دیوها جمع شان که جمع می شود
حاصل جمعشان دیوار می شود
***
وقتی بد می شوی با من از خودم می پرسم چه گناهی کرده ام که تو تغییر کرده ای
آخر نعمت یعنی تو...
اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم
***
وقتی تو را نداشته باشم آرزو یعنی مرگ
***
اين روزها عجيب این است که دلم تنگ نباشد
پا نوشت:برای تنویر افکار عمومی "مخاطبم = هی با توام خیال" متاسفانه! تو شخص خاصی نیست.راستی رو داشتن یعنی من که اسم این اراجیف را فرهنگ!لغت گذاشته ام!!! این جمله خود تاییدی است بر ... فرهنگ لغت ِ من!
حوالی:
فرهنگ لغت,
دلنوشته,
جمله ادبی,
کوتاه
+ انتشار
یافته در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 17:28
توسط احسان جمشیدی
|
خسته ام
نسکافه،قهوه یا چای
هیچ کدام
فقط
شانه ات
***
زرد كه مي پوشي
پاييز را زيبا مي كني
به گمانم درخت ها هم
از تو آموخته اند زيبايي پاييزي را
***
نه چشم در چشم کردن هایت
نه بوییدن دستهایت
نه بوسه بر لبهایت
نه تنگی سرزمین آغوشت
گاهی از دور دیدنت هم آرزویی دست نیافتنی است
احسان جمشیدی
حوالی:
کوتاه نوشت,
سپید,
شعر,
جمله ادبی
+ انتشار
یافته در جمعه دهم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:33
توسط احسان جمشیدی
|
چیز زیادی نمی خواهم!
تو را
یک غروب آبان را
یک کوپه از قطار خیال را
که من دستور زبان عشق بخوانم
و تو کار دل را تمام کنی...
پی نوشت:اشاره دارد به دو بیتی تمام آخرین شعر از دستور زبان عشق ِقيصر امين پور
شب آمد و روزگار دل تمام است
به دستت اختيار دل تمام است
من از چشم تو خواندم روز آغاز
كه با اين عشق كار دل تمام است
حوالی:
عشق,
آبان,
جمله ادبی,
احسان جمشیدی
+ انتشار
یافته در دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 18:19
توسط احسان جمشیدی
|
اينجا براي خودم
آنجا براي خودت
نه...
اينجا براي تو
آنجا براي تو
هر جا براي تو
تو براي من
نه...
اينجا براي تو
آنجا براي تو
هر جا براي تو
من هم براي تو
اولش تاجر
بعد اما عاشق
آخرش را آیا می رسم من تنها؟!
حوالی:
خدا,
جمله ادبی,
احسان جمشیدی
+ انتشار
یافته در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 17:24
توسط احسان جمشیدی
|
دیگر به سان شاعر پریشان از جنوب آمده
هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره نمی بینم(۱)
خدا را در گل قالی خانه پدری
این پژمرده ی گل خیال های هرگز
همیشه ی زنده
بیدار غرق تماشا
نه در رویای کمال سطح ها
که در حضور همیشه ی صداقت ناب چشمان کودکی هامان پنداشته ام
و سینه ریز را بر سینه مادرم در همیشه یکسالگی بجای شیر مکیدم
و هر شب از چشمان خودم دیده ام که تاجران کسوت شعر ستاره چیده اند
پی نوشت:(۱) قسمتی از شعری از سید علی صالحی و نیز در اشعار ایشان آمده"... و از جنوب که آمده بودم..."
قبول نیست ری را
بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچه بی جفت آبها را ببوسد ،
برود تا پشت بال پروانه
هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند
قبول نیست ری را !
پی نوشت ۲: قسمتی از بی افراد را در ادامه مطلب ببینید...
پي نوشت ۳:راستي ري را از نيما يوشيج گرفته شده...
حوالی:
دلنوشته,
جمله ادبی,
احسان جمشیدی
ادامه مطلب
+ انتشار
یافته در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 15:35
توسط احسان جمشیدی
|
بولدوزور کودکی هایمان
هم با خودمان بزرگ شد
و رفت روی رویای بزرگترشدمان

اسباب بازی عکس از خواهرزاده ام قرض گرفته شده...!
راستي وبلاگ غزل هاي استاد فاضل نظري را از دست ندهيد...http://bi-bahane.blogfa.com
حوالی:
دلنوشته,
جمله ادبی,
احسان جمشیدی
+ انتشار
یافته در پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ساعت 16:2
توسط احسان جمشیدی
|
+ انتشار
یافته در دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:33
توسط احسان جمشیدی
|
باران مرا خیس میکند
توفان میترساند
و پاییز افسرده میسازد
تو اما
چیزی از من باقی نمیگذاری!
دکتر مژگان عباسلو
خودم نوشت:
پاییز رسد ز راه و من باز
در فکر توام بهار من باش...
حوالی:
دل نوشته,
جمله ادبی,
پاییز,
احسان جمشیدی
+ انتشار
یافته در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:19
توسط احسان جمشیدی
|
+ انتشار
یافته در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:20
توسط احسان جمشیدی
|
+ انتشار
یافته در جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:12
توسط احسان جمشیدی
|
قانون پایستگی هم دروغ است
ذره ذره در آتشش آب شدم
اما حتی یک درجه هم آغوشش گرم نشد
دیگر یخ قلبش به کنار...
احسان جمشیدی
حوالی:
جمله ادبی,
دروغ,
یخ,
آتش
+ انتشار
یافته در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:56
توسط احسان جمشیدی
|
تازه یادم آمد اولین بار تو را کجا دیدهام
اولین بار که گفتی "
باش ! "
کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ
حوالی:
جمله ادبی,
خدا,
آدم,
منبع ناشناس
+ انتشار
یافته در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:27
توسط احسان جمشیدی
|
حداقل کاش در تاریکی کارد را در سینه ام فرو می کرد
تا نشناسمش
او هم می دانست"شب کور"م
خواست هم بشکند هم بسوزاند
ظهر بود...
احسان جمشیدی
حوالی:
دلنوشته,
جمله ادبی,
احسان جمشیدی
+ انتشار
یافته در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:6
توسط احسان جمشیدی
|
تـو مـپندار که خـاموشی ِ مـن،
هـست بـرهان ِ فـرامـوشی ِ مـن ....
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم ،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد ،
- که مرا
زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شورِ عشق و مستی
و تو چون مصرعِ شعری زیبا ،
سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی .
دفتر عمر مرا٬
با وجود تو شکوهی دیگر٬
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من٬
زندگانی بخشی٬
یا بگیری از من٬
آنچه را می بخشی.
برگزیده چند شعر از حمید مصدق
حوالی:
شعر,
جمله ادبی,
تو,
عمر
+ انتشار
یافته در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:54
توسط احسان جمشیدی
|
+ انتشار
یافته در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:27
توسط احسان جمشیدی
|
همیشه به فال اعتقاد داشته ام...
تمام فال های من نقش خال های تو می آید
در برکه ای که من بودم
تو نبودی
ردی از خیال بود
نقشی بر آب بود
فکری از تو
یا الهامی از خدایی
که دیگر مثل همیشه نیست
خال هایت خدا
زیبا تر شده اند
من نشناختمت
احسان ج
حوالی:
جمله ادبی,
دل نوشته,
احسان جمشیدی
+ انتشار
یافته در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:25
توسط احسان جمشیدی
|