دیوارها بنا شد و در ظلمت جهان درها برای بسته شدن آفریده شد "محمدسعید میرزایی"چند طرح از پرویز بیگی:
هوا ابری ست
رصد ستارگان ممکن نیست
روسری ات را بردار
نئون ها دروغ می گویند
در شهر خبری نیست
هر روز
یک سیب می خورم
و از خانه رانده می شوم
پ ن : عنوان بیتی از محمد سعید میرزایی "یك نفر گفت: «دوستت دارم» این صدای تو نیست؟... اما نه..."
پائیز دل انگیز نزدیک است و هر چه هم که آغاز دوباره این واقعه خوش رنگ با صدای خش خش تکرار دوباره "ترم" این واژه متجاوز اجنبی به سرزمین واژه های خوش آهنگ فارسی همچون پائیز همراه باشد باز هم قابل ستایش است...
حوالی:
شعر,
طرح,
پرویز بیگی,
محمدسعید میرزایی
+ انتشار
یافته در شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 17:58
توسط احسان جمشیدی
|
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش حافظ قرابه كش شد و مفتی پیاله نوشصوفی ز كنج صومعه با پای خم نشست تا دید محتسب كه سبو می كشد به دوشاحوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان كردم سوال صبحدم از پیر می فروشگفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی دركش زبان و پرده نگه دار و می بنوشساقی بهار می رسد و وجه می نماند فكری بكن كه خون دل آمد ز غم به جوشعشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار عذرم پذیر و جرم به ذیل كرم بپوشتا چند همچو شمع زبان آوری كنی پروانه مراد رسید ای محب خموشای پادشاه صورت و معنی كه مثل تو نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوشچندان بمان كه خرقه ازرق كند قبول بخت جوانت از فلك پیر ژنده پوشحافظ
ذکر چند نکته:
1- قرابه کش: ( صفت ) شراب کشنده باده نوشنده .
2- جناب حافظ صبحدم با جد و جهد فراوان از پیر می فروش (منبع موثق!) سوال فرموده اند در باب احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان و ایشان در پاسخی واضح مرقومه نوشته اند گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی / دركش زبان و پرده نگه دار و می بنوش (پاسخ بسیار دیپلماتیک و واضح!) [البته این فقط نگاه ما بود به این چند بیت و حافظ نباید از اما دلگیر شوند یکبار که در همین وبلاگ نوشتم که خلاف شعر(فال) حافظ رخ می دهد (و رخ هم داد!) غزلی با این بیت چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخن شناس نهای جان من خطا این جاست فال بعدیمان شد(واقعیت محض است بدون شوخی و ...)]
3-این را از یادداشت های قدیمی سال قبل یا شاید هم سال 91 پیدا کردم گفتم شما هم بخندید (خودم که بسیار خندیدم)
وقتی که اندیشه ملتهب شد
انسفالیت
وقتی که ریشه سست شد
ریزش
وقتی که مویی بر باد رفت
عشق
به وجود آمد
آخرش هم نفهمیدیم عشق یک مقوله پاتولوژیک بود یا فیزیولوژیک
دلبسته ی مویی شده ام سخت خدایا
عشق،هوس،رقص،دعا، شاید وُ اما
حوالی:
شعر,
غزل,
حافظ,
روزنوشت
+ انتشار
یافته در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 16:6
توسط احسان جمشیدی
|
اشك كسی به خاطر من درنیامده
جز اين سِرُم كه چكه كنان ایستاده است
حمید روزی طلب
هفتاد دستگاه پر از شور "چَه چَهم"
من گوشه ی نگاه تو را وا نمی نهم
مثل قناری قفسی بسته ی توام
حتی تو هم رهام کنی....من نمی رهم
در گونه هات -فلسفه ی عشق ناگزیر-
من بوسه را به فلسفه ترجیح می دهم
همواره عشق و فلسفه می ریزد از لبت
گاهی چقدر عاقل و گاهی چه ابلهم
گفتم به جنگ فاصله ها می روم ولی
حالا علیه فاصله ها گرم له لهم
چون میوه های زودرس موسم تگرگ
قربانی گزند شد احساس ناگهم
انگشت اتهام زمینند خوشه ها
مادر ! پدر! نه ما...که شمایید متهم
"کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد"
ای نخل سربلندتر از دست کوتهم
رضا شیبانی اصل
تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم؛
یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار "رویا باقری"
حوالی:
شعر,
تک بیت,
رضا شیبانی اصل,
رویا باقری
+ انتشار
یافته در جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۳ساعت 12:31
توسط احسان جمشیدی
|
چند طرح:
سری خواب:
بازار مبل جهان را گشتم
یکی شان
سرویس بیداری نداشت!!
پدر:
پدرم شعر می خواند
من شعر می گويم
او باغ های فراوانی دارد
من داغ های فراوانی
باشو:
باشو از شکوفه های گوجه می گوید
من از سیم خاردار
شاعر زمان خود باید بود
(باشو: بزرگترین هایکوسرای ژاپن)
دکتر غلامرضا کافی
حالم بده که اون همه صفحه ای رو که توی فایرفاکس ویندوز قبلی ام ستاره دار! (bookmark) کرده بودم الان نیست. (میدونم که الان تو ذهنتون میگید مردم چه دغدغه هایی دارن اما...)
حوالی:
بی مزگی محض و بعد شعر گذاشتن,
شعر,
طرح,
غلامرضا کافی
+ انتشار
یافته در شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 20:0
توسط احسان جمشیدی
|
همه خوابند شب زمزمه گر ! هیچ مگو یا اگر از تو بخواهند سحر ، هیچ مگوغیر از این ، گر چه تو را سوخت جگر ، هیچ مگو : "من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو "
من بی او شده بی من شده، وای از من او ! غم فرو رفته سرا پای تنم تو در تو
چه بگویم که نگویی تو به من رو در رو : سخن گنج مگو جز سخن رنج مگو
ور از این بی خبری ، رنج مبر هیچ مگو "
هیچ، هر هیچ، به سر هیچ، به هیچش می خفت غم بزرگ است ولی در دل باریک نهفت
من منم، من همه ام، همهمه ام، با همه جفت "دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو"
بی خبر هستم و از هر چه خبر می ترسم خانه خالی ست و از کوبه ی در می ترسم
بجز از عشق ، من از هر چه خطر می ترسم "گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو "
حرف ناگفتنی ام را به زبان خواهم گفت مثل رفتار همین رود روان خواهم گفت
فارسی، هرچه که فرمود همان خواهم گفت "من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو"
چشم می خواست تو را بیند و نابینا شد آمدم از تو بگویم که زبانم تا شد
دل نمی خواست که دیوانه شود اما شد "قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو"
از چپ و راست بخوان، فرق ندارد، من، درد هستم و قسمت من نیست به جز رویی زرد
چه کسی بود مرا درد به دنیا آورد "گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو "
وسعت روح من از کالبدم بیشتر است از خودم بیشترم زیرِ من از خود زبر است
گرچه خود زود رسیدم، منِ من در سفر است "گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو"
هرچه تا خویش دویدم کمی از من کم شد کمی از کم شدنم ماند و همان هم غم شد
غمِ کم کم شدنم بیشتر از عالم شد "گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو"
دیرسالی ست کبوتر شدم اما بی بال آسمان هست ولی فرصت پرواز محال
پر به دوشت، نپریدی تو از این قال و مقال "ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو"
هر شب آیستن یک دردم و شعرم عیساست مریمم من، قلمِ من، پَرِ جبریل شماست
آنکه دیوانه ی دیوانِ همین مولاناست "گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو"
مریم جعفری آذرمانی
بی ربط نوشت: از پیروزی تیم ملی والیبال ایران بر آمریکا خوشحال شدیم . همین پیروزی در والیبال هم غنیمت است. (گرچه می دانم که والیبال یک ورزش است و ... اما حاضر بودم از همه تیم های دیگر بجز عربستان !!!ببازیم ولی آمریکا را ببریم)
حوالی:
شعر,
مخمس,
مریم جعفری آذرمانی
+ انتشار
یافته در سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 20:59
توسط احسان جمشیدی
|
از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند با جرثقیل، از دل من، سنگ می برند
فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است! در من تناقضی ست که هر روزش از شب است...باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!از نام ها نپرس، از این بازی زبان! قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است
از کودکیت، اکثر اوقات درد بود تنها رفیق آن دل تنهات درد بودشاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!...تسلیم باد/ رفتن ناموس باغ ها آواز دسته جمعی و شاد کلاغ هایک جفت دست، دُور گلویم که سست شد افتادن من از همه ی اتّفاق هاجنگل به خون نشست و درختان تبر شدند و بار می برند کماکان الاغ ها!
...
سروی كه در مقابل باد ایستاده بود حالا نگاه كن! شده كبریت بی خطر
...
كه پارك كرد كنار پرنده ماشین را و خورد بسته ی قرص «اریترومایسین» را
و چرك كرد به آهستگی تمام تنش مُجاب كرد سرانجام مرگ بدبین را
و مرگ هم پاسخ دندان شکنی به این جور حس ها نیست چه برسد به «اریترومایسین» و یا حتی «ونکومایسین» و یا از آن ها بهتر ضدعفونی کننده ها!
بیت هایی که خواندید از مجموعه پرنده کوچولو!!نه پرنده بود! نه کوچولو! از سیدمهدی موسوی بودند. کتاب خوبی نبود ؛ از مجموع 303 صفحه آن (کتاب اصلی آن و گرنه PDF آن صفحات کمتری دارد) بجز این بیت های پراکنده و یک سفرنامه بقیه آن بجز به رخ کشیدن توان موزون سازی قدرتمند افکار! پساساختارگرایانه! (پست مدرن!) خبری از شعر نبود. نقطه ضعف دیگر این مجموعه غیرمجاز رد شدن از مرزهای اخلاقی ادبیات فارسی بود و یک نکته دیگر تناقض ساختار شعر کهن (قالب شعر کهن) و پست مدرن!
پ ن: از حضور پر فروغ الاغ و وسایل زندگی ایشان(خزه،طویله،دوست ایشان جناب آقای گاو و شغل شریفشان باربری) در این چند مطلب تازه تارنما عذر خواهیم.
حوالی:
شعر,
بدردنخور
+ انتشار
یافته در شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 20:11
توسط احسان جمشیدی
|
...
و زندگانیاش
خزه را می ماند در آب
پر از تحرّك ظاهر
و ركود باطن
آیا انسان قبیلهایست
كه در تصوّر خوردن می كوچد
آیا حدیث معدهی لبریز
لبهای دوخته
و حنجرهی خاموش
ربط و اشارهای
به مبحث "بودن" دارد
سپور را گفتم
خبر چه داری
گفت زباله
...
به راه باید رفت
بیهوده ایستادهام
و بلوچ را
خیره ماندهام
كه محض تفنّن
سه بار در روز
علف می چرد
سه وعده نماز می خواند
...
نبض مرا بگیر
همهمهی بودن دارد
و اشتیاق عدالت
بودن از انحصار خبر بیرون است
بودن
چگونه بودن
تاریخ انفجار عدالت را
تاریخ هم به یاد ندارد
امّا آیا ظلم بالسّویه
یگانه چهرهی عدل است
...
و می
بهانهی مسمومیست
كه بزمهای تجاری را
آباد میكند
...
وقتی كه باد نمی آید
پاروی بیشتری باید زد
بر آشناب
برازنده نیست
جان كندن در آب
...
ای بندهی خمیده
از آوار بار قسط
اقساط ماهیانه
سالیانه
جاودانه
آیا تو قامتی برای نشان دادن داری
و صدایی برای آواز خواندن
کامل شعر را در ادامه مطلب بخوانید.
شعری را که می توانید خوانش آن با صدای شاعرش را بشنویید و از اینجا دانلود کنید را خیلی دوست دارم و اگر درست به خاطرم بیاید قسمتی از آن را قبل تر هم گذاشته ام.
http://cld.persiangig.com/download/LFYMv67AQo/Safarzade1.mp3/dl
حوالی:
شعر,
نو,
طاهره صفارزاده
ادامه مطلب
+ انتشار
یافته در یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 21:10
توسط احسان جمشیدی
|