وقتی که آب می بینم یاد لب سقا می کنم
وقتی که غم می بینم یاد غم یار می کنم
وقتی که آب می بینم یاد لب سقا می کنم
وقتی که گل می بینم یاد گل لیلا می کنم
_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پای عقربه ها لنگ می شود!
تکراریند پنجره ها و ستاره ها
خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود
پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود
احساس می کنی که زمین بی قواره است!
انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!
باران بدون عاطفه خشکی می آورد
رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود
هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!
نغمه مستشار نظامی
اگر در شعر می بودم من استاد
ز بزم عشق می کردم من انشاد
ز می می گفتم و معشوق و زنار
ز بت می گفتم و لعل لب یار
احسان جمشیدی(خودم)
محمد مهدی سیار

روزگاری شهر ما ویران نبود !
دین فروشی اینقدر ارزان نبود !
صحبت از موسیقی و عرفان نبود!
هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود!
دختران را بی حجابی ننگ بود !
رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود !
مرجعیت مظهر تکریم بود
حکم او را عالمی تسلیم بود ....
اینک اما ...
پشت پا بر دین زدن آزادگی است !
حرف حق گفتن عقب افتادگی است !
آخر ای پرده نشین فاطمه (س) !!
کی رسی برداد دین فاطمه (س) ؟!
اللهم عجل لولیک الفرج
بامت بلند باد که دلتنگیت مرا
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است
خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است
تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است
چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است
فاضل نظری
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد
گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد
با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد
دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد
پلكان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم،
گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.
و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
سهراب سپهری

دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:
پرتقالی پوست می کندم.
شهرها در آیینه پیدا بود.
دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!