به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر (فاضل)
این چند مطلب تازه تارنمایم را می خواندم؛ خیلی افسرده به نظر می رسید. شاید دیدگاهم نسبت به زندگی خیلی تلخ باشد اما سعی می کنم از همین تلخی لذت ببرم و دیگر اینکه دیگران که وظیفه ای ندارند که من ناراحتیم را با آنها تقسیم کنم پس سعی می کنم همیشه لبخند بزنم البته سعی کردن همیشه هم نتیجه بخش نیست.
کورس خون را با اینکه خیلی دوست دارم اما برخلاف کورس های قبلی که معمولاً مطالعه ی خوبی داشتم اینبار اصلاً وضعم خوب نیست و تقریباً هیچ هیچ ام و 9 روز دیگر هم امتحان است و فعلاً هم امیدی به درس خواندنم نیست و هر چه هم که به خودم نهیب می زنم که تو قول داده ای آنچه را که از 4 ترم اول عقب افتاده ای جبران کنی و به آنها که استریت می شوند برسی. زهی خیال باطل! (بی چاره آنکه به قول من امید بسته)
این فاضل نظری هم که فاضل است.
...
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی.
حوالی:
روزنوشت,
تک بیت,
فاضل نظری,
شعر
+ انتشار
یافته در پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:47
توسط احسان جمشیدی
|
هزاران شب است امتحان میشوم؛ جوابی به این امتحانم دهیدقفس جای من نیست باور کنید؛ رهایم کنید آسمانم دهید
اناری تَرَک خورده در چشم من؛ جهان در نگاهم شده غرق خون
و بغضی گرفته گلوی مرا برای سرودن زبانم دهید
"مترسک" ترین مردِ جالیزیام؛ درونِ سرم کاه و رویش کلاه!
ولی مُشتِ پُر دارم از سنگ و آه! کلاغانِ ده را نشانم دهید!
کلاغانِ بی چشم و رو قصدشان در آوردنِ چشم و چال من است!
بله! چَشم! توی هدف میزنم؛ فقط چند لحظه امانم دهید...!
برادرترین ناتنیهای من! تنِ مُردهام نوشِ جانِ شما!
ولی بی پدرها! به دستِ پدر دو تکّه ازین استخوانم دهید
به شب شک ندارم پُر از رفتنم؛ شتر بر درِ خانه خوابیده است
شدم شربتِ سینهای سوخته؛ فقط قبلِ مصرف تکانم دهید!
امید صباغ نو
عنوان برگرفته از ترانه زیر از حسین صفا در آلبوم جدید محسن چاوشی
اگر کسی شب سرما به ابرها زد و گم شد مرا به یاد بیارید
و با ستاره ی چشمم برای راه بلدها نشانه ای بگذارید
برای این گل قرمز نماز مرده بخوانید؛ مرا شمرده بخوانید
برای خاکسپاری تمام باغچه ها را به مادرم بسپارید
دودانگ پیرهنم را، دوپاره از کفنم را، به چشمهام بدوزید
سپس ملال تنم را، دوبال پر زدنم را، در این کفن بگذارید
لباس گرم بپوشید؛ به این اتاق مبادا بهار آمده باشد
کدام فصل من از سال! مصممید که امسال سر از کدام درآرید؟
....
به همسری که ندارم به نقل قول بگویید چه دوست داشتنی بود
شما آهای شماها! شماکه همسر خود را همیشه دوست ندارید!
برادران عزیزم! شمیم ملحفه هایش کنار میزشما بود
پدر عزیز شما بود؛ کسالت پدرم را مگربه یاد ندارید؟!
به خواهران صبورم خبر دهید که “یلدا” تصادفا شب فرداست
تولدم شب یلداست مقدر است که فردا بدون وقفه ببارید
زیاد امید ندارم که از تپیدن قلبم گلی دوباره بروید
مگر بهار که سر شد کنار سنگ مزارم دلی دوباره بکارید
کدام قله کدام اوج؟ منی که این همه کوهم از این جهان به ستوهم
من از شکار نکردن؛ شما از اینکه شکارم نبوده اید؛ شکارید
غروب شد. همه رفتند. در ایستگاه کسی نیست. چه خوب شد همه رفتند.
چه ساده اید که دایم کنار این چمدانها درانتظار قطارید.
به این اتاق مبادا بهار سرزده باشد… بهار سر زد و سر شد
خروس خوان سحر شد ستاره های من آیا خیال خواب ندارید؟
پ ن: قسمتهایی از ترانه در خوانش محسن چاوشی حذف ، تعدیل یا تغییر کرده است.
پ ن: بعضی از علامت گذاری های غزل و ترانه را برای خوانش راحت تر گذاشته ام.
حوالی:
شعر,
غزل,
ترانه,
امید صباغ نو
+ انتشار
یافته در شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:16
توسط احسان جمشیدی
|
یک کلبه ی خراب و کمی پنجرهیک ذره آفتاب و کمی پنجره
ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره
در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره
بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره
موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره
قیصر امین پور - گُل ها همه آفتابگردانند صفحه126
کمی پنجره
کمی پنجره
کمی پنجره
حوالی:
شعر,
غزل,
ناب,
قیصر امین پور
+ انتشار
یافته در دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 17:38
توسط احسان جمشیدی
|
ای خون اصیلت به شتک ها ز غدیرانافشانده شرف ها به بلندای دلیران جاری شده از کرب و بلا آمده وآنگاهآمیخته با خون سیاووش در ایران تو اختر سرخی که به انگیزه تکثیرترکید بر آیینه خورشید ضمیران ای جوهر سرداری سرهای بریدهوی اصل نمیرندگی نسل نمیران خرگاه تو می سوخت در اندیشه تاریخ هر بار که آتش زده شد بیشه شیران آن شب چه شبی بود که دیدند کواکبنظم تو پراکنده و اردوی تو ویران؟ و آن روز که با بیرقی از یک سر بی تنتا شام شدی قافله سالار اسیران تا باغ شقایق بشوند و بشکوفندباید که ز خون تو بنوشند کویران تا اندکی از حق سخن را بگزارندباید که به خونت بنگارند دبیران حد تو رثا نیست عزای تو حماسه ستای کاسته شان تو از این معرکه گیران
مرحوم استاد حسین منزوی
پ ن 1: شعر که حرف ندارد و می دانم که بیشتر شعردوستان چندین بار آن را خوانده اند.
پ ن 2: امروز هم مثل روز امتحان دوستان اهل دانشم سوالات امتحان قلب را بررسی می کردند!!! ( روز امتحان در کلاس بعدی من فقط چشمم را می مالاندم که خوابم نبرد و زمین نیافتم و آسیب نبینم) اما امروز از اینکه بدیهی ترین سوالات را هم اشتباه پاسخ داده بودم حتی نمی توانستم آن لبخند مضحک همیشگی را بزنم.
ذکر این نکته خالی از ضرر است که بعضی از اساتید گرامی (بیش از 10 استادی که این دو واحد را تدریس می کردند) در طراحی سوال سنگ تمام گذاشته و سوالات را طوری طرح کرده بودند که تنها با یک منبع قادر به پاسخ گویی بود یکی فقط با جزوه می شد دیگری فقط با هاریسون (البته آنهایی که واقعاً قابل پاسخ گویی بودند). و من که از روی این کتابهای کنکوری [ایکن از خجالت در زمین فرو رفتن](والبته نه زیاد خلاصه!) خوانده بودم و نگاه سرسری به جزوه ها داشتم وضعم عجیب بود معجونی بود از صحیح جواب دادن سوالات به نسبت سخت و غلط جواب دادن سوالات به نسبت آسان.
این همه تلاش و رسیدن به حدود دو سوم نمره واقعاً دردناک است.
اما ناراحت نمره هیچ امتحانی نبوده ام، نیستم و نخواهم بود که بسیار بوده که کاشته ام اما حتی کمتر از همان بذرهای کاشته شده برداشته ام... و زندگی بر همین روال است نه بر کام ما!
حوالی:
شعر,
غزل,
حماسه,
حسین منزوی
+ انتشار
یافته در یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 17:55
توسط احسان جمشیدی
|
تمام فتنه ز حکم شریح قاضی شد
هموکه کیسه ی زر گرفت و راضی شد
مرحوم محمدرضا آقاسی
آنقدر درگیر امتحان قلب بودم که فرصت نشد شعرهایی بخوانم و شعر نابی برای این ایام اینجا بیاورم این بیت هم مدتها ورد زبانمان بود...
حوالی:
شعر,
شعر مردم,
تک بیت,
قاضی
+ انتشار
یافته در شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:12
توسط احسان جمشیدی
|
طرحی برای مرگ
سهم ما هنوز مستطیلی بیش نیست*
سهم مستطیل ها ولی دو تا شده است
به گمانم هر چه کمتر زندگی کنم
کمتر فرو می روم
پس در همین طرح دو فوریتی مرگ، می میرم
داشتم مرور می کردم روزهای گذشته را در 12 ماه گذشته چند نفر از اقوام نزدیک از این دنیا رفتند و این شد که ما هم به قبرستان سر زدیم و قبرهای عمیق را دریافتیم.
--> این * به مصرعی از فاضل نظری اشاره دارد.
سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟
حوالی:
روزنوشت,
کوتاه نوشت,
احسان جمشیدی
+ انتشار
یافته در چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:27
توسط احسان جمشیدی
|
دیروز برای طفلی میگریستمكه كفش نداشتامروز برای مردی كه پا نداردو فردا برای خودم كه هیچ... -محمدحسین جعفریان-
نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
نا گفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !
-قیصر امین پور-
حوالی:
شعر,
نو,
قیصر امین پور,
محمدحسین جعفریان
+ انتشار
یافته در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:11
توسط احسان جمشیدی
|