دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

آدم برفی

قطره قطره شد آب آدم برفی
شد آب در آفتاب آدم برفی
آب از سر او گذشت اما هرگز
بیدار نشد ز خواب آدم برفی

آدم برفی

بیژن ارژن

حس و حال زمستانی دارم در انتهای یک تابستان با شرجی آه


حوالی: شعر, آدم برفی, غم
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:5  توسط احسان جمشیدی   | 

خاطره من

پلک فرو بستی و دوباره شمردی
فرصت پنهان شدن نبود تو بردی

من که به پیروزی تو غبطه نخوردم
چون که شکستم چرا دریغ نخوردی؟

دست تو را با سکوت و بغض گرفتم
دست مرا با غرور و خنده فشردی

این همه ی قصه ی تو بود که یک عمر
از همه دل بردی و دلی نسپردی

خاطره ها رفته اند خاطره ی من
پس تو چرا مثل خاطرات نمردی

فاضل نظری از کتاب آنها

بداهه نوشت

این همه ی غصه من بود که یک عمر
به خنده ی تو دل بستم و تو بریدی                     احسان جمشیدی


حوالی: شعر, غزل, بداهه, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:50  توسط احسان جمشیدی   | 

داستان کشتن

داستان نویس ها هرگز نمی توانند کسی را بکشند
این خود داستان است که می کشد
ببین آدم را گفت فرزندانش را که نذر کنید اما چه شد که کلاغی به ما مابقی داستان را گفت و کسی کشته شد

قبل ما آمده‌بودند که آدم باشند
یک کلاغ آمد و آموخت که قابیل شویم                  مژگان عباسلو

فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ
نفسش او را به کشتن برادر ترغيب کرد ، و او را کشت و از زيانکاران گرديد

فَبَعَثَ اللّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِي الأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْءةَ أَخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَـذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْءةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ
سپس خداوند زاغى را برانگيخت كه زمين را [به جستجو] مى‏كاويد، تا به او نشان دهد كه چگونه جسد برادرش را پنهان كند. [قابيل‏] گفت: واى بر من! آيا عاجز بودم از اين كه مثل اين زاغ باشم تا جسد برادرم را پنهان كنم؟! آن‏گاه از پشيمانان گشت             سوره مائده آیه 30و31

احسان جمشیدی


حوالی: برداشت آزاد, قابیل, هابیل, آدم
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:21  توسط احسان جمشیدی   | 

بادبادک

باید فراموشت کنم
باید فراموشت کنم
باید این نخ پوسیده را از انگشتم باز کنم
و فراموشت کنم

آه

بادبادک کودکی هایم

محمد حسین نعمتی

بادبادک


حوالی: شعر, نو, کودکی, بادبادک
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:18  توسط احسان جمشیدی   | 

پیامبر

بی حرمتی به رسول مهربانی ها ،حضرت محمد(ص)  ،جرئت خاموشی را از من گرفت.
چند بیتی برای ادای دین

روی گل محمدی از اشک، تر شده ست
با ما مصیبتی ست که عالم خبر شده ست

با ما مصیبتی ست که ورد زبان شده
با ما مصیبتی ست که خون جگر شده ست

دشمن به فتنه سنگر تصویر را گرفت
لشکر نبرده ایم و نبردی دگر شده است

آن سوی خنده ها، همه دندان گرگ بود
اینک زبانشان به دهان ، نیشتر شده ست

از هیچ زاده اند و پی هیچ، زیسته
شیطان ، براین جماعت  ابتر،  پدر شده است

نمرود تیر بسته به زیبایی خدا
زیبایی خدا ، به خدا بیشتر شده است

عالم، هنوز در صلوات است  و همچنان
این رایت نبی ست که بر بام، بَر شده است

میلاد عرفان پور  منبع وبلاگ شخصی ایشان


حوالی: شعر, غزل, پیامبر
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:49  توسط احسان جمشیدی   | 

NEWS

برای من
نقشه نکش!
من
جهات جغرافیایی را
نمی‌شناسم
و هنوز
در کوچه‌هایی
که با تو قدم زده‌ام
گم می‌شوم؛
 
برای من
نقشه نکش!
در هیچ نقشه‌ای
راهی به تنهایی من
وجود ندارد.

دکتر مژگان عباسلو


حوالی: شعر, نو, نقشه, عشق
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:22  توسط احسان جمشیدی   | 

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند/قبای اطلس آن کس که از هنر عاری ست

بنال بلبل اگر با منت سر یاری ست
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاری ست

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست
چه جای دم زدن نافه‌های تاتاری ست

بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق
که مست جام غروریم و نام هشیاری ست

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامی ست
که زیر سلسله رفتن طریق عیاری ست

لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری ست

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بار دلداری ست

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاری ست

بر آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواری ست

سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداری ست

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاری ست
حافظ


حوالی: شعر, غزل, غمگین, اطلس
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:11  توسط احسان جمشیدی   | 

یا ایتهاالنفس!

برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم

در عرش صدای«ارجعی...»پیچیده ست
یا ایتهاالنفس! بیا برگردیم

میلاد عرفان پور از کتاب پادشهر

شهادت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد


حوالی: شعر, رباعی, نفس, خدا
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:11  توسط احسان جمشیدی   | 

فرهنگ لغت 3 عرق

گریه ی پوست را عرق گویند

هرکس که دوست بود ولی اهل پوست بود
در پیش او بدون صدا گریه می کنم                       فرید

درد های پوستی کجا درد دوستی کجا                 قیصر


حوالی: فرهنگ لغت, دلنوشته, جمله ادبی, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:20  توسط احسان جمشیدی   | 

فرهنگ لغت 2 دلگیری

تجمع آه در دل به نحوی که جا حتی برای تو نباشد را دلگیری گویند
دل-گیر غم است

احسان جمشیدی


حوالی: فرهنگ لغت, دلنوشته, جمله ادبی, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:12  توسط احسان جمشیدی   | 

دعای این همه چشم انتظار

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار، ابر بهاری، ببار، کافی نیست

چنین که یخ زده تقویم ها اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار کافی نیست

به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند
برای کشتن حلاج دار کافی نیست

گل سپید به دشت سپید می روید
سپید بختی این روزگار کافی نیست

خودت بخواه که این انتظار سر برسد
دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

فاضل نظری از کتاب اقلیت


حوالی: شعر, غزل, انتظار, بهار
+ انتشار یافته در  جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:57  توسط احسان جمشیدی   | 

سفر مست

بر جاده لمیده،باده در دست، سفر
این مست تر از مست تر از مست، سفر

کی از دل بینوای ما می گذرد؟
وقتی که نماز را شکسته ست، سفر

میلاد عرفان پور از کتاب جشن فراموشی ها


حوالی: شعر, رباعی, سفر, غم
+ انتشار یافته در  پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:0  توسط احسان جمشیدی   | 

تبر

تبر درخت

این کیست که با این همه غم می خندد؟
زخمی شده باز دم به دم می خندد
در مرگ چه رازی ست که این کهنه درخت
با هر تبری که می زنم می خندد؟
میلاد عرفان پور از پاییز بهاریست که عاشق شده است
عکس با سایز بزرگ تر


حوالی: شعر, رباعی, تبر, غم
+ انتشار یافته در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:19  توسط احسان جمشیدی   | 

جاذبه

جهان تنگی کوچک است
                                از دریا که سخن می گویی
                                                                  و کلمه های من
                                                                                          شناکنان
                                                                                                      به دهان تو می شتابند
نیوتن
      به عکس العملی مناسب می اندیشد
                                                        ماهی ها جا عوض می کنند

نیوتن
      با گچ می کوبد به پیشانی ام
همه سیب های جهان را
                             بر سرم تکاتده ای
دارم نمنمک می فهمم
                             جاذبه یعنی چه؟
گوشی را می گذاری
                         سیب را بر می دارم
                                                  ماهی ها
                                                             همچنان در سیم ها شنا می کنند

علی محمد مودب


حوالی: شعر, نو, جاذبه, عشق
+ انتشار یافته در  جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:27  توسط احسان جمشیدی   | 

فرهنگ لغت 1 چشم زخم

چشم زخم

در فرهنگ لغاتم حک شده چیزی که هرگز نخورده ام را چشم زخم گویند

شاید با تو فرهنگ لغاتم عوض شود

احسان جمشیدی


حوالی: فرهنگ لغت, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16:13  توسط احسان جمشیدی   | 

یخ آتشین

قانون پایستگی هم دروغ است

ذره ذره در آتشش آب شدم

اما حتی یک درجه هم آغوشش گرم نشد

دیگر یخ قلبش به کنار...

احسان جمشیدی


حوالی: جمله ادبی, دروغ, یخ, آتش
+ انتشار یافته در  جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:56  توسط احسان جمشیدی   | 

باش

تازه یادم آمد اولین بار تو را کجا دیده‌ام
اولین بار که گفتی " باش ! "
 
کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ
حوالی: جمله ادبی, خدا, آدم, منبع ناشناس
+ انتشار یافته در  پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:27  توسط احسان جمشیدی   | 

صدف

صدف

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام
دردل خود مومنم ،در چشم مردم کافرم

شعر کامل در ادامه مطلب


حوالی: شعر, غزل, صدف, ظاهر و باطن
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:11  توسط احسان جمشیدی   | 

بی خبری ها

مادام كه عمر من به دنيا باشد
هرجا كه تو باشي دلم آنجا باشد

ديگر خبر از خودم ندارم اي دوست
تا باشد از اين بي خبري ها باشد

میلاد عرفان پور


حوالی: شعر, رباعی, دلتنگی, بی خبری
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:7  توسط احسان جمشیدی   | 

مشاعره با موضوع عادت

عادت به چشم های سیاهت نمی کنم
اصلا از این به بعد نگاهت نمی کنم                  مهرانه جندقی

من به نمناکی چشمان خود عادت دارم
تو چرا خیس تر از مرحمت بارانی؟                 حسین چم حیدری

سیبی که عکس عادت و قانون و جاذبه
سوی خودش تمام زمین را کشیده است                جلیل صفربیگی

این عادت است از ابتدا کم می آورم
نزدیک می رسم به شما کم می آورم                اسماعیل موسوی

من به موسیقی امواج تو عادت دارم
باسکوتت همه خلوت من ریخت به هم                محمد حسین نعمتی

بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود
حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود  افشین یداللهی(قسمتی از تیتراژ سریال مسافری از هند)

غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست
همیشه با نفس تازه راه باید رفت
و فوت باید کرد
 که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ               مسافر سهراب سپهری

سر هر كوه رسولی دیدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كردیم
تا كلاه از سرشان بردارد.
چشمشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت كردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.               سهراب سپهری

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست               فاضل نظری (اولین شعر اولین کتابشون)

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت  شده باشد               محمدرضا ترکی

به آب روشن می عارفی طهارت کرد
و رفته رفته به این کار زشت عادت کرد            ناصر فیض (کار مشترک با حافظ البته طنز)


حوالی: مشاعره با موضوع عادت, مشاعره عادت, مشاعره موضوعی عادت
+ انتشار یافته در  سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:46  توسط احسان جمشیدی   | 

ز اين پس هر که نام عشق را آورد،نامرد است

به شهر رنگ ها رفتيم گفتي زرد نامرد است
اگر رنگي تو را در خويش معنا كرد نامرد است

تو تصوير مني يا من در اين آيينه تكرارم؟
جهان آيينه ي جادوست زوج و فرد نامرد است

چه قدر از عقل مي پرسي چه قدر از عشق مي خواني
از اين باز آي نااهل است از آن برگرد نامرد است

نه سر در عقل مي بندم نه دل در عشق مي بازم
كه اين نامرد بي درد است و آن پر درد نامرد است

بيا پيمان ببنديم از جهان هم جدا باشيم
ز اين پس هر که نام عشق را آورد،نامرد است

فاضل نظري چاپ نشده(حذف شده از كتاب اول استاد  گريه هاي امپراتور)


حوالی: شعر, غزل, غم, عشق
+ انتشار یافته در  دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:55  توسط احسان جمشیدی   | 

ظهر

حداقل کاش در تاریکی کارد را در سینه ام فرو می کرد

تا نشناسمش

او هم می دانست"شب کور"م

خواست هم بشکند هم بسوزاند

ظهر بود...

احسان جمشیدی


حوالی: دلنوشته, جمله ادبی, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:6  توسط احسان جمشیدی   | 

بازگشت

سلام
...
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند

قیصر امین پور
دوباره مي آيم به دلیل دو بار جراحی این مدت امکان به روزرسانی نبود هنوز هم عوارض عمل به طور کامل برطرف نشده است اما...
در این مدت اتفاقات متعددی رخ داده است مثلا در موضوع ادبیات استاد فاضل نظری چند جلسه ای در برنامه زنده باد زندگی شبکه دو حضور  پیدا کردن و ما هم که تنها کاریی که می توانستیم انجام دهیم خوابیده تلویزیون تماشا کردن بود
نشناخته چگونه دچار غمت شوم
عشق از شناخت می گذرد اتفاق نیست

فاضل نظری
پی نوشت یک:خیلی محتاجیم به دعا!
پی نوشت دو:حس و حال توضیح راجع به جراحی را بیشتر از این ندارم!!!
پی نوشت سه:فعلا امكان جوابدهي به نظرات و بروزرساني ندارم

+ انتشار یافته در  سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:40  توسط احسان جمشیدی   | 

خوش باوری

چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می گیرد
از این بی آبرویی نام ما آوازه می گیرد

من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم
خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد

به روی ما به شرط بندگی در می گشاید عشق
عجب داروغه ای! باج سر دروازه می گیرد

چرا ای مرگ می خندی؟ نه می خوانی، نه می بندی!
کتابی را که از خون جگر شیرازه می گیرد

ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم
نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می گیرد

فاضل نظری شعر جدید در مجموعه سه گانه چاپ نشده


حوالی: شعر, غزل, غم, عشق
+ انتشار یافته در  دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:56  توسط احسان جمشیدی   | 

عشق

و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

سهراب سپهری مسافر


حوالی: شعر, نو, عشق, ابهام
+ انتشار یافته در  شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 20:23  توسط احسان جمشیدی   | 

مشاعره با موضوع مرگ 1

و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست‌.
مرگ وارونه يك زنجره نيست‌.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است‌.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان‌.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است‌.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است‌.
)                     سهراب سپهري

من کجا بیش‌تر از حق خودم خواسته‌ام؟
مرگ حق است به من حق مرا برگردان!                     فاضل نظری اقلیت

زين پيش دلاورا کسي چون تو شگفت
حيثيت مرگ را به بازي نگرفت                     سيدحسن حسيني

اي پريشاني آرام!کجايي اي مرگ
در پريخانه ي ما حوصله ي غوغا نيست                     فاضل نظري اقليت

گفتم که: چرا دشمنت افکند به مرگ؟
گفتا که: چو دوست بود خرسند به مرگ

گفتم که: وصيتي نداري؟ خنديد
يعني که همين بس است: لبخند به مرگ                     قيصر امين‌پور

بيچاره به ما که زندگي را مرديم
خوشبخت شما که مرگ را زيسته‌ايد                     بيژن ارژن

هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد کرد
 که پاک پاک شود صورت طلايي مرگ                     سهراب سپهري مسافر

مرگ ترس ندارد
ترس مرگ دارد.                     علی لاری زاده

گفتيد: «زندگي کن و خوش باش و دم نزن!»
اين حرف ها براي من از مرگ بدتر است                    سيد مهدي موسوي

ادامه دارد...


حوالی: مشاعره با موضوع مرگ, مرگ, مشاعره, مشاعره موضوعی
+ انتشار یافته در  شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 20:7  توسط احسان جمشیدی   | 

خدای کاغذی

جاي پهلوان شهر را گرفته اند
مرد هاي آهنين نماي کاغذي

با حضور قلب سجده مي بريم بر-
پول هاي کاغذي-خداي کاغذي

پول


حوالی: شعر, غزل, پول, خدا
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:10  توسط احسان جمشیدی   | 

کبوتر

مبادا آسمان بي بال و بي پر
مبادا در زمين ديوار بي در

مبادا هيچ سقفي بي پرستو
مبادا هيچ بامي بي کبوتر

کبوتر

قیصر امین پور


حوالی: شعر, تصویر, کبوتر, پرستو
+ انتشار یافته در  جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:24  توسط احسان جمشیدی   | 

خدا

رسيده‌ام به خدايی كه اقتباسي نيست

رسيده‌ام به خدايی كه اقتباسي نيست 
شريعتي كه در آن حكم‌ها قياسي نيست

شعر کامل


حوالی: شعر, تصویر, خدا
+ انتشار یافته در  جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:16  توسط احسان جمشیدی   | 

هر چه نقطه چين...

تو آسماني و من ريشه در زمين دارم
هميشه فاصله اي هست داد از اين دارم

قبول کن که گذشته ست کار من از اشک
که سال هاست به تنهايي ام يقين دارم

تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست
مرا ببخش اگر چشم نکته بين دارم

بخوان و پاک کن و اسم خويش را بنويس
به دفتر غزلم هرچه نقطه چين دارم

کسي هنوز عيار ترا نفهميده ست
منم که از تو به اشعار خود نگين دارم

محمدعلی بهمنی


حوالی: شعر, غزل, نگین, عیار
+ انتشار یافته در  چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:54  توسط احسان جمشیدی   | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر