دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

کارم چو زلف یار پریشان و درهم است

در پکن
هیچ کس از نبودن تو غمگین نیست
جز من
دنبال مجسمه ای می گردم
تا با هم گریه کنیم
                       هر کدام به دلیل خودمان
اینجا اما
مجسمه ها تقریبا همیشه خندانند

حمیدرضا شکارسری - عاشقانه های پکن

پ ن یک: حس می کنم مجسمه ام.(اصلاً حس خوبی نیست)
پ ن دو: کارم چو زلف یار پریشان و درهم است/ پشتم به سان ابروی دلدار پرخمست -سعدی-
پ ن سه:
ملکا! مَها! نگارا!
صنما! بُتا! بهارا!
متحیرم ندانم
که تو خود چه نام داری  -سعدی-


حوالی: شعر, نو, حمیدرضا شکارسری, تک بیت
+ انتشار یافته در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:20  توسط احسان جمشیدی   | 

لبت

وقتی که لبم به بوسه ای قانع شد
در راه اراده‌ی خودش قاطع شد

قانون اساسی دلم گفت ببوس
شورای نگهبان لبت مانع شد

عباس صادقی زرینی

پ ن: مطلب دیگری که در این حوالی ها بود.


حوالی: شعر, رباعی, طنز, عاشقانه
+ انتشار یافته در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:30  توسط احسان جمشیدی   | 

پدرم مورچه کارگر است

انگشت شمارند کارگرهایی
که خوب کار ، مطالعه و تفریح می کنند 

پیچ های بسیاری ساخته می شوند
هر روز زیر دستگاه پرس
انگشت ها
انگشت های زیادی را دیده ام که پیچ شدند
کارگرانی
که ده
نه
هشت
هفت انگشت ...
و بعضی کارگرها هیچ گاه به ماه اشاره نمی کنند 

پدر
زیر دستگاه فشار
ما
زیر فشار خون 

کارگران دستگاه پرس پیانیست های خوبی نمی شوند
و طوری زندگی مطالعه  وتفریح می کنند
که اثر انگشت شان روی هیچ چیز نمی ماند 

سید رسول پیره 

پ ن1: این نامگذاری روزها برایم کم معنی بوده مثلا همین روز کودک، دانشجو، پزشک، معلم، پاسدار، پرستار و... و یا حتی جشن تولد هرگز برایشان ذوقی نداشته ام و جز به اجبار حفظ آداب معاشرت نبوده که گاهگاهی  با پیامی آنها را تبریک گفته ام و همیشه هم برای شوخی گفته ام که هنوز روزم روز کودک است. راستی روز کارگر هم هست. 

پ ن2: عنوان تزئینی است و هیچ یک از اعضای خانواده ام شرف عنوان کارگری را نداشته اند. برگرفته از شعری از جلیل صفر بیگی:  

مانند همیشه چشمهایم به در است
بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است

ته مانده ی سفره ی شما را آورد
آری پدرم مورچه ی کارگر است


حوالی: شعر, نو, کارگر, سید رسول پیره
+ انتشار یافته در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:35  توسط احسان جمشیدی   | 

شادمانی ها

یک: 
همین که نعش درختی به باغ می افتد
بهانه باز به دست اجاق می افتد

حکایت من و دنیایتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق می افتد

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها
فقط برای شما اتفاق می افتد

تمام سهم من از روشنی همان نوریست
که از چراغ شما در اتاق می افتد

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین
چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

همیشه همره هابیل بوده قابیلی
میان ما و شما کی فراق می افتد؟
فاضل نظری
دو: شعر قبلی را قبل تر هم در همین جا آورده بودم اما یادم نمی آمد (تعداد مطالب وبلاگ از 450 گذشته)این شد که تازه شد نمی گویم تکرار چون تکراری نمی شود. من قسمت هایی از این شعر را  با خودم زمزمه می کنم.
سه: شعر را حتماً خوانده اید قبل تر هر چه گشتم بین هر چهار کتاب استاد پیدایش نکردم به گمانم چاپ نشده باشد.
چهار: شعرهای تازه ای خوانده ام اما منتظرم که در ذهنم ته نشین شوند بعد از آنها اینجا می آورم.
پنج: چیزهایی نوشته بودم راجع به جاذبه هر چه گشتم پیدایش نکردم.
چه پست گمی شد
راستی من خیلی غر غرو هستم!


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:34  توسط احسان جمشیدی   |