تمام ردّ پاهایی که مسموم است
...
پزشکان خواب می رفتند
و میکرُب های دانشمند
مرض را
در رگ نوزادها تزریق می کردند
پزشکانی که دور از چشم ها دارند در اوقات بیکاری
به جایِ شربتِ سرشارِ اکسیژن
سُرنگِ سمّیِ سرسام می سازند
حوالی: شعر, نو, مرتضی امیری اسفندقه, دارم خجالت می کشم از اینکه انسانم
پزشکان خواب می رفتند
و میکرُب های دانشمند
مرض را
در رگ نوزادها تزریق می کردند
پزشکانی که دور از چشم ها دارند در اوقات بیکاری
به جایِ شربتِ سرشارِ اکسیژن
سُرنگِ سمّیِ سرسام می سازند
مرض در چشم های هیز انسان است
نه در گلبول هایِ خون گوریل ها و میمون ها
پُلِ امراض مُسری دست های ماست
و از انسان سرایت می کند نکبت به دریا و جنگل ها
تمام ردّ پاهایی که مسموم است
به انسان ختم خواهد شد
...
بخش هایی از روایت واره ی سرسام از مرتضی امیری اسفندقه
حوالی: شعر, نو, مرتضی امیری اسفندقه, دارم خجالت می کشم از اینکه انسانم