نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم
چراغ نه که به گشتن هم احتیاج نداشت(فاضل نظری)
تلمیح دارد به این ابیات از غزلیات شمس:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنچه یافت مینشود آنم آرزوست
مولانا در این حکایت به دیوجانس فیلسوف یونانی پیرو مکتب کلبی اشاره دارد. وی ثروت را تحقیر میکرد و از مقررات اجتماعی بیزار بود و چنان که مشهور است در میان خمرهای یا چلیکی مسکن داشت و با نهایت قناعت زندگی میکرد. اسکندر مقدونی در قرنطش (کرنت) از او پرسید به چیزی نیاز دارد، وی پاسخ داد: آری، این که تو خود را از برابر آفتاب که به من میتابد، کنار کشی. هم او بود که در روز روشن چراغ در دست در کوچههای آتن میگشت و میگفت: من انسان را میجویم.
چه زود یادمان رفت ....
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
با اندوه و تاسف بسیار ، خبر درگذست شاعر و هنرمند عزیزمان آقای سید حسن حسینی را شنیدم . این داغ بزرگی بر دل جامعه هنری و ادبی انقلاب است . این انسان فرزانه و آزاداندیش و این مومن پارسا و با فضیلت، یکی از نمونه های برجسته ی امروز و یکی از امیدهای آینده بود . در شعر و ادب و نیز در پژوهش و تاملات محققانه ، خرد و ذوق و ابتکار، شاخصه های کار او بود . مشاهده ی فرآوردهای ذهن خلاق او همواره برای اینجانب اعجاب آور و تحسین انگیز بود .
در گذشت او خسارت بزرگی برای اصحاب هنر وادب است . این حادثه ی تلخ را به بازماندگان آن عزیز و نیز دوستان و همکارانش و به همۀ دلبستگان به زبان و ادب و شعر فارسی تسلیت می گویم و از خداوند متعال فیض و رحمت و مغفرتش را برای آن فقید مسئلت می کنم . سید علی خامنه ای 9/1/1383
برای سالروز رفتنت حافظه ای نداریم ما آدم های کوچک مسیحا
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است(مهدی اخوان ثالث)
از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند
سخت وابستهی اين ايل و تبارم، چه کنم؟(سید حسن حسینی-مسیحا)
حوالی:
شعر,
تنقیدیه,
تک بیت,
تلمیح
+ انتشار
یافته در شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:49
توسط احسان جمشیدی
|
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
قیصر امین پور
می خواستم یکی از غزل های مهدی مظاهری را برایتان بیاورم ولی... اشکال ندارد ان شاالله در مطلب بعدی...
بعدا نوشت: ببخشید بدقولی مرا انشاالله بعدا یا شاید هیچگاه...
حوالی:
شعر,
نو,
حدیث نفس,
حال و روز این روزهایم
+ انتشار
یافته در پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 18:38
توسط احسان جمشیدی
|
کاش مثل قدیم ها آری، بعد از این عیدهای تکراری
در دل سیزده بدر هامان، حسرت هفت سین نمی افتاد / اسماعیل محمدپور
-->آلبوم من خود آن سیزدهم از محسن چاوشی را از دست ندهید
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر/من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم/گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم---استاد شهریار
حوالی:
شعر,
تک بیت,
غزل,
سیزده بدر
ادامه مطلب
+ انتشار
یافته در سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 20:21
توسط احسان جمشیدی
|
دلم ز پاس نفس تار میشود، چه کنم
وگر نفس کشم افگار میشود، چه کنم
اگر ز دل نکشم یک دم آه آتشبار
جهان به دیدهٔ من تار میشود، چه کنم
چو ابر، منع من از گریه دور از انصاف است
دلم ز گریه سبکبار میشود، چه کنم
ز حرف حق لب ازان بستهام، که چون منصور
حدیث راست مرا دار میشود، چه کنم
نخوانده بوی گل آید اگر به خلوت من
ز نازکی به دلم بار میشود، چه کنم
توان به دست و دل از روی یار گل چیدن
مرا که دست و دل از کار میشود، چه کنم
گرفتم این که حیا رخصت تماشا داد
نگاه پردهٔ دیدار میشود، چه کنم
نفس درازی من نیست صائب از غفلت
دلم گشوده ز گفتار میشود، چه کنم
صائب تبریزی
حوالی:
شعر,
غزل,
سبک هندی,
مضمون یابی
+ انتشار
یافته در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:42
توسط احسان جمشیدی
|
تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست
و گر خطاست مرا از خطا ابایی نیست
بیا که در شب گرداب زلف موّاجت
به غیر گوشه ی چشم تو ناخدایی نیست
درون خاک، دلم می تپد هنوز اینجا
به جز صدای قدم های تو صدایی نیست
نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون
که هر کجا خبری هست ادعایی نیست
دلیل عشق فراموش کردن دنیاست
و گرنه بین من و دوست ماجرایی نیست
سفر به مقصد سر در گمی رسید چه خوب
که در ادامه ی این راه ردّ پایی نیست
فاضل نظری
با همه ی بیت های این غزل موافقم خصوصا آخراش اصلا عاشق این غزلم...
حوالی:
شعر,
غزل,
تو,
فاضل نظری
+ انتشار
یافته در پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:32
توسط احسان جمشیدی
|
بهارهای شگفتی
در راهند
فردا ، گلی می شکفد
که بادها را
پرپر می کند! - علیرضا قزوه
+ابري غريب ميرسد و خيمه ميزند
آهي عميق ميكشم و تار ميشوم - قربان ولیئی
+خس خس
سینه ام
به بهار بی تو
حساسیت دارد - احسان جمشیدی
+مبیعی بود و شیطان چانه زد تا پیر شد بلعم
زر و زن را میانجی کرد و غافلگیر شد بلعم
صلای آسمانی چون مسیحا را فروگیرد
بمان تا یوشع احمد اریحا را فروگیرد - علی معلم دامغانی
+پانوشت: این چند روز می خواستم تارنما را بروز کنم اما هر بار به دلیلی نشد... روز اول عید که دنباله سرماخوردگی سال پیش سرمان را به گیج آورد و کارمان را به بیمارستان کشاند و ...
دنباله شعر قربان ولیئی و استاد علی معلم دامغانی را در ادامه مطلب بخوانید و کل شعر را با صدای خود استاد بشنوید و نیز داستان بلعم باعورا را بخوانید...
حوالی:
علی رضا قزوه,
احسان جمشیدی,
علی معلم دامغانی,
قربان ولیئی
ادامه مطلب
+ انتشار
یافته در چهارشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 15:34
توسط احسان جمشیدی
|
خدا بزرگ ، خدا مهربان ، خدا خوب است
تو خوب هستي و من خوبم و هوا خوب است

دلم اگر چه شكسته ، اگر چه بيمار است
ولي به عشق تو چون هست مبتلا ، خوب است
مريض عشق تو هرگز شفا نميخواهد
چرا كه درد اگر بود بي دوا ، خوب است
مگو كه "درد و بلايت به جان من بخورد"
به راه عشق، اگر درد ، اگر بلا خوب است
*
خوشم به خنده ، به اخم و گلايهات ، زيرا
هر آنچه مي رسد از جانب شما خوب است
دکتر محمود اکرامی
تصویر با سایز مناسب برای استفاده به صورت پوستر برای صفحه دسکتاپ اینجا ۱.۷ مگابایت کار خودم هست اگر نظری داشتید خوشحال می شوم.
ایشان این شعر را در برنامه ی تلویزیونی زنده باد زندگی خواندن که من فایل این برنامه را دارم فقط حجم زیادی دارد...
مصاحبه استاد فاضل نظری را از دست ندهید در فارس نیوز اینجا قسمت های جالب آن:
هزار بار خطا را به توبهای شستیم
ولی فرشته به یک اشتباه شیطان شد.
دوستی در پیرهن دارم که با من دشمن است
گاهی دوستان میگویند حال که دوربین ضبط میکند، فلان مطلب را نگوییم و... اما من میگویم دوربین خدا دکمه توقف ندارد و همیشه در حال ضبط کردن است؛
حوالی:
شعر,
تصویر,
خدا,
غزل
+ انتشار
یافته در دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 17:40
توسط احسان جمشیدی
|
+ انتشار
یافته در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 14:9
توسط احسان جمشیدی
|
باري من و تو بي گناهيم
او نيز تقصيري ندارد
پس بي گمان اين کار
کار چهارم شخص مجهول است!
قيصر امين پور
سلام
امسال چطور گذشت؟
حوالی:
شعر,
نو,
قیصر امین پور,
درددل
ادامه مطلب
+ انتشار
یافته در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:44
توسط احسان جمشیدی
|
شیر آمدم در بیشه تا آهو بگیرم
تا کی به جایت در بغل زانو بگیرم ؟
آخر سراغ عطر گیسوهات تا کی -
از شاخه های مریم و شب بو بگیرم ؟
تلخ است طعم روزهای بی تو بودن
باید که شهد از کام این کندو بگیرم
مانند نادرشاه می خواهم که اینبار
الماس نور از معبد هندو بگیرم
پیش آمدم دلخسته از پیغام هایت
تا پاسخم را از تو رودررو بگیرم
مثل نهنگی خسته می خواهم سرانجام
در ماسه های ساحلت پهلو بگیرم
آرش کریمی
حوالی:
شعر,
غزل,
عشق,
آرش کریمی
+ انتشار
یافته در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 17:15
توسط احسان جمشیدی
|
+ انتشار
یافته در جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:24
توسط احسان جمشیدی
|
ترس آن دارم زبانم دشمنم باشد
هر که را از خود بدانم دشمنم باشد
آستینم لانه ی مار است...می ترسم
هر که را می پرورانم دشمنم باشد
شک ندارم غیر از این چشمان سرگردان
دست های ناتوانم دشمنم باشد
هیچ فکرش را نمی کردم که بعد از این
هر که پابندش بمانم دشمنم باشد
دست بردار از سرم ای شعر، می ترسم
آه، می ترسم زبانم دشمنم باشد
باورت شاید نباشد دیده ام حتی
بهترینِ دوستانم دشمنم باشند
سایه ای دارد می آید سمت من، او کیست؟
دوست یا دشمن؟ گمانم دشمنم باشد
مریم سقلاطونی
حوالی:
شعر,
غزل,
مریم سقلاطونی,
تلمیح
+ انتشار
یافته در یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:24
توسط احسان جمشیدی
|
نیست صائب ملک تنگ بیغمی جای دو شاه
زین سبب طفلان جدل دارند با دیوانهها
امروزم مي خواستم اداي آدماي شاد و سرحال را در بيارم امروز حالم از خودم بهم خورد از رفتارام از... از همه حالم بهم مي خوره نمي دونم چرا؟ حالم اصلا غیر معمول و عوضی شده!اون آدمی که همیشه شعر غمگین می خوند اما یه جوری شاد بود نبودم نه شاد کلمه خوبی نیست یه جوری راضیه نبودم خدایا خودمو می خواهم همون قبلیه...
اما بجاش باران كمي آرامم كرد
چه باراني
چه هوايي
چه خدايي
تو چه روزي هواي ما را داشت!
حوالی:
شعر,
تک بیت,
صائب,
درد دل
+ انتشار
یافته در شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 18:55
توسط احسان جمشیدی
|
ناز-با لحن زیر و بم داری-
باز گفتی که دوستم داری
از سر سادگی ندانستم
سر جور و سر ستم داری
تو هم آری دل مرا بشکن
مگر از دیگران چه کم داری؟
تو بیا و سر از تنم بردار
بیش از این حق به گردنم داری!
من سراسیمه میشوم، تو بخند
تا تو داری مرا چه غم داری؟
راستی چیز حیرتانگیزی است
این دل آدمی... تو هم داری؟!
محمد مهدی سیار از كتاب حق السكوت صفحه 52-53
حوالی:
شعر,
غزل,
عشق,
غمگین
+ انتشار
یافته در جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:0
توسط احسان جمشیدی
|
+ انتشار
یافته در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:35
توسط احسان جمشیدی
|
آیینه ام تو ولی به زنگارها نگو
رویم به روزنه است به دیوارها نگو
هر کس به من نگاه کند عکس می شود
با شادها بگو به گرفتارها نگو
من اژدهای بی خطری بیش نیستم
سحر است این، نه معجزه، با مارها نگو
در رفت و آمدند نفس های آخرم
لرزم گرفته است به کفتارها نگو
فهمیده ام که دور خودم چرخ می خورم
این راز را بدان و به عصّارها نگو
باشد، تو یک کلاف بیاور مرا ببر
از قیمتم ولی به خریدارها نگو
در عمق کوه و قله ی چاه ایستاده است
با شاعر از رعایت هنجارها نگو
دادی خبر بیاورد و رفت جار زد
گفتم به باد هرزه از این کارها نگو
مهدی فرجی
حوالی:
شعر,
غزل,
یوسف,
نگو
+ انتشار
یافته در دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 17:52
توسط احسان جمشیدی
|
به صرف سرزدن چند اشتباه از هم
جدا شدیم به آسانی دو راه از هم!
بعید بود چنین دوری از من و تو بعید
شبیه فاصلهی آفتاب و ماه از هم
تو فکر می کنی از دشمنی چه کم دارد
بهانهگیری یاران نیمه راه از هم؟
به هم پناه میآورد روحمان یک روز
به کی بریم در این روزها پناه از هم؟
گذشت دورهی آه از زمانه گفتنها
چرا عزیز من! آه از زمانه؟ آه از هم!
جریمهی خودمان هیچ...جرم دیده چه بود؟
چگونه دل بکنند این دو بیگناه از هم؟
به شوق دیدن هم باز پلک میبندیم
سراغ اگرچه نگیریم هیچگاه از هم
چه کار عقل بداندیش را به جادهی عشق؟
خوشا جنون که ندانست راه و چاه از هم!
حمیدرضا حامدی
حوالی:
شعر,
غزل,
غم,
عشق
+ انتشار
یافته در یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 14:53
توسط احسان جمشیدی
|
اين چند روز تعطيلي ميان دو نيمسال دانشگاهي هم گذشت . هيچ کدام از کارهایی که در برنامه داشتم را اجرا نکردم همه ي روزها با کسالت مرگباري گذشت . دانشگاهي که -در سطح کيفي خوب اگر نگويم خيلي خوب آن- بجاي دانش افزايي جايي براي دلمردگي است يا شايد براي من اين طور است، به قول مرحوم سيد حسن حسيني:
" شاعري وارد دانشکده شد
دم در
ذوق خود را به «نگهباني» داد! "
الان مي فهمم هر چيز که واراداتي باشد و با فرهنگ ما سازگار نباشد و حتي با فرهنگ ما ساخته نشده باشد آن کارکرد اصلي خود را ندارد.بگذريم ما هم که قادر به تغيير شرايط نيستيم فقط مي توانيم آهي بکشيم. آهـ.
این چند روز این بیت در ذهنم به وجود آمد اما هرگز غزل آن تمام نشد مثل خودم. البته این بیت مطلع این ناتمام غزل نیست:
اعتباری ندارد فروتن بودنم
جزرم اما مد ندارم چه کنم
!
"وراجی بس است نوبت غزل است"
بس است هر چه زمين از من و تو بار کشيد
چگونه می شود از زندگی کنار کشيد ؟
چقدر می شود آيا به روی اين ديوار
بجای پنجره نقاشی بهار کشيد ؟
برای دور زدن در مدار بی پايان
چقدر بايد از اين پای خسته کار کشيد ؟
گلايه از تو ندارم چرا که آن نقاش
مرا پياده کشيد و تو را سوار کشيد
حکايـت من و تو داستان تکه يخی ست
که در برابر خورشيد انتظار کشيد
ادامه شعر غلامرضا طریقی در ادامه مطلب
حوالی:
غلامرضا طریقی,
احسان جمشیدی,
سیدحسن حسینی
ادامه مطلب
+ انتشار
یافته در جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:23
توسط احسان جمشیدی
|
من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی
چه دنیایی برایم ساختی... آری... چه دنیایی!
چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم
چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی
مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش
که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی
نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟!
...حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی
نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر اما باز
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی...
مهدی مظاهری
شاعر خیلی خوبی هستند ایشون و فضای شعری نزدیک به شعر فاضل نظری دارند متاسفانه شهر ما کرمانشاه یک کتابفروشی درست و حسابی ندارد من چند شعر از ایشون دارم همه آنها خوب است...
برگ ها از شاخه مي افتند و تنها مي شوند
از جدايي، گرچه مي ترسم ، به من هم مي رسد
حوالی:
شعر,
غزل,
غم,
عشق
+ انتشار
یافته در یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 15:48
توسط احسان جمشیدی
|
دل از من
شكستن از تو
اين بود محصول مشترك
عشق را فيزيولوژيك مي دانست
بعد از امتحان كنار گذاشته شد...
امروز جمعه با برپایی امتحان عملی آناتومی این ترم هم تمام شد اما چه تمام شدنی که به قول شهریار پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم خدا را شکر به خیر گذشت فقط تکلیف جنین شناسی هنوز معلوم نیست که انشاالله آن هم بخیر می گذرد
مراقب باشیم که با امتحان کردن کنارمان نگذارند
"عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت
ایمان نیاز به آزمودن را مطرود می داند" نادر ابراهیمی از بار دیگر شهری که دوست می داشتم
حوالی:
کوتاه نوشت,
احسان جمشیدی,
نادر ابراهیمی
+ انتشار
یافته در جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:23
توسط احسان جمشیدی
|
فنای من به نسیم بهانهای بندست
به خاک با سر ناخن نوشتهاند مرا
صائب تبریزی
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حسن مه رویان مجلس گر چه دل میبرد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
حافظ
درین زمان که عقیم است جمله صحبتها
کنارهگیر و غنیمت شمار عزلت را
صائب تبریزی
حوالی:
شعر,
تک بیت,
بهانه
+ انتشار
یافته در شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 13:47
توسط احسان جمشیدی
|
رفت چوپانی کند پیش شعیب
عشق موسی را کلیمالله کرد
آرش شفاعي
وادی پیموده را از سر گرفتن مشکل است
چون زلیخا، عشق میترسم جوان سازد مرا
صائب تبریزی
حوالی:
شعر,
تک بیت,
عشق
+ انتشار
یافته در دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 11:45
توسط احسان جمشیدی
|
تو مهربانتر از آنی که فکر می کردم
درست مثل همانی که فکر می کردم
شبیه ... ساده بگویم کسی شبیهت نیست
هنوز هم تو چنانی که فکر می کردم
تو جان شعر منی و جهان چشمانم
مباد بی تو جهانی که فکر می کردم
تمام دلخوشی لحظه های من از توست
تو آن آن زمانی که فکر می کردم
درست مثل همانی که در پی ات بودم
درست مثل همانی که فکر می کردم
مریم سقلاطونی
پا!!!نوشت:امروز امتحان فیزیولوژی داشتم بعد از ۶ روز مطالعه سنگین فکر نمی کردم اینقدر بد بشم هنوز که چیزی معلوم نیست اما ...
تو این چند روز این بیتها زیاد تو ذهنم بود گفتم بگم به یکی خالی شم
جام می نزد من آورد و بر آن بوسه زدم/ آخرین مرتبه مست شدن اخلاق است "فاضل"یکی بود که فکر کنم بایستی کمی... البته خودمم باید کمی اخلاقمو بهتر کنم
در پیرهن کاغذی ام جانی هست/در سینه ی سنگی من ایمانی هست
خاکی بودم به گریه سنگم کردی/زیر باران کیسه سیمانی هست"بیژن ارژن"
حوالی:
شعر,
غزل,
عشق
+ انتشار
یافته در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ساعت 18:27
توسط احسان جمشیدی
|
چشم، مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشاي تو زيباست اگر بگذارند
سند عقل، مشاعي ست، همه ميدانند
عشق امّا فقط از ماست اگر بگذارند
وقتي اظهار نظر كرد دلم، فهميدم
عشق هم صاحب فتواست، اگر بگذارند
روستازادهام و سبزتر از برگ درخت
سينهام وسعت صحراست اگر بگذارند
دل دُرنايي من! اينهمه بيهوده مگرد
خانة دوست همينجاست اگر بگذارند
غضبآلوده نگاهم مكنيد اي مردم!
دل من مال شماهاست اگر بگذارند
محمود اکرامی
امروز نوشت: چون صاعقه در کوره ی بی صبری ام امروز
از صبح که برخاسته ام ابری ام امروز... محمد رضا شفیعی کدکنی
حوالی:
شعر,
غزل,
عشق
+ انتشار
یافته در سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 12:29
توسط احسان جمشیدی
|
"
عشق به دیگری ضرورت نیست حادثه است
عشق به وطن ضرورت است نه حادثه
عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه"
"می توان به سادگی عاشق شد اما عشق ساده نیست"
مدتي قبل حوالي بهار همين سال فرصتي شد كتاب "يك عاشقانه آرام" را تورق كنيم امروز قسمتي از كتاب را كه يادداشت كرده ام را برايتان مي نويسم خالي از لطف نيست
اين قسمت مرا به ياد فتنه انتخاباتي روشنفكري مي اندازد
"از کابوس مه به باران رویا نمی شود رسید چه رسد به بلور شفاف واقعیت"
"
شاید یکی از کوتاه ترین راه های شناختن شبه روشنفکران همین باشد؛آنها واژه ها اندیشه ها و مفاهیم را مصرف نمی کنند مصرفی می کنند"
"شبه روشنفکرانی که محور جمیع اندیشه هایشان پوزخند زدن به میهن پرستان و مومنان است و نان از خیانت خوردن و شهوت سفر به غرب و به اسم حضور در سنگر سیاسی ،بر سفره اجانب نشستن و زحمت کشان را متمسک عیاشی های خود کردن"
پيشنهادي براي آنان"برای شادمانه و پر زیستن در عصر بی اعتقادی روح درمه زیستن ضرورت است"
مي خواهم عاشق شوم و اينگونه سياسي باشم:"انسان سیاسی یعنی انسانی که تسلیم فساد نمی شود"
اين روزها خيلي معمولي به نظر مي رسم اما با خودم مي گويم:"عادی نفرت انگیز است اما معمولی می تواند عمیق،پاک،روشن،تفکر انگیز،محصول تفکر با ابعادی از بی زمانی و بی پایانی باشد"
"گاو ها گاوند که بد نگاه می کنند"با اين حساب درسرشماري تعداد گاوها از انسان ها بيشتر خواهد بود
دوستي دارم كه هميشه مي گويد ببند اين وبلاگ را و اين عاشقانه گفتن ها را تو كه عاشق نيستي شايد حرف دل ايشان را نادر ابراهيمي گفت كه:"عاشق کم است سخن عاشقانه فراوان"
هميشه لبخند مي زنم اين را به فال نيك مي گيرم شايد عاشق شدم و "عاشق ترک لبخند نمی کند عسل!" و "عاشق جدی است اما عبوس نیست"
"اعتقاد خطرناک است آقا!
و عشق از آن هم خطرناک تر است من می دانم"
و "عشق خطرناک است نه عاشق"
قسمت های درون " " از کتاب نادر ابراهیمی بود راستی این روزها تورق کتابی دیگر از ایشان را شروع...
حوالی:
نادر ابراهیمی,
احسان جمشیدی,
عشق,
یک عاشقانه آرام
+ انتشار
یافته در جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ساعت 17:6
توسط احسان جمشیدی
|
همیشه در دل همدیگریم و دور از هم
چقدر خاطره داریم با مرور از هم
دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم
نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم

تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم
اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم
نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی
بخوان که پاره شود بند های تور از هم
نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم
مهدی فرجی تصوير دیگری
حوالی:
شعر,
غزل,
غمگین,
عشق
+ انتشار
یافته در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 16:55
توسط احسان جمشیدی
|
کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد
و جاده وسعت درد مسافر را نمی فهمد
دوباره وقت رفتن می شود کوچ پرستوها
و حتی آسمان مرغ مهاجر را نمی فهمد
پر از شک و یقینم بی تو ایمانی نخواهم داشت
خدا حرف دل این نیمه کافر را نمی فهمد
خیابان ها و ماشین های سر در گم نمی دانند
که دنیا درد انسان معاصر را نمی فهمد
چراغ سبز یا قرمز چه فرقی می کند وقتی
سواره خط کشی قلب عابر را نمی فهمد
حضور حاضر غایب که می گویند یعنی من
غریب افتاده ای که جمع حاضر را نمی فهمد
نمی خواهد بپرسی حال و روز واژه هایم را
کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد
سید علیرضا جعفری
حوالی:
شعر,
غزل,
غمگین,
دلتنگی
+ انتشار
یافته در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 17:39
توسط احسان جمشیدی
|
دیوها جمع شان که جمع می شود
حاصل جمعشان دیوار می شود
***
وقتی بد می شوی با من از خودم می پرسم چه گناهی کرده ام که تو تغییر کرده ای
آخر نعمت یعنی تو...
اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم
***
وقتی تو را نداشته باشم آرزو یعنی مرگ
***
اين روزها عجيب این است که دلم تنگ نباشد
پا نوشت:برای تنویر افکار عمومی "مخاطبم = هی با توام خیال" متاسفانه! تو شخص خاصی نیست.راستی رو داشتن یعنی من که اسم این اراجیف را فرهنگ!لغت گذاشته ام!!! این جمله خود تاییدی است بر ... فرهنگ لغت ِ من!
حوالی:
فرهنگ لغت,
دلنوشته,
جمله ادبی,
کوتاه
+ انتشار
یافته در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 17:28
توسط احسان جمشیدی
|
نه رمهاي به صحرا بردهام
نه در صحرايي
آرميدهام
اينگونه كه روزگار ميگذرانم
در چهلسالگي
پيامبر نخواهم شد
***
مدتي است از آن بينظمي درآمدهام
هر روز صبح
درست سر ساعت
پردههاي اتاقم را
نسيم تكان ميدهد
سر ساعت
گنجشكها حياط را روي سرشان ميگذارند
و نيلوفرهاي لب حوض
باز ميشوند
مدتي است
درست سر ساعت
ديرم ميشود
محمد مهدی سیار
پا نوشت :عنوان را خودم انتخاب کردم "دانشجو پیامبر نخواهد شد"+...حدیث نفس شد از دیگری
حوالی:
شعر,
نو,
کوتاه,
حدیث نفس
+ انتشار
یافته در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 17:14
توسط احسان جمشیدی
|
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای، نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر می كشي و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ي قفسی عاشقت شده است
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
سيب سرخ غزلي كه هميشه مي خوانم از فاضل نظري در كتاب گريه هاي امپراتور صفحه 32-33
همچنين در ادامه مطلب بخوانيد دو غزل كه به استقبال اين غزل رفته اند
از شهر رد شدي و من اي سيب سرخ خيس
با شعر (فاضل نظري) عاشقت شدم از امیر رضا پدرام یار
دیدم تو را که بال کشیدی به آسمان
از پشت میله ی قفسی عاشقت شدم از پگاه عامری
حوالی:
شعر,
غزل,
غمگین,
عشق
ادامه مطلب
+ انتشار
یافته در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:9
توسط احسان جمشیدی
|