دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی  فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی

هوشنگ ابتهاج
حوالی: شعر, غزل, هوشنگ ابتهاج
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:0  توسط احسان جمشیدی   | 

سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیستی و هستی

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است و چستی

تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی
یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی

در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی

خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی درازدستی

حافظ
حوالی: شعر, غزل, حافظ
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:56  توسط احسان جمشیدی   | 

خوبان جهان آنچه تو داري دارند

اي چشم تو از هر چه غزل گيراتر
لبخند تو از خنده ی گل زيباتر

در برکه ی آرام تو حتي مهتاب
صد بار ز خورشيد شده والاتر

تو پنجره ی وا شده بر هر جنگل
تو قطره ی از شوق شده درياتر

خوبان جهان آنچه تو داري دارند
در عشق تو از يک يکشان بالاتر.

کورس احمدي


حوالی: شعر, غزل, کورس احمدي
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:16  توسط احسان جمشیدی   | 

زیارت

سه شنبه شده وباز دلم گرفته کاش...

 حرم حضرت معصومه قم شب

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:22  توسط احسان جمشیدی   | 

آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است...!

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دلسنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم
سفره‌ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:13  توسط احسان جمشیدی   | 

طلسم

در گذر از عاشقان رسید به فالم
دست مرا خواند و گریه کرد به حالم

روز ازل هم گریست آن ملک مست
نامه تقدیر را که بست به بالم

مثل اناری که از درخت بیفتد
در هیجان رسیدن به کمالم

هر رگ من رد یک ترک به تنم شد
منتظر یک اشاره است سفالم

بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
کاش به سویش نرفته بود غزالم

هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از که بنالم

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:11  توسط احسان جمشیدی   | 

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط احسان جمشیدی   | 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

شعر از : آقای فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:27  توسط احسان جمشیدی   | 

تحت تعقیب ...

یک روز  از بهشتت
دزدیده ایم یک سیب
عمری است در زمین ات
هستیم تحت تعقیب

خوردیم در زمین ات
این خاک تازه تاسیس
از پشت سر به شیطان
از روبرو به ابلیس

از سکر نامت ای دوست
با آن که مست بودیم
مارا ببخش یک عمر
شیطان پرست بودیم

حالا در این جهنم
این سرزمین مرده
تاوان آن گناه و
آن سیب کرم خورده

باید میان این خاک
در کوه و دشت و جنگل
عمری ثواب کرد و
برگشت جای اول ...!

سعید بیابانکی


حوالی: سعید بیابانکی, شعر
+ انتشار یافته در  شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:57  توسط احسان جمشیدی   | 

بلندمی پرم اما ، نه آن هوا كه تویی

چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا كه تویی

 تمام طول خط از نقطه ی كه پر شده است
 از ابتدا كه تویی تا به انتها كه تویی

 ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
 از او و ما كه منم تا من و شما كه تویی

 تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
 چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تویی

 به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
 قدیم تازه و بی مرز بسته تا كه تویی

 به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سغر همه پایان آن خوشا كه تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
 كسی نشسته در آنسوی ماجرا كه تویی

 نهادم آینه ای پیش روی آینه ات
 جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تویی

 تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
 نوشته ها كه تویی نانوشته ها كه تویی

حسین منزوی از کتاب از کهربا تا کافور


حوالی: حسین منزوی, شعر, غزل
+ انتشار یافته در  شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:54  توسط احسان جمشیدی   | 

از سبز به سبز

من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي ام را بچرد.

بره روشن

***
من در اين تاريكي
امتدادتر بازوهايم را
زير باراني مي بينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
***
من در اين تاريكي
در گشودم به چمن هاي قديم،
به طلايي هايي، كه به ديواراساطير تماشا كرديم.
***
من در اين تاريكي
ريشه ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.

سهراب سپهری

حوالی: شعر, نو, سهراب سپهری, شعروگرافی
+ انتشار یافته در  شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:42  توسط احسان جمشیدی   | 

به باغ همسفران

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است

کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

سهراب سپهری
حوالی: شعر, نو, سهراب سپهری
+ انتشار یافته در  شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:32  توسط احسان جمشیدی   | 

آب کم جو تشنگی آور بدست

آن نیاز مریمی بودست و درد
که چنان طفلی سخن آغاز کرد

جزو او بی او برای او بگفت
جزو جزوت گفت دارد در نهفت

دست و پا شاهد شوندت ای رهی
منکری را چند دست و پا نهی

ور نباشی مستحق شرح و گفت
ناطقه‌ی ناطق ترا دید و بخفت

هر چه رویید از پی محتاج رست
تا بیابد طالبی چیزی که جست

حق تعالی گر سماوات آفرید
از برای دفع حاجات آفرید

هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا فقری نوا آنجا رود

هر کجا مشکل جواب آنجا رود
هر کجا کشتیست آب آنجا رود

آب کم جو تشنگی آور بدست
تا بجوشد آب از بالا و پست

تا نزاید طفلک نازک گلو
کی روان گردد ز پستان شیر او

رو بدین بالا و پستیها بدو
تا شوی تشنه و حرارت را گرو

بعد از آن بانگ زنبور هوا
بانگ آب جو بنوشی ای کیا

حاجت تو کم نباشد از حشیش
آب را گیری سوی او می‌کشیش

گوش گیری آب را تو می‌کشی
سوی زرع خشک تا یابد خوشی

زرع جان را کش جواهر مضمرست
ابر رحمت پر ز آب کوثرست

تا سقاهم ربهم آید خطاب
تشنه باش الله اعلم بالصواب

مولانا
حوالی: شعر, مثنوی, مولانا
+ انتشار یافته در  شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:12  توسط احسان جمشیدی   | 

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 قیصر امین پور


حوالی: قیصر امین پور, شعر, غزل
+ انتشار یافته در  جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:32  توسط احسان جمشیدی   | 

تک بیت ها

یک روز دیگر کم شد از عمرت! مبارک باد
امروز قدری کمتر از دیروز دلتنگی !

*****

چون تولد مژده مرگ من است
می توان آن را مبارک باد گفت !

*****

لبخند و ریشخندٍ کسی در دلم نماند
هر کس هر آنچه داد به آیینه، پس گرفت

*****

وقتی نه "خود"ی مانده برایم نه "خدا"یی
ای دوست مرا یاد کن امشب به دعایی

فاضل نظری


حوالی: شعر, تک بیت, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:16  توسط احسان جمشیدی   | 

دانه باشیم نه سیب!

در ميان هر سيب دانه اي محدود است ، در دل هر دانه سيب ها نامحدود ، چيستاني ست عجيب ، دانه باشيم نه سيب!

در میان هر سیب
دانه ها محدود است
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود
چیستانی است عجیب
دانه باشیم نه سیب!

کدام را بیشتر می پسندید دانه بودن یا سیب بودن؟

+ انتشار یافته در  جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:7  توسط احسان جمشیدی   | 

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه  می کردم

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

علیرضا قزوه
حوالی: شعر, غزل, علیرضا قزوه
+ انتشار یافته در  جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:57  توسط احسان جمشیدی   | 

کوتاه کرد قصه زهد دراز من

الابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من

دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده معشوقه باز من

می‌ترسم از خرابی ایمان که می‌برد
محراب ابروی تو حضور نماز من

گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عیان کرد راز من

مست است یار و یاد حریفان نمی‌کند
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من

یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من

نقشی بر آب می‌زنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من

بر خود چو شمع خنده زنان گریه می‌کنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من

زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من

حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
حوالی: شعر, غزل, حافظ
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:22  توسط احسان جمشیدی   | 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم 

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم  

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست 
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم 
  " فاضل نظری"


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:55  توسط احسان جمشیدی   | 

در کنار مرگ

در کنار مرگ ـ اين تنها پرستاري که دارم
مانده‌ام بيدار، نقش مرگ خود را مي‌نگارم

جاده‌اي در پيش رو دارم که پاياني ندارد
خسته‌ام، ‌اما هنوز آسيمه سر ره مي‌سپارم

هر کجا باشم تو را هستم که داري خانه در من
مرگ من بادا اگر از خانه پا بيرون گذارم

بالهاي بسته‌ام را، رفتن پيوسته‌ام را
دستهاي خسته‌ام را از تمناي تو دارم

جست‌وجو کردم، نديدم هيچ جا آيينه‌ام را
من کدامين اخترم کاين گونه بيرون از مدارم؟

کاش بعد از مرگ حتي، آن منِ پنهان بيايد
تا بکارد شمع آتشناک اشکي بر مزارم

من نمي‌دانم کدامين باد موعود مرا برد
تا به دنبالش گذارد سر هياهوي غبارم

یوسفعلی میرشکاک


حوالی: استاد یوسفعلی میرشکاک, شعر, غزل
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:30  توسط احسان جمشیدی   | 

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می گردم طواف خانه ات را
دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر،جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن
پروانه های مرده با هم فرق دارند

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:50  توسط احسان جمشیدی   | 

شاید دعای خسته دلان مستجاب شد

افتاد، خم شدم که برش دارم آب شد
فرقی نکرد آدم و گندم خراب شد

از ابتدای خلقتمان معصیت شکفت
وجدانمان دچار هزاران عذاب شد

رفتیم تا گلیم خود از گل بری کنیم
بهتر نشد که هیچ، زد و منجلاب شد

بعدش بهار در خم این کوچه باغ مُرد
ولگرد شهر یک شَبه عالیجناب شد

دیروز مردی از سر زیبایی و جمال
در پیش چشم ما به زنی انتخاب شد

امروز دامن همه ی دختران شهر
کوتاهتر به کوری چشم حجاب شد

فردا کدام فاجعه رخ می دهد عزیز؟
در ملّتی که عفت و غیرت سراب شد

دیگر دعا کنید خدا مرگمان دهد
شاید دعای خسته دلان مستجاب شد

این آبرو به غالب یک رو درآمد و
افتاد، خم شدم که برش دارم آب شد

فرامرز عرب عامری
حوالی: شعر, غزل, فرامرز عرب عامری
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:40  توسط احسان جمشیدی   | 

نگاه ساده‌ی مرا چرید و رفت سطر بعد

نگاه ساده‌ی مرا چرید و رفت سطر بعد
نشد اسیر قافیه ، پرید و رفت سطر بعد

از آن زنی که رو‌به‌رو همیشه فخر می‌فروخت
کمی هوس به رایگان خرید و رفت سطر بعد

شریک دزد بوده و رفیق قافله ، ولی
عذاب سرخ عشق را چشید و رفت سطر بعد

ببین ! پلیس زندگی همیشه دیر می‌رسد
و دزد لحظه‌های من دوید و رفت سطر بعد

نشست توی این ردیف و خط تیره‌ای عمود
به روی خط سینه‌ام کشید و رفت سطر بعد

و پیش پای زندگی ، کمی جلوتر از شما
به خط واحد خدا رسید و رفت سطر بعد

و روی بیت آخرم که سطر آخرش نبود
تمام هستی مرا جوید و رفت سطر بعد
اسماعیل موسوی
حوالی: شعر, غزل, اسماعیل موسوی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:35  توسط احسان جمشیدی   | 

اين عادت است از ابتدا کم می‌آورم

اين عادت است از ابتدا کم می‌آورم
نزديکِ "می‌رسم به شما" کم می‌آورم

جمعه؛ هوای کوچه که بارانی است باز
من در هوای جمعه تو را کم می‌آورم

از پشت سر کسی به صدا می‌نويسدم
با اين که می‌رسم به صدا، کم می‌آورم

حالا تو هستی و من و يک پنجره سکوت
از قصد نيست، نه! به خدا کم می‌آورم

تو توی دفتر شعر من جا نمی‌شوی
پرواز می کنی به هوا ... کم می‌آورم

گنجشک، شعر، آدم و خرما؛ قشنگ نيست؟!
نه! عصر پنجشنبه کجا کم می‌آورم؟؟

دوباره انتهای غزل گريه‌ام گرفت
يک شب بيا بگو که چرا کم می‌آورم!!! 

 اسماعیل موسوی
حوالی: شعر, غزل, اسماعیل موسوی
+ انتشار یافته در  سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:57  توسط احسان جمشیدی   | 

به سادگی تمام عشق ناب من حرام ... نه نمی شود

تمام شد تمام شد تمام شد تمام ... نه نمی شود
به سادگی تمام عشق ناب من حرام ... نه نمی شود

تمام زندگانی ام تويی تويی هزار دفعه گفته ام
نگو به من تمام زندگانيت تمام ... نه نمی شود

ـ تمام من ـ قسم به روی ماه آسمان نشين پاک تو
پلنگ دلسپرده بر شمايل تو رام ... نه نمی شود

هزار و چند نامه از بهشت هم اگر به دست من رسد
دلم به وعده های آبدارشان که خام ... نه نمی شود

رهای آسمان صاف چشم های آسمانی شماست
نگاه من دگر اسير رنگ و بوی دام نه نمی شود

نوشته ام برای من يکی دو خط نگاه تازه پست کن
نوشته ای و پست کرده ای به من سلام نه نمی شود

دخيل بسته ام دلی شکسته بر ضريح گيسوان تو
رها کنم بدون استجابت دعام ؟؟نه نمی شود

در انتهای شام گيسوان تو رخت چو صبح می دمد
نمی شود هميشه شب بياورد دوام نه نمی شود

کشيدن رخ تو آرزوی شاعران عاشق است ليک
چنين که می وزد سموم وحشی جذام نه نمی شود

علیرضا موسوی
حوالی: شعر, غزل, علیرضا موسوی
+ انتشار یافته در  سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:43  توسط احسان جمشیدی   | 

لبيك

خدا را حلقۀ کعبه‌ست این یا حلقۀ مویت
چه دور افتاده‌ام از حجراسماعیل پهــلویت

تمام عاشقان بر گرد گیسوی تو می‌چرخند
بخوان امسال ما را هم به بیت الله گیسویت

شبی از خطّ نسخ روی ماهت پرده را بردار
شکسته قلب‌ها را خطّ نستعلیق ابرویت

نه تنها چشم هایت سورة والشّمس می خوانند
به المیزان قسم، تفسیر یوسف می‌کند رویت

تعالی الله خود لبّیک اللّهم لبّیکی
چه لبّیکی که در هفت آسمان پیچیده هوهویت....

علیرضا قزوه
حوالی: شعر, غزل, علیرضا قزوه
+ انتشار یافته در  سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:43  توسط احسان جمشیدی   | 

یاران خراسانی  مقام معظم رهبری

سرخوش ز سبوی غم  پنهانی  خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم  وصال  تو  نگویم  زکم و بیش
چون آیینه خوکرده به حیرانی خویشم

لب  باز  نکردم به خروشی و فغانی
من  محرم  راز دل  طوفانی  خویشم

یک  چند پشیمان شدم از رندی و مستی       
عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان به گران جانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر        
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند امین بسته  دنیا نیم اما           
دلبسته ی یاران خراسانی خویشم

مقام معظم رهبری
حوالی: شعر, غزل, مقام معظم رهبری
+ انتشار یافته در  دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:2  توسط احسان جمشیدی   | 

مسئله ی پاک شده

تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا
دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا

در سنگسار ، آینه ای را که می برند
شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا

اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم
در فکر غرق کردن کشتی است نا خدا

امکان رستگاری من گر نبوده است
بیهوده آزموده مرا بار ها خدا

با نیت بهشت اگرم آفریده است
می راندم به سوی جهنم چرا خدا

ای دل خلاف هروله حاجیان مرو
کافی است هر چه عقل درافتاد با خدا

بگذار بی مجادله از نیل بگذریم
تا از عصا نساخته است اژدها خدا

« گریه های امپراتور » فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:58  توسط احسان جمشیدی   | 

اهل دانشگاهم

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگاهم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره۱۰دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره۲۰،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل۱۰خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
 و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم
حوالی: شعر, نو, طنز
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:23  توسط احسان جمشیدی   | 

زخمى که موریانه زند، کارى اوفتد

با داغ آشکار، زبیداد بى‏شمار
در ذهن باغ، زخم تبر، مانده یادگار

هر شاخه‏اى جدا شود آنجا زپیکرى
جوش جوانه سر زند از جاى دیگرى

در باغ اگر زخم تبر، خارى اوفتد
زخمى که موریانه زند، کارى اوفتد

اى نخل سایه گستر پر بار انقلاب
اى در هجوم خصم خدا یار انقلاب

زخم تبر به جان تو هر چند نارواست
اما هراس ما همه از موریانه‏ هاست

محمدجواد محبت-شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390
حوالی: شعر, غزل, محمدجواد محبت
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:11  توسط احسان جمشیدی   | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر