داس مه نو
مزرع سبز فلک نیز تجاری شده است.
غلامرضا طریقی - به جهنم
حوالی: شعر, تک بیت, به جهنم, غلامرضا طریقی
_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من
غلامرضا طریقی - به جهنم
علی محمد مودب-عاشقانه های پسر نوح
من با چشم های آبی نداشته ام
برای مردگانی که گواهی فوت ندارند
گریه نکرده ام
من برای مرده گان
من برای زنده گان
من برای همه ی آنچه که دوستشان دارم
و آنچه که دوستشان ندارم
با چشم های قهوه ای ام نگریسته ام
ولی تو را
با تمام چشم های قهوه ای داشته یا نداشته ام
آنچنان گریسته ام که
چشم هایم
دریایی بوده اند
آنچنان آبی
آبی
آبی
که انگار اصلاً
خاکی نبوده اند.
|||
دررابازنمی کنند
شنگول ومنگول
ازآرایشگاه برگشته بزبزقندی
|||
نمی چرند دیگر
ریش پروفسوری گذاشته اند
بزهای گله
|||
از بزرو
به گله می زنند
گرگ ها
|||
برپوست گوسفند نوشته شده
عهدنامه ی چوپان وگرگ
|||
پلنگ کشی
دفاع می کند از پایان نامه اش
آهو
|||
زیرنورماه
چای دوغزال می نوشد
پلنگ
بخش هایی از اپرای گوسفندی جلیل صفر بیگی
رای می دهم به بچه های زینبیه و حلب
رای می دهم به اشک های نیمه شب
آدمی که بی خیال نان مردم است
آدمی که هسته ی نبوغ را
توی چاله خاک می کند
بعد در خفا و آشکار
حال می کنند
با برادر انگلیس
سایه های با مدال و بی نشان
افتخارشان نه چون نشان افتخار همت است و باکری
خنده ی ژکوند می زنند با "کری"
رای من به آدمی که فکر می کند که آخر جهان فرانسه است نیست
قهوه ی فرانسوی
بدتر از هلاهل است و قهوه ی قجر
قهوه ی فرانسوی
باعث زوال عقل و هوش می شود
جای هسته ای به نفت و پسته فکر می کنند
عاشقان چای ترکمان و ترکمان قهوه
آدمان لفت و لیس
در سفارت فخیمه ی برادر انگلیس
هیچ گاه
رای من جماعت بنفش و زرد نیست
رای من به غیر رنگ درد نیست
رای می دهم به بچه های رنج
بچه های کربلای چار و پنج
رای می دهم به بچه های دردمند کوچه های زخمی دمشق
رای می دهم به عشق!
رای می دهم به آدمی که هیچ وقت
تیتر اول رسانه های صهیونیست نیست
رای من به هست، هست
رای من به نیست، نیست!
علیرضا قزوه
پ ن۱: قرار نبود این شعر را اینجا بیاورم کلی شعر آماده انتخاب داشتم اما...
پ ن۲: یک نفر از کسانی که هم اینجا را می خواند و هم من را در فضای غیر مجازی می شناسد. البته فکر می کند که می شناسد می گفت اینجا غلظت غم اش با شاد و فعال بودن تو همخوان نیست.
جوابش را ندادم. نگفتم که اگر غم را زیاد جدی بگیرم زورش زیاد می شود و به زمینم می زند.
تازه اینجا هم چندان غلظت غمش با غم موجود متناسب نیست.
نگفتم وقتی می شنوم که یک نفر بعد از اینکه تازه جراح شده است با اینکه حتی نمی شناسمش و مشکل بیماری دارد خرد می شوم ولی به رویم نمی آورم...
نگفتم...
نگفتم...
جان فرهاد خسته شیرین است
کی تواند به ترک جان گفتن؟
دوست میدارمت به بانگ بلند
تا کی آهسته و نهان گفتن؟
وصف حسن جمال خود خود گوی
حیف باشد به هر زبان گفتن؟
تا به حدی است تنگی دهنت
که نشاید سخن در آن گفتن؟
گر نبودی کمر، میانت را
کی توانستمی نشان گفتن؟
ز آرزوی لبت عراقی را
شد مسلم حدیث جان گفتن
عراقی
فکر ها علیل، ذکرها عبث
اوج ها به قدر سقف یک قفس
پای ما مسافر است
جاده ها ولی به
مقصدی حقیر ختم می شوند
ما کلاف پیچ پیچ کوچه ها
شما؛
در زلال مغز آسمان رها
فکر می کنید حجم این قفس ملولمان نمی کند؟
چرا، ولی چه فایده؟
آسمان قبولمان نمیکند
حال ما دچار عادت زمانه ایم شانه می کنیم! سرمه می کشیم! عشوه می کنیم!
مرد های بعد از قطعنامه ایم !
آرش شفاعی
به تصویر بالا با دقت نگاه کنید. این متن یکی از نظرات خصوصی این وبلاگ است. چه می توان گفت.
چند روز پیش به دلیل مسائلی که راجع به آزمون دستیاری رخ داده بود برای خودم چیز هایی نوشتم که به دلیل خطر گرفتار شدن در ادامه مطلب و به صورت رمزدار آمده است. رمز 4 رقمی و سال تولد من به شمسی است.
اما شعرها را می توانید می توانید بخوانید
یقیناً هر آنجا که حاضر شمایید
عیارِ صداقت ـ به ظاهرـ شمایید
که جای ریا هست و هستید در آن
که تزویر، کفر است و کافر شمایید
اگر خوب اگر بد، جوابِ شما بو ـ
ـ دُ من هر چه کردم مقصّر شمایید
بمانید سرگرمِ نو کردنِ خود
من آینده هستم معاصر شمایید
فقط ماندهام بار و بندیلتان را
چرا من ببندم؟ مسافر شمایید
مریم جعفری آذرمانی
و
کرکس که هیچ بر سر تقسیم ارزنی
تغییر می کنند تمام کبوتران -مریم جعفری آذرمانی-
ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم
همه از مار و من از مهرهٔ این مار میترسم
ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم از جان
شکار لاغرم از تیغ لنگردار میترسم
خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد
من از همواری این خلق ناهموار میترسم
ز بس نامردمی از چشم نرم دوستان دیدم
اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار میترسم
ز تیر راست رو چشم هدف چندان نمیترسم
که من از گردش گردون کج رفتار میترسم
بلای مرغ زیرک دام زیر خاک میباشد
ز تار سبحه بیش از رشتهٔ زنّار میترسم
بد از نیکان و نیکی از بدان بس دیدهام صائب
ز خار بیگل افزون از گل بیخار میترسم
صائب تبریزی
من اما هم چنان ادامه می دهم.
موج ها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل طوفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آب ها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آه ها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده است
هر چه غوغا بود و قیل و قالها
آب ها از آسیا افتاده است
دارها برچیده ، خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبن های پلیدی رسته اند
مشت های آسمان کوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گدایی ها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بینم صدایم کوته است
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را به سان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خود کامه ای
من سری بالا زنم چون مکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ...پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم این ها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده ام
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت...؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
وآخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین بُرده سیگار مرا
آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
وآنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین و نا پیدا به دست
رو به ساحل های دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما نا شریفان مانده ایم
آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
نادری پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
مهدی اخوان ثالث
من درس می دهم
و چشم های تو
بیرون زده اند از تختهسیاه
کوزت یک سطر از رودخانه می آورد
بینوایان ادبیات2 خیس می شوند
من درس می دهم
برای این گل خاموش
رقص می آورم از کالبد اجدادم
که اهرام ثلاثه را
فی ثلاثه ایام ساخته اند
من درس می دهم و
جام می گردانم و
چنگ می نوازم
بچه ها!
کسی اسب مرا توی کُلزاها درو می کند(1)
من درس می دهم
توی کلاس مه آلود
بچه های آسمان
با معلم شان به هوا رفته اند
عبدالحمید انصاری نصب - نامم درخت انصاری
(1) الهام از شعر احمدرضا احمدی
پ ن: این روزها کارهای روزمره نمی گذارند به نیازهای اصلی جانم فکر کنم. آنقدر سطح نیازهایم پائین آمده که دیگر به روحم سهمی نمی رسد اگر خودم را بکُشم به همین پائین هرم نیازها برسم علی الخصوص خواب.پ ن: یک بازیدکننده ساعی و پرتلاش همیشه در صحنه دارم که همیشه می آید نظر خصوصی می گذارد و راجع به همه چیز از من اظهار نظر می خواهد و جالب اینکه تقریباً در همه حوزه ها اختلاف نظر شدید داریم. چندباری خواسته راجع به مسائل سیاسی نظر بدهم برای ایشان می نویسم:"برای ملتی که ارزش برایش داشتن ماشین هایی شده است که در همه جای دنیا مال افراد خاصی است که چندان هم زیاد نیستند و البته چندان پاک هم نیستند . برای ملتی که کار کردن برایشان بی ارزش است. برای ملتی که مرجعیت فکری و مذهبی اش برای چیزی که هنوز رخ نداده پیام تبریک بی معنی می فرستد و .....(حوصله غر زدن ندارم) ..... برای این ملت آینده چندان روشن نخواهد بود "
...
پ ن: بلاگفا شورش را در آورده هر وقت می آیم یا کلاً خراب است یا برای من کار نمی کند.
شبی بی خبر، بی صدا، می روم
از این شهر دیر آشنا می روم
من و بار دردی که مانند کوه...
من و خاطراتی که سوهان روح...
من و آجر و کوره ی شعله ور
من و پینه ی دست های پدر
من و خون دل ها، من و درد ها
من و غیرت پوچ نامرد ها
نه این سو مرا هیچ کس بیقرار
نه آن سو مرا بخت چشم انتظار
به شوق کدامین وطن سر کنم؟
چه خاکی بیابم که بر سر کنم؟
نه اینجایی ام من، نه آنجایی ام
من از سرزمین های تنهایی ام
گره خورده آوارگی مو به مو
از اول به بخت چلیپایی ام
ندارم پناهی به غیر از خیال
پر از خواب و رویاست لالایی ام
شکفتم اگر زندگی سخت بود
من از نسل گل های صحرایی ام
نگاهم پر از ابر بارانی است
که سر رفته دیگر شکیبایی ام
به هر در زدم بی سرانجام بود
جواب سلام، آه، دشنام بود
و زخم از خودی خورده ام بارها
خدا را، خدا را، وطن دارها
كم آوردم از كثرت غم، قبول
به سختيّ آهن نبودم، قبول
ببخشید اگر گریه ام با صداست
اگر چادر خاكی ام نخ نماست
ببخشید اگر درد نان داشتم
اگر لای زخم استخوان داشتم
از این مردگی پای پس می کشم
ببخشید اگر که نفس می کشم
نه در پشت سر هیچ سقفی پناه
نه در پیش رو هیچ امیدی به راه
من و دست سنگین دیوار ها
خدا را، خدا را، وطن دار ها
نه یادی، نه عشق کسی با من است
که رفتن در آن سوی دل کندن است
از این شهر دیر آشنا می روم
نمی دانم اما کجا می روم...
سیده تکتم حسینی
پدر میگوید:
" از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه می خواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر می گوید:
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق می کند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت می کند به تمام گل ها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علف ها می خندد
و از جنازه های ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل می شوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند.
او مست می کند
و مشت می زند به در و دیوار
و سعی می کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم می شود .
و خواهرم دوست گل ها بود
و حرف های ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاهگاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی می خواند
و بچه های طبیعی می زاید
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
آبستن است.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سرپوش می گذارند
و حوض های کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمب های کوچک پر کرده اند .
حیاط خانه ی ما گیج است.
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود.
فروغ فرخزاد
پ ن : این ابزار را حتماً داشته باشید میکده
دستم چقدر مانده به گلهای دامنت ؟
دستم چقدر مانده خراسانیام کند ؟
میترسم آنکه خانه به دوش همیشگی !
گلشهر گونههای تو افغانیام کند
در چترهای بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانیام کند
چون بادهای آخر پاییز خستهام
ای کاش دکمههای تو زندانیام کند
این اشکها به کشف نمک ختم میشوند
این گریه میرود که چراغانیام کند .
غلامرضا بروسان
پ ن: برای شروع دوباره سلام . نمی دانم چرا با این قالب قدیمی که به برکت تدبیر بلاگفا تازه شده اصلاً راحت نیستم. بلاگفا قرار شده مقداری از مطالب وبلاگ از اسفند 92 تا اسفند 93 را برگرداند. ببینیم چه می شود.
از دوستی که از وبلاگم آرشیوی داشت و آن را برای من فرستاده متشکرم اگر بلاگفا کاری کرد که هیچ و گرنه خودم با کمک شما که مطالب را فرستادید آرشیو را تکمیل می کنم
همه چیز به هم ریخته از قالب گرفته تا پیوندها و مطالب و ...
من در اینستاگرام https://instagram.com/ehsan7j
پ ن: بعد از مدتی کلنجار
اگر وقت کافی می داشتم از اینجا می رفتم کلی مطلب و نظر و خاطره اینجا داشتم که فعلا با تدبیر بلاگفا بر باد رفته است. نمی دانم خودم چرا نسخه پشتیبان نگرفتم. حتی قالب وبلاگ را که خودم طراحی کردم را پیدا نمی کنم و این قالب صورتی را هم به سختی یافتم.
اگر روزی اینجا نماندم اطلاع می دهم همین جا و در اینستاگرام یا می توانید از طریق ایمیل ehsanjg@gmail.com مطلع شوید.
حمیدرضا شکارسری - عاشقانه های پکن
پ ن یک: حس می کنم مجسمه ام.(اصلاً حس خوبی نیست)
پ ن دو: کارم چو زلف یار پریشان و درهم است/ پشتم به سان ابروی دلدار پرخمست -سعدی-
پ ن سه:
ملکا! مَها! نگارا!
صنما! بُتا! بهارا!
متحیرم ندانم
که تو خود چه نام داری -سعدی-
پیچ های بسیاری ساخته می شوند
هر روز زیر دستگاه پرس
انگشت ها
انگشت های زیادی را دیده ام که پیچ شدند
کارگرانی
که ده
نه
هشت
هفت انگشت ...
و بعضی کارگرها هیچ گاه به ماه اشاره نمی کنند
پدر
زیر دستگاه فشار
ما
زیر فشار خون
کارگران دستگاه پرس پیانیست های خوبی نمی شوند
و طوری زندگی مطالعه وتفریح می کنند
که اثر انگشت شان روی هیچ چیز نمی ماند
سید رسول پیره
پ ن1: این نامگذاری روزها برایم کم معنی بوده مثلا همین روز کودک، دانشجو، پزشک، معلم، پاسدار، پرستار و... و یا حتی جشن تولد هرگز برایشان ذوقی نداشته ام و جز به اجبار حفظ آداب معاشرت نبوده که گاهگاهی با پیامی آنها را تبریک گفته ام و همیشه هم برای شوخی گفته ام که هنوز روزم روز کودک است. راستی روز کارگر هم هست.
پ ن2: عنوان تزئینی است و هیچ یک از اعضای خانواده ام شرف عنوان کارگری را نداشته اند. برگرفته از شعری از جلیل صفر بیگی:
مانند همیشه چشمهایم به در است
بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است
ته مانده ی سفره ی شما را آورد
آری پدرم مورچه ی کارگر است
حکایت من و دنیایتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق می افتد
عجب عدالت تلخی که شادمانی ها
فقط برای شما اتفاق می افتد
تمام سهم من از روشنی همان نوریست
که از چراغ شما در اتاق می افتد
به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین
چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد
همیشه همره هابیل بوده قابیلی
میان ما و شما کی فراق می افتد؟
فاضل نظری
دو: شعر قبلی را قبل تر هم در همین جا آورده بودم اما یادم نمی آمد (تعداد مطالب وبلاگ از 450 گذشته)این شد که تازه شد نمی گویم تکرار چون تکراری نمی شود. من قسمت هایی از این شعر را با خودم زمزمه می کنم.
سه: شعر را حتماً خوانده اید قبل تر هر چه گشتم بین هر چهار کتاب استاد پیدایش نکردم به گمانم چاپ نشده باشد.
چهار: شعرهای تازه ای خوانده ام اما منتظرم که در ذهنم ته نشین شوند بعد از آنها اینجا می آورم.
پنج: چیزهایی نوشته بودم راجع به جاذبه هر چه گشتم پیدایش نکردم.
چه پست گمی شد
راستی من خیلی غر غرو هستم!
بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می كنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر
حدیثی كه ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
كی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی
و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
[قسمت دوم شعر با صدای استاد]

به سوی پهندشت بی خداوندی ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
بهل كاین آسمان پاك
چراگاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد
كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمین هایی كه دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم
كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
كسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟
كسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
[قسمت سوم شعر با صدای استاد]

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی كه می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی كسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
كسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
كه می گویند بمان اینجا ؟
كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
كجا ؟ هر جا كه پیش آید
بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
كجا ؟ هر جا كه پیش آید
به آنجایی كه می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی كه می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی
كز آن گل كاغذین روید ؟
[قسمت چهارم شعر با صدای استاد]
به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست
كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست
كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر عمر با تازیانه ی شوم و بی رحم خشایرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ، ندروده
به سوی سرزمین هایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
كه چونین پاك و پاكیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورق های خود را چون كل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
كه باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
مهدی اخوان ثالث
همینطور
مرگ بر
مرگ ناگهانی
صد هزار زندگی
- در یكی دو ثانیه-
با سقوط علم از آسمان! - محمد مهدی سیار -
از آسمان به زمین کفچه مار می بارد - مرتضی اميری اسفندقه -
همینطوری : آدما می تونن دوست داشته شدن را انتخاب کنن یا رد کنن
پ ن : هفته ای که گذشت یکی از آن هفته های پر از مشغله بود پنج شنبه و جمعه هفته قبل داشتم مطالب لازم برای ارائه ی رادیولوژی را آماده می کردم و خبر غافلگیرکننده این بود که مادرم هر دو عموهایم را دعوت گرفته بود و اصلاً آن یک روز نمی شد چیزی خواند یا کاری کرد. جمعه اش از صبح تا نزدیک نیمه شب آماده کردن مطالب را ادامه دادم و چیزی سرهم کردم که این شد حاصلش و آن ارائه مسخره تر شد محصولش.
خوبی این هفته این بود که فهمیدم از ابتدای سال 94 هیچ کدام از کلاس های تئوری را سروقت نرفته ام و همیشه قبل از من استاد آمده است. اما سه شنبه باید جزوه می نوشتم و حتماً باید زودتر می رفتم و رفتم از بخت خوب من از آن جلسه ها بود که نوشتنش 8 ساعت و یا شاید کمی هم بیشتر طول کشید.
خوبی دیگر این هفته این بود که وقتی یکی از هم گروهی هایمان با رزیدنت رادیولوژی ارائه داشت از اینکه من از بعضی چیزها سر درمی آوردم رزیدنت رادیولوژی اصلاً تعجب نکرد و گفت شما(منظور هم گروهی هایمان است)چون تازه وارد بیمارستان شده اید و هیچ کدام از دوره های دروس ماژور را نگذرانده اید برایتان مباحث سخت است ولی ایشون (منظورش من بودم) چون این دوره ها را گذرانده کمتر مباحث برایشان مشکل است و من هم مثل آنها بودم تازه وارد محض. چسبید...
مثل تنهایی صدف در موج، او دلش از خودش بزرگ تر است
تو ولی جا نمی شوی در آن، این قفس جای کوچکی دارد
ساکنان اتاق های دلش سال ها می روند و می آیند
هیچ کس گم نمی شود در آن، بس که دنیای کوچکی دارد
او دلش مثل ساحلی تنهاست، آه! اصلاً دلیل خوبی نیست
که بخواهی از آن فرار کنی، چون که دریای کوچکی دارد
می گریزد به خانه می آید، ساکت و عاشقانه می آید
بی دلیل و نشانه می آید، اشک امضای کوچکی دارد
ماندنت را گریستی اما، می توانی نایستی اما…
تو که مجبور نیستی اما… عشق «اما»ی کوچکی دارد
پیش از آنی که پیش تر بروی، تند مانند بادها بدوی
از تو می خواهد از خودش بشوی، چه تقاضای کوچکی دارد!
شاید این گنگ خواب دیده تو را نکشاند به خواب خود اما
هرگز از خواب بر نمی خیزد، آن که رویای کوچکی دارد
آرش فرزام صفت از کتاب قبلاًهای غمگین
یک: این کتاب را خیلی می پسندم و نمی دانم چرا از آن تا کنون شعری اینجا نیاورده ام. من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش(فکر کنم از مولوی)
به این فکر می کنم که دوست و دوستی واقعاً چیست و اصلاً ما با کسانی که وقتمان را ساعت ها با آنها می گذرانیم مثلاً همین هم کلاسی های دانشگاهمان همین آقایان س.م.م یا م.س یا ی.م یا ا.ص یا ... دوست هستیم یا فقط چیزهایی ما را به هم وصل می کنند. هر بار سعی می کنم خودمم را گول بزنم مثلاً بگویم چقدر دیدگاه هایم با س.م.م در موضوعات زیادی به هم نزدیک است یا چقدر این ی.م ساده و بی شیله پیله است و من چقدر سادگی را دوست دارم (چیزی که اصلاً در خودم نمی بینم) یا ... پس ما دوست هستیم اما قبولش همیشه برایم سخت بوده است.
اما این روزها که از پس اتفاق آقای ح.ن در هدر دادن وقت و جوانی با ماست که هیچ قرابت فکری یا بهتر بگویم دنیای مشترک _ به معنای درک مشترک از وقایع _ با من ندارد و می گذرد همانطور ، دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم.
شاید من از واژه دوست درک صحیحی ندارم شاید...
سه: به پیشنهاد یک نفر (دارم سعی می کنم به هر کسی دوست نگویم." هر چند که نوشته بودم و بعد ویرایش کردم") مدتی در حد چند ساعت نه حتی چند روز در اینستاگرام عضو بودم اما هر چه کردم نتوانستم با آن کنار بیایم و با زحمت زیاد آن را Deactive کردم.
چهار: اوضاعم این طوریه:
" حالم شبیه آن مرده ای است که گواهی فوت ندارد. "
"نه اصلاً نمی فهممت سهراب
ما که سوختیم
اما تو نگفتی دل خوش سیخی چند؟"