالم
دست مرا خواند و گریه کرد به حالم

روز ازل هم گریست آن ملک مست
نامه تقدیر را که بست به بالم

مثل اناری که از درخت بیفتد
در هیجان رسیدن به کمالم

هر رگ من رد یک ترک به تنم شد
منتظر یک اشاره است سفالم

بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
کاش به سویش نرفته بود غزالم

هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از که بنالم

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:11  توسط احسان جمشیدی   | 

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط احسان جمشیدی   | 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

شعر از : آقای فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:27  توسط احسان جمشیدی   | 

تک بیت ها

یک روز دیگر کم شد از عمرت! مبارک باد
امروز قدری کمتر از دیروز دلتنگی !

*****

چون تولد مژده مرگ من است
می توان آن را مبارک باد گفت !

*****

لبخند و ریشخندٍ کسی در دلم نماند
هر کس هر آنچه داد به آیینه، پس گرفت

*****

وقتی نه "خود"ی مانده برایم نه "خدا"یی
ای دوست مرا یاد کن امشب به دعایی

فاضل نظری


حوالی: شعر, تک بیت, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:16  توسط احسان جمشیدی   | 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم 

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم  

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست 
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم 
  " فاضل نظری"


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:55  توسط احسان جمشیدی   | 

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می گردم طواف خانه ات را
دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر،جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن
پروانه های مرده با هم فرق دارند

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:50  توسط احسان جمشیدی   | 

مسئله ی پاک شده

تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا
دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا

در سنگسار ، آینه ای را که می برند
شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا

اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم
در فکر غرق کردن کشتی است نا خدا

امکان رستگاری من گر نبوده است
بیهوده آزموده مرا بار ها خدا

با نیت بهشت اگرم آفریده است
می راندم به سوی جهنم چرا خدا

ای دل خلاف هروله حاجیان مرو
کافی است هر چه عقل درافتاد با خدا

بگذار بی مجادله از نیل بگذریم
تا از عصا نساخته است اژدها خدا

« گریه های امپراتور » فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:58  توسط احسان جمشیدی   | 

یکی از ما دو نفر ...

موج عشق تو اگر شعله به دلها بکشد
رود را از جگر كوه به دريا بكشد

گيسوان تو شبيه‌است به شب اما نه
شب كه اينقدر نبايد به درازا بكشد

خودشناسي قدم اول عاشق شدن است
واي بر يوسف اگر ناز زليخا بكشد

عقل يكدل شده با عشق، فقط مي‌ترسم
هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد

زخمي كينه‌ي من اين تو و اين سينه‌ي من
من خودم خواسته‌ام كار به اينجا بکشد

يكي از ما دو نفر كشته به دست دگري‌است
واي اگر كار من و عشق به فردا بكشد

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:42  توسط احسان جمشیدی   | 

زندگي بعد تو بر هيچ كس آسان نگرفت (تاوان)

دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت
زندگي بعد تو بر هيچ كس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند
شعله اي بود كه لرزيد ولي جان نگرفت

دل به هر كس كه رسيديم سپرديم ولي
قصه عاشقي ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سيم زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت

مثل نوري كه به سوي ابديت جاريست
قصه اي با تو شد آغاز كه... ( پایان نگرفت )

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:39  توسط احسان جمشیدی   | 

پلنگ سنگی

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:59  توسط احسان جمشیدی   | 

خلوت

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

" اقلیت " فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, عقل, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:56  توسط احسان جمشیدی   | 

آن ها

در روزگار شما آن هایی است.
خود را با آن ها همراه کنید.
آن هایی که چون ابر می گذرند.

(مقدمه کتاب آن ها) فاضل نظری
حوالی: مقدمه, کتاب آن ها, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:32  توسط احسان جمشیدی   | 

حاصل عقل

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد

ابوالفضل (فاضل) نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 0:23  توسط احسان جمشیدی   | 

مهتاب

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:58  توسط احسان جمشیدی   | 

بهانه

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, شاخه گلی برای مزار, یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
+ انتشار یافته در  پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:55  توسط احسان جمشیدی   | 

آن مغرور

من خود دلم از مهر تو لرزید ,وگرنه
تیرم به خطا می رود اما به هدر,نه!

دل خون شده وصلم و لب های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر ,نه

با هرکه توانسته کنار آمده دنیا
با اهل هنر؟آری! با اهل نظر ؟نه!

بد خلقم و بد عهد زبانبازم و مغرور
پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟

یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد
یک بار دگر ,بار دگر, بار دگر .....نه!

فاضل نظری (ابوالفضل نظري)


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:1  توسط احسان جمشیدی   |