دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

داس مه نو

نه فقط شهر من از باغچه عاری شده است.
مزرع سبز فلک نیز تجاری شده است.

غلامرضا طریقی - به جهنم


حوالی: شعر, تک بیت, به جهنم, غلامرضا طریقی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۵ساعت 23:22  توسط احسان جمشیدی   | 

خداحافظ فرمانده

فرمانده سردار محمد ناظری

چون رود به دریا زد و چون موج خطر کرد


حوالی: شعر, فرمانده, محمد ناظری, قیصر امین پور
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 3:10  توسط احسان جمشیدی   | 

Je T'aime

به بهار بدهکارم
                         دست کم یک شعر برای هر شکوفه
به پنجشنبه بدهکارم
                                 دست کم یک شعر برای هر ثانیه
به تو بدهکارم
                      دست کم یک جان
                                                  برای هر لبخند!

علی محمد مودب-عاشقانه های پسر نوح


حوالی: شعر, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 16:35  توسط احسان جمشیدی   | 

میون این همه سختی | خدا رو شکر خوش بختی!

هم‌چو عكس ِ آب تشويش از بنای ما نرفت
مرتعش بوده است گويی پنجه یِ معمار ِ ما
 
بی‌دل دهلوی
 
دردهای خودت یادت می رود اگر از هندزفری استفاده نکنی و کمی بیرون را نگاه کنی 
 
روزها برای رفتن به دانشگاه و بیمارستان با تاکسی این طرف و آن طرف می روم خوبی ها و بدی های خودش را دارد. مثلا از خوبی هایش بگویم اینکه می بینم مردم شهرم چقدر در رنج و سختی هستند و دغدغه هایشان شامل بدیهیات زندگی ست از تامین خوراک گرفته تا دارو. اینکه صبح که زودتر بیدار می شوی و زباله گرد های بینوا را می بینی و دیگر برای این ناراحت نیستی که حوزه نشر چه مشکلی دارد و چرا ادبیات و شعر سمت و سوی خوبی ندارد و اصلا چرا در بیمارستان به ما چیزی یاد نمی دهند 
از خوبی های دیگر این است که مجبور نیستی رانندگی کنی
از بدی ها اینکه مجبور چیزهای ناراحت کننده ببینی و بشنوی
و اینکه هر مسیری مردمش یک سطح مشکل دارند
 
کسی چیزی با این مضمون گفته بود ( لبخند بزن. فردا از امروز هم بدتر است) بد نگفته بود.
و شعر...
مرا به دل خوشی عشق زندگی ندهید
به عشق راضیم اما به مرگ محتاجم
ناشناس

حوالی: شعر, روزنوشت, احسان جمشیدی, بیدل
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 1:54  توسط احسان جمشیدی   | 

خاکی ِآبی

این نوشته ای که در زیر می خوانید جز آن مطالبی ست که در پروسه تدبیر بلاگفا حذف شد. گفتم این روزهای آخر سال یادی از گذشته بکنیم و کمی به این نوشته بخندیم نمی دانم چرا الان که این نوشته را خواندم تنها حسی که برایم بوجود آمد لبخند بود هر چند که آن موقع ... 

من با چشم های آبی نداشته ام
برای مردگانی که گواهی فوت ندارند
گریه نکرده ام
من برای مرده گان
من برای زنده گان
من برای همه ی آنچه که دوستشان دارم
و آنچه که دوستشان ندارم
با چشم های قهوه ای ام نگریسته ام
ولی تو را
با تمام چشم های قهوه ای داشته یا نداشته ام
آنچنان گریسته ام که
چشم هایم
دریایی بوده اند
آنچنان آبی
 آبی
      آبی
که انگار اصلاً
 خاکی نبوده اند.


حوالی: شعر, کوتاه نوشت, احسان جمشیدی, لبخند
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۴ساعت 22:40  توسط احسان جمشیدی   | 

نمی ترسد میش ازگرگ ~ موزه ی حیات وحش

علوفه ی زیاد
آب زیاد
سلاخ خانه

|||

دررابازنمی کنند
شنگول ومنگول
ازآرایشگاه برگشته بزبزقندی

|||

نمی چرند دیگر
ریش پروفسوری گذاشته اند
بزهای گله

|||

از بزرو
به گله می زنند
گرگ ها

|||

برپوست گوسفند نوشته شده
عهدنامه ی چوپان وگرگ

|||

پلنگ کشی
دفاع می کند از پایان نامه اش
آهو

|||

زیرنورماه
چای دوغزال می نوشد
پلنگ

بخش هایی از اپرای گوسفندی جلیل صفر بیگی


حوالی: شعر, نو, جلیل صفربیگی
+ انتشار یافته در  جمعه هفتم اسفند ۱۳۹۴ساعت 3:10  توسط احسان جمشیدی   | 

گر بگریزی ز خراجات شهر ||| بارکش غول بیابان شوی

رای می دهم به آدمیکه غش نمی کند به سمت انگلیس و امریکا
آدمی که کار را نداده دست کدخدا

رای می دهم به بچه های زینبیه و حلب
رای می دهم به اشک های نیمه شب

آدمی که بی خیال نان مردم است
آدمی که هسته ی نبوغ را
توی چاله خاک می کند
بعد در خفا و آشکار
حال می کنند
با برادر  انگلیس

سایه های با مدال و بی نشان
افتخارشان  نه چون نشان افتخار همت است و باکری
خنده ی ژکوند می زنند با  "کری"

رای من  به آدمی که فکر می کند که آخر جهان  فرانسه  است نیست
قهوه ی فرانسوی
بدتر از هلاهل است و قهوه ی قجر

قهوه ی فرانسوی
 باعث زوال عقل و هوش می شود
جای هسته ای به نفت و پسته فکر می کنند

عاشقان چای  ترکمان و ترکمان قهوه
آدمان لفت و لیس
در سفارت فخیمه ی برادر انگلیس
هیچ گاه
رای من جماعت بنفش و زرد نیست
رای من به غیر رنگ درد نیست

رای می دهم به بچه های رنج
بچه های کربلای چار و پنج

رای می دهم به بچه های دردمند کوچه های زخمی دمشق
رای می دهم به عشق!

رای می دهم به آدمی که هیچ وقت
تیتر اول رسانه های صهیونیست نیست
رای من به هست، هست         
رای من به نیست، نیست!

علیرضا قزوه

پ ن۱: قرار نبود این شعر را اینجا بیاورم کلی شعر آماده انتخاب داشتم اما...
پ ن۲: یک نفر از کسانی که هم اینجا را می خواند و هم من را در فضای غیر مجازی می شناسد. البته فکر می کند که می شناسد می گفت اینجا غلظت غم اش با شاد و فعال بودن تو همخوان نیست.
جوابش را ندادم. نگفتم که اگر غم را زیاد جدی بگیرم زورش زیاد می شود و به زمینم می زند.
تازه اینجا هم چندان غلظت غمش با غم موجود متناسب نیست.
نگفتم وقتی می شنوم که یک نفر بعد از اینکه تازه جراح شده است با اینکه حتی نمی شناسمش و مشکل بیماری دارد خرد می شوم ولی به رویم نمی آورم...
نگفتم...
نگفتم...


حوالی: شعر, علیرضا قزوه, احسان جمشیدی, روزنوشت
+ انتشار یافته در  پنجشنبه ششم اسفند ۱۳۹۴ساعت 14:33  توسط احسان جمشیدی   | 

با عشق، می‌توان سرِ معشوق را بُرید

سهل گفتی به ترک جان گفتن
من بدیدم، نمی‌توان گفتن

جان فرهاد خسته شیرین است
کی تواند به ترک جان گفتن؟

دوست می‌دارمت به بانگ بلند
تا کی آهسته و نهان گفتن؟

وصف حسن جمال خود خود گوی
حیف باشد به هر زبان گفتن؟

تا به حدی است تنگی دهنت
که نشاید سخن در آن گفتن؟

گر نبودی کمر، میانت را
کی توانستمی نشان گفتن؟

ز آرزوی لبت عراقی را
شد مسلم حدیث جان گفتن

عراقی


حوالی: شعر, غزل, عراقی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴ساعت 22:6  توسط احسان جمشیدی   | 

با عشق میتوان چه صمیمی دروغ گفت

جنگِ خروس‌ها
آن قدر واقعی است
                     که از یاد می‌بریم
این جنگ، جنگِ معرکه‌گیران است. ،،،استاد میرافضلی،،،
 
مردم حق دارند هر جوری که می خواهند راجع به جامعه پزشکی و بهداشتی فکر  کنند.
بگذریم سربسته بماند بهتر است.
امروز کاری کردم که از من بعید بود کم کم هم جنس آنها می شوم. 
ای تف بر من
 
اگر چه مثل همیشه کلید روی در است
امید مطلقم از یأس محض با خبر است
 
به مرگ میل ندارم چنین که می میرند
بدیهی است که زیرِ زمین شلوغ تر است
 
هزار بار به دیوار خط زدم نشنید
هوای خانه ام از اصطکاک، شعله ور است
 
میان این همه انسان رسیده است به من
مقام درد که تنها مقام معتبر است
 
کشیدم آن قدر از این و آن که فهمیدم
کسی که بار ندارد همیشه باربر است
-مریم جعفری آذرمانی-
 
چقدر خوبه که آدم جایی رو داشته باشه که بتونه حرفاشو بگه ...

حوالی: شعر, روزنوشت, احسان جمشیدی, مریم جعفری
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ساعت 18:21  توسط احسان جمشیدی   | 

بر پدرِ فتنه هشتادوهشت

خیره به راهی كه از آن رفته بود 
منتظرش بودم و او برنگشت...
 
گفت:"تقلب شده در عاشقی
خیر نمی بینی ازین بازگشت"
.
.
.
اهل سخن های سیاسی نبود!
بر پدرِ فتنه ی هشتاد و هشت...
 
#نفیسه_سادات_موسوى
از صفحه اینستاگرام ایشان
 
پ ن۱:دانشجو شدن شاید چیز زیادی به مهارت های حرفه ای و توانایی ها و حتی دانش محض من اضافه نکرده باشد اما چیزهای زیادی به من یاد داده که در حوزه تحصیلی من نیست چیزهایی که من تجربه زیست خود می دانم.
مهم ترینشان شاید این باشد که بین هر جور  آدم هایی قرار گرفتم خودم باشم؛ نه اینکه اعتماد به نفسم را از دست بدهم و شبیه شان شوم نه اینکه اعتماد به نفس زیادی داشته باشم و ...
راجع به دوستی با آدم ها و دانستن نحوه تفکرشان  بهترین راه از روی دیدگاه های آن ها در مواقعی ست که منافع شان هر چه قدر هم کوچک در خطر باشد.
حوصله شرح قصه نیست.
پ ن ۲: در این وبلاگ شخصی شعرها و متن ها ممکن است اصلاً به هم ربط نداشته باشند.

حوالی: شعر, روزنوشت, احسان جمشیدی, نفیسه سادات موسوی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴ساعت 20:49  توسط احسان جمشیدی   | 

از رنجی که می بریم

پزشک قانونی‌ام
و هر روز خودم را تشریح می‌کنم
دو دست
دو پا
دو کلیه
شُش‌های کبود و
استخوان‌های تراشیده
هر بار که با زنی سلام می‌کنم
ترسِ از دست دادنِ عضوی دیگر
قلبِ نداشته‌ام را بدرد می‌آورد
 
علیرضا رضایی مجنون
 
پ ن ۱: امروز رفتیم گردش علمی! پزشک قانونی. روز بد در سالهای دانشجویی زیاد داشته ام اما یکی از بدترین روزهایش امروز بود. حالم بهم نخورد. نمی ترسیدم اما اصلا قابل تحمل نبود برایم رنج آور بود. 
بدتر اینکه مجبور بودم حفظ ظاهر کنم.
 
از یادداشتهای گذشته:
۱:
به یک نفر شربت سینه نیازمندم
۲:
چشم زخم:
مادرم چشم های بد را
با دعایش از من دور می کند
با چشم های خوب چه کنم؟
 
پ ن ۲: زندگیِ پشت لبخندها
رنج بردن
فهمیدن
تنهایی
انسان بودن
در جای خود نبودن
 
پ ن۳: علیرضا رضایی مجنون شاعر خوبی ست تازه پیدایش کردم. واجب است کتاب هایش را بخرم

حوالی: شعر, روزنوشت, احسان جمشیدی, علی رضا رضایی مجنون
+ انتشار یافته در  پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ساعت 23:22  توسط احسان جمشیدی   | 

در آفریقا همه چیز سیاه است

باید سفید بودی
با موهای زعفرانی
و چشم های آبی فیروزه ای
لباس هایت را از شانزلیزه می خریدی
و به زبان دیگری حرف می زدی
آن‌ وقت اگر پاپیونت می افتاد
یا النگوهای دخترت کج می شد
آن‌ وقت اگر بادکنک تولدت می ترکید
یا صدای موسیقی همسایه
خوابت را بهم می زد
قول می دادم از غصه بمیرم
باید سفید بودی
تا برایت اشک بریزم
و از برادرت بودن شرم نداشته باشم
تمام شد ابراهیم
فریاد را کشتیم
و چراغ را در خیابان خفه کردیم
راستش را بخواهی مک دونالد بهتر است
و شام خوردن از دست های تو
و بوسیدن دوباره ات
وزیر بهداشت را نگران می کند
و مهم نیست کجای جهانی
کدخدا را به رسمیت نمی شناسی
و امام حسین را دوست داری
کاش امام حسین را دوست نداشتی
و سفید بودی
آن وقت برایت اشک می ریختم
و این شعر را تقدیمت می کردم
ولی نه
این شعر برایِ تو نیست
این شعر نباید منتشر شود
این شعر که امام حسین را دوست دارد
و با روحِ برجام موافق نیست
از شاعر به رئیس جمهور
از شاعر به خبرگزاری دولت
از شاعر به وزارت امور خارجه
با سلام و تحیت
لطفا دستور بفرمایید دهانم را ببندند
این شعر قرار است منافع ملی را به خطر بیاندازد
علی رضا رضایی مجنون
برای مظلومان نیجریه که...
...
...
بگذریم

حوالی: شعر, نیجریه, خفقان مرگ, درد
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت 15:35  توسط احسان جمشیدی   | 

و زندگانیش خزه را می ماند پر از تحرک ظاهر و رکود باطن

من آتشگاه احساسم 
تو را ای توده برف ریا در خود نمی گیرم
چه می ترسم که خاموشم کنی
از یاد انسان ها
من آن انسان تنهایم که می فهمم
غم و حرمان تنها را
سکوت صبرداران و خروش خشم داران را
ولی هرگز‌ تو را ای کودک نادان شادی ها نمی فهمم
طاهره صفارزاده
 
و اما عاشقی:
یک دوره ای هست که آدم ظرفیت این را دارد که با یک نگاه عاشق شود
با یک اظهارنظر عاشق شود
با یک لبخند عاشق شود
این دوره مدتی است برای من رسما تمام شده است.
حالا دیگر‌لبخند و اظهارنظر و ... برایم علی السویه شده و آدم ها برایم یکنواخت شده و علتش را هم نمی دانم.
 
و مرگ
نه شادمانی دارد
نه غم
که مرگ فقط شکل است
طاهره صفارزاده
 
آدم هایی که به اصطلاح خودشان را روشنفکر می دانند چه جور منطقی فکر می کنند؟
پاسخ ساده است فقط سود خودت را در نظر بگیر این اصل اساسی را در نظر دارند و منطقی فکر می کنند!
مثلا اگر ‌بخش آنها به دلیل امتحان تئوری خراب شود (میس شود) بد است اگر آنها روز امتحان برای شان مناسب نباشد بد است و باید تغییر کند. ولی دیگران اصلا مهم نیستند اگر کسی هم چیز بگوید می شود کسی که به دوستی! و دوستان! احترام نمی گذارد و خودخواه است!
 
پانوشت از عنوان پست قبلی قصد توهین به بانوان را نداشتم و فقط برای بیان استعاری بود.
پانوشت۲ مربوط به تفکر روشنفکری: من یکبار در این جور موضوعات اظهارنظر کردم و نظر خودم را گفتم و واکنششان را دیدم الان دیگر نظرم شده فرقی نمی کند. فقط همین.

حوالی: شعر, روزنوشت, احسان جمشیدی, طاهره صفارزاده
+ انتشار یافته در  پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت 0:24  توسط احسان جمشیدی   | 

ما دچار عادت زنانه ایم مردهای بعد قطع نامه ایم!

سلام دیگر از چیزی ذوق مرگ نمی شوم. دیگر به چیزی دل بسته نمی شوم و حتی دیگر از چیزی لذت نمی برم این از ویژگی های فاصله گرفتن از کودکی است. حتی گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم نکند این anhedonia نشان می دهد که دارم افسرده می شوم و بعد یادم می افتد که نه وقتی در کارهایم مشکلی به وجود نیاورده اینطور نیست. یک شعر خوب از آرش شفاعی این روزها یادم افتاده گفتم با شما شریک شوم و دیگر حرفی نیست

فکر ها علیل، ذکرها عبث
اوج ها به قدر سقف یک قفس
پای ما مسافر است
جاده ها ولی به
مقصدی حقیر ختم می شوند
ما کلاف پیچ پیچ کوچه ها
شما؛
در زلال مغز آسمان رها
فکر می کنید حجم این قفس ملولمان نمی کند؟
چرا، ولی چه فایده؟
آسمان قبولمان نمیکند
حال ما دچار عادت زمانه ایم شانه می کنیم! سرمه می کشیم! عشوه می کنیم!
مرد های بعد از قطعنامه ایم !
آرش شفاعی 


حوالی: شعر, احسان جمشیدی, روزنوشت, آرش شفاعی
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ساعت 2:7  توسط احسان جمشیدی   | 

که تزویر، کفر است و کافر شمایید

 

به تصویر بالا با دقت نگاه کنید. این متن یکی از نظرات خصوصی این وبلاگ است. چه می توان گفت. 

چند روز پیش به دلیل مسائلی که راجع به آزمون دستیاری رخ داده بود برای خودم چیز هایی نوشتم که به دلیل خطر گرفتار شدن در ادامه مطلب و به صورت رمزدار آمده است. رمز 4 رقمی و سال تولد من به شمسی است. 

اما شعرها را می توانید می توانید بخوانید 

یقیناً هر آن‌جا که حاضر شمایید
عیارِ صداقت ـ به ظاهرـ شمایید

که جای ریا هست و هستید در آن
که تزویر، کفر است و کافر شمایید

اگر خوب اگر بد، جوابِ شما بو ـ
ـ دُ من هر چه کردم مقصّر شمایید

بمانید سرگرمِ نو کردنِ خود
من آینده هستم معاصر شمایید

فقط مانده‌ام بار و بندیل‌تان را
چرا من ببندم؟ مسافر شمایید

مریم جعفری آذرمانی 

و 

کرکس که هیچ بر سر تقسیم ارزنی
تغییر می کنند تمام کبوتران              -مریم جعفری آذرمانی-


حوالی: شعر, مریم جعفری آذرمانی, غزل, ناب
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 16:14  توسط احسان جمشیدی   | 

خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد من از همواری این خلق ناهموار میترسم

سلام.به راستی وبلاگ چیز خوبی است.

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم
همه از مار و من از مهرهٔ این مار میترسم

ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم از جان
شکار لاغرم از تیغ لنگردار میترسم

خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد
من از همواری این خلق ناهموار میترسم

ز بس نامردمی از چشم نرم دوستان دیدم
اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار میترسم

ز تیر راست رو چشم هدف چندان نمیترسم
که من از گردش گردون کج رفتار میترسم

بلای مرغ زیرک دام زیر خاک میباشد
ز تار سبحه بیش از رشتهٔ زنّار میترسم

بد از نیکان و نیکی از بدان بس دیده‌ام صائب
ز خار بی‌گل افزون از گل بی‌خار میترسم

صائب تبریزی


حوالی: شعر, غزل, صائب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۹۴ساعت 15:0  توسط احسان جمشیدی   | 

رو به ساحل های دیگر گام زد

سلام
چرا اینجا به روز نمی شود؟
برای جواب دادن به این سوال من می گویم به خاطر تکرار خیانتی که بلاگفا انجام داد. یک بار می شود کسی / چیزی را که خیانت کرده و دوستش داری را با شرایطی بخشید و ادامه داد اما بار دوم ...
بلاگفا همه اطلاعات شهریور شامل نظرات و مطالب را مثل اطلاعات سال نود و سه حذف کرد. 

من اما هم چنان ادامه می دهم. 

موج ها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل طوفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آب ها از آسیا افتاده است

 در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش

آه ها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده است
هر چه غوغا بود و قیل و قالها

آب ها از آسیا افتاده است
دارها برچیده ، خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبن های پلیدی رسته اند

مشت های آسمان کوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گدایی ها شده ست

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود

باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بینم صدایم کوته است

باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که من لالم ، تو کر

آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را به سان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خود کامه ای

من سری بالا زنم چون مکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب

گوید آخر ...پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم این ها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده ام

گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت...؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر

گاه رفتن گویدم نومیدوار
وآخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج

می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین بُرده سیگار مرا

آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان

آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
وآنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی؟

آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین و نا پیدا به دست
رو به ساحل های دیگر گام زد

در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما نا شریفان مانده ایم
آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم

هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟

باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
نادری پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

مهدی اخوان ثالث


حوالی: شعر, مهدی اخوان ثالث
+ انتشار یافته در  دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 16:44  توسط احسان جمشیدی   | 

این درد انسان بودنت بس نیست...

من درس می دهم
و چشم های تو
بیرون زده اند از تخته
سیاه
کوزت یک سطر از رودخانه می آورد
بینوایان ادبیات2 خیس می شوند

من درس می دهم
برای این گل خاموش
رقص می آورم از کالبد اجدادم
که اهرام ثلاثه را
فی ثلاثه ایام ساخته اند

من درس می دهم و
جام می گردانم و
چنگ می نوازم
بچه ها!
کسی اسب مرا توی کُلزاها درو می کند(1)

من درس می دهم
توی کلاس مه آلود
بچه های آسمان
با معلم شان به هوا رفته اند

عبدالحمید انصاری نصب - نامم درخت انصاری
(1) الهام از شعر احمدرضا احمدی

پ ن: این روزها کارهای روزمره نمی گذارند به نیازهای اصلی جانم فکر کنم. آنقدر سطح نیازهایم پائین آمده که دیگر به روحم سهمی نمی رسد اگر خودم را بکُشم به همین پائین هرم نیازها برسم علی الخصوص خواب.پ ن: یک بازیدکننده ساعی و پرتلاش همیشه در صحنه دارم که همیشه می آید نظر خصوصی می گذارد و راجع به همه چیز از من اظهار نظر می خواهد و جالب اینکه تقریباً در همه حوزه ها اختلاف نظر شدید داریم. چندباری خواسته راجع به مسائل سیاسی نظر بدهم برای ایشان می نویسم:"برای ملتی که ارزش برایش داشتن ماشین هایی شده است که در همه جای دنیا مال افراد خاصی است که چندان هم زیاد نیستند و البته چندان پاک هم نیستند . برای ملتی که کار کردن برایشان بی ارزش است. برای ملتی که مرجعیت فکری و مذهبی اش برای چیزی که هنوز رخ نداده پیام تبریک بی معنی می فرستد و .....(حوصله غر زدن ندارم) ..... برای این ملت آینده چندان روشن نخواهد بود "
...
پ ن: بلاگفا شورش را در آورده هر وقت می آیم یا کلاً خراب است یا برای من کار نمی کند.


حوالی: شعر, عبدالحمید انصاری نصب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 22:53  توسط احسان جمشیدی   | 

خب

خب 
از شما چه پنهان که من آدم مزخرفی هستم. چیزهایی و کسانی که دوستشان دارم را رها می کنم تا چیزها را یکی بخردشان یا در رودربایستی ببخشمشان یا آنقدر‌ بمانند که خراب شوند و آدم هایشان بروند دنبال زندگیشان؛ حالا چه خوب چه بد.
خب
از شما چه پنهان که تا وسط شهریور بیمارستان دارم و دو امتحان. برای چند روز تعطیلی بی دغدغه می میرم.
خب
...
و شعر: 
چو جان در مجلس تن، پرده ای نیست
بر این راز نمایان، پرده ای نیست
مواظب باش ای دل! تا نیفتی
که در ایوان عالم، نرده ای نیست
سید‌حسن حسینی - بال های بایگانی


حوالی: شعر, سیدحسن حسینی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 3:59  توسط احسان جمشیدی   | 

ببخشید اگر که نفس می کشم

نمی دانم برای چه ولی خیلی با شعرهای مهاجرت راحت رابطه برقرار می کنم و غربت را خوب درک می کنم. غریبی در وطن یا حتی در پیرهن 

شبی بی خبر، بی صدا، می روم
از این شهر دیر آشنا می روم

من و بار دردی که مانند کوه...
من و خاطراتی که سوهان روح...

من و آجر و کوره ی شعله ور
من و پینه ی دست های پدر

من و خون دل ها، من و درد ها
من و غیرت پوچ نامرد ها

نه این سو مرا هیچ کس بیقرار
نه آن سو مرا بخت چشم انتظار

به شوق کدامین وطن سر کنم؟
چه خاکی بیابم که بر سر کنم؟

نه اینجایی ام من، نه آنجایی ام
من از سرزمین های تنهایی ام

گره خورده آوارگی مو به مو
از اول به بخت چلیپایی ام

ندارم پناهی به غیر از خیال
پر از خواب و رویاست لالایی ام

شکفتم اگر زندگی سخت بود
من از نسل گل های صحرایی ام

نگاهم پر از ابر بارانی است
که سر رفته دیگر شکیبایی ام

به هر در زدم بی سرانجام بود
جواب سلام، آه، دشنام بود

و زخم از خودی خورده ام بارها
خدا را، خدا را، وطن دارها

كم آوردم از كثرت غم، قبول
به سختيّ آهن نبودم، قبول

ببخشید اگر گریه ام با صداست
اگر چادر خاكی ام نخ نماست

ببخشید اگر درد نان داشتم
اگر لای زخم استخوان داشتم

از این مردگی پای پس می کشم
ببخشید اگر که نفس می کشم

نه در پشت سر هیچ سقفی پناه
نه در پیش رو هیچ امیدی به راه

من و دست سنگین دیوار ها
خدا را، خدا را، وطن دار ها

نه یادی، نه عشق کسی با من است
که رفتن در آن سوی دل کندن است

از این شهر دیر آشنا می روم
نمی دانم اما کجا می روم...

سیده تکتم حسینی


حوالی: شعر, سیده تکتم حسینی
+ انتشار یافته در  جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:48  توسط احسان جمشیدی   | 

واسه من لای جرز،اتاق خوابه

سر و دست نوشت: پاکدستی با تاید دستی
گوش نوشت: دکلمه این شعر علیرضا آذر را که حتماً گوش داده اید؛ اگر نداده اید گوش دهید.
فال من را بگیر و جانم را                            من از این حال بی کسی سیرم
دستِ فردای قصه را رو کن                         روشنم کن چگونه می میرم 

حافظ از جام عشق خون می خورد                من هم از جام شوکران خوردم
او جهاندارِ مست ها می شد                      من جهان را به دوش می بردم
مست و لایعقل از جهان بیزار                       جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند می پرستان شد                         من امیر القشون مستانم 

حالِ خوبی نبود آدم ها                              زیر رودِ کبود خوابیدم
هرچه چشمش سرِ جهان آورد                    همه را توی خواب می دیدم
من فقط خواب عشق را دیدم                      حس سرخورده ای که نفرین شد
هر کسی تا رسید چیزی گفت                    هر پدر مُرده ابن سیرین شد

من به تعبیر خواب مشکوکم                        هر کسی خواب عشق را دیده است
صبح فردای غرق در کابوس                        رو به دستان قبله خوابیده است
مردم از رو به رو ،دَهن دیدند                       مردم از پشت سر، سخن چیدند
آسمان ریسمانمان کم بود                         هی نشستند و رشته ریسیدند

نانجیبیِ عشق در این است                       مردِ مفلوک و مُرده می خواهد
نانجیبیِ عشق در این است                       دامنِ دست خورده می خواهد
من به رفتار عشق مشکوکم                       در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست
رویِ رویش شکوهِ شیراز است                     پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست

من به رفتار عشق مشکوکم                       مضربی از نیاز در ناز است
در نگاهش دو شاهِ تاتاری                          پشتِ پلکش هزار سرباز است
مردِ از خود گذشته ای هستم                     پایِ ناچارِ مانده در راهم
هم نمی دانم آنچه می خواهی                   هم نمی دانم آنچه می خواهم

ناگزیر از بلندِ کوهستان                             ناگریز از عمیقِ دریایم
اهل دنیای گیج در اما                               گیجِ دنیای اهلِ آیایم
سهروردی منم که در چشمت                    شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم
هم قلندر شدم که در کشفت                    سر به راه تو سر تراشیدم

خانِ والای خانه آبادم                               زندگی کن مرا،خیابان را
این چنین مردِ داستان باشی                     می کُشی خوش نویسِ تهران را
مرگِ شعبانِ جعفری هستم                       امتدادِ هزاردستانم
لشکرم یک جهان شش انگشتی ست          من امیر القشون مستانم 

قلبم اندازه ی جهانم شد                         شهرِ افسرده ای درونم بود
خونِ انگورهای تَفتیده                               قطره قطره جای خونم بود
شهرِ افسرده ای درونم بود                       خالی از لحظه های ویرانی
جاده ها از سکوت آبستن                         شهرِ تنهای واقعا خالی 

توی تنهاییِ خودم بودم                            یک نفر آمد و سلامی کرد
توی این شهرِ خالی از مردم                       یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر داشت زیر خاکستر                        آتشی تازه دست و پا می کرد
من به تنهاییِ خودم مومن                         یک نفر داشت کودتا می کرد 

یک نفر مثل من پُر از خود شد                    یک نفر مثل زن پُر از زن شد
از همان جاده ای که آمد رفت                    رفت و اندوهِ برنگشتن شد
کار و بارِ غزل که راکد بود                         کار و بارِ ترانه هم خونی ست
آسمان در غزل که بارانی ست                  آسمون تو ترانه بارونی ست

دست و پاتو بکِش،برو گمشو                     این پسر زندگی نمی فهمه
واسه مردای گرگ دونه بریز                      این خر از کُره گی نمی فهمه 

تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست                مُرده شورِ کتاب و شعراشو ***
می گه دنیا همش غم انگیزه                   گُه بگیرن تمومِ دنیاشو

گُه بگیرن منو،برو بانو                              واسه مردای زندگی زن شو
واسه من لای جرز،اتاق خوابه                   گاوِ مردای گاوآهن شو 

من کنار تو ریز می مانم                          تو کنارم درشت خواهی شد
من نجیبانه بوسه خواهم زد                     نانجیبانه مشت خواهی شد
اقتضای طبیعتت این است                       به وجود آمدی که زن باشی
به وجود آمدی بسوزانی                         دوزخی پشتِ پیرهن باشی 

به وجود آمدم که داغت را                       پشتِ دستان خود نگه دارم
مثل دنیای بعد از اسکندر                       تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم                       سر ستون های من ترَک خوردند
بعدِ بارانِ تیر باریدن                               هرچه بود و نبود را بردند 

شعرِ آتش به جان نفهمیدی                   ماجرا مثل روز روشن بود
قاتل روزهای سرسبزم                          بدتر از این همه تبر،زن بود
قبله ی تاک های مسمومم                    ناخداوندِ مِی پرستانم
لشکرم رو به خمره می رقصند                 من امیر القشون مستانم

چشم و هم چشمِ من خیابانی ست        که تو را باشکوه می سازد
که مرا مثل کاه می بیند                        که تو را مثل کوه می سازد
مثل کوهی درشت و محکم باش              مثل فاتح نگاه خواهم کرد
آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد                        دامنت را سیاه خواهم کرد

روی دستان خویش می مانی                  پای این قصدِ شوم خواهی مُرد
که رکَب از تو خورده باشم                      این آرزو را به گور خواهی برد
سر بچرخان و باز جادو کن                      مالِ دنیای خر شدن هستم
بوسه ها را به جان من انداز                    مردِ این جنگِ تن به تن هستم

چشم و لب های نیمه بازت را                 ماهِ غرقابِ نور می بوسم
من زمینی،تو آسمانی را                       از همین راه دور می بوسم
این که اَلابرَه دو چشمت شد                  زیر پای هزار اَلفینم
هم خودم قاضیَم،خودم حکمم                 هم هلاکیده ی اَبابیلم

پشتمان طرحِ نقشه هایی است              پشتِ هر طرح،دست در کار است
تا دهان مفت و گوش ها مفتند               پشتمان حرفِ مفت بسیاراست
عصب ارتباطی نوشت: *** این قسمت ارتباط دارد با :
می‌پذیرم شروع پایان را، می‌پذیرم بهار پاییز است
می‌پذیرم که هرچه می‌خندی، زندگی باز هم غم‌انگیز است...

دل نوشت: امسال رمضان غر نزدم که چرا اینقدر طولانی است و چرا من گرسنه ام می شود. حتی دوست نداشتم که رمضان تمام شود نه اینکه انسان خوب و مومنی شده ام نه چون امروز 29 ام و بعد از تعطیلات امتحان آمار داشتم و بسیار از امتحان ترسانیده شده بودم.
یه غر جالب: همه جور روزه خواری دیده بودم به جز روزه خوار چادری. نه اینکه از روزه خواری دیگران ناراحت شوم یا از این قیافه های امر به معروف و نهی از منکر به خودم بگیرم نه که از این تعجب کردم که این بنده خدا در این گرما چرا چادر پوشیده بود.(سن و سالی هم نداشت که بگویم مریض است یا ...){فکر بد ممنوع نوشت: نمی گویم چادر نپوشد که ما قیافه شان را ورانداز فرماییم که به اندازه کافی صرف شده و ممنونیم}
یه جایی نوشت: مراقبت آثار ماتحت خود و دیگران باشید. این قسمت بسیار مبسوط است و لازم است حداقل 5 پست درباره معنی این جمله ام توضیح دهم که فرصت نیست پس فکر بد ممنوع.
پا نوشت: کلی شعر تازه از چند کتاب خوب و چند شعر دیگر بدون منبع را در نظر داشتم که اینجا بیاورم اما نمی دانم چرا این را آوردم.
حوالی: شعر, علیرضا آذر
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:52  توسط احسان جمشیدی   | 

برادرم ...

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
 
حیاط خانه ی  ما تنهاست
حیاط خانه ی  ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست .

پدر میگوید:
" از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه می خواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر می گوید:
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق می کند که  باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."

مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی  می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت می کند به تمام گل ها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .

برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علف ها می خندد
و از جنازه های ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل می شوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند.
او مست می کند
و مشت می زند به در و دیوار
و سعی می کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم می شود .

و خواهرم دوست گل ها بود
و حرف های ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاهگاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی می خواند
و بچه های طبیعی می زاید
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های  دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
آبستن است.
حیاط خانه ی ما  تنهاست
حیاط خانه ی ما  تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن  می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان  بجای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سرپوش می گذارند
و حوض های کاشی
بی آنکه  خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های  کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمب های کوچک پر کرده اند .
حیاط  خانه ی ما گیج است. 
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود. 

فروغ فرخزاد 

پ ن : این ابزار را حتماً داشته باشید میکده


حوالی: شعر, نو, فروغ فرخزاد
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:12  توسط احسان جمشیدی   | 

در چترهای بسته هوا آفتابی است

یک پلک سرمه ریخت که بی‌دل کند مرا
گیسو قصیده کرد که خاقانی‌ام کند

دستم چقدر مانده به گل‌های دامنت ؟
دستم چقدر مانده خراسانی‌ام کند ؟

می‌ترسم آنکه خانه به دوش همیشگی !
گلشهر گونه‌های تو افغانی‌ام کند

در چترهای بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانی‌ام کند

چون بادهای آخر پاییز خسته‌ام
‌ای کاش دکمه‌های تو زندانی‌ام کند

این اشک‌ها به کشف نمک ختم می‌شوند
این گریه می‌رود که چراغانی‌ام کند .

غلامرضا بروسان 

پ ن: برای شروع دوباره سلام . نمی دانم چرا با این قالب قدیمی که به برکت تدبیر بلاگفا تازه شده اصلاً راحت نیستم. بلاگفا قرار شده مقداری از مطالب وبلاگ از اسفند 92 تا اسفند 93 را برگرداند. ببینیم چه می شود. 
از دوستی که از وبلاگم آرشیوی داشت و آن را برای من فرستاده متشکرم اگر بلاگفا کاری کرد که هیچ و گرنه خودم با کمک شما که مطالب را فرستادید آرشیو را تکمیل می کنم


حوالی: شعر, غزل, ناب, غلامرضا بروسان
+ انتشار یافته در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 20:20  توسط احسان جمشیدی   | 

برمی گردم

این مدت بلاگفا خراب بود به زودی برمی گردم 

همه چیز به هم ریخته از قالب گرفته تا پیوندها و مطالب و ...

من در اینستاگرام https://instagram.com/ehsan7j 

پ ن: بعد از مدتی کلنجار 

اگر وقت کافی می داشتم از اینجا می رفتم کلی مطلب و نظر و خاطره اینجا داشتم که فعلا با تدبیر بلاگفا بر باد رفته است. نمی دانم خودم چرا نسخه پشتیبان نگرفتم. حتی قالب وبلاگ را که خودم طراحی کردم را پیدا نمی کنم و این قالب صورتی را هم به سختی یافتم. 

اگر روزی اینجا نماندم اطلاع می دهم همین جا و در اینستاگرام یا می توانید از طریق ایمیل ehsanjg@gmail.com مطلع شوید.

+ انتشار یافته در  پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 1:26  توسط احسان جمشیدی   | 

کارم چو زلف یار پریشان و درهم است

در پکن
هیچ کس از نبودن تو غمگین نیست
جز من
دنبال مجسمه ای می گردم
تا با هم گریه کنیم
                       هر کدام به دلیل خودمان
اینجا اما
مجسمه ها تقریبا همیشه خندانند

حمیدرضا شکارسری - عاشقانه های پکن

پ ن یک: حس می کنم مجسمه ام.(اصلاً حس خوبی نیست)
پ ن دو: کارم چو زلف یار پریشان و درهم است/ پشتم به سان ابروی دلدار پرخمست -سعدی-
پ ن سه:
ملکا! مَها! نگارا!
صنما! بُتا! بهارا!
متحیرم ندانم
که تو خود چه نام داری  -سعدی-


حوالی: شعر, نو, حمیدرضا شکارسری, تک بیت
+ انتشار یافته در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:20  توسط احسان جمشیدی   | 

لبت

وقتی که لبم به بوسه ای قانع شد
در راه اراده‌ی خودش قاطع شد

قانون اساسی دلم گفت ببوس
شورای نگهبان لبت مانع شد

عباس صادقی زرینی

پ ن: مطلب دیگری که در این حوالی ها بود.


حوالی: شعر, رباعی, طنز, عاشقانه
+ انتشار یافته در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:30  توسط احسان جمشیدی   | 

پدرم مورچه کارگر است

انگشت شمارند کارگرهایی
که خوب کار ، مطالعه و تفریح می کنند 

پیچ های بسیاری ساخته می شوند
هر روز زیر دستگاه پرس
انگشت ها
انگشت های زیادی را دیده ام که پیچ شدند
کارگرانی
که ده
نه
هشت
هفت انگشت ...
و بعضی کارگرها هیچ گاه به ماه اشاره نمی کنند 

پدر
زیر دستگاه فشار
ما
زیر فشار خون 

کارگران دستگاه پرس پیانیست های خوبی نمی شوند
و طوری زندگی مطالعه  وتفریح می کنند
که اثر انگشت شان روی هیچ چیز نمی ماند 

سید رسول پیره 

پ ن1: این نامگذاری روزها برایم کم معنی بوده مثلا همین روز کودک، دانشجو، پزشک، معلم، پاسدار، پرستار و... و یا حتی جشن تولد هرگز برایشان ذوقی نداشته ام و جز به اجبار حفظ آداب معاشرت نبوده که گاهگاهی  با پیامی آنها را تبریک گفته ام و همیشه هم برای شوخی گفته ام که هنوز روزم روز کودک است. راستی روز کارگر هم هست. 

پ ن2: عنوان تزئینی است و هیچ یک از اعضای خانواده ام شرف عنوان کارگری را نداشته اند. برگرفته از شعری از جلیل صفر بیگی:  

مانند همیشه چشمهایم به در است
بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است

ته مانده ی سفره ی شما را آورد
آری پدرم مورچه ی کارگر است


حوالی: شعر, نو, کارگر, سید رسول پیره
+ انتشار یافته در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:35  توسط احسان جمشیدی   | 

شادمانی ها

یک: 
همین که نعش درختی به باغ می افتد
بهانه باز به دست اجاق می افتد

حکایت من و دنیایتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق می افتد

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها
فقط برای شما اتفاق می افتد

تمام سهم من از روشنی همان نوریست
که از چراغ شما در اتاق می افتد

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین
چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

همیشه همره هابیل بوده قابیلی
میان ما و شما کی فراق می افتد؟
فاضل نظری
دو: شعر قبلی را قبل تر هم در همین جا آورده بودم اما یادم نمی آمد (تعداد مطالب وبلاگ از 450 گذشته)این شد که تازه شد نمی گویم تکرار چون تکراری نمی شود. من قسمت هایی از این شعر را  با خودم زمزمه می کنم.
سه: شعر را حتماً خوانده اید قبل تر هر چه گشتم بین هر چهار کتاب استاد پیدایش نکردم به گمانم چاپ نشده باشد.
چهار: شعرهای تازه ای خوانده ام اما منتظرم که در ذهنم ته نشین شوند بعد از آنها اینجا می آورم.
پنج: چیزهایی نوشته بودم راجع به جاذبه هر چه گشتم پیدایش نکردم.
چه پست گمی شد
راستی من خیلی غر غرو هستم!


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:34  توسط احسان جمشیدی   | 

جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد

[قسمت اول شعر با صدای استاد] 

دانلود

بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می كنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر
حدیثی كه ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام  

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟

تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم  
كی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی
و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست   

[قسمت دوم شعر با صدای استاد]

دانلود

به سوی پهندشت بی خداوندی ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند

بهل كاین آسمان پاك
چراگاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد
كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمین هایی كه دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم
كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
كسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟
كسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟ 

و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
  

[قسمت سوم شعر با صدای استاد]

دانلود

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی كه می خواند

جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی كسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
كسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
كه می گویند بمان اینجا ؟
كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم  

كجا ؟ هر جا كه پیش آید
بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر   

كجا ؟ هر جا كه پیش آید
به آنجایی كه می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی كه می گوید

چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی
كز آن گل كاغذین روید ؟

[قسمت چهارم شعر با صدای استاد]

دانلود

به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست
كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست

كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر
عمر با تازیانه ی شوم و بی رحم خشایرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من

بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ، ندروده
به سوی سرزمین هایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
كه چونین پاك و پاكیزه ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی
كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورق های خود را چون كل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
كه باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم 

مهدی اخوان ثالث

همینطور

مرگ بر
       مرگ ناگهانی
                صد هزار زندگی
                              - در یكی دو ثانیه-
                                   با سقوط علم از آسمان!
- محمد مهدی سیار -

از آسمان به زمین کفچه مار می بارد - مرتضی اميری اسفندقه -

همینطوری : آدما می تونن دوست داشته شدن را انتخاب کنن یا رد کنن

پ ن : هفته ای که گذشت یکی از آن هفته های پر از مشغله بود پنج شنبه و جمعه هفته قبل داشتم مطالب لازم برای ارائه ی رادیولوژی را آماده می کردم و خبر غافلگیرکننده این بود که مادرم هر دو عموهایم را دعوت گرفته بود و اصلاً آن یک روز نمی شد چیزی خواند یا کاری کرد. جمعه اش از صبح تا نزدیک نیمه شب آماده کردن مطالب را ادامه دادم و چیزی سرهم کردم که این شد حاصلش و آن ارائه مسخره تر شد محصولش.
خوبی این هفته این بود که فهمیدم از ابتدای سال 94 هیچ کدام از کلاس های تئوری را سروقت نرفته ام و همیشه قبل از من استاد آمده است. اما سه شنبه باید جزوه می نوشتم و حتماً باید زودتر می رفتم و رفتم از بخت خوب من از آن جلسه ها بود که نوشتنش 8 ساعت و یا شاید کمی هم بیشتر طول کشید.
خوبی دیگر این هفته این بود که وقتی یکی از هم گروهی هایمان با رزیدنت رادیولوژی ارائه داشت از اینکه من از بعضی چیزها سر درمی آوردم رزیدنت رادیولوژی اصلاً تعجب نکرد و گفت شما(منظور هم گروهی هایمان است)چون تازه وارد بیمارستان شده اید و هیچ کدام از دوره های دروس ماژور را نگذرانده اید برایتان مباحث سخت است ولی ایشون (منظورش من بودم) چون این دوره ها را گذرانده کمتر مباحث برایشان مشکل است و من هم مثل آنها بودم تازه وارد محض.  چسبید...


حوالی: شعر, مهدی اخوان ثالث, ننگ, سیاصد
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:57  توسط احسان جمشیدی   | 

حالم شبیه آن مرده ای است که گواهی فوت ندارد

گر چه دیروز او بزرگ نبود، گر چه فردای کوچکی دارد
برنمی گردد از تصور خویش، دلخوشی های کوچکی دارد

مثل تنهایی صدف در موج، او دلش از خودش بزرگ تر است
تو ولی جا نمی شوی در آن، این قفس جای کوچکی دارد

ساکنان اتاق های دلش سال ها می روند و می آیند
هیچ کس گم نمی شود در آن، بس که دنیای کوچکی دارد

او دلش مثل ساحلی تنهاست، آه! اصلاً دلیل خوبی نیست
که بخواهی از آن فرار کنی، چون که دریای کوچکی دارد

می گریزد به خانه می آید، ساکت و عاشقانه می آید
بی دلیل و نشانه می آید، اشک امضای کوچکی دارد

ماندنت را گریستی اما، می توانی نایستی اما…
تو که مجبور نیستی اما… عشق «اما»ی کوچکی دارد 

پیش از آنی که پیش تر بروی، تند مانند بادها بدوی
از تو می خواهد از خودش بشوی، چه تقاضای کوچکی دارد!

شاید این گنگ خواب دیده تو را نکشاند به خواب خود اما
هرگز از خواب بر نمی خیزد، آن که رویای کوچکی دارد

آرش فرزام صفت از کتاب قبلاًهای غمگین

یک: این کتاب را خیلی می پسندم و نمی دانم چرا از آن تا کنون شعری اینجا نیاورده ام. من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش(فکر کنم از مولوی)
به این فکر می کنم که دوست و دوستی واقعاً چیست و اصلاً ما با کسانی که وقتمان را ساعت ها با آنها می گذرانیم مثلاً همین هم کلاسی های دانشگاهمان همین آقایان س.م.م یا م.س یا ی.م یا ا.ص یا ... دوست هستیم یا فقط چیزهایی ما را به هم وصل می کنند. هر بار سعی می کنم خودمم را گول بزنم مثلاً بگویم چقدر دیدگاه هایم با س.م.م در موضوعات زیادی به هم نزدیک است یا چقدر این ی.م ساده و بی شیله پیله است و من چقدر سادگی را دوست دارم (چیزی که اصلاً در خودم نمی بینم) یا ... پس ما دوست هستیم اما قبولش همیشه برایم سخت بوده است.
اما این روزها که از پس اتفاق آقای ح.ن در هدر دادن وقت و جوانی با ماست که هیچ قرابت فکری یا بهتر بگویم دنیای مشترک _ به معنای درک مشترک از وقایع _ با من ندارد و می گذرد همانطور ، دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم.
شاید من از واژه دوست درک صحیحی ندارم شاید...
سه: به پیشنهاد یک نفر (دارم سعی می کنم به هر کسی دوست نگویم." هر چند که نوشته بودم و بعد ویرایش کردم") مدتی در حد چند ساعت نه حتی چند روز در اینستاگرام عضو بودم اما هر چه کردم نتوانستم با آن کنار بیایم و با زحمت زیاد آن را Deactive کردم. 
چهار: اوضاعم این طوریه: 
" حالم شبیه آن مرده ای است که گواهی فوت ندارد. "
"نه اصلاً  نمی فهممت سهراب  
ما که سوختیم  
اما تو نگفتی دل خوش سیخی چند؟"


حوالی: شعر, کوتاه نوشت, آرش فرزام صفت, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:25  توسط احسان جمشیدی   | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر