_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من
... ادامه مطلب ... حمید مصدق
در اين قفس متولد شديم و میميريم
طبيعت قفس عمر در نداشتن است
چگونه لاله (داغ) دلش خون نباشد از غم عشق
كه شرط داغ نديدن جگر نداشتن است
طبيب حاذق بیمار زندگی مرگ است
علاج دردسر عمر سر نداشتن است
فقط نصیب شهيدان سرسپردهی توست
سعادتی كه سزای سپر نداشتن است
هادی حسنی
دودلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و اسم تو را
بنویسم
همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم
ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی است
بخدا خود تو بگو نام که را
بنویسم
صاحب قبله و قبله دو عزیزند ولی
خوش تر آنست من از قبله نما بنویسم
آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم
تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصـه درد به امّیـد دوا بنویسم
قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری است
پست باشم که
پَی نان و نوا بنویسم
بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم
بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد
کـــه من و
تو به هم آمیزم و ما بنویسم
من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همینطور جدا بنویسم
شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
بـاز حتی اگـر از سوگ و عزا
بنویسـم
با تـــو از حرکت دستم برکت مـی بارد
فرق هم نیست چه
نفرین،چه دعا بنویسم
از نگاهت، به رویم، پنجره ای را بگشای
تا در آن منظـره ی روح گشا بنویسم
تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند
غزلی را که در آن حال و هوا بنویسم
عشق آن روز که این لوح و قلم دستم داد
گفت هر شب غزل چَشم شما بنویسم
مقصد ما بندگان دیدن روی تو است
إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ
همه پرورده ی مهرند و من آزرده ی قهر
خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان
لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد
به جگر سوختگان داغ برابر برسان
مَردُم از ماتم من شاد و من از غم خشنود
شادمانم کن و اندوه مکرر برسان
مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند
مژده ی وصل برادر به برادر برسان

فاضل نظری
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم ،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد ،
- که مرا
زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شورِ عشق و مستی
و تو چون مصرعِ شعری زیبا ،
سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی .
دفتر عمر مرا٬
با وجود تو شکوهی دیگر٬
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من٬
زندگانی بخشی٬
یا بگیری از من٬
آنچه را می بخشی.
برگزیده چند شعر از حمید مصدق
سر نى در نینوا مىماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا مىماند اگر زینب نبود
چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان
در کویر تفته جا مىماند اگر زینب نبود
ذو الجناح داد خواهى، بىسوار و بىلگام
در بیابانها رها مىماند اگر زینب نبود
چهره سرخ حقیقت یعنی آن خورشید سرخ
پشت ابرى از ریا مىماند اگر زینب نبود
در شکست لشکر شمشیرها، تیغ زبان
در نیام ادعا می ماند، اگر زینب نبود
زخمه زخمىترین فریاد در چنگ سکوت
از طراز نغمه وامىماند اگر زینب نبود
در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب
پشت کوه فتنهها مىماند اگر زینب نبود
در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ
در گلوى چشم ما مىماند اگر زینب نبود
قادر طهماسبی (فرید)
ری را...!
به کوری چشم کلاغ
عقاب ها هرگز نمی میرند!
*****
چقدر ساده ایم ری را !
نه تو ، خودم را می گویم،
من هنوز
فکر میکنم سیب به خاطر من است
که از خواب درخت می افتد .
خلاصه و گلچین چند شعر از سید علی صالحی
نسیم مست وقتی بوی گل میداد حس کردم
که این دیوانه پرپر میکند یک روز گلها را
خیانت قصهی تلخی است اما از که مینالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ میخوانند نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست
چرا آشفته میخواهی خدایا خاطر ما را
نمیدانم چه افسونی گریبانگیر مجنون است
که وحشی میکند چشمانشآهوهای صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیدهتر کردی معما را
فاضل نظری
ایام امتحانات ترم شده مجبورم کمتر بیام فعلا

علی محمد مؤدب
کاشکی قناری بودم...
عاشق را قریب غریب گویند
ای دل عجیب خسته ام از درد مردمان
امشب فقط به جای خودم گریه می کنم
یکی بود یکی نبود
از ان غلطهای رایج است
تا انجا که می دانم
یکی بود یکی خواهد ماند {عین لام}
مردم همه
تو را به خدا
سوگند می دهند
اما برای من
تو آن همیشه ای
که خدا را به تو
سوگند می دهم!
راه تردید مسیر گذر عاشق نیست
چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟
تفاوت من و اصحاب کهف در این بود
که سکه های من از ابتدا رواج نداشت
دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است
به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند :
زمین چقدر حقیر ست آی خاکی ها
گذر ذهنی...
بازنده نیستم
که عشق باخته ام
همین نام تو که برده ام
فردا
برگ برنده من است علی محمد مودب
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی سهراب سپهری
این بود افکار پریشانی که از ذهنم می گذشت....
تو باستانشناس پیر!
به پیکر عتیقهات بگو
چه چیز این دل شکسته دیدنی است؟
علی محمد مودب
کفش هایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "
آینه های ناگهان قیصر امین پور
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم قیصر امین پور
افسوس خدا حاجت یک عمر مرا داد
ای کاش لب سرخ تری خواسته بودم فاضل نظري گریه های امپراتور
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا! قیصر امین پور
در آسمان خبری از ستاره من نیست
که هر چه بخت بلند است ، عمر کوتاه است فاضل نظري
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم قیصر امین پور
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد فاضل نظري گریه های امپراتور
آخر چه امیدی به شب و روز جهان است
باید همه عمر خود را بفریبی فاضل نظري گریه های امپراتور
عمری است مانده ایم به امید دیدنت
کی می رسد ندای به ارجان رسیدنت؟ میثم امانی
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد خیام بیت پیشنهادی از آقای مهدی 77
از نخستین نگاه نخستین سحرگاه عالم
در نگاه هراسیده هرچه حوا و آدم علی محمد مودب
آدمت نیستم آن گونه که حوا باشی
ساحلت نیستم آن قدر که دریا باشی علی داوودی
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم حافظ
کسی که عاشق روی پری من باشد
نزاده است ز آدم نه مادرش حواست مولوی
به جرم وسوسه
چه طعنه ها که نشنیدی حوا !!
پس از تو همه تا توانستند آدم شدند...
چه صادقانه حوا بودی... بیت پیشنهادی از آقای مهدی 77
"حوا"ی خوبم چیدن یک سیب که هیچ
من پشت ردت تو دل آتیش می رم
حس می کنم آدم به دنیا اومدم تا
این سیب از دستای تو عیدی بگیرم
خانه ها دلتنگی حواست، پشت کوچه ها
آدمی گم شد، خیابان ها به دنیا آمدند علیرضا قزوه
در حال تکمیل است
تنها کمی به دیدن تو فکر می کنم
آنهم برای حل شدن چند مسئله
دیگر تمام شهر به عشقت مقیدند
بی آنکه در حضور تو باشند یک دله
تو کیستی که دیده و نادیده خوانده اند
خوبان تو را به ندبه و بدها به ولوله
ما مرده ی گرفتن جشن تولدیم
چنگی به دل نمی زند این ساز و هلهله
وقتی تمام بندر ، در بند ساحل است
دریا چگونه مشت نکوبد به اسکله
باران چگونه باز نگردد به آسمان
دنیا چگونه سخت نگیرد به چلچله
این سینه ها به فکر « الم نشرح» تو نیست
چیزی به گوش خاک بخوان مثل « زلزله »
شعري از مرتضي حيدري آل كثير
روشنفکری جای خود را به فرهیختگی داده است
بزرگترین دروغ این است که بگوییم هیچ کس تنها نیست ، در صورتی که بهترین لحظات انسان، بهخصوص شاعران میتواند در تنهایی شکل بگیرد.
شعر یک تفنّن بوده و فن نیست و متأسفم برای کسانی که همة زندگی خود را صرف شعرگفتن میکنند چون شعر و شاعری تنها قصیده بوده و هدف زندگی نیست
در ادامه مطلب متن کامل صحبت های ایشان را بخوانید
خدا كسي ست كه بايد به ديدنش بروي
خدا كسي كه از آن سخت ميهراسي نيست.
به «عيب پوشي » و « بخشايش» خدا سوگند
خطا نكردن ما غير ناسپاسي نيست
به فکر هیچ کسی جز خودت مباش ای دل
كه خودشناسي تو جز خدا شناسي نيست
دل از سياست اهل ريا بكن،خود باش
هواي مملكت عاشقان سياسي نيست
بازم گرایش به فاضل نظری
فاضل نظری