دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

شعروکتاب

یک: 

تو گفتی که انجامش می دهی
من اما باور نکردم و تهدید کردم که مگر از ...
تو اما گذشتی
و من حالا ترجیح می دهم
وقتم را با خیره شدن به صفحه ی مانیتور بکشم
تا تو "بازی عروس و داماد" بخوانی
و از نیم لحظه های وقتت نگذری

من کشتن را از گذشتن بیشتر دوست دارم
تو ولی همیشه به گذشتن فکر می کنی و نمی کشی
من اما فقط تو را دوست دارم و فکر نمی کنم

*بازی عروس و داماد مجموعه داستان کوتاه نوشته بلقیس سلیمانی 

دو: 

یک لیوان آب کافی نیست
همه ی حوض را سرکشیدم
این قرص اما باز هم در گلویم گیر کرد
پزشکان چه حرفها که نمی زنند
مثلا همین
هر ماه یک شب/یک قرص کامل/با سینه ای فراخ


حوالی: شعر, کوتاه نوشت, احسان جمشیدی, شعروکتاب
+ انتشار یافته در  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:22  توسط احسان جمشیدی   | 

شاید صلاحیت بهار رد شده است!؟

آجیل ها و تقویم
به بهار گواهی می دهند
اما در این میان
تکلیف بخاری
روشن نیست
سید حسن حسینی - شاعری در مشعر

دیروز کرمانشاه برف بارید. می خواستم این پست را دیروز بگذارم که مهمان ها و مهمانی رفتن اجازه نداد. 

پ ن 1: عنوان برگرفته از : زمستان دست بردار نیست / صبح نخست نوروز برف می بارد / شاید صلاحیت بهار رد شده است!؟  - سید حسن حسینی - 

پ ن 2: از اواخر بهمن کتاب تازه ای که می خوانم ذهنم را مشغول کرده است و خواندن آن نسبت به خیلی از کتاب های دیگری که خوانده ام وقت بیشتری نسبت به حجم اش گرفته است. نام کتاب ساده است: - بیماری - نوشته Havi Carel ، ترجمه شده توسط احسان کیانی خواه و انتشار یافته توسط نشر گمان.
کتاب توسط خانم جوان فلسفه خوانده ای که به بیماری LAM که یک بیماری صعب العلاج ریوی دچار است؛ نوشته شده است. اما این کتاب قرار نیست که یک رنجنامه باشد بلکه بررسی مشکلات دیدگاه پزشکان و مردم نسبت به بیمار و بیماری است. در کتاب علاوه بر تجربه های شخصی نویسنده دیدگاه های فیلسوفان نسبت به بیماری آمده است. کتاب دارای 5 فصل و چند مقدمه و موخره است. فصل هایی مثل بدن در بیماری ، دنیای اجتماعی بیماری، بیماری به منزله کم توانی و سلامتی در عین بیماری، ترس از مرگ و زندگی در لحظه و دو مقدمه از سرپرست تیم ترجمه سری کتاب های تجربه و هنر زندگی و مقدمه نویسنده در کتاب موجود است .

این قسمت کتاب که می گوید:"یاد گرفتم هم با تکبر مردم بسازم و هم از خودم دورش کنم. خودم را وفق دادم. یاد گرفتم یانوس وار زندگی کنم: جوان در عین حال پیر، به ظاهر سالم اما بیمار، خوشحال و با نشاط اما به شدت غمگین ." اینجا و جلد کتاب اینجا


حوالی: شعر, نو, سید حسن حسینی, معرفی کتاب
+ انتشار یافته در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:22  توسط احسان جمشیدی   | 

پوست ، مو ، زیبایی و لیزر

ول کن آن آینه را جوش تماشایی نیست 
دستشویی مطب دکتر زیبایی نیست.  

تَرَکیدم! بدو بیرون چقَدَر خونسردی 
آه! یک ذره مرا صبر و شکیبایی نیست.   ....   - رضا احسان پور -  

تا انتهای شعر را از شدت خندیدن نمی توانستم تایپ کنم اما با تلاش زیاد! از آن عکس گرفتم می توانید از اینجا و اینجا بخوانیدش.  

حال و احوالم این قدرها هم شاد نیست اما در هر حالی هم که باشم با خواندن این شعر از آن لبخندهای پهن روی صورتم می نشیند.

کورس پوست هم تمام شد. چیزهایی یاد گرفتم (استاد خوب در این گروه پیدا می شود.) و از آن مهمتر چیزهایی فهمیدم یکی شان این بود که چرا این دو ترم فیزیوپاتولوژی را کم کاری کردم و حسرتش را می خورم اما سعی می کنم این روزهای حالا را از دست ندهم که دو سال دیگر موقعی که انشاالله اینترن باشم حسرت حالا را نخورم. تلاش خودم را کردم امتحان تشریحی بود و امیدوارم که حداقل به کف نمره قبولی یعنی 12 برسم.


حوالی: شعر, طنز, پوست, رضا احسان پور
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:53  توسط احسان جمشیدی   | 

اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود

مرد بقال از من پرسید :
                             چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم :
                      دل خوش سیری چند ؟  - سهراب سپهری - 

دیگر توان این تن لاغر نمی رسد
مادربزرگ! قصه چرا سر نمی رسد؟

مادربزرگ! قصه از آن عاشقانه هاست
انگار هیچ وقت به آخر نمی رسد

در من عجیب ریشه دوانده ست مهر او
زورم به این درخت تناور نمی رسد

بر فرض کندمش، دل خود را کجا برم؟
این سیب روی شاخه دیگر نمی رسد

او وا نمی کند درِ دل را و من چو طفل
دستم به دستگیره این در نمی رسد

پروانه ای شدم که فقط بال می زند
اما به ارتفاع کبوتر نمی رسد

طوری شکست کشتی قلبم که دست من
حتی به تخته های شناور نمی رسد

مادر بزرگ! گریه نکن، قصه ساده است
بیهوده گفته ام که به آخر نمی رسد

یا این طلسم می شکند، یا من عاقبت
پی می برم که دیو به دلبر نمی رسد...  - علی کریمان -


حوالی: شعر, نو, غزل, علی کریمان
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:10  توسط احسان جمشیدی   | 

خانه زهرا و علی

تنها نه فقط خانه زهرا و علی... نه هر خانه که با عشق درآمیخت درش سوخت. - غلامرضا طریقی -


حوالی: شعر, تک بیت, ایام فاطمیه
+ انتشار یافته در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:15  توسط احسان جمشیدی   | 

نمی‌شنوم

من یکی را می شناسم
صبح ها لیبرال است
ظهرها چپ می زند
و غروب
که از کوچه ی تاریک می گذرد
زیر لب آهسته می گوید : «بسم الله ...!»

هیهات ری را !

علی صالحی
پی نوشت 1: عنوان از نجمه زارع [صدای کوچه و بازار را نمی‌شنوم / و مدتی‌ست که اخبار را نمی‌شنوم]
پی نوشت 2: اولین هفته استاژری هم گذشت. شاید فکرش را هم نمی کردم اما دو مورد بیمار جذامی دیدیم اما نه مورد جدید بلکه عوارض ناشی از جذام قبلی. خیلی سرم شلوغ است.


حوالی: شعر, نو, علی صالحی, ری را
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:5  توسط احسان جمشیدی   | 

از آپشن های ناگفته خودم

یک: الان ساعت 3و22دقیقه شب است و من بدون دلیل خاصی بیدارم.

دو: امروز بعد از یکبار تلاش ناکام و مذبوحانه "از شرح ماوقعه معذوریم حتی شما دوست عزیز"برای مشاهده گل روی ماه جراح ارتوپدمان؛ وصال حاصل شد و فراق پایان یافت؛ شرح وصال اینکه هنوز داخل نشده ایشان مرا، موضوع جراحیم را و همه جزئیات را به خاطر آورد (بعد از نزدیک به 18 ماه من خیلی از نزدیکانم را فراموش می کنم!!! چه رسد به یک بیمار آن هم با این همه مراجعه کننده. از اینکه بیماران آینده من از این توقعات که من به جایشان بیاورم داشته باشند متاسفم و از اجرای این توقع معذورم) و شروع کرد به فحش بار کردن ما، که ما چرا بعد از عمل چه و چه دیگر پیگیر نبوده ایم بعد چو استادی حاذق همه ی مراحل و دلایل را به توضیح نشست و این سان بود که دانستم در خراب شده ای که ما زندگی می کنیم "کرمانشاه دلاور گهواره تمدن بشری !!! و ایران سرزمین فرهنگ و هنر،سرزمین عشق های جاودان!!!!" هر پزشک متخصصی که از دانش بهره ای برده باشد عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی با این همه ادا و اطوار نیست. به خدا حیف است که اسم ایشان در کنار اسم بعضی از اساتید ما در یک مجموعه بیاید.

سه: یکی از فانتزی هایم این است که متخصص یکی از دو رشته 1-رادیولوژی و علاوه بر آنهم فلوشیپ مداخله ای آن و نه خود رشته به تنهایی و 2- روانپزشکی بشوم و به هیچ وجه با _ این شرایط _ حتی با اصرار و زور هم عضو هیئت علمی و اینجور چیزا نشوم. "آرزو بر پیرتر از خودان عیب نیست" البته سایر رشته ها هم بد نیستند! و دوستشان داریم!

چهار: "بعد از نوشتن پاکش کردم"

پنج: خل وضع بودن دلیل نمی خواهد همین که ا.ج باشی کافیست.

به تگ ها (حوالی) دقت کنید!!!


حوالی: روزنوشت, شب نوشت, چرت نوشت, پرت نوشت
+ انتشار یافته در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 4:14  توسط احسان جمشیدی   | 

خلاصه همه بغض های تاریخم

اول این عکس ها را ببینید 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6

بعد این را ببینید که قبل تر بوده است 1 و این مصاحبه را بخونید 1 و اگر هنوز نگریسته اید کودکان هیولایی عراق و ویتنام را جستجو کنید که البته پیشنهاد نمی دهم که این کار را بکنید و سپس در صورت تمایل می توانید در مورد چیستی و چگونگی پیدایش ابولا جستجو کنید(البته می توانید به زبان انگلیسی هم این کار را بکنید.)

شعر زیر و توضیحات آن را همان موقع که آقای مودب در وبلاگشان قرار دادند خواندم اما نتوانستم تا انتهایش پیش بروم الان هم با چند بار گریه کردن از موقعی که از دانشکده برگشته ام تا الان به انتهای آن رسیدم.


بعد نوشت: بازدیدکننده ای در نظر خصوصی به صحبت های من در مورد ابولا اشکال گرفته اند که لازم می دانم توضیح دهم و سعی می کنم به زبان ساده آنچه خودم برداشت کرده ام را با ذکر منبع بنویسم:
1- ویروس های مورد ادعایی که گفته می شود ساخته دست بشرند مثل ایدز و ابولا و ... این طور نیست که از بن مایه وجود نداشته باشند بلکه آنها از ابتدا بوده اند و سپس با تغییر پیدا کردن کشنده شده اند یا قابل انتقال به انسان شده اند یا ... genetically modified organism=GMO
2- ابتدا در این جا (انگلیسی) صحبت های اولیه در مورد ساخته دست بشر بودن این بیماری آمده است.
در اینجا (انگلیسی) صحبت ایشان رد شده است و چند توضیح دیگر
3-دوستانی که نمی توانند یا نمی خواهند برخی حقایق را بپذیرند می توانند در اینجا (فارسی) اقدام بسیاربشردوستانه! آمریکا در آزمایش سیفلیس در گواتمالا را بخوانند که چندین سال بعد تائید شد یا لو رفت.
4- پروژه کنترل مغز سیا یا Project MKUltra در اینجا (فارسی) و اینجا (انگلیسی) بخوانند
درست است که اینها دلیلی بر اثبات صددرصدی این ادعا نیست اما این را نیز می توان در نظر گرفت که شاید در آینده به مانند اینان اثبات شود
و اینجا


آیا واقعا من و شما و ... در مقایسه اصلا درد غم بغض و چیزی از این دست داریم

سخن، کدام سخن، التیام درد من است؟                     کدام واژه جواب سلام سرد من است؟
سلام من که در آشوب فتنه ها یخ کرد                         به لطف اهل هوا، اصل ماجرا یخ کرد
به لطف باد هوا، قد سروها خم شد                            به یمن فتنه دنیا، بهای ما کم شد
سلام من که سلام فرشتگان خداست                        ‫ سلام من که به دور از محاسبات شماست
به لطف اهل هوا رودخانه طغیان کرد                           نگاه های تاسف مرا به زندان کرد[2]
مرا که حبس کنی خود اسیر خواهی شد                    مرا که دور کنی، دور و دیر خواهی شد
...
کسی نگفته و مانده است ناشنیده کسی                   منم شبیه کسی، آنکه خواب دیده کسی
منم شمایل داغی که شرقیان دیدند                           گلی که در شب آشوب، غربیان چیدند
منم شبیه به خوابی که این و آن دیدند.                       برای این همه مه پیکر جوان دیدند.
منم که با سند زخم اعتبار خود ام.                          منم که چهره تاریخی تبار خود ام.
مرا مفاهمه با دیوها نیازی نیست.                              که چسب بر سر این زخم، امتیازی نیست. 
شبیه سوختن ایل داغدار خود ام                                منم که با سند زخم اعتبار خود ام 
پری نموده و بر پرده ها فریب شده.                             فریب غرب مخور کاینچنین غریب شده.
ستاره ها و پری های سینما منگر                               به چشم غارنشینان چنین به ما منگر
دروغ این همه رنگش تو را ز ره نبرد                             شلوغ شهر فرنگش دل تو را نخرد!
سخن مگو که چنین و چنان به زاویه ها                        مرو به خیمه تاریک این معاویه ها
مبر حکایت خانه به کوی بیگانه                                   مگو به راز، به دیوان، حکایت خانه[3]
مگو که دانه به دامم چرا نمی پاشید؟                          که خیرخواه شمایان منم ، مرا باشید
(مگو که دانه بپاشید تا که دام کنم                             به ضرب شصت طمع، کار را تمام کنم
که فوج های کبوتر به بام من بپرند                              که دسته های عقابان به کام من بپرند
به دستیاری تان، بازها به دست آیند                            به دست باز بیایید تا به دست آیند
دگر نه بازی ما را کسان خراب کنند                              چو دستهای مرا باز انتخاب کنند)
اگرچه درد زیاد است و حرفها تلخ است                        بهل که بگذرم از شکوه، ماجرا تلخ است
اگرچه حرف زیاد است و حرف شیرین است                   ببین به چهره ی من برد-بردشان این است
ببین به من که برای جهان چه می خواهند.                   برای این همه پیر و جوان چه می خواهند.
برای پیری این کودکان چه می خواهند.                        منم بلاغت تصریح آنچه می خواهند.
گمان مبر که من سوخته ز مریخم                          خلاصه همه بغض های تاریخم
بگو به دشمن تا گفتگو به من آرد                                پی مذاکره بگذار رو به من آرد
من این جماعت پر حیله را حریف ترم.                          که در مذاکره از دوستان ظریف ترم.
ز خنده های شما اخم من جمیل تر است                     منم دلیل شما، زخم من جلیل تر است
بایست! قوت زانوی دیگران مطلب!                              به غیر بازوی خویش از کسی امان مطلب!
به ضربه سم اسبان به روز جنگ قسم                        به لحن داغ ترین خطبه تفنگ قسم
که جز سپیده شمشیر، صبحی ایمن نیست.                چراغ های توهم همیشه روشن نیست.
کجا به بره دمی گرگ ها امان دادند؟                           کجا که راهزنان گل به کاروان دادند؟
مگر نه شیوه فرعون شان رجیم تر است.                     در این مناظره، موسای تو کلیم تر است؟!
مکن هراس ز من، نامه امان توام                                چراغ شعله ور عیش جاودان توام
به دیدگان وصالی در این فراق نگر                              به "کودکان هیولایی" [4]عراق نگر
بگو به هر که، به آنان که بی تمیزترند                          نه کودکان تو پیش "سیا" عزیزترند!
نه از سفید و سیا قوم برگزیده تویی                            به یمن سوختن من چنین رهیده تویی
نه کدخدا به تو این قریه رایگان داده                             به خط خون من این مرز را امان داده
مرا که خط بزنی خود به خاک می افتی                       بدون من تو به چاه هلاک می افتی
نه چشم مست تو شرط ادامه صلح است               دهان سوخته ام قطعنامه صلح است
اگر چه در شب غوغا صدام سوخته است                     گمان مبر تو که دست دعام سوخته است
به بوق بوق به هر سو چنین دروغ مگو                         حیا کن از نفسم ،هرزه را به بوق مگو
وگرنه مصر عزیزان، اسیر ذلت چیست؟                         عراق و مغرب و مشرق، مریض علت کیست؟
کنون که غرقه لطفم، مرا سراب ببین                           مرا در آینه رجعت آفتاب ببین
شهید عشق شو از این تفنگ ها مهراس                     سوار می رسد، از طبل جنگ ها مهراس
جهان ز موج تو پر شد، خودت جزیره مباش                    یمن اویس شد اکنون، تو بوهریره مباش!
ابوذر است ز لبنان که نعره سر کرده                            ابوذر است که گردان به شام آورده
ابوهریره پی لقمه ای "مضیره"[5] مرو                          نگر به نسل شهیدان از این عشیره مرو
به هفت خط بلا، حرف مکر و حیله مزن                         مشو حرامی و راه از چنین قبیله مزن
مشو حرامی و این عشق را تمام مکن                         شکوه اینهمه خون را چنین حرام مکن
مرا بهل که همان داغدار خود باشم                         به جای خود بنشین تا به کار خود باشم 
کسان که بر سر اسلام شعله انگیزند                           بتا کدام خلیلی که بر تو گل ریزند؟!
تو از کدام نبی و وصی، دلیل تری؟                               تو از کدام خلیل خدا ، خلیل تری؟!
چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!                         به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت 
به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت                              چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!
جهان غبار شد از فتنه دیده باز کنید                              از این هجوم به درگاه او نیاز کنید
غبار گاهی آیینه شناخت اوست                                  غبارها خبر دلنشین تاخت اوست
به چشم سوخته دیدم که یار می آید                            خبر رسیده به هر جا : سوار می آید
...
تو هم دو روز شبانی اسیر خواب مشو                           ذلیل وعده ی بی معنی سراب مشو
بیاب چوبی و بر قله پاسبانی کن                                  بهوش بر رمه کوه ها شبانی کن
که بر دهانه آتش فشان مقام شماست                         در آستانه آتش فشان مقام شماست
علی محمد مودب
--------------------------------------------------------------------------------
[1] و تقدیم به حوا بردبار به حرمت آن لحظه ها که در تابوت فرق شکافته حسن رضا را دید و چشمهای باز محمدحسین را
[2] از مصاحبه با خانواده جانباز
[3] گفتگو آیین درویشی نبود ورنه...
[4] پیشنهاد نمی کنم این کلیدواژه را جستجو کنید
[5] بوهریره بعضی روزها نماز را در صفین اقتدا به امیرالمومنین می کرد ولی حاشیه نشین سفره چرب و نرم معاویه بود، وقتی از این دو حالت در باره او سئوال می کردند می گفت:مضیره معاویه ادسم و الصلوه خلف علی افضل: مضیره و طعام معاویه چرب تر و نماز پشت سر علی افضل است.

غم انگیزترین عکس این است که بچه یا شاید نوه سرش را پایین انداخته +


حوالی: درد, بغض, شعر, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:1  توسط احسان جمشیدی   | 

این همه کلنجار برای روان و آخرش هیچ

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم -سعدی-

روزنوشت: امروز از ساعت 10 صبح تا حدود 2 یا شایدم 3 ظهر با هم ورودی ها سر انتخاب روتیشن های مختلف استاژری چانه می زدیم.
من چون که خودِ رشته روان پزشکی را دوست داشتم و هم اینکه با انتخاب آن برنامه کورس ها کمترین تداخل ممکن را داشتند خیلی به آن  متمایل بودم. 
دور اول همه دوستان با هم روان پزشکی را گرفتیم اما بهم خورد؛ دور دوم هم داشت خوب پیش می رفت که روان پزشکی تکمیل شد. یکی از دوستان تنها شد و کورس پوست را برداشت. 5 دختر 1 پسر و 2 سال بالایی غربت محض بود.
کسی از آن گروه گفت که اگر بشود میخواهد جابجا کند و به گروه روان بیاید بعد این شد که ما رفتیم پوست.
هرچند من کتاب روانپزشکی را از کتابخانه امانت گرفته بودم و 40 صفحه ای از آن را سرسری خوانده بودم برای با آمادگی رفتن به بیمارستان که پرید اما لااقل برنامه این گروه هم چندان تداخلی ندارد و اینکه یکی از گزینه های وسوسه انگیز مطالعه پرید.
امیدوارم که برنامه جدید بهم نخورد که من کتاب های این شش ماه را سفارش داده ام .... و اصلاً حس خوبی به پول گرفتن از پدرم ندارم (نه اینکه خدانکرده پدرم خسیس باشد و اینکه خدای شکر ایشان مشکل مالی هم ندارد اما من از خودم خجالت می کشم که ....)
واما شعر

چه بسا حرف ها می توان زد
می توان چون یکی لکه دود
نقش تردید بر آسمان زد
می توان چون شبی بود خاموش -نیما-

یادش بخیر ... این دو ترم فارماکولولوژی 1و 2 که در مجموع 4 واحد بود را گذراندیم این عکس جزوه های این دو ترم است دلم برای دکتر بهرامی تنگ می شود چقدر استاد خوبی بود(البته هنوز نمره فارما2 نیامده شاید[پوزخند])


حوالی: شعر, نو, نیما یوشیج, روزنوشت
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:30  توسط احسان جمشیدی   | 

و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود و دوست داشتن آن کلمه نخستین بود

و ما یَسطُرون :

«به قلم سوگند» 

در گودال نون بودم 
پیش از تولد نقطه 
هنگام که عشق به سطر نمی آمد.  

بیژن نجدی -واقعیت رویای من است 

پ ن: سرم خلوت است. مشغولیتی ندارم. چند کار انجام نشده روی دستم مانده که هیچ کدامشان را دوست ندارم شاید قورباغه های زشت اما کوچک و سطحی باشند و چند کتاب عمومی (شعر و هنرزندگی و داستان) و یک کتاب پزشکی نخوانده دارم دودلم این چند روز کدام شان را بخوانم یکی را باز می کنم وسوسه دیگری و دیگری وسوسه آن دیگر ...


حوالی: شعر, نو, بیژن نجدی
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 3:1  توسط احسان جمشیدی   | 

خاک تو سرت احسان

منم آنکه روز مرگم، دو-سه تا گزینه دارم!
نه فقط دلی شکسته، پر درد و کینه دارم!
به خدا اگر نخندی سرطان سینه دارم!

سرطانی ام، به قولی که نداده ای عمل کن
به بهانه ی مداوا علنا مرا بغل کن!
سریال زندگی را دو-سه صحنه مبتذل کن!

چه غمت ؟ که در جهنم به نفس نفس می افتم؟
که من از هوای گرمش به همین هوس می افتم!
توکه پیش من نباشی، به دَرَک که پس می افتم!

به خدا اگرچه شوری به تن شریف من نیست!
تو اگر طبیب باشی سرطان حریف من نیست!
دو-سه سکته هم حریف بدن ضعیف من نیست!

تو از آن طبیب هایی که فروختی دوا را!
چو نیامدی و مُردم«تو و دوستی خدا را»
«به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را!»

غلامرضا طریقی - ایمان بیاورید به تمدید فصل سرد (شعری با بیت های سه مصرعی تحت عنوان سه گانی در کتاب)

دو خواهرزاده دارم یکی شان را که قبلاً در اینجا معرفی کردم حدود سه ساله است و من را این طور صدا می کند دایی ایسان دکتر بیشعور بی لی(= بی لیاقت) خیلی حق دارد...
آن یکی شان امسال کلاس اول است و دوبار دیکته عنوان این دو + + پست وبلاگ را اشتباه نوشته است (اصلاً به همین دلیل آن را برای عنوان آن پست ها انتخاب کردم و ارتباط آن با قطار ) 

این ترم هم تمام شد مدتی وقت خالی دارم  اینجا می نویسم در همین پست و پست های بعدی 


حوالی: شعر, غلامرضا طریقی
+ انتشار یافته در  شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:52  توسط احسان جمشیدی   | 

حالا به هرکسی اشاره کنی می میرد

پشت خاکریزی 
بین جنگ جهانی دوم و سوم
گیر کرده ام
اگر بر گردم
سربازان هیتلر و موسیلینی مرا می کشند
اگر پیشروی کنم
گارد الکترونیکی آمریکا
مجبورم
کنار این خاکریز
دنبال شغلی بگردم
و خانه ای اجاره ای
کنار همین خاکریز
با دختری ازدواج کنم
و مهریه اش چهارده سرباز آهنی معصوم باشد

ما مشکلاتمان را
در همین منطقه جنگی حل می کنیم
هربار من از همسرم دلگیر می شوم
بالای خاکریز می روم
شاید تیری مستقیم به قلبم بخورد
هربار او خسته می شود
روی مین ها
               لی لی می کند
مجید سعدآبادی - سربازی با گلوله ی برفی 

پ ن 1: عنوان قسمتی از شعر دیگری از همین کتاب.
پ ن 2: خنده دار است که این روزها کفش برایم مساله بغرنجی شده است! به خاطر مشکلی که برای پای راستم پیش آمده است بایستی از کفش های طبی خاصی استفاده کنم که برای پای من دوخته می شود. هرچند چندان زیبا نیستند اما قابل تحمل است و مشکل اصلی این است که من از رفتن به پزشک می ترسم چه رسد به متخصص ارتوپد و حتی فرآیند پیگیری چند جراحی را که  انجام دادم را هم ادامه ندادم. دو سه هفته پیش حس می کردم که در حال پاره شدن هستند الان هم کفش پاره شده و مدت زمان ساخته شدن کفش جدید هم اگر مثل قبلی باشد حداقل چهل روز است. امروز که میخواستم سری به پزشکم بزنم برای خودم بهانه تراشیدم که امروز پنجشنبه است و مطب شلوغ! {حسن تعلیل!} و نرفتم. از طرفی میخواستم خودم به موسسه ارتوپدی فنی مراجعه کنم و  بگویم برایم از آن مدل کفش ها بسازد که قالب پای شخص را می سازند و سپس از روی آن کفش و حتی اصطلاح فنی آن را هم می دانستم اما قسمت خسیس وجودم می گفت که وقتی پدرت ماهی n مقدار پول به بیمه تکمیلی می پردازد و کسی هم از آن استفاده نمی کند و پول ان کفش هم جزئی از فرایند بیمه است و با نسخه متخصص می شود یک مو از خرس کند  و پدرت چه گناهی دارد و تو مرد گنده هنوز از پدرت پول می گیری از این کار منصرف شدم و نرفتم راستی می ترسم که سال نو نزدیک است ...
تازه دندانپزشکی که قصه خودش را دارد...
پدرم می گوید سه سال دیگر خودت هم پزشک می شوی خاک بر سرت ان موقع از خودت هم می ترسی و من چیزی نمی گویم و در دلم می گویم شاید...


بعد نوشت: 

مین تنها گیاهی ست
که بعد از کاشتن
نه آب می خواهد
نه نور
نگاه کن چطور
آتش جوانه می زند
                       می روید 
و انسان های بی گناه
                       آن را می چینند
مجید سعدآبادی - سربازی با گلوله ی برفی


حوالی: شعر, نو, مجید سعدآبادی, جنگ ِ زندگی
+ انتشار یافته در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:39  توسط احسان جمشیدی   | 

اندوه چیست عشق كدامست غم كجاست

به محض دیدنت از جای برخیزند بیماران
بنا شد با تماشای تو طب دیده درمانی -- سید محمدعلی رضازاده --

 

این بیت از آن بیت هاست که در گذشته برایم چندان واقعی به نظر نمی رسیدند؛ واقعی منظورم باورپذیر است اما الان سعی و تلاش می کنم که به خودم بقبولانمشان. نه اینکه واقعاً تلاش کنم -تلاش به معنی واقعی کلمه- شاید بهتر است بگویم دلم می خواهد قبولشان کنم. به قول شاعری بی شعر سعی می کنم خرشان شوم خر این شعرها... و بی خیال عقل بی خیال خود بی خیال بی خیال شوم همین.

بگذار سر به سینه من تا كه بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید كه پیش ازین نپسندی به كار عشق
آزار این رمیده سر در كمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق كدامست غم كجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آن چنان كه اگر ببینمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شاید كه جاودانه بمانی كنار من
ای نازنین كه هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون كبوتری كه پرم در هوای تو

یك شب ستاره های ترا دانه چین كنم
با اشك شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

استاد فریدون مشیری


حوالی: شعر, درباره شعر, فریدون مشیری, سید محمدعلی رضازاده
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 18:39  توسط احسان جمشیدی   | 

باید نه شاید

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم
 

-علی داوودی- 


حوالی: شعر, تک بیت, بایدها, علی داوودی
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 15:37  توسط احسان جمشیدی   | 

بکُش بکُشی ست برای تو که خودت به دنبالت می کِشانیم تا بِکُشی ام

بکُش این را به نگاهی که من آن را بکُشم!
کمکم کن همه ی دیده وران را بکُشم!

باید از غیرت عشق تو چو چنگیز مغول
روز و شب یکسره اَبنای زمان را بکُشم!

مثلاً کار من این است که امشب بروم
اصفهان تا به سحر نصف جهان را بکُشم!

صبح از آن جا بپرم بندرعباس و به قهر
تا که آرام شوم پیر و جوان را بکُشم

ببرم عقربه ها را به عقب تا که سرِ
خواندن از ناز تو مرحوم بنان را بکُشم!

یا نه هر طور شده سعی کنم توی دلم
این همه هول و ولا و هیجان را بکُشم

آخرش چاره ام این است گمانم که شبی 
خودم این شیفته ی دل نگران را بکُشم!

علی محمد مودب   

الان همزمان رادیو 7 نگاه می کنم و گوش می دهم. آمده بودم که چیز دیگری را اینجا  بگذارم  بر حسب حادثه این را  در متن های ذخیره شده یافتم و ولم نکرد...


حوالی: شعر, غزل, ناب, نه اصلاً ناب ناب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 23:39  توسط احسان جمشیدی   | 

بی تو

دیگر
نه یاس هایِ آویزانِ دیوارِ همسایه
مدهوشم می کند
نه هیچ آوازِ عاشقانه ی دوری
بی قرارم
بی تو 
آن سوی پنجره
برفی سنگین می بارد
این سوی پنجره باران... 

عبدالحمید ضيایی


حوالی: شعر, نو, برف, عاشقانه
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 20:19  توسط احسان جمشیدی   | 

خوش به حال دنیایی که دکتر نمی خواهد، همین!

(1) 

دکتر گفت: / خیابان ها عروق شهر هستند / اتوبوس ها، گلبول های سرخ و سفید / و میدان اصلی، زندگی را پمپاژ می کند / بعد / هر کسی به کار خودش می رسد / تا هیچ عضوی تعطیل نماند / و شهر یک آناتومی قشنگ باشد برای زمین... / و خوش به حال دنیایی که دکتر نمی خواهد، همین!هومن ربیعی 

بعد نویسنده ویلاگ دورفلک در اینجا  بعد از یک آسیستول کوتاه آورده: 

دکتر! / دکتر! / تمام کن این حرف ها را! / نبض شهر برای که می زند؟ / گلبول های سرخ را اکسیژنی بر دوش نیست / و گلبول های سفید پرچم تسلیم شده اند ــ به جای دفاع / میدان اصلی خودش هم نمی داند برای چه زندگان را پمپاژ می کند / هر سلولی به ساز خودش می رقصد... / کار از دکتر گذشته؛ بایدمرده شور این شهر را ببرد! 

(2) 

...یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند.  مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مردها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند ...  اینجا 

(3)  و  (4) از اینجا

مهم ترین ترین تاثیر وسایل ارتباط جمعی نظیر فیس بوک و وایبر و ... بر مردم ما ، گسترش فرصت های غیبت و تهمت پراکنی است. این تکنولوژی ها با گسترش خود بیش از پدید آوردن هر اتفاق بالذاته مدرنی ، سنت دیرین غیبت را در بین مردم ما برجسته تر کرده اند
نکته: مسئولین امر مواظب باشند که در صورت بستن این تنفس گاه ها ، جامعه با مشکلی به نام "غیبت خماری" شدید روبرو خواهد شد.

همیشه باغ شما گرچه بود در مشتم
ولی به برگ گلی هم نخورد انگشتم

مرا ببخش اگر با صدای هق هق خود
سکوت باغ تو را گاه گاه می کشتم

دم تو گرم رفیقا!... دم تو گرم رفیق!
که دشنه بر جگرم می زنی نه بر پشتم

به مشت می فشرم زخم خون چکانم را
خوشا که دست به خون کسی نیاغشتم

رضا شیبانی اصل 

هر نوشته یا شعری را که در این دنیای فانی مجازی دوست داشته باشم با کمک فرمان copy و ساخت یک فایل txt و فرمان paste و سپس ذخیره به عنوان موضوع و یا کدگذاری UTF-8  برای خودم خواهم داشت. روحم شاد


حوالی: شعر, مطلب دیگران, رضا شیبانی اصل, هومن ربیعی
+ انتشار یافته در  یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ساعت 16:21  توسط احسان جمشیدی   | 

[عنوان ندارم]

از روزهای آخر آبان شروع شد
ده سال پیش بود که باران شروع شد

باریدنش اوایل کار عاشقانه بود
آرام و مهربان و غزل خوان شروع شد

بازار چتر گرم شد و ما قدم زنان
در پارک های شهر ... که توفان شروع شد

توفان نه، باد بود در آغاز باد سرد
بعد از دو هفته بود که توفان شروع شد

توفان شروع شد همه شیشه ها شکست
تغییر ساختار خیابان شروع شد

شهری بدون پنجره روئید از زمین
مانند مسخ بود و... چه آسان شروع شد
***
دیشب که بی مقدمه در شهر ناگهان
توفان نشست و کاهش باران شروع شد

خوش باورانه گفتیم: پائیز هم گذشت!
غافل از اینکه تازه زمستان شروع شد

پانته آ صفایی - دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود


زیاد خواب ، رویا یا کابوس نمی بینم. شاید هر سال یکبار و آن هم با سه موضوعی که هیچ گاه تغییر نمی کردند موش ، عقرب و مار. اما این بار فرق می کرد.
فکر نمی کنم تا به حال کابوس دیده باشید و وقتی از خواب بیدار شده باشید؛ دیده باشید که چقدر آن کابوس نسبت به زندگی واقعی آرام تر، زیباتر و حتی رویایی تر باشد. کابوس ...


حوالی: شعر, غزل, پانته آ صفایی, دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود
+ انتشار یافته در  پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 12:19  توسط احسان جمشیدی   | 

یتیم خانه ایران

دنیای قشنگیه  

اونایی که برای ما آرزوی دست نیافتنین و برای ما حتی فکر کردن بهشون سخته. به قول یه دوست هستن آدمایی که براشون خاطره میشن اما من میگم اونا برای بعضیا اون قدر دم دستی میشن که حتی خاطره هم نمیشن. 

در زبان لکی به احشام (گاو و گوسفند و ...) دنیا میگن. واقعاً واقعیته فقط سهم ما پهن گوسفنداس سهم یه عده خوردن دنیاس. 

دنیای من در دستهایت بود و گم شد
حس می کنم دنیای من دست خودم نیست [محمدرضا ترکی ]

رو به غروب پیش خودم فکر می کنم
خوشبخت کودکی که به دنیا نیامده[سعید توکلی] 

دنیای مرموزی ست ما باید بدانیم
که هیچ کس این جا برای هیچ کس نیست[نجمه زارع]


حوالی: بدبختی کوچه ی دربدری خانه ی بی پدری
+ انتشار یافته در  یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 11:42  توسط احسان جمشیدی   | 

تنت

نه تنها شکل چشمان تو رومی ست 
که ارقام خلافت هم نجومی ست   

دلت مصداقی از نشر اکاذیب 
تنت تشویش اذهان عمومی ست 

سعید بیابانکی - سکته ملیح


حوالی: شعر, دوبیتی, طنز, عاشقانه
+ انتشار یافته در  سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ساعت 21:25  توسط احسان جمشیدی   | 

بی گزینش اشعار

مجموعه "از قبیل زندگان" با این بیت آغاز خوبی دارد اما در ادامه در همین سطح پیش نمی رود

در جنگ های تن به تن آغاز مي شویم
اين رسم ماست: در کفن آغاز می شویم
 

و در شعر یوسف تنها می خوانیم
نشسته ‏ای که بهار از کدام سو بوَزد
به پایمردیِ این خُرده بادهای حقیر؟

گذشت و رفت بهاری که بود یا که نبود
مدوز چشم به این خواب‏های بی ‏تعبیر

دو واحه مانده به آغوش آفتاب، ای رود!
که ذرّه ذرّه در این خاک می‏شوی تبخیر 

شعر های خوب دیگر این مجموعه می توان دروغ ممنوع است - حراج - تشهد - از فردا نمی ترسم- برائت- نامه ها و چاه - تمام روز - خستگی و آسمان جل را نام برد هر چند از عنوان گزیده برای این مجموعه استفاده شده اما در واقع چنین نیست و تقریباً هیچ گزینشی رخ نداده است. بهترین شعر این مجموعه را با هم می خوانیم"آسمان جل" 

حرفی از زلف و كاكل ندارند
شعرهایم تغز‌ّل ندارند

هر یکی را به حالی سرودم
بیت هایم تعادل ندارند

حال ها می‌روند و می‌آیند
لحظه‌ای هم تأم‍ّل ندارند
*
دختران زمین، تاب‌ِ چون من
شاعری آسمان‌ج‍ُل ندارند

این قفس ها قشنگ‌اند، اما
هیچ دركی ز بلبل ندارند

سخت خوش آب و رنگ‌اند، اما
غنچه‌ها بویی از گل ندارند

اوج می‌خواهم، اما در این شهر
جاده‌ای جز تنز‌ّل ندارند

از تو می‌پرسم، ای قل‍ّه ی دور!
هیچ این در‌ّه‌ها پل ندارند؟
*
بگذر از بوسه، ای دوست! داغ ام
گونه‌هایت تحم‍ّل ندارند  

امید مهدی نژاد

راجع به بخش رباعی ها و نیمایی ها و ترانه کتاب هم تقریباً همین وضع مشاهده می شود.


حوالی: شعر, غزل, امید مهدی نژاد, از قبیل زندگان
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:4  توسط احسان جمشیدی   | 

آرام (2)

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار ِرفته ایستاده ام
و همچنان
             به نرده های ایستگاهِ رفته
                                             تکیه داده ام!

قیصر امین پور - دستور زبان عشق 

پ ن : آرام (1)


حوالی: شعر, نو, قیصر امین پور, ناب
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:13  توسط احسان جمشیدی   | 

دلخوشی های کوچک

کارهای من همه Best است و بس 
چون پزشکم دکتر ارنست است و بس (عباس احمدی)

داشتم رسانه ملی! تماشا می کردم پیام بازرگانی شرکت تولید محصولات بهداشتی! "مرسی مامان" بود. بچه ای با وضع بد حجاب [ایکن گازگرفتن دست در دو حالت رو به پائین و بالا] داشت طبابت می کرد. من تا دیدم  اول یاد خودم افتادم در اون وضع رو سر بیمار ، بعد خیلی ببخشید یاد استادا تو اون وضع ... خیلی حال خوشی داشت. 


پ ن 1: باید کودک درونم را با محصولات شرکت مورد اشاره آب بندی کنم تا درونمان را گند نگرفته است. 
پ ن 2: ارتباط علت و معلولی بین best  بودن کارها و طرح ِمرحوم  ِ پزشک خانواده و خانواده محترم دکتر ارنست در این بیت حسن تعلیل است. 
پ ن 3:علامت تعجب بعد از رسانه ملی را فقط به این دلیل نگذاشته ام که رسانه ملی! را قبول ندارم (که ندارم و سایر امثال این رسانه ها را نیز چه داخلی چه خارجی چه این طرفی چه آن طرفی ؛ که آن طرفی ها بدترند ) بلکه به این دلیل گذاشته ام که رسانه ما سینه ماست. 
پ ن 4: حال خوش دیگر این دو روز به تعویق افتادن امتحان فارماکولوژی بود.


حوالی: زندگی کوچک من, روزنوشت, تک بیت, عباس احمدی
+ انتشار یافته در  سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:10  توسط احسان جمشیدی   | 

این روزها (زیاد)

این روزها1 که می گذرد منظورم از -این روزها- این روزها نیست که اصلاً روز نیستند. 

دیگر دغدغه ای ندارم؛شاید این جمله سه کلمه ای خالی کل زندگیم باشد. نمی دانم برایم چه چیز مهم است و چه چیز مهم نیست، مسلم است که "اینکه باران نمی بارد بد است" اما برایم مهم نیست که باران نمی بارد. "اینکه هر ماه حداقل یکبار باید امتحان داشت سخت است" اما این هم برایم مهم نیست. خیلی چیزهایی را که پیش تر برایم مهم بودند از چشمم افتاده اند و دیگر ... 

این روزها جرئت لذت بردن ، مهم پنداشتن ، دوست داشتن  و عاشق شدن ندارم شاید شاعر باید می گفت: "ارتفاعات سیمان / دشت های بتن آرمه / گونه های پلاستک لیلا / عشق های رها در خیابان / دقیقاً مثل اینها / من همینم که نیستم" وزن و قافیه را رها کن اینجا درست که دقت کنی همه چیز بی وزن اند. 

"اگر زیاد خودت باشی کم کم مخالف خودت می شوی " همان طور که آگونیست ها هم اگر مداوم باشند آنتاگونیست می شود. [البته نه همه آنها بلکه آنها که نفسانی ترند شبیه من و ...] {در درس فارماکولوژی این روزها  خوانده ام که ...} 

این روزها عصر پایان معجزات است ببین اگر یعقوب(ع) هم این روزها بود

"پیراهن معطر را
در اعماق پستو
پنهان می‌كند
و بغض را
در اعماق گلو
راه می‌افتد
از بهترین چشم‌پزشك شهر برایش وقت گرفته‌اند." حمیدرضا شکارسری 


پ ن1: این روزها ... 

پ ن2:گونه های پلاستیک لیلا


حوالی: روزنوشت, کوتاه نوشت, احسان جمشیدی, حمیدرضا شکارسری
+ انتشار یافته در  شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:31  توسط احسان جمشیدی   | 

آرام (1)

با سوت هر قطار دلم تنگ می شود
گاهی چه خنده دار دلم تنگ می شود

دنبال ریل می دوم و گریه می کنم
آرام و بی قرار، دلم تنگ می شود

حرف سفر همیشه مرا زجر می دهد
حتی کنار یار دلم تنگ می شود
***
پیش تو می نشینم و هی بغض می کنم
اینجا سر مزار دلم تنگ می شود

بعد از تو می روم سر جای همیشگی
اما سر قرار دلم تنگ می شود
***
نزدیک راه آهن شهر است خانه ام
روزی هزار بار دلم تنگ می شود 

امیر تیموری 

روزی هزار بار دلتنگ می شوم ولی سوت قطاری نیست و اصلاً قطاری...!


حوالی: شعر, غزل, امیر تیموری
+ انتشار یافته در  جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:41  توسط احسان جمشیدی   | 

برسنگ گور من بنویسید یک جنگجو که نجنگید اما …، شکست خورد

عشق من
این روزها
اینگونه‌ام ،‌ببین:
دستم  چه کند پیش می‌رود،‌انگار
هر شعر باکره‌ای را سروده‌ام
پایم چه خسته می‌کشدم ،‌گویی
کت بسته از خَم هر راه رفته ام
تا زسر هرکجا
حتی شنوده‌ام
هربار شیون تیر خلاص را

ای دوست
این روزها
با هرکه دوست می‌شوم احساس می‌کنم
آنقدر دوست بوده‌ایم که دیگر
وقت خیانت است

انبوه غم حریم و حرمت خود را از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره‌ای
من هیچ کاره‌ام : یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

این روزها
اینگونه‌ام :
فرهاد واره‌ای که تیشه‌ی خود را گم کرده است

آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله‌ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنویسید:
- یک جنگجو که نجنگید
اما …، شکست خورد

نصرت رحمانی


حوالی: شعر, نو, نصرت رحمانی
+ انتشار یافته در  یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:30  توسط احسان جمشیدی   | 

کورس - خون - عشق

گفت دکتر که شما مشکلتان کم خونیست
خون دل می خورم ای کاش که تاثیر کند  

(شاعرش را نمی شناسم)


حوالی: شعر, تک بیت, خون
+ انتشار یافته در  شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 18:55  توسط احسان جمشیدی   | 

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر (فاضل)

این چند مطلب تازه تارنمایم را می خواندم؛ خیلی افسرده به نظر می رسید. شاید دیدگاهم نسبت به زندگی خیلی تلخ باشد اما سعی می کنم از همین تلخی لذت ببرم و دیگر اینکه دیگران که وظیفه ای ندارند که من ناراحتیم را با آنها تقسیم کنم پس سعی می کنم همیشه لبخند بزنم البته سعی کردن همیشه هم نتیجه بخش نیست. 

کورس خون را با اینکه خیلی دوست دارم اما برخلاف کورس های قبلی که معمولاً  مطالعه ی خوبی داشتم اینبار اصلاً وضعم خوب نیست و تقریباً هیچ هیچ ام و 9 روز دیگر هم امتحان است و فعلاً هم امیدی به درس خواندنم نیست و هر چه هم که به خودم  نهیب می زنم که تو  قول داده ای آنچه را که از 4 ترم اول عقب افتاده ای جبران کنی و به آنها که استریت می شوند برسی. زهی خیال باطل! (بی چاره آنکه به قول من امید بسته)

این فاضل نظری هم که فاضل است. 

...
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی.


حوالی: روزنوشت, تک بیت, فاضل نظری, شعر
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:47  توسط احسان جمشیدی   | 

زیاد امید ندارم

هزاران شب است امتحان می‌شوم؛ جوابی به این امتحانم دهید
قفس جای من نیست باور کنید؛ رهایم کنید آسمانم دهید

اناری تَرَک خورده در چشم من؛ جهان در نگاهم شده غرق خون
و بغضی گرفته گلوی مرا برای سرودن زبانم دهید

"مترسک" ترین مردِ جالیزی‌ام؛ درونِ سرم کاه و رویش کلاه!
ولی مُشتِ پُر دارم از سنگ و آه! کلاغانِ ده را نشانم دهید!

کلاغانِ بی چشم و رو قصدشان در آوردنِ چشم و چال من است!
بله! چَشم! توی هدف می‌زنم؛ فقط چند لحظه امانم دهید...!

برادرترین ناتنی‌های من! تنِ مُرده‌ام نوشِ جانِ شما!
ولی بی پدرها! به دستِ پدر دو تکّه ازین استخوانم دهید

به شب شک ندارم پُر از رفتنم؛ شتر بر درِ خانه خوابیده است
شدم شربتِ سینه‌ای سوخته؛ فقط قبلِ مصرف تکانم دهید!
 

امید صباغ نو 


عنوان برگرفته از ترانه زیر از حسین صفا در آلبوم جدید محسن چاوشی 

اگر کسی شب سرما به ابرها زد و گم شد مرا به یاد بیارید
و با ستاره ی چشمم برای راه بلدها نشانه ای بگذارید
 
برای این گل قرمز نماز مرده بخوانید؛ مرا شمرده بخوانید
برای خاکسپاری تمام باغچه ها را به مادرم بسپارید
 
دودانگ پیرهنم را، دوپاره از کفنم را، به چشمهام بدوزید
سپس ملال تنم را، دوبال پر زدنم را، در این کفن بگذارید
 
لباس گرم بپوشید؛ به این اتاق مبادا بهار آمده باشد
کدام فصل من از سال! مصممید که امسال سر از کدام درآرید؟
....
به همسری که ندارم به نقل قول بگویید چه دوست داشتنی بود
شما آهای شماها! شماکه همسر خود را همیشه دوست ندارید!
  

برادران عزیزم! شمیم ملحفه هایش کنار میزشما بود
پدر عزیز شما بود؛ کسالت پدرم را مگربه یاد ندارید؟!
 
به خواهران صبورم خبر دهید که “یلدا” تصادفا شب فرداست
تولدم شب یلداست مقدر است که فردا بدون وقفه ببارید
  

زیاد امید ندارم که از تپیدن قلبم گلی دوباره بروید
مگر بهار که سر شد کنار سنگ مزارم دلی دوباره بکارید
 
کدام قله کدام اوج؟ منی که این همه کوهم از این جهان به ستوهم
من از شکار نکردن؛ شما از اینکه شکارم نبوده اید؛ شکارید
 
غروب شد. همه رفتند. در ایستگاه کسی نیست. چه خوب شد همه رفتند.
چه ساده اید که دایم کنار این چمدانها درانتظار قطارید.
 
به این اتاق مبادا بهار سرزده باشد… بهار سر زد و سر شد
خروس خوان سحر شد ستاره های من آیا خیال خواب ندارید؟

پ ن: قسمتهایی از ترانه در خوانش محسن چاوشی حذف ، تعدیل یا تغییر کرده است. 
پ ن: بعضی از علامت گذاری های غزل و ترانه را برای خوانش راحت تر گذاشته ام.


حوالی: شعر, غزل, ترانه, امید صباغ نو
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:16  توسط احسان جمشیدی   | 

کمی پنجره

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره

 

ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره

در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره

بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره

موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره

قیصر امین پور - گُل ها همه آفتابگردانند صفحه126

کمی پنجره

کمی پنجره

کمی پنجره


حوالی: شعر, غزل, ناب, قیصر امین پور
+ انتشار یافته در  دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 17:38  توسط احسان جمشیدی   | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر