دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

سر بی تن

ای خون اصیلت به شتک ها ز غدیران
افشانده شرف ها به بلندای دلیران
 
جاری شده از کرب و بلا آمده وآنگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران    
 
تو اختر سرخی که به انگیزه تکثیر
ترکید بر آیینه خورشید ضمیران
 
ای جوهر سرداری سرهای بریده
وی اصل نمیرندگی نسل نمیران
 
خرگاه تو می سوخت در اندیشه تاریخ 
هر بار که آتش زده شد بیشه شیران
 
آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران؟
 
و آن روز که با بیرقی از یک سر بی تن
تا شام شدی قافله سالار اسیران
 
تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند
باید که ز خون تو بنوشند کویران
 
تا اندکی از حق سخن را بگزارند
باید که به خونت بنگارند دبیران
 
حد تو رثا نیست عزای تو حماسه ست
ای کاسته شان تو از این معرکه گیران

مرحوم استاد حسین منزوی


پ ن 1: شعر که حرف ندارد و می دانم که بیشتر شعردوستان چندین بار آن را خوانده اند.
پ ن 2: امروز هم مثل روز امتحان دوستان اهل دانشم سوالات امتحان قلب را بررسی می کردند!!! ( روز امتحان در کلاس بعدی من فقط چشمم را می مالاندم که خوابم نبرد و زمین نیافتم و آسیب نبینم) اما امروز از اینکه بدیهی ترین سوالات را هم اشتباه پاسخ داده بودم حتی نمی توانستم آن لبخند مضحک همیشگی را بزنم.
ذکر این نکته خالی از ضرر است که بعضی از اساتید گرامی (بیش از 10 استادی که این دو واحد را تدریس می کردند) در طراحی سوال سنگ تمام گذاشته و سوالات را طوری طرح کرده بودند که تنها با یک منبع قادر به پاسخ گویی بود یکی فقط با جزوه می شد دیگری فقط با هاریسون (البته آنهایی که واقعاً قابل پاسخ گویی بودند). و من که از روی این کتابهای کنکوری [ایکن از خجالت در زمین فرو رفتن](والبته نه زیاد خلاصه!) خوانده بودم و نگاه سرسری به جزوه ها داشتم وضعم عجیب بود معجونی بود از صحیح جواب دادن سوالات به نسبت سخت و غلط جواب دادن سوالات به نسبت آسان.
این همه تلاش و رسیدن به حدود دو سوم نمره واقعاً دردناک است.
اما ناراحت نمره هیچ امتحانی نبوده ام، نیستم و نخواهم بود که بسیار بوده که کاشته ام اما حتی کمتر از همان بذرهای کاشته شده برداشته ام... و زندگی بر همین روال است نه بر کام ما!


حوالی: شعر, غزل, حماسه, حسین منزوی
+ انتشار یافته در  یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 17:55  توسط احسان جمشیدی   | 

صحرای بلا به وسعت تمام تاریخ است...

تمام فتنه ز حکم شریح قاضی شد
هموکه کیسه ی زر گرفت و راضی شد

مرحوم محمدرضا آقاسی

آنقدر درگیر امتحان قلب بودم که فرصت نشد شعرهایی بخوانم و شعر نابی برای این ایام اینجا بیاورم این بیت هم مدتها ورد زبانمان بود...


حوالی: شعر, شعر مردم, تک بیت, قاضی
+ انتشار یافته در  شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:12  توسط احسان جمشیدی   | 

کبوتر نیستیم پرواز کافی است/کروکوریم و این آواز کافی است

طرحی برای مرگ

سهم ما هنوز مستطیلی بیش نیست*
سهم مستطیل ها ولی دو تا شده است
به گمانم هر چه کمتر زندگی کنم
کمتر فرو می روم
پس در همین طرح دو فوریتی مرگ، می میرم

داشتم مرور می کردم  روزهای گذشته را در 12 ماه گذشته چند نفر از اقوام نزدیک از این دنیا رفتند و این شد که ما هم به قبرستان سر زدیم و قبرهای عمیق را دریافتیم.

 --> این * به مصرعی از فاضل نظری اشاره دارد.
سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟


حوالی: روزنوشت, کوتاه نوشت, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:27  توسط احسان جمشیدی   | 

من با همه وجودم خود را زدم به مردن

دیروز برای‌ طفلی‌ می‌گریستم‌
كه‌ كفش‌ نداشت‌
امروز برای‌ مردی‌ كه‌ پا ندارد
و فردا برای‌ خودم‌ كه‌ هیچ...
                                   -محمدحسین جعفریان-

نه ! 
کاری به کار عشق ندارم 
من هیچ چیز و هیچ کسی را 
دیگر 
در این زمانه دوست ندارم 
انگار                
این روزگار چشم ندارد من و تو را 
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند 
زیرا هر چیز و هر کسی را 
که دوست تر بداری 
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد 
از تو دریغ می کند... 
پس 
من با همه وجودم خود را زدم به مردن 
تا روزگار، دیگر 
کاری به من نداشته باشد 
این شعر تازه را هم
نا گفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که ... 
کاری به کار عشق ندارم !
                                 -قیصر امین پور-


حوالی: شعر, نو, قیصر امین پور, محمدحسین جعفریان
+ انتشار یافته در  پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:11  توسط احسان جمشیدی   | 

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

جرئتی داد به من شکل دگر خندیدن
یک تنه گاه به هشتاد نفر خندیدن

به هر آن چیز که با چشم خودم می بینم
به هر آن چیز که در مدّ نظر خندیدن

گر شبی باشد و در حلقۀ رندان باشی
می توان از سر شب تا به سحر خندیدن

صبح در بدرقه ی حضرت ایشان با هم
تکه انداختن و تا دم در خندیدن

ذوق باید که تو را آب شود در دل قند
تا شود سهم تو از عمر،شکر خندیدن

گاه گاهی بنشینیم و بخندیم به هم
خنده دار است به هم چند نفر خندیدن!

پیش از این خنده به جز وا شدن نیش نبود
جرئتی داد به من شکل دگر خندیدن

بهترین خنده همین است که من می گویم
یعنی آن گریه که پنهان شده در خندیدن

گر زمین هم خوردی باز در آن حال بخند
خنده دار است به هر حال دَمَر خندیدن

روز و شب خنده کن این کار چه عیبی دارد؟
آدمی را نکند رنجه اگر خندیدن

خنده کن خنده! بدان حد که در آید اشکت
تا کند حال تو را زیر و زبر خندیدن

در جهان هشت هنر را متمایز کردند
هست از جملۀ این هشت هنر خندیدن

 

ناصر فیض - املت دسته دار


 پ ن : دو سه روزی ست حالمان خوب است؛ همین که سخت نمی گیرم؛ همین که فکر نمی کنم؛ همین که غصه نمی خورم؛ همین بی دلیل ...

پ ن :حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
        زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت             (حافظ)


حوالی: شعر, طنز, ناصر فیض
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 10:20  توسط احسان جمشیدی   | 

بچگی کرده ام درست... ولی/گله ی بچه ها عوض دارد//بغض من بی دلیل میترکد/بغض این روزها مرض دارد

هر چه ترديد شدند عشق به پايان نرسيد
ماه در «مهر» تو محصور شد، «آبان» نرسيد

می شکستند دلم را که مرا ابری تر...
ابرها هم متراکم شد و توفان نرسيد

باد هی بال کبوتر به حياطم آورد
نامه های تو ولی از تو چه پنهان ، نرسيد

مشهد عشق تو را صحن دلم می طلبيد
چشم آهوی من اما به خراسان نرسيد

چمدان سفر از حسرت ديدار تو پر
مثل هر روز قطار آمد و مهمان نرسيد

هم سفر باز بگو راه کمی طولانی ست
عاقبت مرد تو در نم نم باران نرسيد...
*
سوت! تا کوپه تکان خورد، زنی جیغ کشید
نور فانوس زمین ریخت و دهقان نرسید

مژگان عباسلو - مثل آوازهای عاشق تو

 


پ ن1: حس و حالم اینطورها نیست ، مهری نیست نمی دانم چرا آبان نمی رسد (امروز تازه 20ام بود) شاید نمی خواهد ما دوباره امتحان بدهیم! اما دلم می خواهد روزها بروند هر چه سریع تر
پ ن2: یک ویژگی خوب دانشکده و بیمارستان رفتن خستگی است خصوصاً که من به خواب ظهر عادت ندارم و شب راحت ساعت 11 تا 12 در چشم بهم زدنی خوابم می برد.(حالا بگویند که هی غر می زند این هم یک ویژگی خوب)
پ ن3: یک ویژگی خوب دیگر دانشکده  رفتن این است که حواست از اینکه همه چیز زندگی ات افتاده پرت می شود به این که این واحد را نیفتی!
پ ن : عنوان از مرتضی عابدپور لنگرودی ... و عیدتون مبارک


حوالی: شعر, غزل, مژگان عباسلو
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۳ساعت 19:2  توسط احسان جمشیدی   | 

تمام ردّ پاهایی که مسموم است

...
پزشکان خواب می رفتند
و میکرُب های دانشمند
مرض را
          در رگ نوزادها تزریق می کردند
پزشکانی که دور از چشم ها دارند در اوقات بیکاری
به جایِ شربتِ سرشارِ اکسیژن
سُرنگِ سمّیِ سرسام می سازند

 

مرض در چشم های هیز انسان است
نه در گلبول هایِ خون گوریل ها و میمون ها
پُلِ امراض مُسری دست های ماست
و از انسان سرایت می کند نکبت به دریا و جنگل ها
تمام ردّ پاهایی که مسموم است
                                       به انسان ختم خواهد شد
...
بخش هایی از روایت واره ی سرسام از مرتضی امیری اسفندقه


حوالی: شعر, نو, مرتضی امیری اسفندقه, دارم خجالت می کشم از اینکه انسانم
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 14:52  توسط احسان جمشیدی   | 

اسمم یه چیز دیگه بود اما دکتر صدام میزنه دیوونه...

سلام
دیروز در بخش نشانه شناسی روان پزشکی بیماری با (schizophrenia (1-2 مزمن را آورده بودند در حالت سرخوشی Euphoria بود یکی از نشانه هایش که علاوه بر سر خوشی که شاید ناشی از درمان های صورت گرفته قبلی بود و توهم تحت کنترل بودن که بسیار برایم جالب بود؛ Clanging بود که یعنیSpeech in which a  person chooses a word on the basis of sound rather than meaning, as in rhyming and punning speech. For example, Look at my eyes and nose, wise eyes and rosy nose Two to one, the ayes have it که باز هم یعنی انتخاب کلمات نه بر اساس معنا و بر اساس وزن که این خودش نوعی شاعری ست! (نوعی جناس می شود که البته اسم دیگر این علامت هم punning associations است که جناس معنی می شود.)

آزمودم عقل دور اندیش را
بعد ازین دیوانه سازم خویش را

مولانا


پ ن: عنوان بخشی از یک آهنگ از رضا یزدانی است.
پ ن: در نوشتن این مطلب قصد اهانت به شاعران والامقام و بیماران گرامی را ندارم و پیشاپیش اگر برداشت اشتباهی از آن می شود عذرخواهم. 
پ ن: بیت هم ارتباط زیادی با نوشته ها ندارد.


حوالی: شعر, تک بیت, روزنوشت, بیمارستان
+ انتشار یافته در  چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 14:49  توسط احسان جمشیدی   | 

مشتی مغول

دوست دارم خودم را سانسور کنم
این دوست داشتن مجبورم می کند برای مسائل دست هزارمی که اصلاً برایم اهمیتی نداشته ذوق کنم یا بهتر بگویم خودم را به ذوق کردن بزنم.
به چیزهایی که واقعاً خنده دار نیست بخندم و به چیزهایی که واقعاً خنده دار است نخندم.
خودم را در قواعدی قرار دهم که اصلاً در آن قواعد نمی گنجم نه اینکه شبیه دیگران شوم که البته تا قسمتی هم می شوم؛ اما لااقل خودم هم نباشم.
والسلام
و اما شعر...
گیرا تر از چشم تو هم درگیر خواهد شد         زیبا ترین معشوقه روزی پیر خواهد شد
امروز تعبیرم کن اما خاطرت باشد                 خوابی که یوسف دیده هم تعبیر خواهد شد
مردی که عمری تشنه ی جام محبت بود        یک روز از این نا مهربانی سیر خواهد شد
غره مشو این امپراطوری قدرت مند               با حمله ی مشتی مغول تسخیر خواهد شد
دستی بجنبان تا که امروز تو زیبایی ست       دستی بجنبان چون که فردا دیر خواهد شد
حسین زحمتکش

 


پ ن1: کمی شعر ِسطحی  است؛ اما دوستش دارم.
پ ن2: "دست پیش آر که رفتم از دست        دامنم گیر که هیچم در هست" بیتی بود که قبلتر برای کسی پیامک فرستاده بودم الان دیدم آخر بیت بدک نیست هر چند خود بیت زیاد ...
پ ن3: این شعر از سیدرضا محمدی را در یک نقد خواندم؛ هرچه دنبال کاملش گشتم نبود؛ هر چند کامل نیست اما زیباست...
تا وهم سایه های مشبك پُرت كند             دنیای برملا شده از شك پُرت كند
تا كه بزرگ تر شوی و روزگار پیر                 از قصه های بختی و بختك پُرت كند
ماشین رختشویی، یخچال، اجاق، برق        این واژه های ساده كوچك پُرت كند
عاشق شدن، مطالعه كردن، گریستن        انجام این مسائل مضحك پُرت كند 
پ ن4: این بیت از محمدعلی مجاهدی را ببینید زیباست.
بگذار به یکتایی خود شهره بماند              حیف است ز یوسف که پسر داشته باشد
پ ن5: قالب وبلاگ را به زودی تغییر خواهم داد.
پ ن آخر: تعطیلات تابستان یا درست تر بگویم شهریور ماه یکی از کارهای مثبتی که در مسیر هی دویدن برای هیچ انجام دادم این بود که مصرف نمک را به حداقل رساندم (خیلی چیزها را که اصلاً بدون نمک برایم بی معنی بود را بدون نمک می خورم مثلاً خیار- ذرت و ...) تا مصداق کسانی که حرف هایی می زنند اما خودشان عمل نمی کنند نباشم  و یک کار دیگر هم اینکه قسمت عمده (بیشتر از 65 درصد) کتاب قلب و عروق را خواندم. [خجالت]


 بعد نوشت: قالب وبلاگ را کمی تغییر دادم خوب یا بد نمی دانم ولی ...


حوالی: روزنوشت, شعر, حسین زحمتکش, سیدرضا محمدی
+ انتشار یافته در  شنبه پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت 16:11  توسط احسان جمشیدی   | 

هیچ

دغدغه ها و دقیقه ها:
افراد مختلفی چه در فضای مجازی و چه در فضای حقیقی می بینم که هر کدام برای خودشان دغدغه ای دارد:
یکی می خواهد ریشه مشکلات نوع بشر را بخشکاند.
یکی دزدی او را به وجد می آورد.
یکی می خواهد زن بگیرد.
یکی می خواهد ظلم به جامعه زنان را ریشه کن کند.
یکی  می خواهد همانی شود که دیگران می خواهند.
یکی هدفش مکیدن خون دیگران است.
یکی پی یک لقمه روزی حلال است.
یکی می خواهد ریشه بی عدالتی را از بیخ بکند.
یکی می خواهد شوهر کند.
یکی می خواهد اسلام ناب را گسترش دهد.
یکی می خواهد خودش آدم خوبی باشد.
یکی می خواهد با جهل مبارزه کند.
یکی می خواهد با بی حجابی مبارزه کند.
یکی دنبال احیا محیط زیست است.
یکی از همه چیز ها و در همه ی چیز تقلب را می پسندد.عقیده،خانواده،جامعه،خود و...تقلبی
یکی می خواهد بیماری ها را درمان کند.
یکی دنبال جامعه آزاد و مدنی است.
یکی می خواهد جلوی ظلم به خودش را بگیرد.
یکی دنبال بچه دار شدن است.
یکی پژوهش را دوست دارد و قبله اش ISI است.
یکی دنبال زیارت رفتن است.
یکی دنبال نویسنده شدن می رود.
یکی فلسفه را می پسندد.
یکی شعر را دلخواه می داند.
یکی دوست دارد همه چیز را و همه کس را تجربه کند.
یکی می خواهد بازیگر شود.
یکی می خواهد به ریشه های اصیل باستانی اش برگردد.
یکی می خواهد داف خوبی بشود.
یکی فقط می خواهد که بکشد.
یکی می خواهد آنقدر پول داشته باشد که خودش زیر پول هایش گم شود.
یکی فقط دنبال خودکشی ست و حوصله مردن دارد.
...
...
...
یکی هم مثل من اصلاً نمی خواهد {از} {چیزی} {را} {از} بخشکاند؛ به وجد بیاید؛ بگیرد؛ ریشه کن کند؛ بمکد؛ اکلو حلالاً؛ بیخ بکند؛ گسترش دهد؛ باشد؛ مبارزه کند و باز هم مبارزه کند؛ احیا کند؛ تقلب کند؛ درمان کند؛ آزاد و مدنی بشود ؛ بچه دار شود؛قبله اش روبه ISI شود؛ برود؛ نویسنده  یا فیلسوف شود؛شعر را بپسندد؛ تجربه کند؛ بازیگر شود؛ به ریشه های اصیل باستانی اش برگردد؛ بشود؛ بکشد؛ گم شود؛ و حتی بمیرد.

 

و هی می دود و ...


حوالی: هیچ, روزنوشت, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ساعت 17:7  توسط احسان جمشیدی   | 

پاييز عاشق است و راهی نمانده است جز اين که روز و شب بنشيند دعا کند

پاييز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاييز می رسد که همانند سال پيش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بيارد، خدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاييز عاشق است و راهی نمانده است
جز اين که روز و شب بنشيند دعا کند

شايد اثر کند و خداوند فصل ها
يک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقويم خواست از تو بگيرد بهار را
تقدير خواست راه شما را جدا کند

خش خش، صدای پای خزان است، يک نفر
در را به روی حضرت پاييز وا کند
علی رضا بديع

این غزل را می توانید با صدای معرکه حجت اشرف زاده از اینجا گوش کنید (این قطعه در برنامه رادیو هفت آغاز پائیز پخش شد)

http://cdn.persiangig.com/download/3GIQW4tXNk/autmn1.mp3/dl

دانلود


حوالی: شعر, غزل, ناب, پائیز
+ انتشار یافته در  چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۳ساعت 15:55  توسط احسان جمشیدی   | 

این صدای تو نیست؟

دیوارها بنا شد و در ظلمت جهان
                                     درها برای بسته شدن آفریده شد "محمدسعید میرزایی"
چند طرح از پرویز بیگی:

هوا ابری ست
رصد ستارگان ممکن نیست
روسری ات را بردار

نئون ها دروغ می گویند
در شهر خبری نیست

هر روز
یک سیب می خورم
و از خانه رانده می شوم


پ ن : عنوان بیتی از محمد سعید میرزایی "یك نفر گفت: «دوستت دارم»           این صدای تو نیست؟... اما نه..."
پائیز دل انگیز نزدیک است و هر چه هم که آغاز دوباره این واقعه خوش رنگ با صدای خش خش تکرار دوباره "ترم" این واژه متجاوز اجنبی به سرزمین واژه های خوش آهنگ فارسی همچون پائیز همراه باشد باز هم قابل ستایش است...


حوالی: شعر, طرح, پرویز بیگی, محمدسعید میرزایی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 17:58  توسط احسان جمشیدی   | 

گاهی چقدر عاقل و گاهی چه ابلهم (دو)

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش                حافظ قرابه كش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز كنج صومعه با پای خم نشست            تا دید محتسب كه سبو می كشد به دوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان            كردم سوال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی            دركش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
ساقی بهار می رسد و وجه می نماند              فكری بكن كه خون دل آمد ز غم به جوش
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار           عذرم پذیر و جرم به ذیل كرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوری كنی                   پروانه مراد رسید ای محب خموش
ای پادشاه صورت و معنی كه مثل تو                نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
چندان بمان كه خرقه ازرق كند قبول                 بخت جوانت از فلك پیر ژنده پوش
حافظ

 


ذکر چند نکته:
1- قرابه کش: ( صفت ) شراب کشنده باده نوشنده .
2- جناب حافظ صبحدم با جد و جهد فراوان از پیر می فروش (منبع موثق!) سوال فرموده اند در باب احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان و ایشان در پاسخی واضح مرقومه نوشته اند گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی / دركش زبان و پرده نگه دار و می بنوش (پاسخ بسیار دیپلماتیک و واضح!) [البته این فقط نگاه ما بود به این چند بیت و حافظ نباید از اما دلگیر شوند یکبار که در همین وبلاگ نوشتم که خلاف شعر(فال) حافظ رخ می دهد (و رخ هم داد!) غزلی با این بیت چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست فال بعدیمان شد(واقعیت محض است بدون شوخی و ...)]
3-این را از یادداشت های قدیمی سال قبل یا شاید هم سال 91 پیدا کردم گفتم شما هم بخندید (خودم که بسیار خندیدم)
وقتی که اندیشه ملتهب شد
انسفالیت
وقتی که ریشه سست شد
ریزش
وقتی که مویی بر باد رفت
عشق
به وجود آمد
آخرش هم نفهمیدیم عشق یک مقوله پاتولوژیک بود یا فیزیولوژیک
دلبسته ی مویی شده ام سخت خدایا
عشق،هوس،رقص،دعا، شاید وُ اما


حوالی: شعر, غزل, حافظ, روزنوشت
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 16:6  توسط احسان جمشیدی   | 

گاهی چقدر عاقل و گاهی چه ابلهم

اشك كسی به خاطر من درنیامده
جز اين سِرُم كه چكه كنان ایستاده است 
حمید روزی طلب

هفتاد دستگاه پر از شور "چَه چَهم"
من گوشه ی نگاه تو را وا نمی نهم

مثل قناری قفسی بسته ی توام
حتی تو هم رهام کنی....من نمی رهم

در گونه هات -فلسفه ی عشق ناگزیر-
من بوسه را به فلسفه ترجیح می دهم

همواره عشق و فلسفه می ریزد از لبت
گاهی چقدر عاقل و گاهی چه ابلهم

گفتم به جنگ فاصله ها می روم ولی
حالا علیه فاصله ها گرم له لهم

چون میوه های زودرس موسم تگرگ
قربانی گزند شد احساس ناگهم

انگشت اتهام زمینند خوشه ها
مادر ! پدر! نه ما...که شمایید متهم

"کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد"
ای نخل سربلندتر از دست کوتهم 
رضا شیبانی اصل

 تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم؛              
یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار "رویا باقری"


حوالی: شعر, تک بیت, رضا شیبانی اصل, رویا باقری
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۳ساعت 12:31  توسط احسان جمشیدی   | 

به زودی برای این مطلب عنوان انتخاب می شود!

چند طرح:

سری خواب:

بازار مبل جهان را گشتم 
یکی شان 
سرویس بیداری نداشت!!

پدر:

پدرم شعر می خواند 
من شعر می گويم 
او باغ های فراوانی دارد 
من داغ های فراوانی

باشو:

باشو از شکوفه های گوجه می گوید
من از سیم خاردار
شاعر زمان خود باید بود

(باشو: بزرگترین هایکوسرای ژاپن) 

دکتر غلامرضا کافی


 حالم بده که اون همه صفحه ای رو که توی فایرفاکس ویندوز قبلی ام ستاره دار! (bookmark) کرده بودم الان نیست. (میدونم که الان تو ذهنتون میگید مردم چه دغدغه هایی دارن اما...)


حوالی: بی مزگی محض و بعد شعر گذاشتن, شعر, طرح, غلامرضا کافی
+ انتشار یافته در  شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 20:0  توسط احسان جمشیدی   | 

آنکه دیوانه ی دیوانِ همین مولاناست

همه خوابند شب زمزمه گر ! هیچ مگو                        یا اگر از تو بخواهند سحر ، هیچ مگو
غیر از این ، گر چه تو را سوخت جگر ، هیچ مگو :         "من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو "

من بی او شده بی من شده، وای از من او !                غم فرو رفته سرا پای تنم تو در تو
چه بگویم که نگویی تو به من رو در رو :                      سخن گنج مگو جز سخن رنج مگو 
ور از این بی خبری ، رنج مبر هیچ مگو "

هیچ، هر هیچ، به سر هیچ، به هیچش می خفت          غم بزرگ است ولی در دل باریک نهفت
من منم، من همه ام، همهمه ام، با همه جفت            "دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو"

بی خبر هستم و از هر چه خبر می ترسم                   خانه خالی ست و از کوبه ی در می ترسم
بجز از عشق ، من از هر چه خطر می ترسم                "گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم 
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو "

حرف ناگفتنی ام را به زبان خواهم گفت                       مثل رفتار همین رود روان خواهم گفت
فارسی، هرچه که فرمود همان خواهم گفت                 "من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو"

چشم می خواست تو را بیند و نابینا شد                      آمدم از تو بگویم که زبانم تا شد
دل نمی خواست که دیوانه شود اما شد                      "قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو"

از چپ و راست بخوان، فرق ندارد، من، درد                  هستم و قسمت من نیست به جز رویی زرد
چه کسی بود مرا درد به دنیا آورد                              "گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو "

وسعت روح من از کالبدم بیشتر است                         از خودم بیشترم زیرِ من از خود زبر است
گرچه خود زود رسیدم، منِ من در سفر است               "گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو"

هرچه تا خویش دویدم کمی از من کم شد                    کمی از کم شدنم ماند و همان هم غم شد
غمِ کم کم شدنم بیشتر از عالم شد                           "گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو"

دیرسالی ست کبوتر شدم اما بی بال                          آسمان هست ولی فرصت پرواز محال
پر به دوشت، نپریدی تو از این قال و مقال                     "ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو"

هر شب آیستن یک دردم و شعرم عیساست                مریمم من، قلمِ من، پَرِ جبریل شماست
آنکه دیوانه ی دیوانِ همین مولاناست                          "گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو"

مریم جعفری آذرمانی


بی ربط نوشت: از پیروزی تیم ملی والیبال ایران بر آمریکا خوشحال شدیم . همین پیروزی در والیبال هم غنیمت است. (گرچه می دانم که والیبال یک ورزش است و ... اما حاضر بودم از همه تیم های دیگر بجز عربستان !!!ببازیم ولی آمریکا را ببریم)


حوالی: شعر, مخمس, مریم جعفری آذرمانی
+ انتشار یافته در  سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 20:59  توسط احسان جمشیدی   | 

با جرثقیل، از دل من، سنگ می برند

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند                             با جرثقیل، از دل من، سنگ می برند
فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است!               در من تناقضی ست که هر روزش از شب است
...
باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است                       بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!
از نام ها نپرس، از این بازی زبان!                              قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است
از کودکیت، اکثر اوقات درد بود                                  تنها رفیق آن دل تنهات درد بود
شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر                   شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!
...
تسلیم باد/ رفتن ناموس باغ ها                                آواز دسته جمعی و شاد کلاغ ها
یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد                افتادن من از همه ی اتّفاق ها
جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند                 و بار می برند کماکان الاغ ها!

 

 

...

سروی كه در مقابل باد ایستاده بود                         حالا نگاه كن! شده كبریت بی خطر

...

كه پارك كرد كنار پرنده ماشین را                             و خورد بسته ی قرص «اریترومایسین» را
و چرك كرد به آهستگی تمام تنش                          مُجاب كرد سرانجام مرگ بدبین را

و مرگ هم پاسخ دندان شکنی به این جور حس ها نیست چه برسد به «اریترومایسین» و یا حتی «ونکومایسین» و یا از آن ها بهتر ضدعفونی کننده ها!
بیت هایی که خواندید از مجموعه پرنده کوچولو!!نه پرنده بود! نه کوچولو!  از سیدمهدی موسوی بودند. کتاب خوبی نبود ؛ از مجموع 303 صفحه آن (کتاب اصلی آن و گرنه PDF آن صفحات کمتری دارد) بجز این بیت های پراکنده و یک سفرنامه بقیه آن بجز به رخ کشیدن توان موزون سازی قدرتمند افکار! پساساختارگرایانه! (پست مدرن!) خبری از شعر نبود. نقطه ضعف دیگر این مجموعه غیرمجاز رد شدن از مرزهای اخلاقی ادبیات فارسی بود و یک نکته دیگر تناقض ساختار شعر کهن (قالب شعر کهن) و پست مدرن!


پ ن: از حضور پر فروغ الاغ و وسایل زندگی ایشان(خزه،طویله،دوست ایشان جناب آقای گاو و شغل شریفشان باربری) در این چند مطلب تازه تارنما عذر خواهیم.


حوالی: شعر, بدردنخور
+ انتشار یافته در  شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 20:11  توسط احسان جمشیدی   | 

سفر عاشقانه

...

و زندگانیاش‌
خزه را می ماند در آب‌
پر از تحرّك ظاهر
و ركود باطن‌

آیا انسان قبیله‌ایست‌
كه در تصوّر خوردن می كوچد
آیا حدیث معده‌ی لبریز
لب‌های دوخته‌
و حنجره‌ی خاموش‌
ربط و اشاره‌ای
به مبحث "بودن‌" دارد

سپور را گفتم‌
خبر چه داری
گفت زباله‌

...

به راه باید رفت‌
بیهوده ایستاده‌ام‌
و بلوچ را
خیره مانده‌ام‌
كه محض تفنّن‌
سه بار در روز
علف می چرد
سه وعده نماز می خواند

...

نبض مرا بگیر
همهمه‌ی بودن دارد
و اشتیاق عدالت‌
بودن از انحصار خبر بیرون است‌
بودن‌
چگونه بودن‌
تاریخ انفجار عدالت را
تاریخ هم به یاد ندارد
امّا آیا ظلم بالسّویه‌
یگانه چهره‌ی عدل است‌

...

و می
بهانه‌ی مسمومیست‌
كه بزم‌های تجاری را
آباد میكند

...

وقتی كه باد نمی آید
پاروی بیشتری باید زد
بر آشناب‌
برازنده نیست
جان كندن در آب‌

...

ای بنده‌ی خمیده‌
از آوار بار قسط
اقساط ماهیانه‌
سالیانه‌
جاودانه‌
آیا تو قامتی برای نشان دادن داری
و صدایی برای آواز خواندن‌

کامل شعر را در ادامه مطلب بخوانید.

شعری را که می توانید خوانش آن با صدای شاعرش را بشنویید و از اینجا دانلود کنید را خیلی دوست دارم و اگر درست به خاطرم بیاید قسمتی از آن را قبل تر هم گذاشته ام.

http://cld.persiangig.com/download/LFYMv67AQo/Safarzade1.mp3/dl


حوالی: شعر, نو, طاهره صفارزاده
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 21:10  توسط احسان جمشیدی   | 

نیست

در پريشان نظری غير پريشانی نيست
عالمي امن تر از عالم حيرانی نيست

قفس تنگ فلک جای پر افشانی نيست
يوسفی نيست درين مصر که زندانی نيست

از جهان با دل خرسند بسازيد چو مور
کاين گهر در صدف تاج سليمانی نيست

چون ره مرگ سفيدی کند از موی سفيد
وقت جمعيت اسباب تن آسانی نيست

تير کج را ز کمان دور شدن رسوایی است
زير گردون وطن ما ز گرانجانی نيست

نيست از نقص جنون، خانه نشين گر شده ايم
عشق، شهری است درين عهد، بيابانی نيست

ساده کن لوح دل روشن خود را از نقش
که بصيرت به سواد خط پيشانی نيست

در دل خاک، شهان گنج گهر گر دارند
گنج بي سيم و زران جز غم پنهانی نيست

به که بر لب ننهد ساغر بی پروايی
هر که را حوصله زهر پشيمانی نيست

سر زلف تو نباشد، سر زلف دگری
از براي دل ما قحط پريشانی نيست

اژدها مي شود اين مار ز مهلت صائب
رحم بر نفس نمودن ز مسلمانی نيست

صائب


حوالی: شعر, غزل, عاشقانه, ناب
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳ساعت 22:28  توسط احسان جمشیدی   | 

فارمائیدن

این روزها که امتحان خر فارماکولوژی دارم یاد این شعر سعید بیابانکی می افتم.

طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن

...

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات 
بخواست جام می و گفت ژاژ خاییدن

...

حکیم کاردرستی به همسرش فرمود
شنیده ایم که درد آور است زاییدن ...

یا این بیت های مثنوی دانشجویی عباس احمدی

بر جوانی خودم آذر زدم                  خر زدم، هی خر زدم، هی خر زدم 1 
چون نتایج آمد اشکم شد روان         فحش دادم بر زمین و بر زمان


ما این یکی امتحان را تا همین حد (صورتی) خر زدیم شاید وصف حال سایر دوستان و امتحانهای دیگر ما این مصراع باشد.


حوالی: شعر, طنز, عباس احمدی, سعید بیابانکی
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۳ساعت 21:17  توسط احسان جمشیدی   | 

گیاه آبزی ام، بی بهار می رویم

ارتفاعات سیمان
دشت های بتن آرمه
گونه های پلاستیک لیلا
عشق های رها در خیابان
من علی رغم این ها
بی محابا
تو را دوست دارم!

علی محمد مودب - کهکشان چهره ها


پ ن: عنوان مصراعی از سید علی موسوی گرمارودی که من خودمانی این طور معنی اش می کنم جلبکم.


حوالی: شعر, نو, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 13:20  توسط احسان جمشیدی   | 

به من اجازه بده شهر را طویله کنم

دلم گرفته شبیه کسی که پیش خودش          به این نتیجه رسیده کمی زیادی بود
شبیه دانشجویی که فحش خورده فقط           به جرم اینکه چرا احمدی نژادی بود

به رای اکثر آرا مرا وتو کردند                        توافقی که بدون سند شکسته شدم
دلم پر است از چند تا نماینده                      شبیه مجلسی ام که به توپ بسته شدم

دلم گرفته و عین خیال دایره نیست              درست  جا ماندم زیر نقطه ی پرگار
دلم گرفته و پاسخ نمیدهد احدی                دلم گرفته شبیه سوال مساله دار

سران این وری و آن وری علیه  من اند          عجیب منتظر انقلاب دیگری ام
که چشم می بندم خواب فتنه می بینم        که پخش زنده تر از اشک های رهبری ام

دلم گرفته و افسوس ... آبرو ... افسوس       شبیه تکه یخی توی جمع آب شدم
شبیه شیطنت شهروند های مریض              علیه یک احمق، بی شناخت،... مثل خودم

که بی قرار  توام مثل گاو مشت حسن      به من اجازه بده شهر را طویله کنم
خودت که میدانی، مثل کرم آرامم             ولی خدا نکند موقعی که پیله کنم...

به من اجازه  بده  گور خویش را ببرم          شبیه تهمت های بزرگ پشت سرم
قبول دارم قدری زیاد کش دادم                 در آستین خودم مار پرورش دادم
که فیلم زندگی ام یک پلان سوخته بود       شبیه آش نخورده، دهان سوخته بود
شبیه به جسد موش زیر یک تختم             عزیز از تو چه پنهان هنوز بدبختم
شبیه گرد و غباری که روی پیکر من...        جنازه ای شده ام ...آخ...خاک بر سر من
قماربازی که  نذر کرد... باز نبرد                که قبل سن بلوغش شکست عشقی خورد
دروغ بعضی ها که حروف ربط شده            چه حرف ها نزدم در صدای ضبط شده
حماقتی که وسط میکشید پایت را             و پخش میکرد آن شب شماره هایت را
کمی نگاه به دور و برم نمی کردم              به: شهروندی که... فکرهم نمی کردم
دروغ میگفت و قلب پر تلاطم داشت            به: شهروندی که واقعا توهم داشت
دلم بزرگتر از آنچه می تکانی بود                به: شهروندی که واقعا روانی بود
تمام تهمت ها را خیال کردم رفت...            و شهروندان را هم حلال کردم رفت
خیال کن حکمت بود، اعتراض نکن        و سفره های دلت را زیاد باز نکن
.
.
.
نوار قلب سگی روی دور گیجی شد            و رفت و عاشق یک دختر بسیجی شد
.
.
.
چه خوب فهمیدی اینکه اشتباه شده          که بخت من مثل چادرت سیاه شده
کسی که غم هایش را هنوز ترک نکرد         کسی بجز تو مرا بی اجازه درک نکرد
رفیق شیطنت گله کار گرگ نبود                 کسی بجز تو چنین دختری بزرگ نبود
مرا ببخش که اینگونه آدم آهنی ام              که من ظریف تر از آنچه حدس میزنی ام
چقدر خیره بمانم به عکس روی اپن      چقدر گیر کنم بین فاضل و ژلوفن
چقدر آخر نقاشی ات ولو شده ام               مرا ببخش که اینقدر تابلو شده ام
بریز پیکی تا گور خویش راببرم                     که امشب از همه ی عمر لنگرودترم
سلامتی رفیقی که برنگشت بزن                 بزن سلامتی بچه های رشت، بزن
شبیه دشنه در آغوش دیس پشت منی        به رغم این همه حرف و حدیث پشت منی
فرار میکنم از ملتی معطل ما                      کتابخانه ی ملی قرار اول ما
کمی نمیخندی تا که خوب دل ببری              و بعد می گویی: جز شما من از پسری...
و بعد میروی و چشم شهر بر راهت        درخت ها و حسودی به قد کوتاهت
مرور میکنم از دور لحن گرمت را                   و احتمالا انگشت های نرمت را
به چشم هات، به ابروی برنداشته ات           اگر غلط نکنم موی تل گذاشته ات
.
.
.
که غصه های خودم یک طرف، از آن بدتر        که غصه های تو هم غصه های من بودند
رفیق باور کن خودکشی حرام نبود               اگر مراجع تقلید جای من بودند
.
.
.
مرتضی عابدپور لنگرودی

 


 پ ن : بر طبق روال وبلاگ نوبت شعر دیگری بود. (بیت پائین) اما دلم نگذاشت این را نیاورم.

ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای
با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام   مولوی خواندن کامل غزل در گنجور

پ ن: از وقتی که این شاعر را به کمک وبلاگ باران های آرام یافتم این شعر را حداقل 10 بار خواندم. معرکه بود و این بیت ها ...

پری رویی، نه... زیباتر، سر زیبایی ات بحث است
به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها

حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت...
حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها

مرا از دور میدیدی، خودت را جمع می کردی
بیا یک بار دیگر هم شبیه آن ((اوایل ها))...

و من معنی بعضی شعر ها را دیر می فهمم
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها


حوالی: شعر, پست مدرن, مرتضی عابدپور لنگرودی, سیاسی
+ انتشار یافته در  شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 15:12  توسط احسان جمشیدی   | 

تنهایی انسان معاصر بیشتر از نخستین است

بریده می شوم 
مستطیل های بزرگی پدید می آید 
مستطیل های کوچکی نیز 
مستطیل های نازک نارنجی سفید

بریده 
نه اصلاً قلم می شوم

روی یک مستطیل می نشینی
مستطیل بی گناه دیگری را سیاه می کنی 
... 
با خودم 
         خودم را 
                   سیاه می کنی

نه!نه! چون سرو ستودنی نیستم 
چون شمایم آی آدم ها! 
یک درخت معاصر


یکی می گفت یقه سفیدی می نویسی...گفتم:ما را چه به سفید ما همیشه سرخ ایم.

و فکر کن که اره برقی یک وسیله ی ساخت آمریکاست و تو به داشتنش افتخار خواهی کرد و تمام سیب های زمین را گاز خواهی زد و تو فرهیخته ترین گیاه خوار روی زمین برای بره ی شام اوباما اشک نخواهی ریخت و تو تنها یک گیاه خوار خواهی ماند.


حوالی: روزنوشت, احسان حمشیدی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 3:17  توسط احسان جمشیدی   | 

دزدان صحرایی

ای شاخه ی شکوفه ی بادام
خوب آمدی
سلام

لبخند می زنی ؟
اما
این باغ بی نجابت
با این شب ملول
زنهار از این نسیمک آرام
وین گاه گه نوازش ایام

بیهوده خنده می زنی افسوس
بفشار در رکاب خموشی
پای درنگ را

باور مکن که ابر
باور مکن که باد
باور مکن که خنده ی خورشید بامداد
من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را

محمدرضا شفیعی کدکنی


پ ن: عنوان برگرفته از"صحرا پر از دزدان دریایی است"از مرتضی امیری اسفندقه

دیروز داشتم فصل اعصاب پاتولوژی را می خواندم یه یادم آمد کلاس پاتولوژی دکتر مدنی که از من پرسید مارکر آستروسیت ها چیست؟ (یک بار ما با یکی از همکلاسی ها حرف زدیم استاد شنید) ما هم برای اینکه یهویی بود جواب پرتی دادیم گفتیم گلیوز بعد درستش کردیم گفتیم GFAP اینم از یه بار صحبت کردن ما!


برای امتحان امروز به حافظ سر زدم غزلی آمد همراه با این بیت:

طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل/ بیفتد آن که در این راه با شتاب رود

فکر کنم این جور که فرمودند نشود مثل هر بار که می گویند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید /که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید


حوالی: شعر, نو, محمدرضا شفیعی کدکنی
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 16:0  توسط احسان جمشیدی   | 

بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

رمضان کشتی نوح است نمانید شما
ترسم آن است که  خود را نرسانید شما

 

بادبان های شب قدر چنین می گویند
این زمان جانب خورشید برانید شما

همه رفتند، همه جانب خورشید شدند
هان بیایید اگر سوخته جانید شما

سوی آن گنبد و گلدسته سبز ازلی
چون کبوتر همگی دل بپرانید شما

دل من مرده هلا زنده دلان شب قدر
بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

...

نیست در شعر شما هیچ امیدی به فروغ
بی خبر از غم و درد اخوانید شما

...

هین بهار رمضان است به دل پردازید
گردی از جان و دل خود بتکانید شما

علیرضا قزوه


سلام. رمضان ما که همه اش درک گشنگی و تغییر ساعات خواب و بیداری شده (و بوده) فقط شب قدری هر سال بود که آن را هم امتحان پاتولوژی ترم می خواهد از ما بگیرد که ان شاالله نتواند. شب های قدر ما را هم فراموش نکنید. یا علی


حوالی: شعر, علیرضا قزوه, رمضانیه, مذهبی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۳ساعت 22:32  توسط احسان جمشیدی   | 

من از اصل خودم برگشته ام انکار یعنی مرگ

چند روزی است که به این فکر می کنم که چرا زندگی برایم مانند سه یا چهار سال قبل شیرین نیست؟ همه چیز به نظر خوب و رو به راه است اما این رو به راهی آرامشی ندارد یا درست تر بگویم که این جور آرامشی را دوست ندارم و دلم یک زندگی پر حادثه می خواهد شاید آرامش این روزمرگی بی مزه ، این تکرار کارها حرف ها و لبخند ها نیست ؛ شاید آرامش یعنی تغییر ؛ یعنی حادثه ؛ یعنی کار ؛ یعنی گریه ای که تکراری نباشد ؛ یعنی قهقه ای که از روی عادت نیست ؛ یعنی یک روز کاری طولانی از صبح تا شب یعنی ....

بر حسب علاقه با هر وسیله ای و هر کتابی و نرم افزاری تقریباً هر روز حداقل یک بار به حافظ سر می زنم و در این سر زدن ها همه جور غزلی آمده از غزلی که حتی نمی توانم درست برای خودم بخوانمش تا آن بیت های ماندگاری که تقریباً ضرب المثل اند؛ اما این غزل چیز دیگری است هر قدر هم که دوباره بیاید اصلا شاید در این دوماه بالای 5 (اولش 10 نوشته بودم دیدم غلو است!) بار این غزل ناب  آمده ... خیلی دوستش دارم: به خاطر پوسته عاشقانه اش؛ میانه ی شیعی اش ؛ درونه ای عرفانی اش و به خاطر خود حافظ

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت                گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم                  یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس                     گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا                سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی         جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود        از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود        زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم                        یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست                    کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم                        جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ور خود به سان حافظ             قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 و دیگر اینکه راستش را بخواهید از سری جدید مجموعه قندپهلو که چند روزی است از شبکه آموزش پخش می شود راضی نیستم ، توقع مرا برآورده نکرده و تا حدی هم به تکرار رسیده خصوصاً اجرای ضعیف آقای رفیع
از معدود بیت هایی که از این چند روزی که من دیده ام و پسندیده ام و در ذهنم مانده از برنامه ی دیشب آقای نظری ندوشن: تو ذاتاً قشنگی نداری نیاز / به افزودنی های غیر مجاز


 خود را اگرچــــــه سخت نگه داری از گناه 
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه 
  
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه 
بر دوش تــــــــو نهـــاده شود باری از گناه 
  
گفتم: گنــــــاه کردم اگر عاشقت شدم… 
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه !

.... نجمه زارع


 پ ن : عنوان مطلب را از این شعر گرفته ام:

برای آدمی مانند من تکرار یعنی مرگ 
من از ذات الریه برگشته ام سیگار یعنی مرگ -اصغر عظیمی مهر-


حوالی: شعر, غزل, روزنوشت, حافظ
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 14:36  توسط احسان جمشیدی   | 

همین حکایت کوتاه نسبتاً جذاب

 چند روز پیش قرار بود این را اینجا بیاورم

تصادف:
خدا همیشه به کار گره زدن بوده است
به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است

همین حکایت کوتاه نسبتاً جذاب
دلیل صحت این ادعای من بوده است

شروع قصّه از اینجاست؛ یک سواره ی گیج
و یک پیاده که در حال رد شدن بوده است

سواره غرق خیالات خویشتن بوده
پیاده غرق خیالات خویشتن بوده است

::

هما نگفت چرا بعد از آن تصادف سخت
تمام وقت، پرستار او حسن بوده است

هما نگفت که گلدان روی میز چرا
قرارگاه دو تا شاخه نسترن بوده است

::

دو ماه بعد، هما با رضا...رضا؟ آری
که او برادر خوشبخت یاسمن بوده است

(پزشک بخش که از چند ماه پیش، فقط
به فکرِ مورد دلخواه یافتن بوده است)

::

حسن دوباره سوار همان قراضه ی خویش
دوباره غرق خیالات خویشتن بوده است

حسن همیشه به دنبال رشته بافتن و
خدا همیشه به کار گره زدن بوده است

محمدکاظم کاظمی - شمشیر وجغرافیا


حوالی: شعر, غزل, عاشقانه, محمدکاظم کاظمی
+ انتشار یافته در  سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۳ساعت 13:39  توسط احسان جمشیدی   | 

ناب ترین شعر عاشقانه تویی...

حیات بخش چو خون در رگم روانه تویی
برای زیستنم بهترین بهانه تویی 

ز هم نشینی اهل زمان گریزانم
به آن که می کشدم دل در این زمانه تویی 

به هر کجا که دهد دست خلوتی با دل
نظر  چو باز گشاییم در میانه  تویی

چه جای شکوه ز دوری چنین که می بینم
درون خانه تو و در برون خانه تویی

چنان که  صبح به یاد تو می شوم بیدار
برای خواب شبم خوشترین فسانه تویی 

چو من به زمزمه ی بیخودانه پردازم
کسی که بر لب من می نهد ترانه تویی 

اگر خموش نشینم زبان من باشی
وگر چو شمع بسوزم مرا زبانه تویی 

به عاشقانه سرودن چه حاجت است مرا
چرا که ناب ترین شعر عاشقانه تویی 

امید سبزشدن در دلم نمی میرد
که نخل خشک وجود مرا جوانه تویی

عبادت سحرم غیر ذکر خیر تو نیست
یگانه ای که بود بهتر از دوگانه تویی 
محمد قهرمان

 


بعد نوشت: 9/4/93 سلام ....مجموعه ای از سوتی هایی را که تا همین الان ساعت 2:40 دقیقه امروز دوشنبه داده ام را اگر کنار هم بگذارم اندازه مجموعه سوتی های یک انسان معمولی عاقل و بالغ در طی یک سال می شود (خوب شد بیشترشان در کنار افرادی که دیگر با آنها به این زودی ها سروکاری ندارم رخ داد ؛ هر چند به مقدار کافی در کلاس دکتر بشیری که کمی! استاد بدی نیست !هم به مقدار کافی رخ داد) شاید چون امروز شدید خوابم می آمد و رمضان سطح گلوکز مغزم را پایین آورده بود(آخه یکی نیست بگوید سر صبح بعد از سحری خوردن چه کسی افت قند خون پیدا می کند) این همه شد تعدادشان. خدایا مابقی روز را به خیر بگذران.چند صحنه: (صبح روبروی منزل در مصافحه با یکی از دوستان قدیمی (تعداد فراوان)/پایین تر یکی  از آشنایان خانوادگی (تعداد فراوان)/ یک نفر که .... نمی دانم چرا امروز همین طور آشنایان قدیمی و جدید جلوی راهم سبز می شدند...


یه سوال کمی جدی! راه حلی برای جلوگیری از ریزش مو کسی می دونه ما که از 100 روز مصرف داروی شیمیایی و ... خیری ندیدیم داریم همین طور نامحسوس کچل می شویم


حوالی: شعر, غزل, عاشقانه, ناب
+ انتشار یافته در  دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 14:43  توسط احسان جمشیدی   | 

خنده های بلیه گریه های ملیح حرف های شنیع

چرا همیشه سرسخن می شوم
با مردانی بی صورت
بی چشم،
بی گوش،
که تنها دهان هایی هستند
برای غوغای بلعیدن
دهان هایی که در خواب به دنیا می آیند
و در خواب می میرند

 

چرا همیشه عاشق زنانی می شوم
که در صف نانوایی ایستاده اند

علی محمد مودب - مرده های حرفه ای

همین دیشب داشتم برای درس گوارش کتابم را می خواندم در فصل کاهش وزن غیرعمدی گفته بود "یکی از دلایل IWL کاهش وزن غیرعمدی از دست دادن همسر خصوصاً در مردان استیاد این شعر افتادم؛ هر چند باید خوش بینانه فکر می کردم و می گفتم چه رمانتیک!

یک نکته که اوج بلاهت این حقیر سراپا تقصیر را می رساند این است که این فصل از گایدلاین اصلاً منبع امتحان نیست و نیز اینکه ما فردا امتحان پاتولوژی عملی داریم نه کورس گوارش


حوالی: شعر, نو, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ساعت 13:57  توسط احسان جمشیدی   | 

روح به افسردگی دچارِ مرا

گل و ترانه و لبخند می رسد از راه
بهار، سرخوش و خرسند می رسد از راه

گذشت دلهره آور غروبِ تنهایی
پگاهِ روشنِ پیوند می رسد از راه

بهار، گمشده یِ سبزِ آسمانی ماست
کسی که گفتم و گفتند می رسد از راه

کسی که روح به افسردگی دچارِ مرا
نجات می دهد از بند می رسد از راه

مگو بهار، بگو روز بکرِ رستاخیز
بگو رسولِ خداوند می رسد از راه

همیشه تازه، همیشه رها، همیشه زلال
همیشه دلکش و دلبند می رسد از راه

اگرچه آخِرِ اسفند اوّلِ عید است
بهار اوّلِ اسفند می رسد از راه

مرتضی امیری اسفندقه - ورمشور

امروز درست و حسابی جا خوردم چیزی که اصلاً فکر رخ دادنش هم برای من سخت بود شد هر چند اتفاق چندان مهمی نبود اما قبلا فکر کردن به آن سخت بود و آزاردهنده الان لمس آن اتفاق ساده ...

بوی بهار می آید...


حوالی: شعر, غزل, بهار, مرتضی امیری اسفندقه
+ انتشار یافته در  شنبه سوم اسفند ۱۳۹۲ساعت 11:59  توسط احسان جمشیدی   | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر