دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

نمی ترسد میش ازگرگ ~ موزه ی حیات وحش

علوفه ی زیاد
آب زیاد
سلاخ خانه

|||

دررابازنمی کنند
شنگول ومنگول
ازآرایشگاه برگشته بزبزقندی

|||

نمی چرند دیگر
ریش پروفسوری گذاشته اند
بزهای گله

|||

از بزرو
به گله می زنند
گرگ ها

|||

برپوست گوسفند نوشته شده
عهدنامه ی چوپان وگرگ

|||

پلنگ کشی
دفاع می کند از پایان نامه اش
آهو

|||

زیرنورماه
چای دوغزال می نوشد
پلنگ

بخش هایی از اپرای گوسفندی جلیل صفر بیگی


حوالی: شعر, نو, جلیل صفربیگی
+ انتشار یافته در  جمعه هفتم اسفند ۱۳۹۴ساعت 3:10  توسط احسان جمشیدی   | 

ما دچار عادت زنانه ایم مردهای بعد قطع نامه ایم!

سلام دیگر از چیزی ذوق مرگ نمی شوم. دیگر به چیزی دل بسته نمی شوم و حتی دیگر از چیزی لذت نمی برم این از ویژگی های فاصله گرفتن از کودکی است. حتی گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم نکند این anhedonia نشان می دهد که دارم افسرده می شوم و بعد یادم می افتد که نه وقتی در کارهایم مشکلی به وجود نیاورده اینطور نیست. یک شعر خوب از آرش شفاعی این روزها یادم افتاده گفتم با شما شریک شوم و دیگر حرفی نیست

فکر ها علیل، ذکرها عبث
اوج ها به قدر سقف یک قفس
پای ما مسافر است
جاده ها ولی به
مقصدی حقیر ختم می شوند
ما کلاف پیچ پیچ کوچه ها
شما؛
در زلال مغز آسمان رها
فکر می کنید حجم این قفس ملولمان نمی کند؟
چرا، ولی چه فایده؟
آسمان قبولمان نمیکند
حال ما دچار عادت زمانه ایم شانه می کنیم! سرمه می کشیم! عشوه می کنیم!
مرد های بعد از قطعنامه ایم !
آرش شفاعی 


حوالی: شعر, احسان جمشیدی, روزنوشت, آرش شفاعی
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ساعت 2:7  توسط احسان جمشیدی   | 

برادرم ...

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
 
حیاط خانه ی  ما تنهاست
حیاط خانه ی  ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست .

پدر میگوید:
" از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه می خواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر می گوید:
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق می کند که  باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."

مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی  می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت می کند به تمام گل ها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .

برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علف ها می خندد
و از جنازه های ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل می شوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند.
او مست می کند
و مشت می زند به در و دیوار
و سعی می کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم می شود .

و خواهرم دوست گل ها بود
و حرف های ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاهگاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی می خواند
و بچه های طبیعی می زاید
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های  دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
آبستن است.
حیاط خانه ی ما  تنهاست
حیاط خانه ی ما  تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن  می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان  بجای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سرپوش می گذارند
و حوض های کاشی
بی آنکه  خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های  کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمب های کوچک پر کرده اند .
حیاط  خانه ی ما گیج است. 
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود. 

فروغ فرخزاد 

پ ن : این ابزار را حتماً داشته باشید میکده


حوالی: شعر, نو, فروغ فرخزاد
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:12  توسط احسان جمشیدی   | 

کارم چو زلف یار پریشان و درهم است

در پکن
هیچ کس از نبودن تو غمگین نیست
جز من
دنبال مجسمه ای می گردم
تا با هم گریه کنیم
                       هر کدام به دلیل خودمان
اینجا اما
مجسمه ها تقریبا همیشه خندانند

حمیدرضا شکارسری - عاشقانه های پکن

پ ن یک: حس می کنم مجسمه ام.(اصلاً حس خوبی نیست)
پ ن دو: کارم چو زلف یار پریشان و درهم است/ پشتم به سان ابروی دلدار پرخمست -سعدی-
پ ن سه:
ملکا! مَها! نگارا!
صنما! بُتا! بهارا!
متحیرم ندانم
که تو خود چه نام داری  -سعدی-


حوالی: شعر, نو, حمیدرضا شکارسری, تک بیت
+ انتشار یافته در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:20  توسط احسان جمشیدی   | 

پدرم مورچه کارگر است

انگشت شمارند کارگرهایی
که خوب کار ، مطالعه و تفریح می کنند 

پیچ های بسیاری ساخته می شوند
هر روز زیر دستگاه پرس
انگشت ها
انگشت های زیادی را دیده ام که پیچ شدند
کارگرانی
که ده
نه
هشت
هفت انگشت ...
و بعضی کارگرها هیچ گاه به ماه اشاره نمی کنند 

پدر
زیر دستگاه فشار
ما
زیر فشار خون 

کارگران دستگاه پرس پیانیست های خوبی نمی شوند
و طوری زندگی مطالعه  وتفریح می کنند
که اثر انگشت شان روی هیچ چیز نمی ماند 

سید رسول پیره 

پ ن1: این نامگذاری روزها برایم کم معنی بوده مثلا همین روز کودک، دانشجو، پزشک، معلم، پاسدار، پرستار و... و یا حتی جشن تولد هرگز برایشان ذوقی نداشته ام و جز به اجبار حفظ آداب معاشرت نبوده که گاهگاهی  با پیامی آنها را تبریک گفته ام و همیشه هم برای شوخی گفته ام که هنوز روزم روز کودک است. راستی روز کارگر هم هست. 

پ ن2: عنوان تزئینی است و هیچ یک از اعضای خانواده ام شرف عنوان کارگری را نداشته اند. برگرفته از شعری از جلیل صفر بیگی:  

مانند همیشه چشمهایم به در است
بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است

ته مانده ی سفره ی شما را آورد
آری پدرم مورچه ی کارگر است


حوالی: شعر, نو, کارگر, سید رسول پیره
+ انتشار یافته در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:35  توسط احسان جمشیدی   | 

شاید صلاحیت بهار رد شده است!؟

آجیل ها و تقویم
به بهار گواهی می دهند
اما در این میان
تکلیف بخاری
روشن نیست
سید حسن حسینی - شاعری در مشعر

دیروز کرمانشاه برف بارید. می خواستم این پست را دیروز بگذارم که مهمان ها و مهمانی رفتن اجازه نداد. 

پ ن 1: عنوان برگرفته از : زمستان دست بردار نیست / صبح نخست نوروز برف می بارد / شاید صلاحیت بهار رد شده است!؟  - سید حسن حسینی - 

پ ن 2: از اواخر بهمن کتاب تازه ای که می خوانم ذهنم را مشغول کرده است و خواندن آن نسبت به خیلی از کتاب های دیگری که خوانده ام وقت بیشتری نسبت به حجم اش گرفته است. نام کتاب ساده است: - بیماری - نوشته Havi Carel ، ترجمه شده توسط احسان کیانی خواه و انتشار یافته توسط نشر گمان.
کتاب توسط خانم جوان فلسفه خوانده ای که به بیماری LAM که یک بیماری صعب العلاج ریوی دچار است؛ نوشته شده است. اما این کتاب قرار نیست که یک رنجنامه باشد بلکه بررسی مشکلات دیدگاه پزشکان و مردم نسبت به بیمار و بیماری است. در کتاب علاوه بر تجربه های شخصی نویسنده دیدگاه های فیلسوفان نسبت به بیماری آمده است. کتاب دارای 5 فصل و چند مقدمه و موخره است. فصل هایی مثل بدن در بیماری ، دنیای اجتماعی بیماری، بیماری به منزله کم توانی و سلامتی در عین بیماری، ترس از مرگ و زندگی در لحظه و دو مقدمه از سرپرست تیم ترجمه سری کتاب های تجربه و هنر زندگی و مقدمه نویسنده در کتاب موجود است .

این قسمت کتاب که می گوید:"یاد گرفتم هم با تکبر مردم بسازم و هم از خودم دورش کنم. خودم را وفق دادم. یاد گرفتم یانوس وار زندگی کنم: جوان در عین حال پیر، به ظاهر سالم اما بیمار، خوشحال و با نشاط اما به شدت غمگین ." اینجا و جلد کتاب اینجا


حوالی: شعر, نو, سید حسن حسینی, معرفی کتاب
+ انتشار یافته در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:22  توسط احسان جمشیدی   | 

اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود

مرد بقال از من پرسید :
                             چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم :
                      دل خوش سیری چند ؟  - سهراب سپهری - 

دیگر توان این تن لاغر نمی رسد
مادربزرگ! قصه چرا سر نمی رسد؟

مادربزرگ! قصه از آن عاشقانه هاست
انگار هیچ وقت به آخر نمی رسد

در من عجیب ریشه دوانده ست مهر او
زورم به این درخت تناور نمی رسد

بر فرض کندمش، دل خود را کجا برم؟
این سیب روی شاخه دیگر نمی رسد

او وا نمی کند درِ دل را و من چو طفل
دستم به دستگیره این در نمی رسد

پروانه ای شدم که فقط بال می زند
اما به ارتفاع کبوتر نمی رسد

طوری شکست کشتی قلبم که دست من
حتی به تخته های شناور نمی رسد

مادر بزرگ! گریه نکن، قصه ساده است
بیهوده گفته ام که به آخر نمی رسد

یا این طلسم می شکند، یا من عاقبت
پی می برم که دیو به دلبر نمی رسد...  - علی کریمان -


حوالی: شعر, نو, غزل, علی کریمان
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:10  توسط احسان جمشیدی   | 

نمی‌شنوم

من یکی را می شناسم
صبح ها لیبرال است
ظهرها چپ می زند
و غروب
که از کوچه ی تاریک می گذرد
زیر لب آهسته می گوید : «بسم الله ...!»

هیهات ری را !

علی صالحی
پی نوشت 1: عنوان از نجمه زارع [صدای کوچه و بازار را نمی‌شنوم / و مدتی‌ست که اخبار را نمی‌شنوم]
پی نوشت 2: اولین هفته استاژری هم گذشت. شاید فکرش را هم نمی کردم اما دو مورد بیمار جذامی دیدیم اما نه مورد جدید بلکه عوارض ناشی از جذام قبلی. خیلی سرم شلوغ است.


حوالی: شعر, نو, علی صالحی, ری را
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:5  توسط احسان جمشیدی   | 

این همه کلنجار برای روان و آخرش هیچ

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم -سعدی-

روزنوشت: امروز از ساعت 10 صبح تا حدود 2 یا شایدم 3 ظهر با هم ورودی ها سر انتخاب روتیشن های مختلف استاژری چانه می زدیم.
من چون که خودِ رشته روان پزشکی را دوست داشتم و هم اینکه با انتخاب آن برنامه کورس ها کمترین تداخل ممکن را داشتند خیلی به آن  متمایل بودم. 
دور اول همه دوستان با هم روان پزشکی را گرفتیم اما بهم خورد؛ دور دوم هم داشت خوب پیش می رفت که روان پزشکی تکمیل شد. یکی از دوستان تنها شد و کورس پوست را برداشت. 5 دختر 1 پسر و 2 سال بالایی غربت محض بود.
کسی از آن گروه گفت که اگر بشود میخواهد جابجا کند و به گروه روان بیاید بعد این شد که ما رفتیم پوست.
هرچند من کتاب روانپزشکی را از کتابخانه امانت گرفته بودم و 40 صفحه ای از آن را سرسری خوانده بودم برای با آمادگی رفتن به بیمارستان که پرید اما لااقل برنامه این گروه هم چندان تداخلی ندارد و اینکه یکی از گزینه های وسوسه انگیز مطالعه پرید.
امیدوارم که برنامه جدید بهم نخورد که من کتاب های این شش ماه را سفارش داده ام .... و اصلاً حس خوبی به پول گرفتن از پدرم ندارم (نه اینکه خدانکرده پدرم خسیس باشد و اینکه خدای شکر ایشان مشکل مالی هم ندارد اما من از خودم خجالت می کشم که ....)
واما شعر

چه بسا حرف ها می توان زد
می توان چون یکی لکه دود
نقش تردید بر آسمان زد
می توان چون شبی بود خاموش -نیما-

یادش بخیر ... این دو ترم فارماکولولوژی 1و 2 که در مجموع 4 واحد بود را گذراندیم این عکس جزوه های این دو ترم است دلم برای دکتر بهرامی تنگ می شود چقدر استاد خوبی بود(البته هنوز نمره فارما2 نیامده شاید[پوزخند])


حوالی: شعر, نو, نیما یوشیج, روزنوشت
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:30  توسط احسان جمشیدی   | 

و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود و دوست داشتن آن کلمه نخستین بود

و ما یَسطُرون :

«به قلم سوگند» 

در گودال نون بودم 
پیش از تولد نقطه 
هنگام که عشق به سطر نمی آمد.  

بیژن نجدی -واقعیت رویای من است 

پ ن: سرم خلوت است. مشغولیتی ندارم. چند کار انجام نشده روی دستم مانده که هیچ کدامشان را دوست ندارم شاید قورباغه های زشت اما کوچک و سطحی باشند و چند کتاب عمومی (شعر و هنرزندگی و داستان) و یک کتاب پزشکی نخوانده دارم دودلم این چند روز کدام شان را بخوانم یکی را باز می کنم وسوسه دیگری و دیگری وسوسه آن دیگر ...


حوالی: شعر, نو, بیژن نجدی
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 3:1  توسط احسان جمشیدی   | 

حالا به هرکسی اشاره کنی می میرد

پشت خاکریزی 
بین جنگ جهانی دوم و سوم
گیر کرده ام
اگر بر گردم
سربازان هیتلر و موسیلینی مرا می کشند
اگر پیشروی کنم
گارد الکترونیکی آمریکا
مجبورم
کنار این خاکریز
دنبال شغلی بگردم
و خانه ای اجاره ای
کنار همین خاکریز
با دختری ازدواج کنم
و مهریه اش چهارده سرباز آهنی معصوم باشد

ما مشکلاتمان را
در همین منطقه جنگی حل می کنیم
هربار من از همسرم دلگیر می شوم
بالای خاکریز می روم
شاید تیری مستقیم به قلبم بخورد
هربار او خسته می شود
روی مین ها
               لی لی می کند
مجید سعدآبادی - سربازی با گلوله ی برفی 

پ ن 1: عنوان قسمتی از شعر دیگری از همین کتاب.
پ ن 2: خنده دار است که این روزها کفش برایم مساله بغرنجی شده است! به خاطر مشکلی که برای پای راستم پیش آمده است بایستی از کفش های طبی خاصی استفاده کنم که برای پای من دوخته می شود. هرچند چندان زیبا نیستند اما قابل تحمل است و مشکل اصلی این است که من از رفتن به پزشک می ترسم چه رسد به متخصص ارتوپد و حتی فرآیند پیگیری چند جراحی را که  انجام دادم را هم ادامه ندادم. دو سه هفته پیش حس می کردم که در حال پاره شدن هستند الان هم کفش پاره شده و مدت زمان ساخته شدن کفش جدید هم اگر مثل قبلی باشد حداقل چهل روز است. امروز که میخواستم سری به پزشکم بزنم برای خودم بهانه تراشیدم که امروز پنجشنبه است و مطب شلوغ! {حسن تعلیل!} و نرفتم. از طرفی میخواستم خودم به موسسه ارتوپدی فنی مراجعه کنم و  بگویم برایم از آن مدل کفش ها بسازد که قالب پای شخص را می سازند و سپس از روی آن کفش و حتی اصطلاح فنی آن را هم می دانستم اما قسمت خسیس وجودم می گفت که وقتی پدرت ماهی n مقدار پول به بیمه تکمیلی می پردازد و کسی هم از آن استفاده نمی کند و پول ان کفش هم جزئی از فرایند بیمه است و با نسخه متخصص می شود یک مو از خرس کند  و پدرت چه گناهی دارد و تو مرد گنده هنوز از پدرت پول می گیری از این کار منصرف شدم و نرفتم راستی می ترسم که سال نو نزدیک است ...
تازه دندانپزشکی که قصه خودش را دارد...
پدرم می گوید سه سال دیگر خودت هم پزشک می شوی خاک بر سرت ان موقع از خودت هم می ترسی و من چیزی نمی گویم و در دلم می گویم شاید...


بعد نوشت: 

مین تنها گیاهی ست
که بعد از کاشتن
نه آب می خواهد
نه نور
نگاه کن چطور
آتش جوانه می زند
                       می روید 
و انسان های بی گناه
                       آن را می چینند
مجید سعدآبادی - سربازی با گلوله ی برفی


حوالی: شعر, نو, مجید سعدآبادی, جنگ ِ زندگی
+ انتشار یافته در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:39  توسط احسان جمشیدی   | 

بی تو

دیگر
نه یاس هایِ آویزانِ دیوارِ همسایه
مدهوشم می کند
نه هیچ آوازِ عاشقانه ی دوری
بی قرارم
بی تو 
آن سوی پنجره
برفی سنگین می بارد
این سوی پنجره باران... 

عبدالحمید ضيایی


حوالی: شعر, نو, برف, عاشقانه
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 20:19  توسط احسان جمشیدی   | 

آرام (2)

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار ِرفته ایستاده ام
و همچنان
             به نرده های ایستگاهِ رفته
                                             تکیه داده ام!

قیصر امین پور - دستور زبان عشق 

پ ن : آرام (1)


حوالی: شعر, نو, قیصر امین پور, ناب
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:13  توسط احسان جمشیدی   | 

برسنگ گور من بنویسید یک جنگجو که نجنگید اما …، شکست خورد

عشق من
این روزها
اینگونه‌ام ،‌ببین:
دستم  چه کند پیش می‌رود،‌انگار
هر شعر باکره‌ای را سروده‌ام
پایم چه خسته می‌کشدم ،‌گویی
کت بسته از خَم هر راه رفته ام
تا زسر هرکجا
حتی شنوده‌ام
هربار شیون تیر خلاص را

ای دوست
این روزها
با هرکه دوست می‌شوم احساس می‌کنم
آنقدر دوست بوده‌ایم که دیگر
وقت خیانت است

انبوه غم حریم و حرمت خود را از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره‌ای
من هیچ کاره‌ام : یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

این روزها
اینگونه‌ام :
فرهاد واره‌ای که تیشه‌ی خود را گم کرده است

آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله‌ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنویسید:
- یک جنگجو که نجنگید
اما …، شکست خورد

نصرت رحمانی


حوالی: شعر, نو, نصرت رحمانی
+ انتشار یافته در  یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:30  توسط احسان جمشیدی   | 

من با همه وجودم خود را زدم به مردن

دیروز برای‌ طفلی‌ می‌گریستم‌
كه‌ كفش‌ نداشت‌
امروز برای‌ مردی‌ كه‌ پا ندارد
و فردا برای‌ خودم‌ كه‌ هیچ...
                                   -محمدحسین جعفریان-

نه ! 
کاری به کار عشق ندارم 
من هیچ چیز و هیچ کسی را 
دیگر 
در این زمانه دوست ندارم 
انگار                
این روزگار چشم ندارد من و تو را 
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند 
زیرا هر چیز و هر کسی را 
که دوست تر بداری 
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد 
از تو دریغ می کند... 
پس 
من با همه وجودم خود را زدم به مردن 
تا روزگار، دیگر 
کاری به من نداشته باشد 
این شعر تازه را هم
نا گفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که ... 
کاری به کار عشق ندارم !
                                 -قیصر امین پور-


حوالی: شعر, نو, قیصر امین پور, محمدحسین جعفریان
+ انتشار یافته در  پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:11  توسط احسان جمشیدی   | 

تمام ردّ پاهایی که مسموم است

...
پزشکان خواب می رفتند
و میکرُب های دانشمند
مرض را
          در رگ نوزادها تزریق می کردند
پزشکانی که دور از چشم ها دارند در اوقات بیکاری
به جایِ شربتِ سرشارِ اکسیژن
سُرنگِ سمّیِ سرسام می سازند

 

مرض در چشم های هیز انسان است
نه در گلبول هایِ خون گوریل ها و میمون ها
پُلِ امراض مُسری دست های ماست
و از انسان سرایت می کند نکبت به دریا و جنگل ها
تمام ردّ پاهایی که مسموم است
                                       به انسان ختم خواهد شد
...
بخش هایی از روایت واره ی سرسام از مرتضی امیری اسفندقه


حوالی: شعر, نو, مرتضی امیری اسفندقه, دارم خجالت می کشم از اینکه انسانم
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 14:52  توسط احسان جمشیدی   | 

سفر عاشقانه

...

و زندگانیاش‌
خزه را می ماند در آب‌
پر از تحرّك ظاهر
و ركود باطن‌

آیا انسان قبیله‌ایست‌
كه در تصوّر خوردن می كوچد
آیا حدیث معده‌ی لبریز
لب‌های دوخته‌
و حنجره‌ی خاموش‌
ربط و اشاره‌ای
به مبحث "بودن‌" دارد

سپور را گفتم‌
خبر چه داری
گفت زباله‌

...

به راه باید رفت‌
بیهوده ایستاده‌ام‌
و بلوچ را
خیره مانده‌ام‌
كه محض تفنّن‌
سه بار در روز
علف می چرد
سه وعده نماز می خواند

...

نبض مرا بگیر
همهمه‌ی بودن دارد
و اشتیاق عدالت‌
بودن از انحصار خبر بیرون است‌
بودن‌
چگونه بودن‌
تاریخ انفجار عدالت را
تاریخ هم به یاد ندارد
امّا آیا ظلم بالسّویه‌
یگانه چهره‌ی عدل است‌

...

و می
بهانه‌ی مسمومیست‌
كه بزم‌های تجاری را
آباد میكند

...

وقتی كه باد نمی آید
پاروی بیشتری باید زد
بر آشناب‌
برازنده نیست
جان كندن در آب‌

...

ای بنده‌ی خمیده‌
از آوار بار قسط
اقساط ماهیانه‌
سالیانه‌
جاودانه‌
آیا تو قامتی برای نشان دادن داری
و صدایی برای آواز خواندن‌

کامل شعر را در ادامه مطلب بخوانید.

شعری را که می توانید خوانش آن با صدای شاعرش را بشنویید و از اینجا دانلود کنید را خیلی دوست دارم و اگر درست به خاطرم بیاید قسمتی از آن را قبل تر هم گذاشته ام.

http://cld.persiangig.com/download/LFYMv67AQo/Safarzade1.mp3/dl


حوالی: شعر, نو, طاهره صفارزاده
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 21:10  توسط احسان جمشیدی   | 

گیاه آبزی ام، بی بهار می رویم

ارتفاعات سیمان
دشت های بتن آرمه
گونه های پلاستیک لیلا
عشق های رها در خیابان
من علی رغم این ها
بی محابا
تو را دوست دارم!

علی محمد مودب - کهکشان چهره ها


پ ن: عنوان مصراعی از سید علی موسوی گرمارودی که من خودمانی این طور معنی اش می کنم جلبکم.


حوالی: شعر, نو, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 13:20  توسط احسان جمشیدی   | 

دزدان صحرایی

ای شاخه ی شکوفه ی بادام
خوب آمدی
سلام

لبخند می زنی ؟
اما
این باغ بی نجابت
با این شب ملول
زنهار از این نسیمک آرام
وین گاه گه نوازش ایام

بیهوده خنده می زنی افسوس
بفشار در رکاب خموشی
پای درنگ را

باور مکن که ابر
باور مکن که باد
باور مکن که خنده ی خورشید بامداد
من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را

محمدرضا شفیعی کدکنی


پ ن: عنوان برگرفته از"صحرا پر از دزدان دریایی است"از مرتضی امیری اسفندقه

دیروز داشتم فصل اعصاب پاتولوژی را می خواندم یه یادم آمد کلاس پاتولوژی دکتر مدنی که از من پرسید مارکر آستروسیت ها چیست؟ (یک بار ما با یکی از همکلاسی ها حرف زدیم استاد شنید) ما هم برای اینکه یهویی بود جواب پرتی دادیم گفتیم گلیوز بعد درستش کردیم گفتیم GFAP اینم از یه بار صحبت کردن ما!


برای امتحان امروز به حافظ سر زدم غزلی آمد همراه با این بیت:

طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل/ بیفتد آن که در این راه با شتاب رود

فکر کنم این جور که فرمودند نشود مثل هر بار که می گویند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید /که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید


حوالی: شعر, نو, محمدرضا شفیعی کدکنی
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 16:0  توسط احسان جمشیدی   | 

خنده های بلیه گریه های ملیح حرف های شنیع

چرا همیشه سرسخن می شوم
با مردانی بی صورت
بی چشم،
بی گوش،
که تنها دهان هایی هستند
برای غوغای بلعیدن
دهان هایی که در خواب به دنیا می آیند
و در خواب می میرند

 

چرا همیشه عاشق زنانی می شوم
که در صف نانوایی ایستاده اند

علی محمد مودب - مرده های حرفه ای

همین دیشب داشتم برای درس گوارش کتابم را می خواندم در فصل کاهش وزن غیرعمدی گفته بود "یکی از دلایل IWL کاهش وزن غیرعمدی از دست دادن همسر خصوصاً در مردان استیاد این شعر افتادم؛ هر چند باید خوش بینانه فکر می کردم و می گفتم چه رمانتیک!

یک نکته که اوج بلاهت این حقیر سراپا تقصیر را می رساند این است که این فصل از گایدلاین اصلاً منبع امتحان نیست و نیز اینکه ما فردا امتحان پاتولوژی عملی داریم نه کورس گوارش


حوالی: شعر, نو, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ساعت 13:57  توسط احسان جمشیدی   | 

گم نمی شوند

زندگی به رفتن است
                       - در همیشه های پا به راه -
گاه راه و گاه چاه و
                       گاه... آه!

عاشقا!
کفش های خاکسار را بگو،
                           برو!

دل که رو به راه و سر به راه بود،
گام ها اگرچه بارها خطا کنند،
                            گم نمی شوند
عبدالرضا رضایی نیا


زلیخا مستجاب الدعوه شد: یوسف به زندان رفت !
که دنیا جای عصیان است جای بی گناهی نیست ! -|علیرضا محمدعلی بیگی|-
سلام دیروز سه شنبه 26 آذر آخرین جلسه کلاس های علوم پایه بود(البته اگر پاتولوژی عملی قبول شوم و مابقی دروس این ترم) یعنی:
-پنج ترم گذشت (2.5 سال پر کشید)
-15 اسفند امتحان علوم پایه دارم.
....

در این نیمه شب تا که رد گم کنند
چهل دزد بغداد، شاعر شدند -|عباس احمدی|-

الان داشتم انگل شناسی خلاصه می نوشتم گفتم بگم با چه چیزا و چه کسایی ما حشر و نشر داریم

+نماتودها 1 + نماتود ها 2

+ترماتودها 1 + ترماتودها 2

7 دی امتحان عملی انگل شناسی داریم این عکس کار ما در کلاس عملی انگل شناسی است

انگل شناسی عملی


حوالی: شعر, نو, عبدالرضا رضایی نیا, نیمایی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 17:47  توسط احسان جمشیدی   | 

آدمیت

اگر سنگ، سنگ...
اگر آدمی، آدمی است
اگر هر کسی جز خودش نیست
اگر این همه آشکارا بدیهی است
چرا هر شب و روز، هر بار
به ناچار
هزاران دلیل و سند لازم است،
که ثابت کند
تو تویی؟
هزاران دلیل و سند
که ثابت کند...    - قیصر امین پور -


سلام. این بار که  اینجا می نویسم به این فکر می کنم که چه کار کنم که کمی بهتر رفتار کنم، بهتر به مسائل اطراف خودم ، افراد، دوستان واکنش نشان بدهم اگر می خواهید بدانید که چه طور به این فکر افتادم  امروز استاد ویروس شناسی می خواست به ما درس اخلاق بدهد ان هم به چه نحوه فجیعی دیروز هم این طور شد که یکی از هم دانشکده ای هایم که دست بر قضا نماینده کلاس!!! هم هست به دلایلی که به نظر من به هیچ وجه قابل قبول نیست به چند نفر دیگر از همکلاسی ها در حضور جمع پرخاش کرد و به نظر من به شان انسانی آنها و ما هم توهین شد. قبل از آن هم به گمانم هفته قبل بود که یکی از پسرهای کلاس به طرز زننده ای به یکی از دانشجویان دختر با ادبیاتی نامناسب تاخت قبل تر هم استاد دیگری که متخصص پزشکی اجتماعی!!!هم هست به خاطر اینکه به یکی از دانشجویان که ترم قبل به نمره نیاز داشته به شروطی نمره داده بود او ان شروط را اجرا نکرده بود در حضور جمع بازخواست کرد که به نظر من اصلا خوب نبود. نمی گویم من جای آنها بودم بهتر بودم دعا می کنم که کمی بهتر شوم فقط همین...

تن آدمی شریف است، به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟


خور و خواب و خشم و شهوت، شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش، وگرنه مرغ باشد
که همی سخن بگوید، به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی؟
که فرشته ره ندارد، به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی، به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی، که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است، مکان آدمیت

طیَران  مرغ دیدی؟ تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی، َطیَران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم، بیان آدمیت
- سعدی -


حوالی: شعر, نو, قیصر امین پور, غزل
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 13:51  توسط احسان جمشیدی   | 

غم ِ خوردن

غم می خورند شاعرکان
مثل آب و نان
امّا دریغ،
جز غمِ خوردن نمی خورند.
قیصر امین پور


سلام
داشتم به این فکر می کردم که چطور می شود کمی تغییر به وجود آورد تا از این روزمرگی تکرار و تکرار گریخت به این نتیجه رسیدم که کاش می شد زمان را متوقف کرد و هی ... دیدم این که دیگر می شود تکرر! شرایط و سردرگمی و دل مشغولی و مشغله هم اگر اجازه می داد دوست داشتم خوشنویسی را مشق می کردم که تازه اگر این ها هم نبود جای خوبی برای مشق خوشنویسی در شهرم نمی شناسم یک جایی هست که آنقدر از ما دور است که برای رسیدن به آن باید با تاکسی حدود 1.5 شایدهم 2 ساعت راه گز کرد تازه آن موقع ...
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه

در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه          - منسوب به شهید بلخی -


حوالی: شعر, نو, غم, قیصر امین پور
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ساعت 11:57  توسط احسان جمشیدی   | 

این روزها...

این روزها که می گذرد
                               شادم

این روزها که می گذرد
شادم
       که می گذرد

این روزها
             شادم
که می گذرد...
قیصر امین پور

می خواستم یکی از غزل های مهدی مظاهری را برایتان بیاورم ولی... اشکال ندارد ان شاالله در مطلب بعدی...
بعدا نوشت: ببخشید بدقولی مرا انشاالله بعدا یا شاید هیچگاه...


حوالی: شعر, نو, حدیث نفس, حال و روز این روزهایم
+ انتشار یافته در  پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 18:38  توسط احسان جمشیدی   | 

تقصير كيست؟...

باري من و تو بي گناهيم
او نيز تقصيري ندارد
پس بي گمان اين کار
کار چهارم شخص مجهول است!

قيصر امين پور


سلام
امسال چطور گذشت؟


حوالی: شعر, نو, قیصر امین پور, درددل
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:44  توسط احسان جمشیدی   | 

اتوبوس

كنارت
برايم
كمي جا باز كن

اتوبوس شلوغي است
عشق

مژگان عباسلو


حوالی: شعر, کوتاه نوشت, نو, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:24  توسط احسان جمشیدی   | 

دانشجو پیامبر نخواهد شد + ...

نه رمه‌اي به صحرا برده‌ام‌

نه در صحرايي‌
آرميده‌ام‌

اين‌گونه كه روزگار مي‌گذرانم‌
در چهل‌سالگي‌
پيامبر نخواهم شد

***

مدتي است از آن بي‌نظمي درآمده‌ام‌
هر روز صبح‌
درست سر ساعت‌
پرده‌هاي اتاقم را
نسيم تكان مي‌دهد
سر ساعت‌
گنجشكها حياط را روي سرشان مي‌گذارند
و نيلوفرهاي لب حوض‌
باز مي‌شوند
 
مدتي است‌
درست سر ساعت‌
ديرم مي‌شود

محمد مهدی سیار

پا نوشت :عنوان را خودم انتخاب کردم "دانشجو پیامبر نخواهد شد"+...حدیث نفس شد از دیگری


حوالی: شعر, نو, کوتاه, حدیث نفس
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 17:14  توسط احسان جمشیدی   | 

من اینجا بس دلم تنگ است

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟
...
كسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟
كسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟

دست دوست مانند


و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
...

مهدی اخوان ثالث

منم اینحا دلم تنگ است


حوالی: شعر, نو, غم, دلتنگی
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ساعت 17:50  توسط احسان جمشیدی   | 

غوغای چشم های من و تو

اما...
اعجاز ما همین است :
ما عشق را به مدرسه بردیم
درامتداد راهرویی کوتاه
در آن کتابخانه ی کوچک
تا باز این کتاب قدیمی را
که از کتابخانه امانت گرفته ایم
یعنی همین کتاب اشارات را-
                                   با هم یکی دو لحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه می کردیم
اما کتاب را ورق می زدیم
تنها
گاهی به هم نگاهی ...
ناگاه
انگشتهای (( هیس ! ))
ما را
از هر طرف نشانه گرفتند

انگار
غوغای چشم های من و تو
سکوت را
                         در آن کتابخانه رعایت نکرده بود !

همزاد عاشقان جهان ۳ از زنده یاد قیصر امین پور


حوالی: شعر, نو, سکوت, کتاب خانه
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 17:52  توسط احسان جمشیدی   | 

تنهایی هایمان

استاد فاضل نظری د ر آخرین حضورش در برنامه  تلویزیونی زنده باد زندگی نقل به مضمون فرمودند
تنهایی در اتاق، یک نفر است
در اتوبوس، چهل نفر
در قطار، هزار نفر
ما همه لحظاتی رو که با هم گذرانده ایم با هم نبوده ایم ، ما تنها تنهایی مان را با هم بوده ایم....
و من پیگیر شدم و این را یافتم از مرحوم بروسان

تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر.

به تو فکر می کنم
در چشم های بسته آفتاب بیشتری  هست
به تو فکر می کنم
و هر روز
به تعداد تمام دندانهایم سیگار می کشم.

ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس می کنیم

مرحوم غلامرضا بروسان


حوالی: شعر, نو, تنهایی, غم
+ انتشار یافته در  شنبه یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:19  توسط احسان جمشیدی   | 

بادبادک

باید فراموشت کنم
باید فراموشت کنم
باید این نخ پوسیده را از انگشتم باز کنم
و فراموشت کنم

آه

بادبادک کودکی هایم

محمد حسین نعمتی

بادبادک


حوالی: شعر, نو, کودکی, بادبادک
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:18  توسط احسان جمشیدی   | 

NEWS

برای من
نقشه نکش!
من
جهات جغرافیایی را
نمی‌شناسم
و هنوز
در کوچه‌هایی
که با تو قدم زده‌ام
گم می‌شوم؛
 
برای من
نقشه نکش!
در هیچ نقشه‌ای
راهی به تنهایی من
وجود ندارد.

دکتر مژگان عباسلو


حوالی: شعر, نو, نقشه, عشق
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:22  توسط احسان جمشیدی   | 

جاذبه

جهان تنگی کوچک است
                                از دریا که سخن می گویی
                                                                  و کلمه های من
                                                                                          شناکنان
                                                                                                      به دهان تو می شتابند
نیوتن
      به عکس العملی مناسب می اندیشد
                                                        ماهی ها جا عوض می کنند

نیوتن
      با گچ می کوبد به پیشانی ام
همه سیب های جهان را
                             بر سرم تکاتده ای
دارم نمنمک می فهمم
                             جاذبه یعنی چه؟
گوشی را می گذاری
                         سیب را بر می دارم
                                                  ماهی ها
                                                             همچنان در سیم ها شنا می کنند

علی محمد مودب


حوالی: شعر, نو, جاذبه, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:27  توسط احسان جمشیدی   | 

عشق

و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

سهراب سپهری مسافر


حوالی: شعر, نو, عشق, ابهام
+ انتشار یافته در  شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 20:23  توسط احسان جمشیدی   | 

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است 
که آفتاب صداقت را 
به میهمانی گل‏های باغ می‏آورد 
و گیسوان بلندش را به بادها می‏داد 
و دست‏های سپیدش را به آب می‏بخشید 

دلم برای کسی تنگ است 
که چشمهای قشنگش را 
به عمق آبی دریای واژگون می‏دوخت 
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می‏خواند 

دلم برای کسی تنگ است 
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می‏سوخت 
و مهربانی را نثار من می‏کرد
 

... ادامه مطلب ...                                                حمید مصدق


حوالی: شعر, نو, دلتنگی
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 21:22  توسط احسان جمشیدی   | 

ری را... (1)

تابستان که بیاید
نمی دانم چند ساله می شوم
اما صدای غریبی
مرتب می گویدم :
- پس تو کی خواهی مُرد !؟

ری را...!
به کوری چشم کلاغ
عقاب ها هرگز نمی میرند!

*****
چقدر ساده ایم ری را !
نه تو ، خودم را می گویم،
من هنوز
فکر میکنم سیب به خاطر من است
که از خواب درخت می افتد .

*****
من واژه هاي ولگرد ِ بي خيال خودم را مي خواهم
لطفا جمعه ي عجيب ِ همان هفته هاي بي مشق و گريه را
به من برگردانيد !

*****
و زندگي ... كه منهاي علاقه يعني هيچ !

خلاصه و گلچین چند شعر از سید علی صالحی


حوالی: شعر, نو, زمانه, عاشقانه
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 16:54  توسط احسان جمشیدی   | 

قناری...

موش به سوراخش می خزد 
لاک پشت به لاکش 
و شترمرغ 
سر در شن فرو می کند 
اما قناری را اگر بترسانند 
می پرد به آغوشِ آسمان

قناری

علی محمد مؤدب 

کاشکی قناری بودم...


حوالی: شعر, نو, دلتنگی, عاشقانه های پسر نوح
+ انتشار یافته در  یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:3  توسط احسان جمشیدی   | 

چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟

وفکر می کنم
این ترنم موزون حزن
تا به ابد شنیده خواهد شد

ای دل عجیب خسته ام از درد مردمان
امشب فقط به جای خودم گریه می کنم

یکی بود یکی نبود
از ان غلطهای رایج است
تا انجا که می دانم
یکی بود یکی خواهد ماند {عین لام}

مردم همه
تو را به خدا
سوگند می دهند
اما برای من
تو آن همیشه ای
که خدا را به تو 
سوگند می دهم!

راه تردید مسیر گذر عاشق نیست
چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟

تفاوت من و اصحاب کهف در این بود
که سکه های من از ابتدا رواج  نداشت

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است

به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند :
زمین چقدر حقیر ست آی خاکی ها

گذر ذهنی...


حوالی: شعر, نو, غزل, گذر ذهنی
+ انتشار یافته در  جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:19  توسط احسان جمشیدی   | 

غسل - بازنده - دچار

وقتی در آغوش من
نگاهت به دیگری بود،
بر من واجب شد
غسل مس میتی...               علی لاری زاده

بازنده نیستم
که عشق باخته ام
همین نام تو که برده ام
فردا
برگ برنده من است               علی محمد مودب

و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی             سهراب سپهری

این بود افکار پریشانی که از ذهنم می گذشت....


حوالی: شعر, نو, دل نوشته, عشق
+ انتشار یافته در  شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:6  توسط احسان جمشیدی   | 

عاقبت...

هرکس روشنایی دهد
عاقبتش "دار" است

سقف خانه را ببین
اعدام دسته جمعی چراغ ها...

علی لاری زاده عین لام 


حوالی: شعر, نو, دل نوشته, عاقبت
+ انتشار یافته در  شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 16:32  توسط احسان جمشیدی   | 

باستان‌شناس پیر!

چرا مغازه‌دارها
به چشم‌های من نگاه می‌کنند
مگر نگاه من خریدنی است؟

تو باستان‌شناس پیر!
به پیکر عتیقه‌ات بگو
چه چیز این دل شکسته دیدنی است؟

علی محمد مودب


حوالی: شعر, نو, زمانه, کهکشان چهره ها
+ انتشار یافته در  شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:2  توسط احسان جمشیدی   | 

ذهن یا دل

مرا به ذهنت نه،
به دلت بسپار!

من
از گم شدن
در جاهای شلوغ
می ترسم

دکتر مژگان عباسلو


حوالی: شعر, نو, عشق, دل یا ذهن
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:15  توسط احسان جمشیدی   | 

ابر

ابری تنها مثل منابر

فقط آسمان را دلگیر می کند

هر قدر هم که بزرگ باشم

 

 

 

 

 

 

 

 

علی محمد مودب


حوالی: شعر, نو, ابر
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:32  توسط احسان جمشیدی   | 

نان را از هر طرف بخوانی نان است

وقتی جهان
              از ریشه جهنم

و آدم
      از عدم

و سعی
        از ریشه های یأس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده
                                 در حرف
کفتار را
          به کفتر
                   تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
                            مثل نان
                                      دل بست

نان را
        از هر طرف بخوانی
                                 نان است

قیصر امین پور
حوالی: شعر, نو, غمگین, دل تنگی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 15:4  توسط احسان جمشیدی   | 

چون سبوي تشنه...

از تهي سرشار 
جويبار لحظه ها جاري ست 
چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب ، واندر آب بيند سنگ 
دوستان و دشمنان را مي شناسم من 
زندگي را دوست مي دارم 
مرگ را دشمن 
واي ، اما با كه بايد گفت اين ؟ من دوستي دارم 
كه به دشمن خواهم از او التجا بردن 
جويبار لحظه ها جاري

دانلود این شعر با صدای استاد مهدی اخوان ثالث


حوالی: شعر, نو, غمگین
+ انتشار یافته در  دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:59  توسط احسان جمشیدی   | 

نفرین به تو تندیس آزادی

نفرین به تو تندیس آزادی
دیدند دست افشان و پاکوبان تو را امروز
بر نعش خونین یلی از خطه ایران
زان پس که آشفتی
خواب هزار و یک شب بغداد را دیروز

نفرین به تو تندیس آزادی
هرجا که قلبی پاره شد هرجا دلی لرزید
هرجا که نعش بی گناهی بر زمین غلطید
تو ایستاده بودی آنجا می زدی لبخند
با آن نگاه خیره و مرموز
در چشم ها کابوس کشتن آتش افروزی
نفرین به تو تندیس آزادی

مجسمه آزادی
رضا شیبانی-21دی 90
روز شهادت


حوالی: شعر, نو, شهید مصطفی احمدی روشن
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ساعت 9:55  توسط احسان جمشیدی   | 

چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست....

صدای آب می آید مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟
لباس لحظه ها پاک است
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف نخ های تماشا چکه های وقت
طراوت روی آجرهاست روی استخوان روز
چه میخواهیم ؟
بخار فصل گرد واژه های ماست
دهان گلخانه فکر است
سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند
ترا در قریه های دور مرغانی به هم تبریک می گویند
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروزاست ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گل های ناممکن هوا سرد است؟

سهراب سپهری
حوالی: شعر, نو, لادن, 8دی
+ انتشار یافته در  جمعه نهم دی ۱۳۹۰ساعت 1:9  توسط احسان جمشیدی   | 

پیغام ماهی ها

  رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
 ماهیان می گفتند
 هیچ تقصیر درختان نیست
 ظهر دم کرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب استش
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

سهراب سپهری

دانلود صدا خسرو شکیبایی


حوالی: شعر, نو, سهراب سپهری
+ انتشار یافته در  شنبه سوم دی ۱۳۹۰ساعت 18:21  توسط احسان جمشیدی   | 

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

فروغ فرخزاد
حوالی: شعر, نو, فروغ فرخزاد
+ انتشار یافته در  چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 11:24  توسط احسان جمشیدی   | 

اشعاری از سید حسن حسینی

امروز از دانشکده که به خانه آمدم عصبی خسته و گرفته بودم به پیشنهاد یکی از دوستان چند شعر از سید حسن حسینی را در جستجوگر جستجو کردم و از سویی دل گرفته ام کمی.... اما از سوی دیگر ناراحت شدم که چرا سید حسن حسینی را دیر شناخته ام...
چند شعر از او
سرقت

شاعری
آینه‌ای را دزید
روی آیینه‌ی مسروقه نوشت:
بیدلی در همه احوال خدا با او بود!

طریقت نو

زاهدی نوبنیاد
راه و رسم عرفا پیشه گرفت
لنگ مرغی برداشت
و به آهنگ حزین آه کشید:
«مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک!»

آرامش

شاعری
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!

اشتباه

شاعری قبله‌نما را گم کرد
سجده بر
مردم کرد!

باز هم از او خواهم گفت...
حوالی: شعر, نو, سید حسن حسینی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:44  توسط احسان جمشیدی   | 

یش‌بینی هوای این و آن درست نیست

دل به ابرهای هرزه خوش نکن
روی با ستارگان ترش نکن!
هیچ، هیچ، هیچ
هیچ غیر حرف آسمان درست نیست
آسمان هر آن‌چه دود را ز یاد می‌برد
پیش‌بینی هوای این و آن درست نیست!
موضع خروسکان بادسنج را باد می برد!

علی محمد مودب
حوالی: شعر, نو, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:38  توسط احسان جمشیدی   | 

این دل نجیب را این لجوج دیر باور عجیب رادر میان خویش راه می‌دهید؟

ای شما!
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال می‌کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهای‌تان اضافه می‌کنید؟

یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود

یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه‌ی گیاه را نمی‌سرود
آه را نمی‌سرود
شعر شانه‌های بی‌پناه را
حرمت نگاه بی‌گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی‌سرود
نیمه‌های شب
نبض ماه را نمی‌گرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار
بارها شماره‌های اشتباه را نمی‌گرفت

ای شما!
ای تمام نام‌های هر کجا!
زیر سایبان دست‌های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می‌دهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می‌دهید؟

قیصر امین ‌پور
حوالی: شعر, نو, غم, قیصر امین پور
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:28  توسط احسان جمشیدی   | 

ورق روشن وقت

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد.
صبح شد، آفتاب آمد.
چای را خوردیم روی سبزه زار میز.
 
ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد.
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.
یک عروسک پشت باران بود.
 
 ابرها رفتند.
یک هوای صاف ، یک گنجشک، یک پرواز.
دشمنان من کجا هستند؟
فکر می کردم:
در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.
 
در گشودم:قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من.
آب را با آسمان خوردم.
لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند.
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت.
نیمروز آمد.
بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد.
مرتع ادراک خرم بود.

 روزهاشان پرتقالی باد!

دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:
پرتقالی پوست می کندم.
شهرها در آیینه پیدا بود.
دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!

پشت شیشه تا بخواهی شب .
در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با موج،
در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد.
لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند.
خواب روی چشم هایم چیز هایی را بنا می کرد:
یک فضای باز ، شن های ترنم، جای پای دوست ....
سهراب سپهری
حوالی: شعر, نو, سهراب سپهری, شعروگرافی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:32  توسط احسان جمشیدی   | 

از سبز به سبز

من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي ام را بچرد.

بره روشن

***
من در اين تاريكي
امتدادتر بازوهايم را
زير باراني مي بينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
***
من در اين تاريكي
در گشودم به چمن هاي قديم،
به طلايي هايي، كه به ديواراساطير تماشا كرديم.
***
من در اين تاريكي
ريشه ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.

سهراب سپهری

حوالی: شعر, نو, سهراب سپهری, شعروگرافی
+ انتشار یافته در  شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:42  توسط احسان جمشیدی   | 

به باغ همسفران

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است

کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

سهراب سپهری
حوالی: شعر, نو, سهراب سپهری
+ انتشار یافته در  شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:32  توسط احسان جمشیدی   | 

اهل دانشگاهم

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگاهم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره۱۰دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره۲۰،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل۱۰خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
 و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم
حوالی: شعر, نو, طنز
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:23  توسط احسان جمشیدی   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.
***
حرفهایم، مثل یك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
***
و به آنان گفتم :
سنگ آرایش كوهستان نیست
همچنانی كه فلز، زیوری نیست به اندام كلنگ.
در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است
كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
***
و من آنان را، به صدای قدم پیك بشارت دادم
و به نزدیكی روز، و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.
***
و به آنان گفتم:
هر كه در حافظه چو ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هر كه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان بر چیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.
***
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز كنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم كه بهم می گفتند:
سحر میداند، سحر!
***
سر هر كوه رسولی دیدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كردیم
تا كلاه از سرشان بردارد.
چشمشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت كردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

سهراب سپهری

برای توضیحاتی می توانید به ادامه مطلب مراجعه کنید
حوالی: شعر, نو, تحلیل شعر
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:24  توسط احسان جمشیدی   | 

دو قدم مانده به گل

خانه‌ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار.‏
آسمان مکثی کرد.‏
رهگذر شاخه‌ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:‏
‏« نرسیده به درخت،
کوچه‌باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت آبی است.‏
می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره‌ی جاوید اساطیر زمین می‌ مانی ‏
و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد.‏
در صمیمیت سیال فضا،‌ خش خشی می‌شنوی:‏
کودکی می‌بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور‏
و از او می‌پرسی ‏
خانه‌ی دوست کجاست.

سهراب سپهری
حوالی: شعر, نو, دو قدم مانده به گل
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:23  توسط احسان جمشیدی   |