دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

و سلاح او گریه است..."پست ثابت"

آدم خلیفه ی تنهای خدا روی زمین است
امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاحش . . .
و سلاح او گریه است...
( و سِلاحُهُ البُکاء )
( برگرفته از کتاب گریه های امپراتور/فاضل نظری )
حوالی: گریه, گریه های امپراتور, دعا, کمیل
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:26  توسط احسان جمشیدی   | 

کمک کن ای خدا من هم بسازم خانه در مسجد

به جای زاهدان با جانماز و شانه در مسجد
نشستم با شراب و شاهد و پیمانه در مسجد

نشستم با همه بدنامی ام نزدیک محرابی
بنا کردم کنار منبری میخانه در مسجد

موذن گفت حد باید زدن این رند مرتد را
مکبر گفت می آید چرا دیوانه در مسجد

دعاخوان گفت کفر است و جزایش نیست کم از قتل
به جای ختم قرآن خواندن افسانه در مسجد

همه در خانه ی تو خانه ی خود را علم کردند
کمک کن ای خدا من هم بسازم خانه در مسجد

اگر گندم بکارم نان و حلوا می شود فردا
به وقت اشکباری چون بریزم دانه در مسجد

اگر من آمدم یک شب به این مسجد از آن رو بود
که گفتم راه را گم کرده آن جانانه در مسجد

دلم می خواست می شد دور از این هوها ، هیاهوها
بسازم زیر بال یاکریمی لانه در مسجد

علی رضا قزوه  آذرماه ۱۳۹۰
حوالی: شعر, غزل, علیرضا قزوه
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:27  توسط احسان جمشیدی   | 

درختها به من آموختند فاصله ای/میان عشق زمینی و آسمانی نیست

توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست

پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

زدست عشق به جز خیر بر نمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست

درختها به من آموختند فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه ی پر غبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری

پ.ن: این مطلب پست ثابت وبلاگ بوده و تا اطلاع ثانوی اینجا جا خوش کرده است.

پ.ن: اکنون اطلاع ثانوی فرا رسیده است


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:47  توسط احسان جمشیدی   | 

كسي نمي خورد اينجا غم شقايق را

دگر نمي رسد از كوچه باغ بوي درخت
چه اتفاق بدي ! خشك شد گلوي درخت

هجوم باد لباس از تن اقاقي كند
به باغبان بان برسان ! رفت آبروي درخت

كدام ديو به اين سايه سار امده است ؟
به جاي قلب كه كنده تبر بر روي درخت؟

كسي نمي خورد اينجا غم شقايق را
كسي نمي رود اينجا به پرس و جوي درخت

در اين جهنم بي زمزمه دلم پوسيد
كجاست زمزم باران ؟ كجاست كوي درخت ؟

شبي از اين قفس ميخكوب خواهم رفت
در آرزوي بنفشه ، به جستجوي درخت

مرتضي اميري اسفندقه
حوالی: شعر, غزل, مرتضي اميري اسفندقه
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:4  توسط احسان جمشیدی   | 

کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

حسنت  به  اتفاق  ملاحت   جهان  گرفت                   آری  به اتفاق  جهان  می‌توان گرفت

افشای  راز خلوتیان  خواست  کرد شمع                    شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

زین  آتش نهفته  که  در سینه  من است                   خورشید شعله‌ای ست که در آسمان گرفت

میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست              از  غیرت  صبا  نفسش  در دهان گرفت

آسوده  بر  کنار  چو  پرگار  می‌شدم                          دوران  چو نقطه عاقبتم  در میان گرفت

آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت                     کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان                    زین  فتنه‌ها  که  دامن  آخر زمان گرفت

می خور که هر که آخر کار جهان بدید                         از غم  سبک  بر آمد و رطل  گران  گرفت

بر برگ  گل به  خون  شقایق نوشته‌اند                      کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

حافظ  چو آب  لطف ز  نظم  تو می‌چکد                     حاسد  چگونه  نکته  تواند  بر  آن  گرفت

حافظ


حوالی: شعر, غزل, حافظ
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:42  توسط احسان جمشیدی   | 

از عالم غم دلرباتر عالمي نيست

همراه بسيار است، اما همدمي نيست
مثل تمام غصه ها، اين هم غمي نيست

دلبسته اندوه دامنگير خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمي نيست

كار بزرگ خويش را كوچك مپندار
از دوست دشمن ساختن كار كمي نيست

چشمي حقيقت بين كنار كعبه مي گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمي» نيست

در فكر فتح قله قافم كه آنجاست
جايي كه تا امروز برآن پرچمي نيست

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غم, عشق
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:26  توسط احسان جمشیدی   | 

می خوابم و وقت عشق بیدارم کن

سنگین شدم از خویش سبکبارم کن
از عطر نسیم صبح سرشارم کن

دل خسته ام ای عزیز! دلخسته عزیز!
می خوابم و وقت عشق بیدارم کن

عبدالرحیم سعیدی راد
حوالی: شعر, رباعی, عبدالرحیم سعیدی راد
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:8  توسط احسان جمشیدی   | 

سیاسی  فتنه

به هوش باش که امروز کوفه تهران است 
و ذوالفقار گرفتار نیزه داران است

مساحتی است پر از چهره های رنگ به رنگ 
که فتنه پشت نقاب فریب پنهان است

برای آنکه عدالت به خون بغلطد باز 
قلم، زبانه ی شمشیرهای برّان است

علی همیشه غریب است و تا ابد مظلوم 
شهید زخم زبان های سایه مردان است

به هوش باش که بوی نفاق می آید 
به دست مردم نااهل، برگ قرآن است

مبادمان که به تکرار کوفه بنشینیم 
کنون که خانه ی ما در مسیر توفان است

برای حلقه ی دل دست مهر می خواهیم 
علم، به دوش کسی از تبار باران است

مباد غفلت از این روزهای پر آشوب 
که کوفه تا ابد از کرده اش پشیمان است

پروانه نجاتی

دل خسته ام ز سهمیه هایی که هیچ کس 
باور نکرد سهم مرا سر کشیده است 
باور نکرد جای تو را پر نمی کنند 
باور نکرد سوی تو خنجر کشیده است

این امتیازهای کذایی که بی دریغ 
طومار طعنه همه هم کلاس هاست 
ای کاش بودی ای پدر اینها ولی نبود! 
سهمیه سهم کینه حق ناشناس هاست

رفتی که راه باز شود، راه باز شد 
اما کنار جادّه مرا هیچ کس ندید 
زیر غبار رفتن شان اشک های من 
در انتظار آمدنت سیل آفرید

تو مایه غرور منی گرچه نیستی 
مرد حماسه، مرد بلاپوش شهر من 
باور نکن که بی تو به پایان رسیده ام 
خلوت نشین قطعه خاموش شهر من

اینک منم که در هوس چشم های تو 
دل تنگم از نگاه طلب کار کوچه ها! 
در حسرت چشیدن گرمای دست تو 
می ترسم از شکستن دیوار کوچه ها

پروانه نجاتی


حوالی: شعر, غزل, سیاسی
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ساعت 16:5  توسط احسان جمشیدی   | 

در شب ظلمت به آفتاب رسيديم

در سفر تشنگي به آب رسيديم
خسته تر از خستگي به خواب رسيديم

عشق طلوعي دوباره کرد و من و تو
در شب ظلمت به آفتاب رسيديم

شعله يک حس ناشناخته گل کرد
تا به تمنا، به التهاب رسيديم

آن همه دلبستگي به واژه بدل شد
واژه به واژه به شعر ناب رسيديم


در تب تشويش، بين ماندن و رفتن
ما به معماي بي جواب رسيديم

طاقت ماندن نبود و تاب جدايي
چون به دوراهي انتخاب رسيديم

خسته و سرگشته هر طرف که دويديم
باز به سرچشمه سراب رسيديم

قصه ما هرچه تلخ، هرچه که شيرين
زود به پايان اين کتاب رسيديم!

محمدرضا ترکي
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ساعت 16:1  توسط احسان جمشیدی   | 

انار

غمگین نشد از این که به او تاخته اند
یا اینکه به جانش تبر انداخته اند

وقتی جگر انار خون شد که شنید
از شاخه ی او چوب فلک  ساخته اند

انار وقتی جگر انار خون شد

میلاد عرفان پور


حوالی: شعر, رباعی, میلاد عرفان پور, شعروگرافی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 18:52  توسط احسان جمشیدی   | 

ما شیشه ی عطریم بگویید به سنگ

با دشمن خویشیم دمادم در جنگ
او با دم تیغ آمده ما با دل تنگ

ما رود مدامیم بگویید به تیغ
ما شیشه ی عطریم بگویید به سنگ
میلاد عرفان پور
حوالی: شعر, رباعی, غمگین, جنگ
+ انتشار یافته در  چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 18:34  توسط احسان جمشیدی   | 

خدا تو را برای مهربانی آفریده است

خدا تو را برای مهربانی آفریده است
خدا برای عاشقان چه نقشه ها کشیده است

تو سیب نورسیده ای تو خنده ی بهاری،
که درمیان یک انار سرخ تازه چیده است

نگاه می کنم به آن پرنده ی مهاجر
گمان کنم حکایت دل تو را شنیده است

خدا شب آفرید با همه ستاره هایش
چه چادری برای قامت شما بریده است

خدا غم آفرید و شادی آفرید امّا
تو را فقط برای مهربانی آفریده است

مهدی جهاندار
حوالی: شعر, غزل, مهدی جهاندار
+ انتشار یافته در  چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 18:31  توسط احسان جمشیدی   | 

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

فروغ فرخزاد
حوالی: شعر, نو, فروغ فرخزاد
+ انتشار یافته در  چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 11:24  توسط احسان جمشیدی   | 

اما مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند
در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست میرود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود

از : افشین یداللهی
حوالی: شعر, غزل, افشین یداللهی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 11:15  توسط احسان جمشیدی   | 

پست ثابت محرم 90

شعری از حمید رضا برقعی شاعر معاصر که خیلی  تاثیر گذار و زیباست و در مراسم شعر خوانی در محضر مقام معظم رهبری هم خوانده شده است که فایل آن برای دانلود در ادامه مطلب قرار داده شده است

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

منبع: وبلاگ پرسه در خیال (سید حمید رضا برقعی)


ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 11:2  توسط احسان جمشیدی   | 

سفر بهانۀ دیدار و آشنایی ماست||| به هم رسیدن ِ ما نقطه ی جدایی ماست

سفر بهانۀ دیدار و آشنایی ماست
از این به بعد «سفر» مقصد ِ نهایی ماست

در ابروان من و گیسوان ِ تو گرهی ست
گمان مبر که زمان ِ گره گشایی ماست

خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است
همین بهانۀ آغاز ِ بی وفایی ماست

زمانه غیر زبان قفس نمی داند
بمان که «پرنزدن» حیلۀ رهایی ماست

به روز وصل چه دلبسته ای ؟ که مثل ِ دو خط
به هم رسیدن ِ ما نقطه ی جدایی ماست

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 19:46  توسط احسان جمشیدی   | 

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم
در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت :
از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد
من مایه رنج تو هستم ، راست می گویی

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 19:26  توسط احسان جمشیدی   | 

فرصت گذشت و همت جبران نداشتیم

یک‌عمر غیر دیده گریان نداشتیم
پیراهنی ز یوسف کنعان نداشتیم

عمر عزیز صرف دریغ گذشته شد
فرصت گذشت و همت جبران نداشتیم

سودای‌مان هماره خدا بود و نان و عشق
اما برای این‌همه امکان نداشتیم

اثبات بی‌گناهی خود را به روز حشر
جز اشک خون اقامه برهان نداشتیم

دندان حرص تیز، ولی نان نبودمان
نان آن‌دمی رسید که دندان نداشتیم

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و... انسان نداشتیم

امروزمان سیاه و مصیبت نبود اگر
تاریخ پرشکوه و درخشان نداشتیم

مؤمن به نفس کافر خود می‌شدیم کاش
کاری به مشرکان مسلمان نداشتیم

گفتند: «زنده‌اید»، بگویید زنده‌ایم
گفتیم زنده‌ایم، ولی جان نداشتیم

سیدعبدالجواد موسوی

+ انتشار یافته در  شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:41  توسط احسان جمشیدی   | 

آهوی دل مرا درید

عشق، شیر شد

آهوی دل مرا که دید

آهو از میان سینه ام رمید

هی دوید و هی دوید و هی دوید...

شیر آخرش ولی به او رسید

آهوی دل مرا درید

عرفان نظرآهاری

+ انتشار یافته در  شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:38  توسط احسان جمشیدی   | 

یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد

چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت
 دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت


 آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد
 با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد

داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود
چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود

داد و بیداد برادر که برادر تنهاست
جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست

 یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند
همه دنبال فلانی و فلانی رفتند

همه رفتند غمی نیست علی می ماند
جای سالم به تنش نیست ولی می ماند

مرد مولاست که تا لحظهء آخر مانده
دشمن از کشتن او خسته شده ٬در مانده

در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند
جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند

مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون
آنچنانی که علی از احد آمد بیرون

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است
می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
وان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد

کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد
با جهاز شتران کوه احد برپا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت
دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت

تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد
پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی الله است
پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد
بین دست پسر آمنه بالا می رفت

گفت: اینبار به پایان سفر می گویم
" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است
کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است

واژه در واژه شنیدند صدارا اما...
گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

شهر اینبار کمر بسته به انکار علی
ریسمان هم گره انداخته در کار علی

بگذارید نگویم که احد می لرزد
در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می نویسم که "شب تار سحر می گردد"
یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد

سید حمید رضا برقعی

حوالی: شعر, غزل, سید حمید رضا برقعی
+ انتشار یافته در  شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 8:48  توسط احسان جمشیدی   | 

سيب دلم براي تو ای دوست، لك زده است!

امشب كسي به  سيب دلم  ناخنك زده  است!
بر زخم هاي كهنه ی  قلبم نمك زده است!

اين غم نمي رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتك زده است

قصدم گلايه نيست، خودت جاي من، ببين
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلك زده است!

امروز هم گذشت و دلت ميهمان نشد
بر سفره اي كه نان دعايش كپك زده است!

هرشب من -آن غريبه كه باور نمي كند
نامرد روزگار، به او هم كلك زده است-

دارد به باد می سپرد این پيام را:
سيب دلم براي تو ای دوست، لك زده است!

مژگان عباسلو
حوالی: شعر, غزل, مژگان عباسلو
+ انتشار یافته در  جمعه یازدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 10:34  توسط احسان جمشیدی   | 

غار حرا و دامنه ی کوه طور ... نه ! از چشم و از نگاه تو ایمان شروع شد

روزی که آفرینش انسان شروع شد
این حس عاشقانه ی پنهان شروع شد

غار حرا و دامنه ی کوه طور ... نه !
از چشم و از نگاه تو ایمان شروع شد

همچون بهار ِ حیله گر از باغ عشق من
رفتی و پرسه های خیابان شروع شد

بعد از وداع تلخ درختان و برگ ها
جنگل دلش شکست و زمستان شروع شد

ابری غریب و خسته از این شهر میگذشت
ما را که دید گریه ی باران شروع شد

مردی کنار دفتر عمرش نوشت "عشق"
آتش گرفت دفتر و پایان شروع شد .

سيد محمد موسوي
حوالی: شعر, غزل, سيد محمد موسوي
+ انتشار یافته در  جمعه یازدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 10:25  توسط احسان جمشیدی   | 

قرآن به سر گرفتم و گفتم سلام عشق!

سلام راستش را بخواهید فکرش را نمی کردم که در طی کمتر از 2 ماه پست 100 ام را هم رد کنم برای همین دنبال شعری با ارزش با قدر می گشتم و در فضایی که به عاشورا تجلی قدر خدا نزدیک می شویم شعری عاشقانه در حال و هوای شب قدر یافتم تا آن را بنگریم برای روز قدرمان عاشورا آماده شویم...
 
قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق

با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق

ترسم که در سماع کشانم قنوت را
وقتی که قبله گاه تو باشی، امام عشق

از رکعت نخست در افتاده ام به شک
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق

سی پاره ی حضور مرا چله بست شو
قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق...

علیرضا بدیع، شاعر جوان اما صاحب نام نیشابوری 
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:13  توسط احسان جمشیدی   | 

تشنه لب آمده آورده به قربانگاهت  گردن عاشق هفتاد و دو آهویش را  

آسمان خم شده تا بوسه زند مویش را
ماه دیدست در آیینه او رویش را

تشنه لب آمده آورده به قربانگاهت
گردن عاشق هفتاد و دو آهویش را

لاله با یاد تو از جام تهی می نوشد
چشم نرگس به تو مدیون شده سوسویش را

آسمان مشک به دندان مهی خواهد داد
که زمین پل زده بر دجله دو بازویش را

خنجر و حنجره سرخ تو...وا فریادا
آه ای خاک به ما هم برسان بویش را

ماه در کاسه خون...خون خدا در صحرا
آسمان آمده تا بوسه زند مویش را

 نغمه مستشار نظامی
حوالی: شعر, غزل, نغمه مستشار نظامی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ساعت 16:1  توسط احسان جمشیدی   | 

شکر خدا که دفتر من بی‌غزل نماند شد عشق نیز منکری از منکرات من

خیره است چشم‌ِ خانه به چشمانِ مات من
خالی است بی‌صدا و سکوتت حیات من

دل می‌کنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیز‌تر از خاطرات من

آیات سجده‌دار خدا چشم‌های توست
ای سوره مغازله، ای سور و سات من!

حق‌السکوت می‌طلبند از لبان تو
چشمان لاابالی و لب‌های لات من

شاعر شدن بهانه تلمیح کهنه‌ای‌ست
تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

شکر خدا که دفتر من بی‌غزل نماند
شد عشق نیز منکری از منکرات من

محمدمهدی سیار
حوالی: شعر, غزل, محمد مهدی سیار
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ساعت 14:48  توسط احسان جمشیدی   | 

ای عشق! ای عمیق ترین احتیاج ها! درمان دردها و خود از بی علاج ها

ای عشق! ای عمیق ترین احتیاج ها!
درمان دردها و خود از بی علاج ها

ایمانِ کفر، شادیِ غم، شوقِ بی امید
آمیزه ی شگرف ترین امتزاج ها

با یاد گیسوان خمت باز مانده ام
با صد هزار سلسله از اعوجاج ها

با اعتبار حسن، نه با حسن اعتبار
در سکه های قلب در افکن رواج ها

دلسرد مثل قطب شدم، سهم من نشد
یک شعله بوسه از لب آتش مزاج ها

وقتی ز چشم های تو گیسو کنار رفت
در شام های تیره عیان شد سراج ها

در انتهای شعر به آغاز می رسم
ای عشق! ای عمیق ترین احتیاج ها!

سید محمد مجید موسوی گرمارودی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ساعت 14:42  توسط احسان جمشیدی   | 

آنچه خدا خواست همان می‌شود وانچه دلت خواست نه آن می‌شود

دوش که غم پرده ما می‌درید
خار غم اندر دل ما می‌خلید

در بَرِ استاد خرد پیشه‌ام
طرح نمودم غم و اندیشه‌ام

کاو به کف آیینه تدبیر داشت
بخت جوان و خرد پیر داشت

پیر خرد پیشه و نورانی‌ام
برد ز دل زنگ پریشانی‌ام

گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!
هان! گذران است جهان شاد باش!

رو به خودت نسبت هستی مده!
دل به چنین مستی و پستی مده!

زانچه نداری ز چه افسرده‌ای
وز غم و اندوه دل آزرده‌ای؟!

گر ببرد ور بدهد دست دوست
ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست

ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم
کج نشود دست قضا را قلم

آنچه خدا خواست همان می‌شود
وانچه دلت خواست نه آن می‌شود

علامه سید محمد حسین طباطبایی
حوالی: شعر, مثنوی, علامه سید محمد حسین طباطبایی, خدا
+ انتشار یافته در  سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت 15:52  توسط احسان جمشیدی   | 

چند دوبیتی در فضای کربلاها!

یک عده نشان بی نشان را بردند
یک عده نشان این و آن را بردند

آن روز که دلباخته خاک شدیم
این چند پرنده آسمان را بردند

***

یا در گره پیچ و خم گیسو بود
یا در گرو اشارت ابرو بود

هو یی که در اول هویزه دیدم
در آخر لااله الا هو بود

سعید حدادیان

+ انتشار یافته در  یکشنبه ششم آذر ۱۳۹۰ساعت 16:43  توسط احسان جمشیدی   | 

وحالا در اين قحطی آب واحساس دلم را کجا -مثل دستم - بشويم؟

گزيری ندارم که شعری بگويم
دل نازکت را به نحوی بجويم

بگويم که پشتم به خورشيد گرم است
زمانی که گل می کنی روبرويم

وحالا در اين قحطی آب واحساس
دلم را کجا -مثل دستم - بشويم؟

از اول تو بی پرده با من نگفتی
که بی پرده حالا من از خود بگويم!

من از تشنگی های خود با تو گفتم
واز مخزن بغض ها در گلويم

جواب تو تکرار تلخ عطش بود
و سنگی که لغزيد سوی سبويم

گل لحظه ها را-به مفهوم مطلق-
اجازه ندادی کنارت ببويم

اجازه ندادی که چشمت بيفتد
به چشم سکوت من و های و هويم
وحالا...
تو با برق الماس چشمت کلیک كن:
بميرم؟ بمانم؟ بخندم؟ بمويم؟

سیدحسن حسيني(مسيحا)آبان 1381
حوالی: شعر, غزل, سید حسن حسینی
+ انتشار یافته در  یکشنبه ششم آذر ۱۳۹۰ساعت 16:36  توسط احسان جمشیدی   | 

اگر دلم ٬ که از اندوه روزگار پرم

اگر سرم ٬ که از انکار کردگار پرم
اگر دلم ٬ که از اندوه روزگار پرم

دقیق تر بنگر- این غبار از آینه نیست-
خود این منم که در آینه از غبار پرم

درختی ام که پر از قلب های کنده شده ست
زخالکوبی غم های یادگار پرم

نه اهل کشتی نوح و نه سر نهاده به کوه
برای آمدن مرگ از انتظار پرم

مگیر زورق فرسوده مرا از رود
که از خیال رسیدن به آبشار پرم

فاضل نظری گریه های امپراتور


حوالی: شعر, غزل, غمگین, عشق
+ انتشار یافته در  شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:22  توسط احسان جمشیدی   | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر