دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

دوستداران شقايق اندك ند

گزیده ای که قدیم تر قرار بود آن را اینجا بیاورم. الان فرصتی شد...

خاك ما نسبت به گل مسئول نيست    كشت شبنم بين ما معمول نيست
خاك خواهان، دشمن سنجاقكند         دوستداران شقايق اندكند
نهر راه سبزه را گم كرده است           نرخ زيبايی تورم كرده است
جز صداي شوم شبنم خوارها             نيست باغی در طنين سارها
نسترن رسواي خاص و عام شد          خون داوودی مباح اعلام شد
هيچ كس با گريه خود قهر نيست        لولی بربط زنی در شهر نيست
ماه رفت و ياسها ياغی شدند            سيبهای كرمكی باغی شدند
كودكان با نی‌لبك بيگانه‌اند                 دختران در حسرت پروانه‌اند
كس چراغ عشق را روشن نكرد          عكس گل را نقش پيراهن نكرد
اين همان عصر سياه ثانی است         اين كمون آخر ويرانی است
دامداران ولايت غافلند                      گوسفندان رسالت بزدلند
كس نيارد در قدمگاه هجا                  مستحبات شقايق را به جا
ما به سوي آبهای ناگوار                    بسته‌ايم از بركه بابونه بار
اي خدا! آواز ده خورشيد را                بين ما تقسيم كن توحيد را
از زمين بردار رسم لرزه را                  منزوی كن آبهای هرزه را
استاد احمد عزيزی


حوالی: شعر, مثنوی, گزیده, احمد عزیزی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:50  توسط احسان جمشیدی   | 

ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم

سلام. قرار بود در وبلاگ تغییراتی ایجاد کنم اول از همه تک بیت های کناره ی وبلاگ تغییر کردند و فعلا پست ثابتی نخواهیم داشت تا بعد..

بغض چندین ساله ی ما باز شد
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد(محمود اکرامی فر)

سلامي صميمي تر از غم نديدم
به اندازه ي غم تو را دوست دارم(قيصر امين پور)

تک بیتها و نام شاعر آنها را در ادامه مطلب ببینید


مهم»با تشکر از کسانی که در انتخاب تک بیت ها کمک کردند.

مرگ چقدر نزدیک است و ما بی خبریم یکی از اقوام نزدیک حین رفتن به سرکار در اثر ایست قلبی از دنیا رفت...

برمی گردیم...


حوالی: شعر, تک بیت
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:42  توسط احسان جمشیدی   | 

دنیای ما دنیای شادی نیست

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست
به این صحرا که من می آیم از آن، اعتمادی نیست

به دنبال چه می گردند مردم در شبستان ها
در این مسجد که من دیدم، چراغ اعتقادی نیست

نه تنها غم، سلامت باد گفتن های مستان هم
گواهی می دهد دنیای ما دنیای شادی نیست

چرا بی عشق سر بر سجده تسلیم بگذارم
نمی خواهم نمازی را که در آن از تو یادی نیست

کنار بسترم بنشین و دستم را بگیر ای عشق
برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست

مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست
تو وقتی با منی، دیگر مرا بیم معادی نیست

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:22  توسط احسان جمشیدی   | 

بدون شرح

ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟
دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟! -حسین زحمتکش-

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد -حافظ-

زمین از دلبران خالی‌ست یا من چشم و دل سیرم؟
که می‌گردم ولی زلفِ پریشانی نمی‌بینم -فاضل نظری-


بي دليل خسته ام ، گرفته ام ، حوصله هيچ کاري ندارم ، وضع ............. دارم. و اين اصلاً خوب نيست.
حوالی: شعر, تک بیت, حافظ, حسین زحمتکش
+ انتشار یافته در  سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:51  توسط احسان جمشیدی   | 

پشت این دکمه های پیرهن

بغض دارد، لبالب سخن است
آسمان در بهار مثل من است


یک بغل داغ، یک بغل آتش
پشت این دکمه های پیرهن است


سینه ام مثل آسمان خدا
کشور ابرهای بی وطن است

آخرین چهارشنبه سالَم
در دلم سوز آتشی کهن است

با جهان در ستیزه ام، چه کسی
فاتح این نبرد تن به تن است؟

***
با جهان در ستیزه ای شاعر!
و جهان گرم زیر و رو شدن است
محمدمهدی سیار

پ ن1:این غزل را خیلی وقت بود می خواندم و قرار بود در تارنما بیاورم . منتظر آخرین چهارشنبه سال بودم اما تحمل نکردم و ...

پ ن2:این شعر در کتاب حق السکوت به علی محمد مودب تقدیم شده است.

پ ن3:تارنمای مرحوم استاد محمد قهرمان را از دست ندهید

پ ن مهم: قصد دارم در وبلاگ تغییراتی ایجاد کنم و اولین آنها هم تغییر تکبیتهای کناره وبلاگ می شود نظری داشتید خوشحال میشوم (حافظ -صائب -مولانا -سهراب -فروغ - قیصر امین پور- سید حسن حسینی-حسین منزوی -محمدعلی بهمنی -فاضل نظری -محمدمهدی سیار -علیرضا قزوه و به صورت موضوعی هم موضوعات خدا ، ائمه معصومین (ع) ، انتظار ، حدیث نفس ، به صرف دلتنگی ،انقلاب اسلامی ،شعر اعتراض، پایداری و طنز و ... و از سایر شعرا حداکثر تا 50 بیت باشد. برای این خواستم این طور باشد که مثل الان که بیشتر تک بیت ها از فاضل و سهراب است نشود. دارم کم کم انتخاب می کنم فکر کنم تا 12 بهمن تکمیل شود. از بیتهای کنونی هم شاید چندتایی باقی بمانند.)


حوالی: شعر, غزل, محمدمهدی سیار
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 13:10  توسط احسان جمشیدی   | 

سلام بر حوادث نامعلوم

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت
اگر چه سحر صوتت جذبه داوود با خود داشت
-محمد علی بهمنی-

هیچ کس بعد از تو هرگز حل نخواهد کرد من
- این به قول تو معمای شگفت انگیز - را

شک ندارم دست سعدی در گلستان کاشته ست
لوبیاهای همین اندوه سحر آمیز را !

-پانته آ صفایی-


سلام.دیشب که داشتم آسیب های عمومی جسم را می شناختم برفی باریدن گرفت و سیاهی شهرمان را شست. کاش گرد وغبارهای دل هایمان را هم می شست؛آلودگی با آلاینده های روحی، مه دودهای نفرت، منوکسیدهوس که آمده اند و با قدرت 200 برابر به گلبولهای قرمز شهادت شهامت، ولایت، صداقت، رفاقت، محبت و ...چسبیده اند را هم می شست و از آن می کند.
برای اینکه پی ببریم که کجای روحمان خطوط سربی نفرت رسوب کرده و روی نمای درونی گلبول های عشقمان دانه های سیاه گذاشته کافی است دهانمان را ببینم و بدانیم چه می گوییم.

پانوشت:عنوان مطلب از طاهره صفارزاده

سلام
سلام بر هوای گرفته
سلام بر سپیده‌ی ناپیدا
سلام بر حوادث نامعلوم
سلام بر همه
الا بر سلام فروش


+بعد نوشت: زندگي هرچه بوده كم بوده/زندگي هرچه هست بسيار است
                ما همین بوده ایم از اول/دست بالاي دست بسيار است -> یاسر قنبرلو

حوالی: شعر, تک بیت, محمد علی بهمنی, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 18:14  توسط احسان جمشیدی   | 

ایام می گذرند

اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز
این خانهٔ شکسته چکیدن گرفت باز

-صائب-


مانند آب چشمه ز کاوش فزون شود
چندان که می خوری غم ایام بیشتر

-صائب-


سلام. یکشنبه صبح که امتحان عملی پاتولوژی به خیر گذشت مابقی روز را به کارهای دیگری گذرانیدیم. فرجه ی امتحانات پایان ترم عملا شروع شده بود 11 روزی بود. اولین امتحان هم پاتولوژی تئوری است که اگر تمام وقت فرجه و مقداری اضافه تر هم بخوانیم زورمان به 537 صفحه کتاب رابینز نمی رسد(خیلی برای کسانی که همزمان با روز امتحان پاتولوژی مجبورند امتحان دیگری هم بدهند دلم ریش می شود. چکار می کنند؟خدا کمکشان کند!)؛ اما ما برای تغییر فضای ذهن و کمی گریز از تکرار برای امتحان علوم پایه(معرف حضور انورتان که هست!) ایمنی شناسی خواندیم از روی درسنامه جامع علوم پایه و البته تست های آن را زدیم! سه شنبه و چهارشنبه به عمل قبیح جزوه خوانی روی آوردیم .فریاد از جزوه ای دریغ از جزوه هر چه هم که نویسندگانش تلاش کرده باشند تا چیز آبرومندی تحویل خلق الله دهند باز هم بیشتر به یک کاریکاتور از علم می ماند تا منبع امتحان. آخ که چقدر از استادی که خوب تدریس نمی کند و در نتیجه جزوه خوبی هم ندارد و از جزوه امتحان می گیرد بدم می آید.

حوالی: شعر, تک بیت, صائب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 14:8  توسط احسان جمشیدی   | 

من اعدام می خواهم

نه از تو نام می خواهم نه از تو کام می خواهم
اهمیت ندارم من، تورا آرام می خواهم

تماشایت مرا کافی ست، عشق تو حرامم باد
خدا ناکرده از لب هایِ تو گر کام می خواهم

سیاهی می رود چشمم، کجا پنهان شدی؟ برگرد!
تُرا ای ماه هر شب بر فراز ِ بام می خواهم

شبیهِ شعرهایِ حافظی، زیبا ، صمیمی، گرم
چمانت در چمن ای سرو گل اندام! می خواهم

نقابِ هر که را برداشتم ابلیس دیدم آه!
تو را ای بهترین در پرده یِ ابهام می خواهم

نمی خواهم کسی جز من بداند رازِ چشمت را
نگاهِ روشنت را غرق در ابهام می خواهم


طنابِ دار دورِ گردن شاعر تماشایی ست
کدامین صبح زود ای دوست؟ من اعدام می خواهم

مرتضی امیری اسفندقه - کتاب وَرَمشور


حوالی: شعر, عاشقانه, اعدام, مرتضي اميري اسفندقه
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 20:46  توسط احسان جمشیدی   | 

بستنی عروسکی

دنیای قشنگ کودکی گولم زد
بی تجربگی و کوچکی گولم زد

می خواستم انسان بزرگی بشوم
یک بستنی عروسکی گولم زد

وحید امیری - محمد مرادی (شاعرش معلوم نیست به احتمال زیاد آقای محمد مرادی باشند )


پنچ شنبه گذشته برنامه رادیو هفت بخش مصاحبه با بچه ها نازنین زهرا 4.5 ساله میهمان برنامه بود ماشاالله انقدر بامزه بود اول همه شعر به طاها به یاسین رو بلد بود و خواند فکرکنم کلیپ حدود 5-6 دقیقه ای هست.(تا اینجا شاید بگین جالب نبود).بعد که منصور ضابطیان مثل همیشه گفت بادکنک را بترکان اونم ترکاند منصور ضابطیان پرسید چه حسی داری گفت: احساس خیلی خوبی دارم که شما را ترسوندم

حیف شد ضبطش نکردم

پرشین گیگ جایی که عکس های قدیمی وبلاگ (شعروگرافی ها و ...) در آن آپلود شده بود دچار مشکل شده و هیچکدام از آنها بالا نمی آیند. ناراحتیم...


حوالی: شعر, وحید امیری, کودکی
+ انتشار یافته در  شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ساعت 15:27  توسط احسان جمشیدی   | 

گم نمی شوند

زندگی به رفتن است
                       - در همیشه های پا به راه -
گاه راه و گاه چاه و
                       گاه... آه!

عاشقا!
کفش های خاکسار را بگو،
                           برو!

دل که رو به راه و سر به راه بود،
گام ها اگرچه بارها خطا کنند،
                            گم نمی شوند
عبدالرضا رضایی نیا


زلیخا مستجاب الدعوه شد: یوسف به زندان رفت !
که دنیا جای عصیان است جای بی گناهی نیست ! -|علیرضا محمدعلی بیگی|-
سلام دیروز سه شنبه 26 آذر آخرین جلسه کلاس های علوم پایه بود(البته اگر پاتولوژی عملی قبول شوم و مابقی دروس این ترم) یعنی:
-پنج ترم گذشت (2.5 سال پر کشید)
-15 اسفند امتحان علوم پایه دارم.
....

در این نیمه شب تا که رد گم کنند
چهل دزد بغداد، شاعر شدند -|عباس احمدی|-

الان داشتم انگل شناسی خلاصه می نوشتم گفتم بگم با چه چیزا و چه کسایی ما حشر و نشر داریم

+نماتودها 1 + نماتود ها 2

+ترماتودها 1 + ترماتودها 2

7 دی امتحان عملی انگل شناسی داریم این عکس کار ما در کلاس عملی انگل شناسی است

انگل شناسی عملی


حوالی: شعر, نو, عبدالرضا رضایی نیا, نیمایی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 17:47  توسط احسان جمشیدی   | 

آینه...


عجب در آن نه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی -|سعدی|-

تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی!
زمانه ایست که هر کس به خود گرفتار است.-|صائب یا شایدم آصفی هروی|- [داشتم دنبال غزل کامل این بیت می گشتم آخه فکر می کردم این بیت زیری به اون تلمیح داره فهمیدم خود اینم تضمینه]

چه عاشقانه به شعرم نگاه می کردی
توهم در اینه مجذوب خویشتن شده ای-|محمد حسین نعمتی|-

باز در خود خیره شو انگار چشمت سیر نیست
درد خودبینی است می دانم تو را تقصیر نیسیت-|فاضل نظری|-


پنج شنبه شب در برنامه رادیوهفت یه بچه را واسه مصاحبه آورده بودن داشت میخندید منصور ضابطیان پرسید چرا می خندی ... اون جواب داد:

من دلیلی برای خنده هام ندارم

خیلی خوشم آمد شاید واسه اینکه چند روزی هست خواهر زاده هام را ندیدم کلا عاشق بچه ام.

همین الان جمعه بعد از ظهر یکی از بچه ها پیامک داده گفته ۱۰ تا از سوتیای بامزه ت تو جزوه کلاستون بنویس ما که دیدیم بزار اونایی که ندیدنم شاد بشن ؟ من نوشتم متاسفانه جزوه رو نوشتم جا نداره.{یکی نیست بهش بگه تو که دیدی و خندیدی و تو دانشکده ما نیستی آخه چرا؟ البته اینقدرهم سوتی تو دانشکده دادم خوشبختانه تعداد کمی شون دیده شدن یا من فکر می کنم دیده شدن


حوالی: شعر, تک بیت, سعدی, صائب
+ انتشار یافته در  جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 1:14  توسط احسان جمشیدی   | 

سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر ، نه

سلام امروز یکی از دوستان قدیمی که اصلاْ فکرش را هم نمی کردم  ما را یادش بیاد چه رسد به اینکه به وبلاگ سر بزند را دیدم نسبت به مطلب قبلی حضوری واکنش نشان داد حالا از وبلاگ  بگذریم دیدار تازه شد خاطره روزهای نه چندان دور انگاری همین دیروز پنج سال پیش بود... . مطلب قبلی کمی خوب نظرم را بیان نکرده ام  هر چند که آخرش هم گفتم تاثیر پاییز بود اما کلی این دوستمان را شاد کرده بود از دو جهت یکی از این لحاظ که سوژه متلک زدن پیدا کرد و یکی ... خیلی دلم برای دوست نه همکلاسی نه همکار نه ... لک زده بود یه دوست که متلک انداختنش هم از سر دوستی باشد ...

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود
بس که بودم سر به زیر و در غذا کافور بود

من هم همینطوری این بیت طنز را از عباس احمدی برایش خواندم و بعد کل شعر را خواندیم و خندیدیم و تغییر کردنمان را حس کردیم و گفتیم و تمام شد...

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد
در حافظه‌ی باغچه ها هستی و رفتی -|فاضل نظری|-

بگذریم


حوالی: شعر, غزل, طنز, عباس احمدی
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 0:9  توسط احسان جمشیدی   | 

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم...

گناه چشم تو ...یا ...نه! گناه عکاس است
که این چنین به نگاهت دچار و حساس است
...
تمام اهل زمین را جهنمی کردی
که آیه آیه ی چشمت "یوسوس الناس" است

تمام شهر از ایمان به کفر برگشتند
گناه چشم تو حالا به پای عکاس است؟
منصوره فیروزی

تو پرتپش‌ترم از آبشار خواهی کرد؟
مرا به زندگی امیدوار خواهی کرد؟ -|مرتضی امیری اسفندقه|-

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم-|فاضل نظری|-

+تاثیرات پائیز است... جوانیم به هدر رفت خوب می دانم/که من به جای عشق فقط کتاب می خوانم[اگر مشکل وزن داشت ببخشید همینطوری داشتم پست را می نوشتم به ذهنم آمد -بیت در نظر نگیرید-](با این شبه بیت که گذاشتم اون یه ذره آبرویی هم که داشتم رفت لای زباله های دیشب)


حوالی: شعر, تک بیت, غزل, عشق
+ انتشار یافته در  شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 16:38  توسط احسان جمشیدی   | 

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار

معشوقِ من! بگذار تا آزاد باشم
آزاد در این عمرِ بی بنیاد باشم

تصویر من حتی ندارد طاقت قاب
کاری بکن، تا خارج از ابعاد باشم

دینِ تو از تو، دین من از من، رهاکن
تا شاد باشی پیش من تا شاد باشم

بغضِ فرو خفته نشان از عقده دارد
گاهی مرا بگذار تا فریاد باشم

خود را فقط با خود بسنج ای همنفس، تو
شیرین تر از آنی که من فرهاد باشم

صیدم ولیکن می توانم ماهیِ من!
کاری کنم تا مثل تو صیّاد باشم

داد مرا از من بگیر ای من تر از من!
مگذار تا زندانی بیداد باشم


تو هرچه بادا باد بودی ها! نبودی؟
بگذار من هم هر چه بادا باد باشم

مرتضی امیری اسفندقه

+عنوان مطلب مصراعی از فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, بغض, تو
+ انتشار یافته در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:55  توسط احسان جمشیدی   | 

ابهام

...من از نهایت ابهام جاده می آیم
هزار فرسخ سنگین پیاده می آیم

هزار فرسخ سنگین میان کوه و کویر
دودستِ خارگزیده دوپایِ در زنجیر

هزار فرسخ سنگین هزار فرسخ سنگ
نه هم رکاب، نه مرکب، نه ایستا، نه درنگ

هزار فرسخ سنگین سلوکِ بی انجام
هزار فرسخ سنگین فتوحِ بی فرجام... -|محمدعلی معلم دامغانی|-
|||||
+اگر چه دولتمان بوی نیستی می داد
 سلوکمان به عدم رنگ چیستی می داد-|محمدعلی معلم دامغانی|-


:iatrogenic disease CAUSE iatrogenic death

-سپید می پوشید

-او را سپید پوشانید

-دیگران را سیاه


صدای عبدالباسط می آید

إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ
وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ
وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ
وَإِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ
وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ...

An iatrogenic disease is a condition that's directly caused by a medical professional's mistake or negligence


حوالی: شعر, محمدعلی معلم دامغانی, مثنوی, کوتاه نوشته
+ انتشار یافته در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 17:1  توسط احسان جمشیدی   | 

باد با گل آمد کل کشید و بارید/

در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست... - فروغ فرخزاد -

مشاهده تصویر


+[عکس گرفته شده از کوچه ی ما در کرمانشاه]
باد می وزید نسیم آشنایی را
چند روز پیش کوچه ی ما
مهربانی می فروخت


شاخه ای گل در دست
شاعری قامت بست
بعد با نام خدا
چند رکعت تن گل را بویید - سید حسن حسینی -

[امروز دانشکده]


رندی ! می گفت گل در این شعر استعاری است ما هم گفتیم البته که استعاری ست مگر ما منکر آنیم.(شاید به خاطر تصویر اینطور گمان کردند)

امروز پنج شنبه نه حال روحی و نه حال جسمی خوبی ندارم نمی دانم چه شد که این شد. بیشتر از یک هفته آرامش به ما نیامده...برام دعا کنید...


حوالی: شعر, احسان جمشیدی, سید حسن حسینی, فروغ فرخزاد
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:26  توسط احسان جمشیدی   | 

آدمیت

اگر سنگ، سنگ...
اگر آدمی، آدمی است
اگر هر کسی جز خودش نیست
اگر این همه آشکارا بدیهی است
چرا هر شب و روز، هر بار
به ناچار
هزاران دلیل و سند لازم است،
که ثابت کند
تو تویی؟
هزاران دلیل و سند
که ثابت کند...    - قیصر امین پور -


سلام. این بار که  اینجا می نویسم به این فکر می کنم که چه کار کنم که کمی بهتر رفتار کنم، بهتر به مسائل اطراف خودم ، افراد، دوستان واکنش نشان بدهم اگر می خواهید بدانید که چه طور به این فکر افتادم  امروز استاد ویروس شناسی می خواست به ما درس اخلاق بدهد ان هم به چه نحوه فجیعی دیروز هم این طور شد که یکی از هم دانشکده ای هایم که دست بر قضا نماینده کلاس!!! هم هست به دلایلی که به نظر من به هیچ وجه قابل قبول نیست به چند نفر دیگر از همکلاسی ها در حضور جمع پرخاش کرد و به نظر من به شان انسانی آنها و ما هم توهین شد. قبل از آن هم به گمانم هفته قبل بود که یکی از پسرهای کلاس به طرز زننده ای به یکی از دانشجویان دختر با ادبیاتی نامناسب تاخت قبل تر هم استاد دیگری که متخصص پزشکی اجتماعی!!!هم هست به خاطر اینکه به یکی از دانشجویان که ترم قبل به نمره نیاز داشته به شروطی نمره داده بود او ان شروط را اجرا نکرده بود در حضور جمع بازخواست کرد که به نظر من اصلا خوب نبود. نمی گویم من جای آنها بودم بهتر بودم دعا می کنم که کمی بهتر شوم فقط همین...

تن آدمی شریف است، به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟


خور و خواب و خشم و شهوت، شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش، وگرنه مرغ باشد
که همی سخن بگوید، به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی؟
که فرشته ره ندارد، به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی، به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی، که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است، مکان آدمیت

طیَران  مرغ دیدی؟ تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی، َطیَران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم، بیان آدمیت
- سعدی -


حوالی: شعر, نو, قیصر امین پور, غزل
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 13:51  توسط احسان جمشیدی   | 

پست ثابت دهه اول محرم 92

زنده در هر دو جهان نيست بجز کشته‏ ي دوست
کشته ‏ام کشته‏ ي او را که جهان زنده به اوست‏


از در دوست در آ، جلوه گه دوست ببين
که رخ دوست نبيني مگر از ديده‏ ي دوست‏

خضر ما تشنه‏ ي دريا شد و ما تشنه‏ ي وي
وين زلال از دل درياست که ما را به سبوست‏

تير باران چو تنت از همه سو گشت حسين
سوي حق روي دلت از همه و از همه سوست‏

گشت از خون تنت کرب و بلا دشت ختن
اينک از تربت او صورت من غاليه بوست‏

سجده بر خاک تو شايسته بود وقت نماز
اي که از خون جبينت به جبين آب وضوست‏


هر کريمي نشود کشته بر آزادي خلق
جز تو اي زنده که جود و کرمت عادت و خوست‏

دشمنت کشت ولي نور تو خاموش نشد
آري آن جلوه که فاني نشود نور خداست‏


نه بقا کرد ستمگر، نه به جا ماند ستم
ظالم از دست شد و پايه ‏ي مظلوم به جاست‏


زنده را زنده نخوانند که مرگ از پي اوست
بل که زنده ‏ست شهيدي که حياتش ز قفاست‏


دولت آن يافت که در پاي تو سر داد ولي
اين قبا، راست نه بر قامت هر بي سر و پاست‏


تو در اول سر و جان باختي اندر ره عشق
تا بدانند خلايق که فنا شرط بقاست‏


رفت بر عرشه‏ ي ني تا سرت، اي عرش خدا
کرسي و لوح و قلم، بهر عزاي تو به پاست‏


بينش اهل حقيقت چو حقيقت بين است
در تو بينند حقيقت، که حقيقت اين است‏


من اگر جاهل گمراهم، اگر شيخ طريق
قبله‏ ام روي حسين است و همينم دين است‏


بوسه زد خسرو دين بر دهن اصغر و گفت
دهنت باز ببوسم که لبت شيرين است‏


در خم طره‏ ي اکبر، دل ليلا مي‏ گفت
سفرم جانب شام و وطنم در چين است‏


مي‏ کشد غيرت دينم که بگويم به امم
اين جفا بر نبي از امت بي ‏تمکين است‏


عاشق او را چه اعتناست به جنت
جنت عشاق، خاک کوي حسين است‏


عالم و آدم که مست جام وجودند
مستي اين هر دو از سبوي حسين است‏

حضرت حق را به عشق خلق چه نسبت؟
مسأله ‏ي عشق، گفتگوي حسين است‏


عقد عزاي تو بست سنت اسلام و بس
سلسله‏ ي کاينات، حلقه‏ ي اين ماتمند


محرم سر حبيب، نيست به غير از حبيب
پيک و رسل در ميان، محرم و نامحرمند


فتح الله فواد کرماني (فواد) در ادامه مطلب کامل شعر آمده است


+ پست ثابت دهه اول محرم 90

+ پست ثابت دهه اول محرم 91


حوالی: شعر, امام حسین, فتح الله فواد کرماني, فواد
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 22:11  توسط احسان جمشیدی   | 

باران

زدم به جاده عشقت پیاده در باران
به شوق لحظه دیدار ساده در باران

در این طراوت نمناک در دلم سبز است
امید حادثه‌ای فوق‌العاده در باران

ببین که آینه بی‌قراری‌ام شده است
زلال‌ِ صورت نمناک جاده در باران

ز پشت پنجره کلبه‌ات نگاهی کن
ببین چه سبز بهار ایستاده در باران

اشاره‌ای، که گره خورده بر نگاهت باز
نگاه مرد دل از دست داده در باران

ز بی‌تفاوتی‌ات، ای پری قصه من!
شکست شوکت یک شاهزاده در باران -سیدمحمد بابامیری-

سلام این روزها اولین باران شهرمان را نوازش می کند. دیروز بی چتر دانشکده رفتم بی جهت کمی هم راه رفتیم حسابی خیس شدیم...

من : دهکده ها نبض حقایق هستند
او : مردم ده با تو موافق هستند
ناگاه صدای خیس رعدی پیچید:
باران که بیاید همه عاشق هستند. - ایرج زبردست -

باران بارید من دیدم که خیلی ها در باران حتی آ دم! نمی شوند چه رسد به عاشق...

زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم

و ز باران، کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم ... - مجتبي كاشاني -


حوالی: شعر, غزل, رباعی, سیدمحمد بابامیری
+ انتشار یافته در  یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:22  توسط احسان جمشیدی   | 

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند
پنجره ها تار عنکبوت گرفتند

عقده ی فریاد بود و بغض گلوگیر
بهت فصیح مرا سکوت گرفتند
...-قیصر امین پور-
شاعر ساکتِ سکوت های عاشقانه وی که با شعرهای انقلابی خود دستور زبان ِعشق را درس می داد و با شعرهایش برای صلح(1) ، جنگ این واژه ی مظلوم را با موشک(2) هم که شده به شعر آورد

شعر گفت اما نه برای خوشایندِ داوران جشنواره ها و نه حتی برای مخاطبانِ خاص او برایمان روز مبادایی(3) را ترسیم  کرد یک روز بدون تو و تویی آرمانی

می‌شد بگویم نه ولی آخر، چیزی عوض می‌شد مگر با نه؟
سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه!
 
در چشمه چون تصویر ماه افتاد، جوشید، طغیان کرد و راه افتاد
مرداب‌ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟ نه!
 
افسوس دریا را نفهمیدیم، روز مبادا را نفهمیدیم
دیدی که بعد از رفتن او شد، هر روزمان روز مبادا! نه!؟

 
نامردمی‌ها مرد را آزرد، تا در سکوت سرد شب پژمرد
او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه!
 
او در میان دوستان تنها، افسوس وقتی گفتن از دریا
افتاده دست گوش ماهی‌ها
، باید خروشد اینچنین یا نه؟
 
شاید زمان ما را عوض کرده است‌، این مرد اما همچنان مرد است
این مرد نام دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه !
 
دلخسته از زندان در زندان، از جنگ با این درد بی‌درمان
مرگ آمد و این مرد بی‌پایان ، چیزی نگفت این‌بار حتی نه
 
صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سید و سلمان
آغاز قیصر بود یا پایان؟ پایان قیصر بود... اما نه!

سوگواره ای برای قیصر امین پور از محمدحسین نعمتی (4)(5)


(1)و(2)و(3) واژه هایی که در شعر های قیصر خود باد و خود باران بودند
(4)سوگواره های دیگری هم برای قیصر بود از علیرضا قزوه و محمدعلی بهمنی و... بماند.
(5)می توانید فیلم شعر خوانی محمد حسین نعمتی را اینجا ببینید.
(6) چرا شعر قیصر امین پور را کامل نیاوردم هم به این دلیل بود که نخواستم شائبه این پیش بیاید که او را و شعر او را می خواهم مصادره به نفع کسی ، جناحی و یا اندیشه ای کنم.
(7)عنوان پست هم مصراعی از قیصر امین پور است
(8)نوشتم برای سالروز رفتنش هشتم آبان
(9)درباره ی قیصر بخوانید این را و این و این و خیلی اینهای دیگر


راستی سلام این روز ها حرفهای زیادی دارم اما...

امروز بعضی ها را با صدایمان و عطار بیچاره را با خوانش ضعیفمان از شعرش آزردیم


حوالی: شعر, غزل, قیصر امین پور, محمدحسین نعمتی
+ انتشار یافته در  دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:23  توسط احسان جمشیدی   | 

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

چند روز پیش برای کاری فالی زدیم از فالمان این بیتها یادمان ماند

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت
چرا که حال نکو در قفای فال نکوست  - حضرت حافظ -

چندی بود که برای هر کاری که فال می زدم خوب نمی آمد تا برای این کار نه چندان مهم باز هم خدا شکر... حالمان نکو گشت


امروز کودک درونمان از دیدن نقاشی بر دیوار دانشکده بیدار شد ما هم کشیدیم این را

البته کمبود امکانات داشتیم و کسی مداد رنگی به ما نمی داد و این مداد رنگی ها را هم از مداد رنگی های باقیمانده دوران کودکی خودمان یافتیم


حوالی: شعر, غزل, حافظ, فال
+ انتشار یافته در  سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت 14:40  توسط احسان جمشیدی   | 

قصر غزل واره ها

اگر چه قصر غزل واره ها مجلل بود
« چراغ رابطه » خاموش و « شعر » مختل بود !

...

که من به هر چه که او گفت دل سپردم ؟!…ها ؟!!»
… « چراغ رابطه » خاموش و « عشق » مختل بود !!

… و ناگزیر غزل ، مرگ را تداعی کرد
و مرگ شاعر بی عشق هم مسجل بود …!

سیامک بهرام پرور


چقدر تفاوت است بین رویاهای ذهنم و واقعیت هر چند که من واقعیت را قبول کرده ام اما  هنوز هم در رویاهای خود زندگی می کنم کاش رویا را پایانی نبود...

این چند روز تفاوت استاد خوب و بد را کامل حس کردم کلاس 8-10 استاد پاتولوژی آنقدر خوب بود که من کل فصلی را که قرار بود این استاد درس بدهد از روی کتاب رابینز خوانده ام.(اما استاد دیگه همین گروه پاتولوژی فصلی را که درس داده 2 صفحه از حدود 50 صفحه آن خواندم جالب است استادی که با الیگارش و ژنتیک خانواده با نفوذش بیاید از این بهتر از این می شود هر  دم از این باغ بری می رسد / ضایع تر از ضایع تری می رسد)ذکر این نکته خالی از ضرر است ...که یکی از اعضای خانواده محترم که استاد ما هم بودند نسبت به این دیگری استاد حاذقی است ....

شتك بر سینه آفاق زد زین پیشتر خون دلیرانت
اگر ای جوهر تیغ تو سرخ از عشق میخوانند ایرانت
....
به چشمم كعبه و كانون دیگر طابران و طوس تو دارد
كه چون من بی‌پناهان تو خرسندند با حج فقیرانت

جبین بر خاك محراب تو ساییدند و سر بر آسمان سودند
الا ای رشته‌ی تسبیح البرز و دنا در دست پیرانت -علیرضا رجبعلی زاده-

شاید پست را ادامه دادم....


حوالی: شعر, غزل, سیامک بهرام پرور, علیرضا رجبعلی زاده
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 17:45  توسط احسان جمشیدی   | 

ومن تورا به دلیل آرمان خود کردم / که بی دلیل مباد آرمان گرا باشم

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست             بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر                 کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز                      باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو                آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست         وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست   آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا             من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم                  دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود      آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت       شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او           آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول         آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام                       مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر      کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما            گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد                  کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست            آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز            از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد             کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار          رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار                  دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست         وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف                   زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق                من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

مولوی به گمان من بهترین غزل ادبیات فارسی


نام پست بیتی است از محمد علی بهمنی. دیشب استاد محمدعلی بهمنی در برنامه رادیو هفت به همراه استاد کاکاوند حضور داشتند و ما هم گوش دادیم (به اینا استاد ادبیات میگن!) قبل تر از آن به خاطر ارائه درس ادبیات عمومی (بیچاره آنهایی که مجبورند ارائه دادن مرا تحمل کنند بسیار ضعیف!!! حتی اگر ادبیات عمومی باشد)داشتم شعر می خواندم و همینطوری بیدل  را یافتم 7 غزل را خواندم اما باید اعتراف کنم که شاید 7 بیت را فهمیدم.

خم چرا باید شدن باری اگر بر دوش نیست
زندگی دارد بلایی کاین قدر در سجده ای
-بیدل-

دوستان  هم دانشکده ای از تابستان مطالعات خود را برای امتحان علوم پایه که اسفند امسال قرار است طبق روال هر ساله از همه ی کسانی که توانسته اند همه واحدهای علوم پایه را بگذرانند از تمام موارد درسی به صورت یکجا برگزار  شود شروع کرده اند(چه جمله ای شد![چشمک]) آنها در این خیال به سر می برند که الان من حداقل 3 درس بزرگ را یکبار یا چندبار خوانده ام ، زهی خیال باطل ! چون من تابستان آن هم در ماه رمضان فقط توانستم 45 درصد فیزیولوژی را آن هم از روی کتاب خلاصه نشر دیباج و نه گایتون بخوانم و آنهم هر چه که می خواندم اواخر روز و هرچه به افطار نزدیک می شدیم همه چیز از ذهنم پاک می شد و دیگر هیچ. اما آنها... یکی شان که با هم جور تریم و راز مگویی حداقل در حوزه دانشگاه نداریم بیوشیمی را تابستان تمام کرده و بافت شناسی را هم از اول مهر خوانده و تمام کرده و الان هم آناتومی را شروع کرده است.
از کسی که تابستان به دلیل مسائل نقل و انتقال در دانشکده بساط پهن کرده بود شنیدم: دیگرانی تابستان دل از رفتن به شهرهای خود و همنشینی خانواده کنده و در کلاس های مرور آناتومی برای علوم پایه شرکت کرده اند (من که اصلا نمی توانم این را قبول کنم که کسی از خانواده دل بکند و... اما راوی معتبر است و حتی اگر معتبر هم نبود دلیلی برای دروغ گویی اش نبود )
این فقط اطلاعات من از جمع پسران بود که باید قبول کنیم که در کلاس ما وضع درسی شان (خرزنی[نیشخند]) به مراتب پایین تر از دیگران است.
این همه را گفتم که بگویم من هم به دستور همان دوست و از روی کتاب خلاصه ی میر بافت شناسی را خواندم و رفع تکلیف کردم. دارم ذوق مرگ می شوم که به زمره آن گروه از کِبار خرزنان عالم شرف تَشرف پیدا کردم که کتاب پوست کندی و جوزه خوردندی و سر به بیابان علوم پایه گذاشتندی!!!

مرگ بر آمریکا


حوالی: شعر, غزل, مولوی, بیدل
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:12  توسط احسان جمشیدی   | 

هان ای گیاه هرزه که با لاله همدمی / رو خار باش خار به از هرزه بودن است

سلام
به این فکر می کردم که چرا کلیشه های ذهنی ما هیچ گاه نمی خواهد تغییر کند مثل خودم چرا اینقدر یکنواخت فکر می کنم و به طبع آن عمل؟چرا تغییر سخت است؟شاید شما هم به اینها فکر کرده باشید...
مدتی بعد نشسته بودم به عکس های قدیمی نگاه می کردم می دیدم که چه قدر تغییر کرده اند آنان که هر روز می بینمشان بدون اینکه حتی لحظه ای به آن فکر کرده باشم و یا حس کرده باشم.
مدتی بعدتر آمدم و یادداشت های خود را که در Note pad این نرم افزار ساده ی بی آلایش نوشته شده اند (هر چند بعضی از آنها به سرنوشت محتوم حذف دچار شده بودند و سیر فکری این آمیب گندآب زی «من» را کامل نشان نمی دهند اما باز هم ...) در یک کلمه می توانم بگویم چه قدر تغییر می کنیم و خودمان بی خبریم.
پاییز که می رسد بیشتر یاد قیصر می افتم  نمی دانم چه رابطه ی بین او و پاییز هست؛ او که راجع به پاییز زیاد نسروده جز سرود رفتن. سه شنبه هشتم آبان. به استقبال می آیمت ای مرگ تو هم چون شعر ِغمگینت  به پاییز ِقشنگ برگ ها رفته...

شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است
ز باغ لاله خبرهای داغ بسیار است

در این کرانه که باران داغ می بارد
به چشم ما گل بی داغ کمتر از خار است

گناه اول ما، افتتاح پنجره بود
گناه دیگر ما، انهدام دیوار است

خوشا اشاعه خورشید در بسیط زمین
صدور نور به هرجا که آسمان تار است

مرا زمان ملاقات آفتاب رسید
مکان وعده ما زیر سایه دار است

قیصر امین پور

چقدر این شعر به این روزها می آید و چقدر شاه بیت دارد


امروز نوشت:حرفهایی هم برای امروز بود که نوشتم در آن ساده ی بی آلایش اما فعلا شخصی بماند شاید روزی دیگر شخصی نماند

توضیح: عنوان پست بیتی است از قیصر امین پور و ربط خاصی به پست در آن نمی بینم. غزل پست هم ربط خاصی به نوشته های من ندارد همینطوری دوستش داشتم.


حوالی: شخصی, شعر, غزل, قیصر امین پور
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:54  توسط احسان جمشیدی   | 

دلخوشم

دو،سه روزی است حس خوبی دارم. با این حال که در این مدت بر اثر حادثه ی دوباره آن پای آسیب دیده مان درد گرفته است و تازه به کمی معمولی شدن و آرامش عادت می کردم دوباره ... خداشکر که به خیر گذشت و به جز یک زخم آزاردهنده و کمی استخوان درد چیز زیادتری نصیبمان نشد اما این ضرب المثل که می گوید "هر چی سنگه واسه پای لنگه" لمس کردم.

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز
که همین شوق مرا  خوب ترینم  کافیست

" محمد علی بهمنی "

بدون غزلی تازه و ... هم دلخوشیم...


حوالی: شعر, غزل, محمدعلی بهمنی
+ انتشار یافته در  سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:51  توسط احسان جمشیدی   | 

"منافق"

سلام . در سرم شور ِعجیبی افتاده حس می کنم که باید بنویسم ، بگویم ، فریاد بزنم ، زیر ِهمه چیز بزنم. حتی دوست دارم به همه چیز واکنش نشان دهم به کلاس هایی که می رویم و خرسند !!! از آن بیرون می آییم که مثلا فهمیده ایم پسر از تنگنای تاریخ و از فشرده شدن پوست دَر به وجود آمده یا اینکه چه بگویم از خودم از دیگرانی که بازی می کنیم . نقش یک فرد هزار رنگ شاید بوقلمون شده ایم اما نه ما فقط نقش ِتکراری خود را بازی می کنیم "منافق"

تکرار نقش کهنه خود در لباس نو
بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست -فاضل نظری-

قبول کن که نفاق از فراق تلخ تر است
قبول کن که از این تلخ تر نخواهم دید -فاضل نظری-

فقط اینها نیست حرفهایی هست که نمی توانم بگویم...

جوجه های اعتقادم را کجا پنهان کنم ، وقتی
شک شبیه گربه از دیوار ایمان می رود بالا -حسین جنتی-


پست خیلی طولانی بود در Note Pad نوشته بودم خودم بریدمشان...


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, حسین جنتی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 17:51  توسط احسان جمشیدی   | 

زمین جاذبه دارد آیا؟

درخت کهن سال سیب
پر است از سیب
زمین جاذبه دارد آیا؟

دوست داشتم از کسی بپرسم شعر کوتاه چیست؟ هایکو کیست؟سپید چه رنگی از شعر است؟ آیا هر جمله ای که تغییری در ساختار آن پدید آید هر چند هم با معنی یا بی معنی، ژرف یا سطحی می شود شعر ، شعر کوتاه ، سپید و یا هایکو .

آنقدر هم از قافله پرت نیستم که به ذهنم نرسد با گردشی در این دریای تَنگ جهانی اینترنت و در تُنگ ویکی پدیا نجویم این نهنگ های فروکاسته شده را و نیابم معنایشان را در دانش نامه های به قول صاحبانشان آزاد و به نسخه های از آن معانی - اصل یا بدل - برسم. اما هنوز دلم راضی نشده آخر دل را چه به دانش و معانی ، ذهن است که باید بپذیرد...

پ.ن: سوء برداشت نشود من خیلی از اینهایی که نامشان سپید ، هایکو یا شعر کوتاه است را دوست دارم.


حوالی: کوتاه نوشت, احسان جمشیدی, شعر, شخصی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 17:17  توسط احسان جمشیدی   | 

قصابی کلمات

قصابی کلمات:(ترس)

حرف زدن زبان می خواهد
حرفِ دل زدن
جگر
حوالی: کوتاه نوشت, احسان جمشیدی, کلمه, شخصی
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:16  توسط احسان جمشیدی   | 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

سلام. شعرهایی برای این ایام پیدا کردم ولی هر کدام را به دلیلی کنار گذاشتم یکی که معرکه بود خیلی وقت پیش ها سروده شده بود، یکی مفهوم خوبی داشت اما زبان و کیفیت شعر کمتر از شان آقا امام رضا بود، یکی هم فقط احساس بود و ... شاید من سخت گیر شده باشم اگر شعر معرکه ای یافتم یا دلم به همین ها راضی شد می نویسم. تابعد فعلا این متن را از دست ندهید: ساعت دلتنگ و چهل و اشک دقیقه چند روز پیش این متن را خواندم.  این قسمت را خصوصا دوست داشتم "بین تمام اعداد زوج بی انتها، «هشت» یک عدد مَشت است."

این پست بدون شعر نخواهد ماند

بعد نوشت: دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست
               و چای می خورم و حسرت خراسان را    - حسن بیاتانی - ادامه در ادامه مطلب


حوالی: شعر, غزل, حسن بیاتانی
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:6  توسط احسان جمشیدی   | 

غم ِ خوردن

غم می خورند شاعرکان
مثل آب و نان
امّا دریغ،
جز غمِ خوردن نمی خورند.
قیصر امین پور


سلام
داشتم به این فکر می کردم که چطور می شود کمی تغییر به وجود آورد تا از این روزمرگی تکرار و تکرار گریخت به این نتیجه رسیدم که کاش می شد زمان را متوقف کرد و هی ... دیدم این که دیگر می شود تکرر! شرایط و سردرگمی و دل مشغولی و مشغله هم اگر اجازه می داد دوست داشتم خوشنویسی را مشق می کردم که تازه اگر این ها هم نبود جای خوبی برای مشق خوشنویسی در شهرم نمی شناسم یک جایی هست که آنقدر از ما دور است که برای رسیدن به آن باید با تاکسی حدود 1.5 شایدهم 2 ساعت راه گز کرد تازه آن موقع ...
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه

در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه          - منسوب به شهید بلخی -


حوالی: شعر, نو, غم, قیصر امین پور
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ساعت 11:57  توسط احسان جمشیدی   | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر