دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

ولی نرو

پابند کفش های سیاه سفر نشو
یا دست کم بخاطر من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم
امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای
حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -
به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند
از کوچه های سرد به آغوش گرم تو
...
هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر
مجبور نیستی که بمانی ...
                                  ولی نرو

مهدی فرجی- روسری باد را تکان می داد تصویر با سایز بزرگ  اینجا


حوالی: شعر, شعروگرافی, تصویر, غزل
+ انتشار یافته در  یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:10  توسط احسان جمشیدی   | 

کدام استقلال کدام پیروزی

شعروگرافی کدام استقلال کدام پیروزی شهر آورد

حضورِ گم‌شدة صدهزار آدم گم
حضور وحشي ‌رنگ
طنينِ نعرة مسلول و خندة مسموم
طنينِ دغدغه، جنگ
يكي به عربده گفت:‌
درود بر آبي!
به هركجا كه روي رنگِ آسمان آبي است
به طعنه گفت كسي با غرور و بي‌تابي:
ولي نبود آبي
ميانِ هيچ‌رگي خونِ هيچ‌كس هرگز
درود بر قرمز!
فضايِ ساده و سبز زمينِ آزادي
در انفجار صداي ترقّه‌ها، در دود
نود دقيقه كدورت
نود دقيقه كبود
¨
در آستانة در
غريب و غمزده طفلي، كنار وزنة پير
به فكرِ سنجشِ وزنِ هزار ناموزون
و پيرمردي گنگ
تكيده
تشنه
به دنبالِ لقمه‌اي روزي
كدام استقلال؟!
كدام پيروزي؟!

مرتضی امیری اسفندقه


سلام .کم کم بوی پاییز می آید هر روز که به تقویم نگاه می کنم می ترسم. نترسید از پاییز نمی ترسم.پاییز را دوست دارم اصلا فصل مورد علاقه ام بوده، هست و خواهد بود اما از اینکه دوباره باید دانشکده را تحمل کنم برایم ترس آور است. از درس هم نمی ترسم که دوست هم دارم آن را و موضوعش را، به امتحان شدن هم که عادت داریم.! شاید حالا به من بخندید که از چه می ترسم خودم هم دقیق نمی دانم شاید از حال و هوای دانشکده خودمان می ترسم(که شاید زیاد خوب نباشد اما آنقدرها هم بد نیست) یا هم، اگر یا شاید مجموعه ای از وقایع خوب یا حداقل معمولی  را بدون حاشیه، آمادگی، فضای مناسب و مقدمات کنار هم داشت ترسناک باشد پس از این که تعطیلات دارد می رود خوشحال نیستم. راجع به پست هم بگویم از روی این عکس با کمی تغییر ساخته شد به مناسبت اینکه تعدادی از دوستان که بعضی از آنها از اهل فضل و علم و ... هستند هم به طرز باورنکردنی ای برای من هوادر این دو تیم هستند اما من که زمانی _ خیلی دور _ حدود یک دهه قبل در بهترین دوران زندگی هر کسی _یعنی کودکی_ هوادار یکی از این دو تیم بوده ام اکنون هیچ علاقه ای نه تنها به این دو تیم بلکه اگر به شما بر نخورد به تیم ملی و یا هر تیم داخلی و یا خارجی ای ندارم و راستش را بخواهید اصلا نمی فهمم چرا باید فوتبال تا این حد مهم باشد این را تحت تاثیر رسانه ها یا قیمت بازیکن ها یا کیفیت بد بازی در ایران نمی گویم برایم فلسفه دویدن به دنبال یک توپ لوث شده ... اما توپ بازی را دوست دارم خصوصا با خواهرزاده ام ایشون ...


حوالی: شعر, شعروگرافی, تصویر
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 11:38  توسط احسان جمشیدی   | 

خانه دل های ما را عشق٬ خالی کرد و رفت / ناگهان برق محبت٬ اتصالی کرد و رفت

ماجرا این است : کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش های ما راعرضه کالا گرفت

احترام یاعلی٬  در ذهن بازوها شکست
دست مردی بسته شد پای ترازوها شکست

فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد

زیر باران های جاهل ٬ سقف تقوا نم کشید
سقف های سخت ٬ مانند مقوا نم کشید

با کدامین سحر از دل ها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر٬ مردانگی ها عیب شد؟

سید حسن حسینی بقیه در ادامه مطلب


قرار بود چند مدت به ادبیات بپردازم تا شروع دانشکده که دیگر وقت خیلی طلاتر می شود چند کتابی را اینترنتی سفارش دادم یکی یکی زنگ می زنند می گویند این کتاب نیست این کتاب دیگه چاپ نمیشه و ... خوبه بازم یه چند تاییش هم بود حیف که ما قدر هنر را نمی دانیم ... و این فقط ادبیات نیست که مظلوم است...

ببخشید که مدتی است تلخ خوان شده ام و پست ها هم قهوه ای

شعر خیلی خیلی عالی است....


حوالی: شعر, مثنوی, تلخ
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:33  توسط احسان جمشیدی   | 

دروغ خوب گفتن کار عشق است!

حکیما! با قلم رقصت فریباست
دروغان تو چون شعر است زیباست
وجودت مخزن الاسرار عشق است
دروغ خوب گفتن کار عشق است!

دوبیت از یک مثنوی طولانی از قادر طهماسبی(فرید)از کتاب ترینه

تو بی دردی، برو خود را ادب کن
تو خود گم کرده ای،خود را طلب کن - فرید -


حوالی: شعر, مثنوی, تک بیت
+ انتشار یافته در  دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:4  توسط احسان جمشیدی   | 

ماهم دلِ مان خوش است آدم هستیم!

دو رباعی از بیژن ارژن - کتاب چهل کلید

بی چاره تر از آدم و عالم هستیم
ماتم زده ای مثل محرّم هستیم
نه گندم و نه یار گندم گونی
ماهم دلِ مان خوش است آدم هستیم!

عشقش گویند و جز هوس نفروشند
گل های بدون خار و خس نفروشند
پیداست چه قدر آسمانش آبی ست!
جایی که پرنده بی قفس نفروشند


حوالی: شعر, رباعی, آدم, گندم
+ انتشار یافته در  یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:1  توسط احسان جمشیدی   | 

قرار بود که شاعر شوم، شعار شدم

تمام عمر به هر مقصدی سوار شدم
سوار کوپه ی جا مانده از قطار شدم

تو کوه پشت خودت خواستی و من تنها
برای غربت و تنهایی تو غار شدم


مرا چنانکه خودش خواست هر کسی که ندید
شکست و ... سخت به آیینگی دچار شدم

دهان باز مرا مشت ها گره خوردند
قرار بود که شاعر شوم، شعار شدم

میان کودکی ام ریشه داشت درد و غمم
که فرش بودم و زاییده روی دار شدم

چقدر نقشه کشیدند تا زمین زدنم
که پایمال به هر گوشه و کنار شدم

از آنکه دست و دلش وقت دیدنم لرزید
عجیب نیست بگوید خراب و تار شدم

محمد رفیعی

سلام قرار شد هر روز یا هر چند روز یکبار هر چه از زندگی یاد گرفته ام را بنویسم شاید اینجا هم نوشتم


حوالی: شعر, غزل, محمد رفیعی, یاد گرفتم که
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 16:41  توسط احسان جمشیدی   | 

شهر

امروز اولین جلسه ی آموزش رانندگی بود چه قدر بدیهیات گفته شد آنقدر برام سخت گذشت - هر دقیقه به ساعت موبایلم نگاه می کردم _ لامصب نمی رفت _بعد از اون طرف تصمیم گرفتم کمی راه برم شاید باورش سخت باشه اما فکر کنم بالای 3 سال میشه که همینطوری بدون دلیل پیاده راه نرفته بودم یا به قولی خودم " ولولوژی "پاس نکرده بودم ولولوژی دانش ول بودن را گویند!!! Velology=Study of vel شبیه میکروبیولوژی ، پاتولوژی ، هیستولوژی!!!خوب بگذریم شهر چقدر تغییر کرده بود شاید هر روز وقتی میرفتم دانشکده هم این مسیر را میرفتم اما...آدما یه جوری شدن یا من یه جوری شدم که فکر می کنم دیگران یه جوری هستن نمی تونم خوب حرفمو برسونم خیلی تغییر کردن نه منظورم ظاهر یا حجاب یا مد لباس نیست  رفتارها نگاه ها تغییر کرده  از این هم بگذریم خیلی جمعیت زیاد شده یا همه میان بیرون زیاد نشون میده . همه جور مغازه ای توی این جایی که من می گذشتم بود از مبلمان و قصابی و مطب پزشک و میوه فروشی و بانک و بانک وبانک و انواع پوشاک که چه عرض کنم پوشاک باید بپوشونه اما اینا ... و فروشگاه ماشین و خشکبار و یه دست فروش کتاب های غیر مجاز ! منظورم کتابهای کهنه چاپ قدیم که بعضیاشون مجوز ندارن مثل کتابهای هدایت و کتابهای ترویج کمونیسم ! شوخی نمی کنم بود من خودم دیدم توی همون نگاه اول بدون توقف انقدر تابلو بود...و بعضیاشون دیگه چاپ نمی شن و کفش فروشی و دارو خانه و...همه چی بود. مقدار متنابهی هم آدم بود از خیابان از آدم ها خسته شدم بقیه مسیر را با تاکسی امدم.

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است

شهر گفتم؟! شهر! آری شهر! آری شهر! شهر
از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده است
فاضل نظری

راستی غزل گناه از ضد را خیلی دوست دارم...این نیست ها...


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, شهر
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:28  توسط احسان جمشیدی   | 

شطح

یک مرد مهاجر که قصد گذشتن از مرزهای ملکوت را داشت توسط ماموران بازرسی ناسوت بازداشت شد.
به گزارش هواشناسی، دمای هوای نفس آدمیان در جزیره ی اماره به صد درجه بالای صفر رسیده است.
وزش باد همچنان در کوه های اساطیری ادامه دارد.
باد گیسوان دخترکی را با خود برد.
هوای خانه ام ابری همراه با رگبارهای پراکنده هق هق است.

استاد احمد عزیزی


حوالی: شطح, احمد عزیزی
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 20:35  توسط احسان جمشیدی   | 

عاشقی نقلیِ استمراری است

دیر سالی است که در من جاری است
عاشقی نقلیِ استمراری است

عشق را ــ این غزل حافظ را ــ
می توان گفت مگر تکراری است؟

محمد علی بهمنی +بقیه در ادامه مطلب


کارای جدیدی را شروع کردم خورده خورده از خودم و بیت های جدید می نویسم  این پست ادامه دارد...

آنقدر سرم شلوغ شد که نشد ادامه دهم این پست را

راجع به مجلس این روزها آقای زاکانی و رسایی و زارعی و ... خوب بودند اما مابقی خصوصا فراکسیون رهروان و یکی از نمایندگان شهر خودم فاجعه ...

در این صدا و هیاهو که عاشقی ننگ است / در این فضا که "شهادت" وسیله ی جنگ است
دلم برای مدرس، درون این مجلس/ دلم برای صدای دیالمه تنگ است


حوالی: شعر, غزل
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ساعت 21:0  توسط احسان جمشیدی   | 

انگار نه انگار

+تمامش کن ای عشق و آغاز کن/دگر فرصتی نیست! کم ناز کن.
...
فقط بی وفایی مکن با خودت/نه بنشین به بامی نه پرواز کن.-فاضل نظری-

++صبر باید ورنه این‌جا میوه شیرین عشق/قسمت فرهاد اگر باشد به پرویزش دهند
مست تقوا عاشقی باشد كه در بزم شهود/ساغرش در دست بگذارند و پرهیزش دهند--قادر طهماسبی--

+++حق می‌شود انكار و من انگار نه انگار
منصور سر دار و من انگار نه انگار

در چنگ هوس‌های خیابانی اشباح
عشق است گرفتار و من انگار نه انگار ---امیر سیاهپوش---

الان که این متن را می نویسم دارم به آهنگ "ای کاروان" با صدای بامداد فلاحتی گوش می دهم«ای ساربان، ای کاروان/لیلای من کجا می‌بری--با بردن لیلای من/جان و دل مرا می‌بری»این قسمتِ پایینی را خیلی دوست دارم...
تمامی دینم به دنیای فانی/شراره‌ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی/ز سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا، محبت دل‌ها،/به دل‌ها بماند به سان دل ما
چو لیلی و مجنون فسانه شود،/حکایت ما جاودانه شود

=>در آژانس مسافرتی شعر از حميدرضا شكارسری
نه می‌خواهم به تور ایتالیا و اسپانیا بیفتم‌
نه بادام‌ِ چشمهای چینی‌ها و ژاپنی‌ها را ویار کرده‌ام‌
و نه نسیم دُبی و استانبول به کلّه‌ام زده‌
نه هوس دوبیتی باباطاهر دارم‌
نه منار جنبان دلم را می‌لرزاند
نه مات‌ِ کیش‌م‌
نه موجی‌ِ خزر
فاتحه‌ی سعدی و حافظ را هم از همین‌جا
                                پست می‌کنم‌
خانم‌!
من فقط یک بلیت رفت‌ِ مشهد می‌خواهم‌
حتی‌الامکان بی برگشت‌...

چند روز پیش برنامه راز با حضور دکتر حسن عباسی و با موضوع «انسان طراز و کودکان استراتژیست» از شبکه چهارم تلویزیون را دیدم خیلی حرف داشت برای ما که تنبلی می کنیم و دشمن را نادیده می گیریم آن ها چه قدر برنامه ریزی شده کار می کنند و ما  این جا چه قدر ساده فرهنگ را بی اهمیت می کنیم و می خوابیم...

جلسه دیدار رهبری با شعرا هم برگزار شد و شاعران با آقا دیدار کردند امسال شاعرانی که کمتر دیده می شدند مثل استاد غلامرضا شکوهی و محمدرضا عبدالمکیان و ... آمده بودند این را گفتم که بگویم قسمتی از شعر های این پست را از آنجا برداشته ام.
چشم‌ها را به روی هم مگذار               كه سكون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند                   خواب گاهی برادر مرگ است

گوش كن؛ در سكوت مبهم شب                پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه                            نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید
پسرم! خواب گرم و شیرین است         اینك اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی كه حیله بیدار است                چه كسی گفته وقت لالایی است؟!

گوش كن؛ دشمن از تو و خاكت                  پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت                            قهرمانان مُرده می‌خواهد!
دشمنت مار خوش خط و خالی است    كه فقط خون تازه می‌نوشد
هر كجا قابل شناسایی است               گرچه چون ما لباس می‌پوشد!
به درستی نگاه كن پسرم                  هر كمان‌بركفی كه آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای كه پیرهنش                 بوی آتش دهد سیاوش نیست

چشم وا كن كه دشمنت هر روز               با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر كفتار                         در لباس پلنگ می‌آید
پسرم! ممكن است در راهت              دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند                  كه پدر قاتل پسر باشد!

تو ولی شك نكن به راه و برو                   مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای كوچك گنجشك                   قدرت بال‌های ققنوس است!
دست‌های تو مكر دشمن را                    به جهنم حواله خواهد كرد
نفس آتشین این ققنوس                       كركسان را مچاله خواهد كرد!
آسمان فتح می‌شود وقتی               شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاك             مرگ باید برادرت باشد!

شك ندارم به این حقیقت كه                  تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود                       كربلا را دوباره می‌سازی
مادرت هم رسالتش این است           نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم كه چطور         قهرمان جهان خود باشی

پسرم! قهرمان كوچك من!                    نقش خود را درست بازی كن
هر كجا دور، دور خاموشی است            با سكوتت حماسه‌سازی كن!
دشمن از دست‌های كوچك تو          مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط كوه باش و پابرجا                 مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!

من برای دلیر كوچك خود                      تا قیامت چكامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی                   بعد از این شاهنامه می‌خوانم...
حمیده‌سادات غفوریان


حوالی: شعر, غزل, مثنوی, سپید
+ انتشار یافته در  یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 20:27  توسط احسان جمشیدی   | 

مولای درویشان

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است٬  لبخندی بزن ٬ مولای درویشان!

اگر همسو نمی گردند با فریادهای تو
نمی گریند دل ریشان٬ نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی!... من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد ٬ بادا عیدی ایشان

علیرضا قزوه


این شب ها می ترسم از خودم برایم دعا کنید...

برای همه ی کسانی که رشته ای از مهر ما را به هم گره می زند چه آن ها که می شناسمشان به ظاهر چه آنها که حتی نامشان را هم نمی دانم دعا می کنم

مرد بودن سخت است


حوالی: شعر, غزل, رمضان, شب قدر
+ انتشار یافته در  دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 16:49  توسط احسان جمشیدی   | 

بووق

در این زمانه ی آشفته ی شلوغ پلوغ
کلاغ می وزد از شاخسار خشک دروغ

کلاغ می پرد و پر نمی زند کفتر
پرنده مانده و پرواز مرده است ؛ فروغ !

و عشق ساده ترین چیز بین آنهایی ست
که با شروع نخستین نشانه های بلوغ –

- سوار بنز پدر ، دل سپرده اند به یک
کیوسک عشق فروشی کنار جاده و ...بووق !!

و یا به یاری یک لشگر از بتونه و رنگ
برای فتح دل ساکنان شهر شلوغ -

- تمام طول خیابان آدامس لاو ایزی
جویده اند و فقط عشق می زنند آروغ !

چه سوء هاضمه ای ! واژه واژه استفراغ !
که مغز خورده و بالا می آورند نبوغ !

از آسمان خدا خوشه خوشه پروین را
ربوده اند و به جایش دو پولک و منجوق –

خود خدا به سرم دست می کشد  « بگذر!
که من که خالق اویم گذشتم از مخلوق ! »

سیامک بهرام پرور


سلام بابت این شعر حال به هم زن!!! معذرت می خوام شاید "طلای اصل و بدل آن چنان یکی شده اند/ که عشق جز به هوای هوس نمی ماند"چند روز نبودم یا شاید بودم اما نمی شد بیایم بابت تاخیر در نظرات عذر تقصیر

این روزها کارم فکر کردن است اما چه حاصل شود از تفکر من! نا معلوم است. می خواستم مثل تابستان های گذشته دیوانگی جدیدی را آغار کنم که خدا را شکر نشد.


حوالی: شعر, غزل, عشق, هوس
+ انتشار یافته در  یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت 13:56  توسط احسان جمشیدی   | 

من آدم نیستم

فکر می کردم که از گنجشک ها کم نیستم
حال می بینم که حتی قدر آن هم نیستم

دور شو از پیش چشم گل فروش پیر، من
دیگر آن دیوانه گل های مریم نیستم

پا به جنگل می گذارم آهوان رم می کنند
از که می ترسید آهو ها من آدم نیستم

هر نسیمی می تواند شاخه ام را بشکند
بادهای هرزه فهمیدند محکم نیستم

شبنمی سرمست بودم روی گلبرگی سپید
چشم وا کردم همین امروز دیدم نیستم
سید ابولفضل صمدی


حوالی: شعر, غزل
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ساعت 19:26  توسط احسان جمشیدی   | 

همچنان وعده ی بخشایش شاهنشاهش ...

+بيزارم از اين زندگي سودايي
از اين همه دلبستگي دنيايي

اي کاش دلم خوشه اي از گندم بود
در دست گرسنگان آفريقايي - میلاد عرفان پور -

رمضان آمد برای ما که درک مان پایین است رمضانها فقط گرسنگی معنی می یابد... تا ...


حوالی: شعر, رباعی, رمضان
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 21:0  توسط احسان جمشیدی   | 

فریبت می دهد این فال زیبا/دلم تنگ شماها نیست اینجا!

+حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم -حمید رجایی-

مدتی است حافظ می خوانم به دلم ماند یک بار بشود این غزل بیاید

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند --مابقی غزل در ادامه مطلب--

مقصر من نیستم که شعر طرب انگیز ! نمی گذارم

+حکیما، تو بر این جوانان مگیر
خدا غم فرستاد، شاعر شدند-عباس احمدی-


حوالی: شعر, غزل, حافظ
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۲ساعت 16:19  توسط احسان جمشیدی   | 

امـــتــحــانــــ

این چند روز امتحان داشتم و دارم اما بیشتر به جای درس خوندان شعر می خوانم...
کتاب ضد و غزل زندگی کنیم و کمی صائب و حافظ
از ضد غزل هایی که تازه تر هست من کنایه و غار افلاطونی و غزل آیینی خطبه را بیشتر پسندیدم(بعضی شعرها را هم که قبل تر شنیده یا خوانده بودم را در نظر نگرفتم)
درخت «باور»من برگ بار و سایه ندارد
«دروغ» هرچه که باشد اساس و پایه ندارد
...
برای صحبت آیینه ها به سنگ بیندیش
صریح باش که دل طاقت کنایه ندارد -فاضل نظری / کنایه-

از غزل زندگی کنیم استاد بهمنی هم غزل پشت جلد...
خدا نخواست که من اهل نا کجا باشم
اجازه داد فقط اهلی شما باشم
...
خدا نخواست!چه بهتر! تو خواستی از من
که خوش قریحه ترین بنده ی خدا باشم -محمدعلی بهمنی-

+کوری بی‌منت از چشم به منت خوش ترست
گر توانی بوی پیراهن به یوسف باز ده -صائب تبریزی-

من ضدی دارم.
آن قدر فریب کار که آن را
«خود»پنداشته ام.
حالا
من از خود برای تو شکایت آورده ام


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, ضد
+ انتشار یافته در  چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:41  توسط احسان جمشیدی   | 

خط

ما مشق غم عشق تو را خوش ننوشتیم
اما تو بکش خط به خطای همه ی ما

گر یاد تو جرم است غمی نیست که عشق است
جرمی که نوشتند به پای همه ی ما

در آتش عشق تو اگر مست نسوزیم
سوزانده شدن باد سزای همه ی ما

فاضل نظری


در دوره فرجه امتحانات بودیم و بازگست به عادت (کمی خنده دار) با خط کش زیر نکات مهم خط کشیدن(باکتری شناسی جاوتز)

درضمن اون هم صفحه اول کتاب باکتری شناسی جاوتز و عادت شعر تو کتاب درسی

برنامه درسیمون هم بهم خورده هیچی فیزیولوژی نخوندم و 2ام هم امتحانه

بی پولی و دوربین خرابی و تازه با موبایل خودم هم نگرفتم و گرنه این قدرم بدخط نیستم


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, ضد
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:40  توسط احسان جمشیدی   | 

غبار

یک نفر از غبار می آید
                          مژده تازه تو تکراریست

یک نفر از غبار
               آمد و زد زخم های همیشه بر بالم


حوالی: شعر, غزل, محمدعلی بهمنی
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۲ساعت 15:46  توسط احسان جمشیدی   | 

این وبلاگ شخصی است"انتخابات"

شاعري قبله نما را گم كرد
سجده بر
مردم كرد!

سید حسن حسینی


در تبلیغات انتخابات آقای حداد عادل و جلیلی را خوب پنداشته ام. و به آقای جلیلی رای می دهم اما آقای رضایی و ولایتی و کمی هم سایرین مصداق شاعر بالا شده اند...تمام
بعد نوشت: امروز تصمیم گرفتم بدانم چه کسی ارزشی است و چه کسی عر زشی و بعد ... . کسی که همه را تکفیر می کند گاهی به خود حق می دهد دیگران را تکفیری (کسی که دیگران را تکفیر می کند) بخواند دیگری که چند سال پیش آن سویی بود الان خود را در آن موقع هم اصلح می داند. یکی به خود اصلح می گوید و به دیگران اجازه نمی دهد خود را اصلح بپندارند یکی خود را نقدپذیر می داند نقد که می شود بر افروخته می شود، یکی خود را ناجی مردم می داند و در حالی که منجی خود نیز نیست، یکی فقط خودش مدیر است ، یکی فقط خودش را اخلاقی می داند یکی کلید دارد که به هبچ قفلی نمی خورد، در حالی که اینطور نیست... امروز دانستم که غلام علی حداد عادل چقدر راستگوست که نامش هم درست آدرس می دهد غلام علی حداد عادل...

در انتخابات شرکت می کنم...


امروز جمعه ساعت 13:48 دقیقه به جلیلی رای دادم...
تِلْکَ الأیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیَتَّخِذَ مِنکُمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ 
ما این روزها[ى شکست و پیروزى] را میان مردم به نوبت مى‏گردانیم [تا آنان پند گیرند] و خداوند کسانى را که [واقعا] ایمان آورده‏اند معلوم بدارد و از میان شما گواهانى بگیرد و خداوند ستمکاران را دوست نمى‏دارد
آل عمران 140
عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم: چه بسا که از چیزی بدتان می آید ولی برای شما بهتر است...
باشد تا آنانکه حماسه ی سیاسی 88 را به سرافکندگی فتنه بدل کردند دریابند که امّت حزب الله جمهوریت را فدای اشرافیت نمی کند و از آراء رقیبش آنچنان حمایت می کند که از ناموس خود.
حسن روحانی از صندوق های دولتی بیرون آمد که به دروغگویی مشهورش کرده بودند. وفاداران به ایران در آراء خیانت نمی کنند. 
ما هم خوشحالیم که زیر سایه ی ولایت طعم پیروزی را می چشید. . .
به آمریکا سپردن سر، شما را
شما را زندگانی، مرگ ما را

حوالی: شعر, سیاست, انتخابات
+ انتشار یافته در  یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:2  توسط احسان جمشیدی   | 

تو را هم ای هوس دیگران نمی خواهم!

پلی از آن طرف آسمان نمی خواهم
نبار باران، رنگین کمان نمی خواهم!

به ابرهای مهاجر بگو که برگردند
"زمین سوخته ام" ...سایبان نمی خواهم

به اشک گفته ام از پلک من بشوید چشم
هوای عاشقی ناگهان نمی خواهم

تمام مردم این شهر از تو می گویند
تو را هم ای هوس دیگران نمی خواهم!

امید همدلی ام نیست، بعد از این با دل
گلایه می کنم و همزبان نمی خواهم...


مهدی مظاهری


+ریزگرد بهانه است...
گزارش سازمان هواشناسی هم
تو رفته ای
و هوا هم مرده است...
این تشییع جنازه ی باشکوه را آسمان برگزار کرده است
حوالی: شعر, غزل, مهدی مظاهری, دلتنگی
+ انتشار یافته در  یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 13:35  توسط احسان جمشیدی   | 

در اين هزاره فقط عشق، پاک و بي رنگ است

دلم گرفته از اين روزها دلم تنگ است
ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است

مرا گشايش چندين دريچه کافي نيست
هزار عرصه براي پريدنم تنگ است

اسير خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سر کند اينجا ترانه خود را؟
دلي که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد
چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است

مرا به زاويه ي باغ عشق مهمان کن
در اين هزاره فقط عشق، پاک و بي رنگ است

سلمان هراتی


حوالی: شعر, غزل, سلمان هراتی, دلتنگی
+ انتشار یافته در  سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:48  توسط احسان جمشیدی   | 

هستی و رفتی

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی

هر لحظه‌ی همراهی ما خاطره ای بود
اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد
در حافظه‌ی باغچه ها هستی و رفتی

جا ماندن تصویر تو در سینه‌ی من! آه!
این آینه را آه که نشکستی و رفتی
 
فاضل نظری

سلام امروز یکی از استادا جلسه انتقاد از گروه شون گذاشته بود .تو دلم مونده بود که بگم... اما خوب بود حداقل یکی حاضره یه چیزایی را بشنوه...

این شعر رو چند روز پیش می خواستم...


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, ضد
+ انتشار یافته در  سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:5  توسط احسان جمشیدی   | 

پراکندگی حاصل کثرت است

مرا به دلخوشي عشق زندگي مدهيد
به عشق راضي ام اما به مرگ محتاجم/فاضل

رو به غروب پيش خودم فکر مي کنم
خوشبخت کودکي که به دنيا نيامده !!/سعيد توکلي

درخت دافعه دارد كه سيب مي افتد
وگرنه هيچ سقوطي نشان جاذبه نيست

رازي نهفته در پس حرفي نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود/فاضل

برای من این بیت ها ارتباط دارند...

امروز امتحان فیزیولوژی عملی بود البته به صورت تئوری!!!اونم شدید تشریحی...


حوالی: شعر, تک بیت
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:30  توسط احسان جمشیدی   | 

جای مروت

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن
به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار
همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم‌ها باهم
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید
به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن
فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, ضد
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:14  توسط احسان جمشیدی   | 

امید

شب سیاه خزان رخنه کرد بید به بید
نمی‌رسید به رغم چراغ  دید به دید

دری گشوده نشد قفل روزگار شکست
دل تمامی این شهر را کلید کلید...

زمان راستی و دوستی سرآمده بود
و بار کج که به منزل نمی‌رسید رسید

چه جای شکوه هزاران بهار در پیش است
از این میانه خزان یک دو غنچه چید که چید

بهار می‌رسد از دوردست و می‌ریزد
دوباره درشب دل‌های ناامید، امید

محمد حسین نعمتی


امروز ابتهاج خاصی دارم با اینکه از صبح که کم مانده بود اتومبیلی زیرم بگیرد و... تا دانشکده و ...
چندی روزی بود شعر نخوانده بودم شعر خونم! پایین آمده بود با اینکه امتحان فیزیولوژی دارم اما "غزل می ماند"

الان دارم به "راز دل" از آلبوم رسوای زمانه از علیرضا قربانی گوش می دهم اینجاش معرکه است

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

از اینجا می شود قسمت هایی از آلبوم را شنید


ینا به نظر یکی از دوستان چند تا شعر با موضوع خداحافظی تو ذهن یا تو رایانه داشتم گذاشتم ببخشید اگر زیاد ناب نشدخیلی سریع شد با فرمت txt میتوانید با کلیک راست و save as انرا ذخیره کرد یا مستقیم open کرد. امیدوارم یه دردشون بخوره! اینجا اینجا


حوالی: شعر, غزل, موسیقی, علیرضا قربانی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17:5  توسط احسان جمشیدی   | 

خوش‌بخت کلافی که سری داشته باشد !

باید که ز داغم خبری داشته باشد
هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد !
...
سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد !

آویخته از گردن من شاه‌کلیدی
این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سردرگمی‌ام داد گره در گره اندوه
خوش‌بخت کلافی که سری داشته باشد !

حسین جنتی


بهار، سفرۀ سبزی است از سیادت تو
شب تولد هستی است یا ولادت تو؟     علیرضا قزوه

روز مادر مبارک


امسال به گمانم نمایشگاه کتاب تهران را از دست بدهم خیلی سرم شلوغه از خیلی ها زده شدم از خودم .فرصت شعر خواندن ندارم  این شعر را هم اتفاقی یافتم .
فاضل نظری: دوست داشتم «ضد» را خودم تقدیم رهبری می‌کردم

مقام معظم رهبری کتاب «ضد» مجموعه اشعار فاضل نظری را در نمایشگاه کتاب مورد توجه قرار دادند.


حوالی: شعر, غزل, حسین جنتی, علیرضا قزوه
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:42  توسط احسان جمشیدی   | 

تو هر زمان كه بیایی شروع تقویم است

خدا تو را كلمه خواند و در دهانم ریخت
سپس به هیات یك شعر بر زبانم ریخت!

جهان تسلسل تاریكی عمیقی بود
ستاره خواند تو را و در آسمانم ریخت!

به فال نیك گرفتند هر چه فنجان بود
شبی كه قهوه ی چشمت در استكانم ریخت!

خدای كوزه به دوش آمد و سر ظهری
تو را چو جرعه ی نابی به عمق جانم ریخت!

تو هر زمان كه بیایی شروع تقویم است
صدای پای تو در آخرالزمانم ریخت

تو اسم اعظم عشقی كه جبرییل تو را
به طعم خوشه ی انگور در دهانم ریخت!

كبري موسوي قهفرخي
و بخوانید توضیحی راجع به این شعر در وبلاگ شاعر


حوالی: شعر, غزل, عشق, انتظار
+ انتشار یافته در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:7  توسط احسان جمشیدی   | 

تک بیت

شناسنامه من یک دروغ تکراری است
هنوز تا متولد شدن مجالم هست / محمدعلی بهمنی

حوالی: شعر, تک بیت
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 13:50  توسط احسان جمشیدی   | 

هوا گرم است

فضای خانه که از خنده های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می کشم! هوا گرم است

دوباره"دیده امت"، زل بزن به چشمانی
که از حرارت"من دیده ام تو را"گرم است

بگو دو مرتبه این را که : "دوستت دارم"
دلم هنوز به این جمله شما گرم است

بیا نگاه کنیم عشق را ... نترس ! خدا ...
هزار مشغله دارد ، سر خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگر چه می گویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است 
...
به من نگاه کنی ، شعر تازه می گویم
که در نگاه تو بازار شعرها گرم است.

نجمه زارع

خبر فوری استاد فاضل نظری کاندیدای شورای شهر تهران شد.


حوالی: شعر, غزل, عشق, نجمه زارع
+ انتشار یافته در  جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ساعت 15:30  توسط احسان جمشیدی   | 

دل غریب من از گردش زمانه گرفت

دل غریب من از گردش زمانه گرفت
به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت

شبانه بغض گلو گیر من کنار بقیع
شکست و دیده ز دل اشک دانه دانه گرفت

کنار پنجره‌ها دیدگان پر اشکم
سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت

نشان شعله و درد و نوای زهرا را
توان هنوز ز دیوار و بام خانه گرفت

مصیبتی است علی را که پیش چشمانش
عدو امید دلش را به تازیانه گرفت

چه گفت فاطمه کانگونه با تأثر و غم
علی مراسم تدفین او شبانه گرفت

فراق فاطمه را بوتراب باور کرد
شبی که چوبه تابوت را به شانه گرفت

سید فضل الله قدسی


حوالی: شعر, غزل, فاطمیه, سید فضل الله قدسی
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 7:45  توسط احسان جمشیدی   | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر