دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

دنیا دهن کجی ست به الاکلنگ ها

پیشانی ات سیاه مبادا به ننگ ها
ای ماه! ای مراد تمام پلنگ ها!

این برکه ها برای تو بسیار کوچک اند
جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها

آراسته ست ظاهر رنگین کمان ولی
چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها

یک روز تو در اوجی و یک روز دیگری
دنیا دهن کجی ست به الاکلنگ ها

من چند روز پیش دلی را شکسته ام
من را به رسمیت بشناسید سنگ ها!

علیرضا بدیع
حوالی: شعر, غزل, علیرضا بدیع
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:8  توسط احسان جمشیدی   | 

نام من عشق است ، آیا میشناسیدم

نام من عشق است ، آیا میشناسیدم ؟
زخمی ام ، زخمی سراپا میشناسیدم ؟

با شما طی کرده ام راه درازی را...
خسته هستم خسته ، آیا میشناسیدم ؟

راه شش صد ساله ای از دفتر حافظ
تا غزل های شما ، آیا میشناسیدم ؟

این زمانم گر چه ابر تیره پوشیدست
من همان خورشیدم ، آیا میشناسیدم ؟

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده ازپا را میشناسیدم ؟

میشناسد چشم هایم چهره هاتان را
همچنانی که شما ها میشناسیدم

این چنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیم به حاشا میشناسیدم ؟

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رود های روح دریا میشناسیدم ؟

اصل من بودم ، بهانه بود فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا میشناسیدم ؟

در کفه فرهاد تیغه من نهادم من
من بریدم بیستون را میشناسیدم ؟

مسخ کرده چهرام را گر چه این ایام
با همین دیدار حتی میشناسیدم ؟

من همانم آشنای سالهای دور
رفته ام از یادتان ، یا میشناسیدم ؟

حسین منزوی
حوالی: شعر, غزل, حسین منزوی
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:2  توسط احسان جمشیدی   | 

دوشید فتنه ای شتران دو ساله را

فتنه ۸۸ گذشت بعضی ها ماندند در حسرت بصیرت و بعضی ها ماندند و انحراف و بعضی ها رفتند به زباله دان تاریخ و سید ما ماند برای همیشه تاریخ لبیک یا سید علی

لبیک یا سید علی

از حلقه هایمان به  در افتاد رازها
با قیل وقال بی ثمر عشقبازها

دوشید فتنه ای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها

شوخی شده ست و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بی نمازی ما بی نمازها

خیل پیاده ایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که برده ایم ز شطرنج بازها

ماییم و زخم خنجر و دست برادران
ماییم و میزبانی این ترکتازها

در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخ سازها

قرآن به نیزه رفت...خدایا مخواه باز
بر نیزه ها طلوع سر سرفرازها

در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها

ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها

محمد مهدی سیار

حوالی: شعر, غزل, محمد مهدی سیار
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:30  توسط احسان جمشیدی   | 

وارونه شد قواعد دنیا مترسکان / جالیز را به مزرعه داران فروختند!

ما را به یک کلاف به یک نان فروختند
ما را فروختند و چه ارزان فروختند

اندوه و درد ازاین که خداناشناس ها
ما را چقدر مفت به شیطان فروختند

ای یوسف عزیز! تو را مصریان، مرا
بازاریان مومن ایران فروختند

یک عده خویش را پس پشت کتاب ها
یک عده هم کنار خیابان فروختند

بازار مرده است ولی مومنین چه خوب
هم دین فروختند هم ایمان فروختند

بازاریان چرب زبان دغل به ما
بوزینه را به قیمت انسان فروختند

وارونه شد قواعد دنیا مترسکان
جالیز را به مزرعه داران فروختند!

سعید بیابانکی
حوالی: شعر, غزل, سعید بیابانکی
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:22  توسط احسان جمشیدی   | 

خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید

آن‌سان که درخت، برگ را زیسته‌اید
در عریانی، تگرگ را زیسته‌اید

بیچاره به ما که زندگی را مردیم
خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید

بیژن ارژن
حوالی: شعر, رباعی, بیژن ارژن
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:22  توسط احسان جمشیدی   | 

ما که قصد برادری داریم

شکر ایزد فن آوری داریم
صنعت ذره پروری داریم

از کرامات تیم ملی مان
افتخارات کشوری داریم

با "نود" حال می کنیم فقط
بس که ایراد داوری داریم

وزنه برداری است ورزش ما
چون فقط نان بربری داریم

می توانیم صادرات کنیم
بس که جوک های آذری داریم

برف و باران نیامده به درک
ما که باران کوثری داریم!

گشت ارشاد اگر افاقه نکرد
صد و ده تا کلانتری داریم

خواهران از چه زود می رنجید
ما که قصد برادری داریم

ما برای ثبات اصل حجاب
خط تولید روسری داریم

چاقی اصلا اهمیت دارد
ما که ژل های لاغری داریم؟

ما در ایام سال هفده بار
آزمون سراسری داریم

این طرف روزنامه های زیاد
آن طرف دادگستری داریم

جای شعر درست و درمان هم
تا بخواهی دری وری داریم!

چند تا شعبه بانک و دانشگاه
بین مریخ و مشتری داریم

به حقوق بشر نیازی هست
ما که اصل برابری داریم؟

حرف هامان طلاست سی سال است
قصد احداث زرگری داریم

اجنبی هیچکاک اگر دارد
ما جواد شمقدری داریم

خنده اصلا به ما نیامده است
بس که مداح و منبری داریم

تا بدانند با بهانه ی طنز
از همه قصد دلبری داریم

هم کمال تشکر از دولت
هم وزیر ترابری داریم!

سعید بیابانکی
حوالی: شعر, غزل, طنز, سعید بیابانکی
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:17  توسط احسان جمشیدی   | 

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ   

آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد
یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد

عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک «آرش» برد

حسین منزوی
حوالی: شعر, غزل, حسین منزوی
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:12  توسط احسان جمشیدی   | 

تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو

تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببين باقی است روی لحظه هايم جای پای تو

اگر مومن اگر کافر به دنبال تو می گردم
چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو

دليل خلقت آدم، نخواهی رفت از يادم
خدا هم در دل من پر نخواهد كرد جای تو

صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي ای موعود
پر از داغ شقايق هاست آوازم برای تو

تو را من با تمام انتظارم جستجو كردم
كدامين جاده امشب می گذارد سر به پای تو ؟

نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سو تر است از اين تمدن روستای تو ؟

 استاد یوسفعلی میرشکاک


حوالی: استاد یوسفعلی میرشکاک, شعر, غزل
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:0  توسط احسان جمشیدی   | 

نجیب مثل نگاهش بلند مثل تمنا

نجیب مثل نگاهش بلند مثل تمنا
گلی شکفته و در دل نشسته یکه و تنها

شبیه لحظه نابی که در کشاکش طوفان
صدف گهر بنشاند به چشم ساحل دریا

شبیه خلوت یوشی که در غیاب صفورا
به ناگهان بنشاند فسانه در دل نیما

شبیه هر چه بگویم شبیه هرچه بخوانی
شبیه قصه ی مجنون شبیه حرمت لیلا

تمام وجه شباهت درست بود به جز آن
دوباره دیدن رویش همیشه وعده فردا

حمید آب آذر شهر دشتستان استان بوشهر اثر داغ مانده بر شانه زمین
حوالی: شعر, غزل, حمید آب آذر
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:54  توسط احسان جمشیدی   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.
***
حرفهایم، مثل یك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
***
و به آنان گفتم :
سنگ آرایش كوهستان نیست
همچنانی كه فلز، زیوری نیست به اندام كلنگ.
در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است
كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
***
و من آنان را، به صدای قدم پیك بشارت دادم
و به نزدیكی روز، و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.
***
و به آنان گفتم:
هر كه در حافظه چو ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هر كه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان بر چیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.
***
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز كنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم كه بهم می گفتند:
سحر میداند، سحر!
***
سر هر كوه رسولی دیدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كردیم
تا كلاه از سرشان بردارد.
چشمشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت كردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

سهراب سپهری

برای توضیحاتی می توانید به ادامه مطلب مراجعه کنید
حوالی: شعر, نو, تحلیل شعر
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:24  توسط احسان جمشیدی   | 

دو قدم مانده به گل

خانه‌ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار.‏
آسمان مکثی کرد.‏
رهگذر شاخه‌ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:‏
‏« نرسیده به درخت،
کوچه‌باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت آبی است.‏
می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره‌ی جاوید اساطیر زمین می‌ مانی ‏
و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد.‏
در صمیمیت سیال فضا،‌ خش خشی می‌شنوی:‏
کودکی می‌بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور‏
و از او می‌پرسی ‏
خانه‌ی دوست کجاست.

سهراب سپهری
حوالی: شعر, نو, دو قدم مانده به گل
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:23  توسط احسان جمشیدی   | 

اگر سفر بروی بی خبر زبانم لال

اگر سفر بروی بی خبر زبانم لال
بماند آه دلم پشت در زبانم لال

هزار سال گذشت از قرار دیدنمان
تو رفته ای که نیایی مگر زبانم لال

مگر نه این که تو خورشید اسمان منی
چگونه شبم بی تو شد سحر زبانم لال

هنوز مانده بفهمم تو شاعرم کردی
نگفتم از تو از این بیشتر زبانم لال

بگو که دل بکنم از تمام ادم ها
نگو فقط ز تو تو یک نفر زبانم لال

زدست چوب حراج این غزل به احساسم
تو را اگر که نبینم اگر ... زبانم لال
فاطمه آتش پیکر
حوالی: شعر, غزل, فاطمه آتش پیکر
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:21  توسط احسان جمشیدی   | 

پریشانان پری را می پرستند

پریشانان  پری را می پرستند
گدایان گوهری را می پرستند

بت بوداییان از جنس رقص است
اگر نیلوفری را می پرستند

دل ساقی هزاران دور خون شد
که مستان ساغری را می پرستند

اگر جمع پرستوها گسسته ست
بهار پرپری را می پرستند

قیامت را نمی بینند آنان
که صور محشری را می پرستند

خبر از دین مداحان ندارم
خطیبان منبری را می پرستند

سواران پرچمی را می ستایند
دلیران سنگری را می پرستند

چه می دانند اینان از شهیدان
که خون و خنجری را می پرستند

خدا را عالمان و مفتیان هم
کتاب و دفتری را می پرستند

به بیت الله رفتم دیدم این قوم
به جای او دری را می پرستند

گناه از چشم و گوش بسته ماست
که این کوران کری را می پرستند

صدای اعتراضی نیست اینجا
ابوذرها زری را می پرستند

خوشا آنان که دور از این جماعت
خدای دیگری را می پرستند
علیرضا قزوه
حوالی: شعر, مذهبی, سیاسی
+ انتشار یافته در  شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:48  توسط احسان جمشیدی   | 

یکی از ما دو نفر ...

موج عشق تو اگر شعله به دلها بکشد
رود را از جگر كوه به دريا بكشد

گيسوان تو شبيه‌است به شب اما نه
شب كه اينقدر نبايد به درازا بكشد

خودشناسي قدم اول عاشق شدن است
واي بر يوسف اگر ناز زليخا بكشد

عقل يكدل شده با عشق، فقط مي‌ترسم
هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد

زخمي كينه‌ي من اين تو و اين سينه‌ي من
من خودم خواسته‌ام كار به اينجا بکشد

يكي از ما دو نفر كشته به دست دگري‌است
واي اگر كار من و عشق به فردا بكشد

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:42  توسط احسان جمشیدی   | 

زندگي بعد تو بر هيچ كس آسان نگرفت (تاوان)

دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت
زندگي بعد تو بر هيچ كس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند
شعله اي بود كه لرزيد ولي جان نگرفت

دل به هر كس كه رسيديم سپرديم ولي
قصه عاشقي ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سيم زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت

مثل نوري كه به سوي ابديت جاريست
قصه اي با تو شد آغاز كه... ( پایان نگرفت )

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:39  توسط احسان جمشیدی   | 

"خط تیره"

معلم به خط فاصله می‌گفت "خط تیره".
شاید او خوب می‌دانست، فاصله چه به روز آدم می‌آورد…

 
السلام علیک یا ابا صالح المهدی ادرکنا…
حوالی: پیامک, مهدویت
+ انتشار یافته در  شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:36  توسط احسان جمشیدی   | 

پلنگ سنگی

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:59  توسط احسان جمشیدی   | 

خلوت

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

" اقلیت " فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, عقل, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:56  توسط احسان جمشیدی   | 

سیب

سیبی کجاست از لب سرخ تو سیب تر؟
زیباتر و رسیده تر و دلفریب تر

چاقو به دست آمده اند از چهار سمت
اما میان اینهمه من بی نصیب تر!

من پشت کوه قاف وصال تو مانده ام
از هرچه کوه و دره٬ فرازو نشیب تر

صبرم به سر رسید.... خدایا عنایتی
نازل نمای آیه ی " امن یجیب " تر

این تازه ابتدای خرابی ست! بعد از این
در من وقوع زلزله هایی مهیب تر........

 جلیل صفر بیگی


حوالی: شعر, غزل, سیب, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:53  توسط احسان جمشیدی   | 

دلم لبریز اندوه است و تنگ دوستت دارم

دلم لبریز اندوه است و تنگ دوستت دارم
بخوان شعری به آهنگ قشنگ دوستت دارم

قدم های مرا باران به سمت خانه تان آورد
به دستم شاخه ی یاسی به رنگ دوستت دارم

دلم شد تنگ آن روزی که می زد دست معصومت
مرا در کوچه ی رندان به سنگ دوستت دارم

کلاس اول عشق و دو همشاگردی عاشق
من و تو آن دو شاگرد زرنگ دوستت دارم

نشستم خط به خط با تو نوشتم مشق باران را
به روی دفتر کاهی به زنگ دوستت دارم

در و دیوار این خانه پر است از شعر افسانه
پر از نقاشی بی آب و رنگ دوستت دارم

جلیل صفر بیگی
حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:47  توسط احسان جمشیدی   | 

ای عید! بیا و جمعه دیگر باش...

ای مهر! بیا و ماه شهریور باش
ای جمعه! بیا و جمعه آخر باش

ما منتظر حلول ماه از قدسیم
ای عید! بیا و جمعه دیگر باش...

احسان کاوه
حوالی: شعر, دوبیتی, جمعه, انتظار
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:45  توسط احسان جمشیدی   | 

آن ها

در روزگار شما آن هایی است.
خود را با آن ها همراه کنید.
آن هایی که چون ابر می گذرند.

(مقدمه کتاب آن ها) فاضل نظری
حوالی: مقدمه, کتاب آن ها, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:32  توسط احسان جمشیدی   | 

تو حاضری

گاهی اگربا ماه صحبت کرده باشی
از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی

گاهی اگر در چاه ،مانند پدر،آه
اندوه مادر راحکایت کرده باشی

گاهی اگر زیردرختان مدینه
بعد از زیارت استراحت کرده باشی

گاهی اگر بعد از وضومکثی کنی تا
آیینه ای راغرق حیرت کرده باشی

حتی اگر بی آن که مشتاقان بدانند
گاهی نمازی را امامت کرده باشی

یا در لباس ناشناسی در شب قدر
از خود حدیثی را روایت كرده باشی

یا در میان کوچه های سرد و تاریک
نان وپنیر وعشق،قسمت کرده باشی

پس مردمک های نگاه ما عقیم اند
تو حاضری بی آن که غیبت کرده باشی!

نغمه مستشار نظامی
حوالی: شعر, غزل, دلتنگی, انتظار
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:31  توسط احسان جمشیدی   | 

قصه یوسف

کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند
از عدالت می نویسنده از تخلف می خورند

می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند

این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفره چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!

مهرماه 1387   علی رضا قزوه


حوالی: شعر, غزل, سیاسی
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:28  توسط احسان جمشیدی   | 

حاصل عقل

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد

ابوالفضل (فاضل) نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 0:23  توسط احسان جمشیدی   | 

مهتاب

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:58  توسط احسان جمشیدی   | 

بهانه

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, شاخه گلی برای مزار, یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
+ انتشار یافته در  پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:55  توسط احسان جمشیدی   | 

خيال خام پلنگ من

خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود

گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود

حسین منزوی
حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:3  توسط احسان جمشیدی   | 

آن مغرور

من خود دلم از مهر تو لرزید ,وگرنه
تیرم به خطا می رود اما به هدر,نه!

دل خون شده وصلم و لب های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر ,نه

با هرکه توانسته کنار آمده دنیا
با اهل هنر؟آری! با اهل نظر ؟نه!

بد خلقم و بد عهد زبانبازم و مغرور
پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟

یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد
یک بار دگر ,بار دگر, بار دگر .....نه!

فاضل نظری (ابوالفضل نظري)


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:1  توسط احسان جمشیدی   | 

من کمی بیشتر از عشق تورا می فهمم

دردِ من نیست ، که این درد پریشانی هاست
این جنون لازمۀ کوچ بیابانی هاست

پشت من پهنۀ زخم است ، ولی شهر هنوز...
اولین دغدغه اش پینۀ پیشانی هاست

از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود ...؟
به کجا می روم این راه پشیمانی هاست ...

چند وقتی است که بی حوصله ام ، بی شعرم
چشمهایِ تو ولی رمز غزل خوانی هاست

من به جز (شعر) به جز( آه )بساطم خالی است ...
تو به جز عشق ، دلت صحنه ویرانی هاست

من پریشان به پریشانی چشمان تو ام ...
چشمهای تو پریشان به پریشانی هاست

می توان گفت نمک گیر نگاهم شده ای ...
بی نمک نیست اگر سفره بی نانی هاست

من کمی بیشتر از عشق تورا می فهمم
عشق راه و روشِ بچه دبستانی هاست ...
حوالی: شعر, غزل, غمگین, دل تنگی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:29  توسط احسان جمشیدی   | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر