دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

وقتی که آب می بینم یاد لب سقا می کنم

وقتی علم می بینم یاد علمدار می کنم
وقتی که غم می بینم یاد غم یار می کنم

وقتی که آب می بینم یاد لب سقا می کنم
وقتی که گل می بینم یاد گل لیلا می کنم 
+ انتشار یافته در  شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 15:55  توسط احسان جمشیدی   | 

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

دل تنگی :

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

تکراریند پنجره ها و ستاره ها
خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

احساس می کنی که زمین بی قواره است!
انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

باران بدون عاطفه خشکی می آورد
رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

نغمه مستشار نظامی

+ انتشار یافته در  پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ساعت 18:0  توسط احسان جمشیدی   | 

مهمان آتش / آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است

راحت بخواب اي شهر! آن ديوانه مرده است
در پيله ابريشمش پروانه مرده است

در تُنگ، ديگر شور دريا غوطه‌ور نيست
آن ماهي دلتنگ، خوشبختانه مرده است

يك عمر زير پا لگد كردند او را
اكنون كه مي‌گيرند روي شانه، مرده است

گنجشكها! از شانه‌هايم برنخيزيد
روزي درختي زير اين ويرانه مرده است

ديگر نخواهد شد كسي مهمان آتش
آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است
فاضل نظری
+ انتشار یافته در  چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:12  توسط احسان جمشیدی   | 

کم کم بوی محرم  می آید

ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار
برخیز چه پیشامده این بار علمدار

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد
برخیز فدای سرت انگار نه انگار

فاضل نظری

حوالی: شعر, تک بیت, غمگین, امام حسین
+ انتشار یافته در  چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:9  توسط احسان جمشیدی   | 

تو آن ماهی که در پایت تلاطم می‌کند دریا

تو آن ماهی که در پایت تلاطم می‌کند دریا
شبی که با تو بودن را تبسم می‌کند دریا

نگاهش غرق نور تو، سرش سرشار شور تو
چه شور‌انگیز با چشمت تکلم می‌کند دریا

دلش از غصه می‌گیرد، هزاران دفعه می‌میرد
همین که در پس ابری تو را گم می‌کند دریا

مگر بر سینه ساحل نشسته رد‌ّ پای تو
که با هر موج بر خاکش تیمم می‌کند دریا

تو آن ماهی من آن دریا که از هم دور افتادیم
بگو کی روی ماهت را تبسم می‌کند دریا؟

 سیدمحمدجواد شرافت
+ انتشار یافته در  سه شنبه یکم آذر ۱۳۹۰ساعت 19:39  توسط احسان جمشیدی   | 

پاييز ، بهاريست كه عاشق شده است

تلخ است كه لبريز حقايق شده است 
زرد است كه با درد موافق شده است
عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي ...
پاييز ، بهاريست كه عاشق شده است
میلاد عرفان پور منبع کتاب پاييز ، بهاريست كه عاشق شده است
 
تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی ،وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
میلاد عرفان پور منبع

حوالی: شعر, پاییز, غمگین, عاشقانه
+ انتشار یافته در  سه شنبه یکم آذر ۱۳۹۰ساعت 19:35  توسط احسان جمشیدی   | 

یک افاضه از خودم

 امیدوارم که جسارت به شعر و ادب فارسی نکرده باشم

اگر در شعر می بودم من استاد 

ز بزم عشق می کردم من انشاد

ز می می گفتم و معشوق و زنار

ز بت می گفتم و لعل لب یار

احسان جمشیدی(خودم)


حوالی: احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  سه شنبه یکم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:21  توسط احسان جمشیدی   | 

آری، شنیدن  دهل از دور خوش تر است!

این شاعری که همدم خودکار و دفتر است
آوازهای خاطره انگیزی از بر است

با دود و بنگ و منقل و سیگار زنده است
شعرش پر از پیاله و ساقی و ساغر است

با چای داغ و قند فقط حال می کند
دنبال استکانِ قدیمی لب پر است

اشعار سوزناکش اگر گریه دار نیست
وضع معاش و زندگی اش خنده آوراست

در جشنواره ها پی تندیس افتخار
همواره رو به قبله دعا گوی داور است

در جمع شاعرانه دم از عشق می زند
در خانه خودش سخن از چیز دیگر است

اعصاب همسرش زده تب خال و خط خطی
از بس که غرق وصف خط و خال دلبر است

در وصف مادرش غزلی گفته بی نظیر
این سال ها که بی خبر از حال مادر است

این است شاعری که دل از دور می برد
آری، شنیدن  دهل از دور خوش تر است!

نسیم عرب امیری
حوالی: شعر, غزل, نسیم عرب امیری
+ انتشار یافته در  دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ساعت 12:23  توسط احسان جمشیدی   | 

بر می خیزیم

با اینکه شکسته ایم برمی خیزیم
عهدی ست که بسته ایم :بر می خیزیم

هروقت که نام عشق را می خوانند
هر جا که نشسته ایم بر می خیزیم

هادی فردوسی
حوالی: شعر, رباعی, هادی فردوسی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:52  توسط احسان جمشیدی   | 

اشعاری از سید حسن حسینی

امروز از دانشکده که به خانه آمدم عصبی خسته و گرفته بودم به پیشنهاد یکی از دوستان چند شعر از سید حسن حسینی را در جستجوگر جستجو کردم و از سویی دل گرفته ام کمی.... اما از سوی دیگر ناراحت شدم که چرا سید حسن حسینی را دیر شناخته ام...
چند شعر از او
سرقت

شاعری
آینه‌ای را دزید
روی آیینه‌ی مسروقه نوشت:
بیدلی در همه احوال خدا با او بود!

طریقت نو

زاهدی نوبنیاد
راه و رسم عرفا پیشه گرفت
لنگ مرغی برداشت
و به آهنگ حزین آه کشید:
«مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک!»

آرامش

شاعری
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!

اشتباه

شاعری قبله‌نما را گم کرد
سجده بر
مردم کرد!

باز هم از او خواهم گفت...
حوالی: شعر, نو, سید حسن حسینی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:44  توسط احسان جمشیدی   | 

خبر رسيد که پاييز رو به پايان است چه دلخوشيد؟ که اين اول زمستان است!

خبر رسيد که پاييز رو به پايان است
چه دلخوشيد؟ که اين اول زمستان است!
 
تو اي خزان زده جنگل، مخوان سرود سرور
صبور باش که فصل درخت سوزان است
 
نبود و نيست مرا همدمي که اين جنگل
نه جنگل است، که انبوه تک درختان است
 
چه گريه‌ها که نکردند ابرها تا صبح
به پشت گرمي اين غم که ماه پنهان است!
 
هواي هيچ دلي پرس و جوي دريا نيست
مدار پرسه اين جوي‌ها خيابان است

محمد مهدی سیار


حوالی: شعر, غزل, محمد مهدی سیار
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:19  توسط احسان جمشیدی   | 

پشت پا بر دین زدن آزادگی است !

روزگاری شهر ما ویران نبود !

دین فروشی اینقدر ارزان نبود !


صحبت از موسیقی و عرفان نبود!

هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود!


دختران را بی حجابی ننگ بود !

رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود !


مرجعیت مظهر تکریم بود 

حکم او را عالمی تسلیم بود ....

اینک اما ...

پشت پا بر دین زدن آزادگی است !

حرف حق گفتن عقب افتادگی است !


آخر ای پرده نشین فاطمه (س) !!

کی رسی برداد دین فاطمه (س) ؟!

اللهم عجل لولیک الفرج

+ انتشار یافته در  جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:32  توسط احسان جمشیدی   | 

دو کاج + نسخه ی جدید دو کاج

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم 
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
 شاعر: محمد جواد محبت
 نسخه ی جدید دو کاج را در ادامه مطلب بخوانید...

حوالی: شعر, غزل, محمدجواد محبت
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:50  توسط احسان جمشیدی   | 

ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من

شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من
بغضی میان حنجره جا مانده بود و من

در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت
ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من

هم آب توبه بود در آنجا و هم شراب
اخلاص در کنار ریا مانده بود و من

می رفت دل به وسوسه اما هنوز هم
یک پرده از حریر حیا مانده بود و من

ابلیس با خدا به تفاهم نمی رسید
کابوس ها و دغدغه ها مانده بود و من

وقتی که پلک پنجره یکباره بسته شد
انبوه گیسوان رها مانده بود و من

فردا که آن برهنه معصوم رفته بود
ابلیس با هزار چرا مانده بود و من

محمد سلمانی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:36  توسط احسان جمشیدی   | 

جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست
جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست

هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زودباوری ست

 مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابرِ همگان نابرابری ست

دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست
ای آفتاب! هرچه کنی ذرّه پروری ست

 ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست
فاضل نظری

حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:29  توسط احسان جمشیدی   | 

قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگیت مرا 
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:24  توسط احسان جمشیدی   | 

اشعار غدیر

دشت تا خيمه زد آهنگ خروشيدن را
چاه هم تجربه كرد آتش جوشيدن را

دست خورشيد در آفاق رسالت چرخيد
چنگ زد گيسوي ترديد پريشيدن را

و بيابان چه تبي داشت از انبوه سكوت
تا مبارك كند اين آينه پوشيدن را

عشق ابلاغ شد و حلقه مستان گُل كرد
تازه كرد آن خُم نو، چشمه نوشيدن را

پر شد آغوش غدير از دم «بخٍّ بخٍّ»
تا بكوبد هيجانات نيوشيدن را

عطر «من كنتُ...» و غوغاي «علي مولاه»
قافله قافله راند اين همه كوشيدن را

پروانه نجاتي
حوالی: شعر, مهدي رحيمي, پروانه نجاتي
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:22  توسط احسان جمشیدی   | 

دل خوش عشق شما نيستم اي اهل زمين/ به خداوندكه معشوقه ي من بالايي ست

به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي ست
بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي ست

اين غزل هاي زلالي كه ز من مي شنوي
چشمه ي جاري اندوه دلي دريايي ست

چند وقت است كه بازيچه ي مردم شده ام
گر چه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي ست

دل به دريا زده ام تا باز آغاز كنم
ماجرايي كه سر انجامش يك رسوايي ست

امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن
حق به دست دل من؟ عقل؟ و يا زيبايي ست

دل خوش عشق شما نيستم اي اهل زمين
به خداوندكه معشوقه ي من بالايي ست

اين غزل نيز دل تنگ مرا باز نكرد
روح من تشنه ي يك زمزمه ي نيمابي ست

بهروز یاسمی - شاعر ایلامی
حوالی: شعر, غزل, بهروز یاسمی
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:41  توسط احسان جمشیدی   | 

یش‌بینی هوای این و آن درست نیست

دل به ابرهای هرزه خوش نکن
روی با ستارگان ترش نکن!
هیچ، هیچ، هیچ
هیچ غیر حرف آسمان درست نیست
آسمان هر آن‌چه دود را ز یاد می‌برد
پیش‌بینی هوای این و آن درست نیست!
موضع خروسکان بادسنج را باد می برد!

علی محمد مودب
حوالی: شعر, نو, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:38  توسط احسان جمشیدی   | 

چند دوبیتی از قیصر امین پور

گفتم که: چرا دشمنت افکند به مرگ؟
گفتا که: چو دوست بود خرسند به مرگ

گفتم که: وصیتی نداری؟ خندید
یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ
********
آن‌سان که نسیم برگ را می‌بوسد
یا حادثه زین و برگ را می‌بوسد

وقتی لبِ پلکِ خسته‌اش را می‌بست
گفتی که لبان مرگ را می‌بوسد
********
آهنگ و سرود لب‌تان سوختن است
اندیشه روز و شب‌تان سوختن است

این چیست میان تو و پروانه و شمع؟
کز روز ازل مذهب‌تان سوختن است
حوالی: شعر, دوبیتی, قیصر امین پور
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:32  توسط احسان جمشیدی   | 

این دل نجیب را این لجوج دیر باور عجیب رادر میان خویش راه می‌دهید؟

ای شما!
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال می‌کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهای‌تان اضافه می‌کنید؟

یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود

یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه‌ی گیاه را نمی‌سرود
آه را نمی‌سرود
شعر شانه‌های بی‌پناه را
حرمت نگاه بی‌گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی‌سرود
نیمه‌های شب
نبض ماه را نمی‌گرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار
بارها شماره‌های اشتباه را نمی‌گرفت

ای شما!
ای تمام نام‌های هر کجا!
زیر سایبان دست‌های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می‌دهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می‌دهید؟

قیصر امین ‌پور
حوالی: شعر, نو, غم, قیصر امین پور
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:28  توسط احسان جمشیدی   | 

سـری داریـم و سـودای غـم تـو پـری داریـم و پــروای غم تـو

دو دستم ساقه سبز دعایت
گـل اشـکم نثـار خاک پایـت

دلم در شاخه یاد تو پیچیـد
چو نیلوفر شکفتـم در هوایت

به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زدیده خون به دامن می فشانم

چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم

به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن

ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن

همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار

سـری داریـم و سـودای غـم تـو
پـری داریـم و پــروای غم تـو

غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داریـم و دریــای غم تـو

قیصر امین ‌پور
حوالی: شعر, غزل, قیصر امین پور
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:25  توسط احسان جمشیدی   | 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

علی اصغر داوری
حوالی: علی اصغر داوری, شعر, غزل
+ انتشار یافته در  جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:52  توسط احسان جمشیدی   | 

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت  شده باشد

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!

محمدرضا ترکی
حوالی: شعر, غزل, محمدرضا ترکی
+ انتشار یافته در  جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:46  توسط احسان جمشیدی   | 

قصه فرهاد و شیرین داستانی بیش نیست

سرگذشتی بی سرانجام است و آنی بیش نیست
بشنو اما از زبان بی زبانی بیش نیست

پرتوی یک لحظه آمد در دلم تابید و رفت
آری آن آتش که می سوزاند آنی بیش نیست

سالهای سال دنبال کسی بودم ولی
آنچه در دل می نشیند بی نشانی بیش نیست

عشق را بر بیستون بادها حک کرده اند
قصه فرهاد و شیرین داستانی بیش نیست

قصه پروانه جانا آخرش خاکستر است
داستان های حماسی هفت خوانی بیش نیست

عشوه معشوقه باید خاک را آتش کند
آنکه اخمی می کند نامهربانی بیش نیست

پیش آن آتش نشان باید شبی بر باد رفت
آنکه سرگردان شود بی خانمانی بیش نیست

راه دل را پای سر پیماید اما آنچه را
عقل من قد می دهد از نردبانی بیش نیست

عاقلان گفتند فکر آب و نان باشم ولی
شکر، در خورجینم از غم آب و نانی بیش نیست

پیش از این گفتم که جانم را نثارت می کنم
من غلط کردم پشیمانم که جانی بیش نیست

عشق، عالم را سراسر دست نابودی دهد
حیف در دستان این عالم توانی بیش نیست

من نمی گویم که دیدم عشق با جانم چه کرد
آنچه را گفتیم و گفتند از گمانی بیش نیست

قصه از این باب می گویم که شبها بگذرد
ورنه فصل بی تو بودن ها خزانی بیش نیست

راست می گویند حرف عشق کار حرف نیست
هرچه گفتم خوب می بینم بیانی بیش نیست

پروانه پرتوی
حوالی: شعر, غزل, پروانه پرتوی
+ انتشار یافته در  جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:43  توسط احسان جمشیدی   | 

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید

در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید

مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

قیصر امین پور
حوالی: شعر, غزل, قیصر امین پور
+ انتشار یافته در  جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:35  توسط احسان جمشیدی   | 

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

شب تنهايي خوب:
گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل،‌ماه را مي شنوند.

پلكان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم،

گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.
و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

سهراب سپهری

+ انتشار یافته در  پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:18  توسط احسان جمشیدی   | 

كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد / تو هرچه هم كه بخواني غزل، نمي فهمد

كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
تو هرچه هم كه بخواني غزل، نمي فهمد

 “حكايت نرود ميخ آ هنين در سنگ”
نگو به سنگ، كه ضرب المثل نمي فهمد

كسي كه صنعت تشبيه را نمي داند
ركوع ماه و طواف زحل نمي فهمد

ميان آينه و آب و شانه و گيسو
لطيفه اي است كه آن را كچل نمي فهمد

حديث درد به پايان نمي رسد اما
هزار حيف كه اين را اجل نمي فهمد

مرتضی آخرتی


حوالی: شعر, غزل, سيد مرتضي كرامتي
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:35  توسط احسان جمشیدی   | 

یک رباعی از میلاد عرفان پور

ماه از سر شب تو را تماشا مي کرد
باران به زمين ، نام  تو انشا مي کرد

بر کار دل ما گره انداخت نسيم
وقتي گره زلف تو را وا مي کرد
میلاد عرفان پور
حوالی: شعر, رباعی, میلاد عرفان پور
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:0  توسط احسان جمشیدی   | 

ورق روشن وقت

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد.
صبح شد، آفتاب آمد.
چای را خوردیم روی سبزه زار میز.
 
ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد.
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.
یک عروسک پشت باران بود.
 
 ابرها رفتند.
یک هوای صاف ، یک گنجشک، یک پرواز.
دشمنان من کجا هستند؟
فکر می کردم:
در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.
 
در گشودم:قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من.
آب را با آسمان خوردم.
لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند.
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت.
نیمروز آمد.
بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد.
مرتع ادراک خرم بود.

 روزهاشان پرتقالی باد!

دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:
پرتقالی پوست می کندم.
شهرها در آیینه پیدا بود.
دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!

پشت شیشه تا بخواهی شب .
در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با موج،
در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد.
لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند.
خواب روی چشم هایم چیز هایی را بنا می کرد:
یک فضای باز ، شن های ترنم، جای پای دوست ....
سهراب سپهری
حوالی: شعر, نو, سهراب سپهری, شعروگرافی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:32  توسط احسان جمشیدی   | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر