بغض دارد، لبالب سخن است
آسمان در بهار مثل من است
یک بغل داغ، یک بغل آتش
پشت این دکمه های پیرهن استسینه ام مثل آسمان خدا
کشور ابرهای بی وطن است
آخرین چهارشنبه سالَم
در دلم سوز آتشی کهن است
با جهان در ستیزه ام، چه کسی
فاتح این نبرد تن به تن است؟***
با جهان در ستیزه ای شاعر!
و جهان گرم زیر و رو شدن است
محمدمهدی سیار
پ ن1:این غزل را خیلی وقت بود می خواندم و قرار بود در تارنما بیاورم . منتظر آخرین چهارشنبه سال بودم اما تحمل نکردم و ...
پ ن2:این شعر در کتاب حق السکوت به علی محمد مودب تقدیم شده است.
پ ن3:تارنمای مرحوم استاد محمد قهرمان را از دست ندهید
پ ن مهم: قصد دارم در وبلاگ تغییراتی ایجاد کنم و اولین آنها هم تغییر تکبیتهای کناره وبلاگ می شود نظری داشتید خوشحال میشوم (حافظ -صائب -مولانا -سهراب -فروغ - قیصر امین پور- سید حسن حسینی-حسین منزوی -محمدعلی بهمنی -فاضل نظری -محمدمهدی سیار -علیرضا قزوه و به صورت موضوعی هم موضوعات خدا ، ائمه معصومین (ع) ، انتظار ، حدیث نفس ، به صرف دلتنگی ،انقلاب اسلامی ،شعر اعتراض، پایداری و طنز و ... و از سایر شعرا حداکثر تا 50 بیت باشد. برای این خواستم این طور باشد که مثل الان که بیشتر تک بیت ها از فاضل و سهراب است نشود. دارم کم کم انتخاب می کنم فکر کنم تا 12 بهمن تکمیل شود. از بیتهای کنونی هم شاید چندتایی باقی بمانند.)
حوالی:
شعر,
غزل,
محمدمهدی سیار
+ انتشار
یافته در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 13:10
توسط احسان جمشیدی
|
ناز-با لحن زیر و بم داری-
باز گفتی که دوستم داری
از سر سادگی ندانستم
سر جور و سر ستم داری
تو هم آری دل مرا بشکن
مگر از دیگران چه کم داری؟
تو بیا و سر از تنم بردار
بیش از این حق به گردنم داری!
من سراسیمه میشوم، تو بخند
تا تو داری مرا چه غم داری؟
راستی چیز حیرتانگیزی است
این دل آدمی... تو هم داری؟!
محمد مهدی سیار از كتاب حق السكوت صفحه 52-53
حوالی:
شعر,
غزل,
عشق,
غمگین
+ انتشار
یافته در جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:0
توسط احسان جمشیدی
|
نه رمهاي به صحرا بردهام
نه در صحرايي
آرميدهام
اينگونه كه روزگار ميگذرانم
در چهلسالگي
پيامبر نخواهم شد
***
مدتي است از آن بينظمي درآمدهام
هر روز صبح
درست سر ساعت
پردههاي اتاقم را
نسيم تكان ميدهد
سر ساعت
گنجشكها حياط را روي سرشان ميگذارند
و نيلوفرهاي لب حوض
باز ميشوند
مدتي است
درست سر ساعت
ديرم ميشود
محمد مهدی سیار
پا نوشت :عنوان را خودم انتخاب کردم "دانشجو پیامبر نخواهد شد"+...حدیث نفس شد از دیگری
حوالی:
شعر,
نو,
کوتاه,
حدیث نفس
+ انتشار
یافته در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 17:14
توسط احسان جمشیدی
|
چشمش اگرچه مثل غزل های ناب بود
چون شعر اعتراض لبش پر عتاب بود

معجون جنگ و صلح و سکوت و غرور و غم
بانوی نسل سومی انقلاب بود
مغرور بود، کار به امثال من نداشت
محجوب بود، گرچه کمی بد حجاب بود

با چشم می شنید، صدایم سکوت بود
با چشم حرف می زد، حاضر جواب بود
کابوس من ندیدن او بود و دیدنش
آنقدر خوب بود که انگار خواب بود
محمد مهدي سيار كتاب حق السكوت صفحه۵۶-۵۷
حوالی:
شعر,
غزل,
عشق
+ انتشار
یافته در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 16:46
توسط احسان جمشیدی
|
جاي پهلوان شهر را گرفته اند
مرد هاي آهنين نماي کاغذي
با حضور قلب سجده مي بريم بر-
پول هاي کاغذي-خداي کاغذي

حوالی:
شعر,
غزل,
پول,
خدا
ادامه مطلب
+ انتشار
یافته در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:10
توسط احسان جمشیدی
|
تو سربلندی

پُر غروری
با شکوهی!
آدم به آدم می رسد،
اما تو کوهی...
محمدمهدی سیار
حوالی:
شعر,
تو
+ انتشار
یافته در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:8
توسط احسان جمشیدی
|
«گرد هم آوردند ماتمهای عالم را
وقتی جدا کردند همدمهای عالم را
از عطر یاسم بادهای ساحل غربی
از یاد میبردند مریمهای عالم را
تا صبح بر گلبرگ زردش اشک خواهم ریخت
شرمنده خواهم ساخت شبنمهای عالم را
انگار یکجا بر سرم آوار میکردند
تیغ تمام ابنملجمهای عالم را
من پشت پرچینِ بهشت کوچکم دیدم
هیزم به دوشان جهنمهای عالم را
ماهم هلالی میشد و من در حلولی سرخ
میدیدم آغاز محرمهای عالم را»
محمدمهدی سیار برنده جایزه کتاب سال
صدا
حوالی:
شعر,
فاطمیه
+ انتشار
یافته در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:52
توسط احسان جمشیدی
|
کجاست خانه من؟ هر چه هست اینجا نیست
یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیستغریب نیست به چشم من آسمان و زمین
ولی نه ...شهر و دیار من این طرفها نیست
نشسته گرد سفر روی شانه روحم
رفیق راه من این جسم بی سر و پا نیست
تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند
کسی معبر بیداری من اما نیست
کسی نگفت سوال جواب هایم را
به جمله ها خبری از چرا و آیا نیست
ز ریگ ریگ بیابان شنیده زخم زبان
حریف درد دل رود غیر دریا نیست
محمد مهدی سیار
حوالی:
شعر,
غزل,
غمگین
+ انتشار
یافته در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:6
توسط احسان جمشیدی
|
ای دل تو که مستی - چه بنوشی چه ننوشی-
با هر میٍ نا پخته نبینم که بجوشی
این منزل دلباز نه دزدی ست نه غصبی
میراث رسیده ست به ما خانه به دوشی
دلسردم و بیزار از این گرمی بازار
غم های دم دستی و دلهای فروشی
رفته ست ز یاد آن همه فریاد و نمانده ست
جز چند اذان چند اذان در گوشی
نه کفر ابوجهل و نه ایمان ابوذر
ماییم و میانمایگی عصر خموشی
ما شاعرکان قافیه بافیم و زبان باز
در ما ندمیده ست نه دیوی نه سروشی
محمد مهدی سیار
حوالی:
غزل,
خانه به دوشی,
عاشقانه,
غمگین
+ انتشار
یافته در شنبه دهم دی ۱۳۹۰ساعت 16:20
توسط احسان جمشیدی
|
خیره است چشمِ خانه به چشمانِ مات من
خالی است بیصدا و سکوتت حیات من
دل میکنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیزتر از خاطرات من
آیات سجدهدار خدا چشمهای توست
ای سوره مغازله، ای سور و سات من!
حقالسکوت میطلبند از لبان تو
چشمان لاابالی و لبهای لات من
شاعر شدن بهانه تلمیح کهنهایست
تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!
شکر خدا که دفتر من بیغزل نماند
شد عشق نیز منکری از منکرات من
محمدمهدی سیار
حوالی:
شعر,
غزل,
محمد مهدی سیار
+ انتشار
یافته در چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ساعت 14:48
توسط احسان جمشیدی
|
خبر رسيد که پاييز رو به پايان است
چه دلخوشيد؟ که اين اول زمستان است!
تو اي خزان زده جنگل، مخوان سرود سرور
صبور باش که فصل درخت سوزان است
نبود و نيست مرا همدمي که اين جنگل
نه جنگل است، که انبوه تک درختان است
چه گريهها که نکردند ابرها تا صبح
به پشت گرمي اين غم که ماه پنهان است!
هواي هيچ دلي پرس و جوي دريا نيست
مدار پرسه اين جويها خيابان است
محمد مهدی سیار
حوالی:
شعر,
غزل,
محمد مهدی سیار
+ انتشار
یافته در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:19
توسط احسان جمشیدی
|
فتنه ۸۸ گذشت بعضی ها ماندند در حسرت بصیرت و بعضی ها ماندند و انحراف و بعضی ها رفتند به زباله دان تاریخ و سید ما ماند برای همیشه تاریخ لبیک یا سید علی

از حلقه هایمان به در افتاد رازها
با قیل وقال بی ثمر عشقبازها
دوشید فتنه ای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها
شوخی شده ست و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بی نمازی ما بی نمازها
خیل پیاده ایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که برده ایم ز شطرنج بازها
ماییم و زخم خنجر و دست برادران
ماییم و میزبانی این ترکتازها
در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخ سازها
قرآن به نیزه رفت...خدایا مخواه باز
بر نیزه ها طلوع سر سرفرازها
در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها
ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها
محمد مهدی سیار
حوالی:
شعر,
غزل,
محمد مهدی سیار
+ انتشار
یافته در یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:30
توسط احسان جمشیدی
|