به تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه ای در قفس است.
سلام در وبلاگ از پندارها و احساسهایم می نویسم که ممکن است از دیگران سرچشمه گرفته باشند البته همواره سعی در انجام امانتداری یا درج منبع آن است بعضی از تک بیت هایی رو که بیشتر می پسندم رو این جا مینویسم شما می توانید شعر کامل رو در پست های آرشیو شده وبلاگ مشاهده کنید"به مرور به این قسمت ابیاتی افزوده می شود"
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
رسيدهام به خدايی كه اقتباسي نيست شريعتي كه در آن حكمها قياسي نيست
نرسیده به درخت، کوچهباغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است. میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در میآرد، پس به سمت گل تنهایی میپیچی، دو قدم مانده به گل، پای فوارهی جاوید اساطیر زمین می مانی و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
مگو شرط دوام دوستی دوری ست٬ باور کن همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد
عاشق(شاعر)نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز ، بهاريست كه عاشق شده است
در وصل هم ز هجر تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم
از خاک مرا برد و به افلاک رسانید این است که من معتقدم؛ عشق زمینی ست
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
سنگ در برکه میاندازم و میپندارم با همین سنگ زدن، ماه به هم میریزد
دلبسته اندوه دامنگير خود باش از عالم غم دلرباتر عالمي نيست
تا کینه به دل راه نیابد، هر شب در حافظهام جشن فراموشی هاست
یک بار نشد عقربه های ساعت یک دور به اتفاق با هم بزنند
چشم تو خوش ترین رویداد جهان است لحظه چشم هم چشمی عاشقان است
قشنگ یعنی چه ؟ ــ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانۀ اشکال و عشق ، تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
تا صبح من و خدا نشستیم و فقط درباره تنهایی هم حرف زدیم
موج با تجربة صخره به دریا برگشت کمترین فایدة عشق پشیمانی ماست
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست چه آسان ننگ میخوانند نیرنگ زلیخا را
مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟
به جای سرزنش من به او نگاه کنید دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است
اعتبار سر بلندی در فروتن بودن است چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود
وحالا در اين قحطی آب واحساس دلم را کجا -مثل دستم - بشويم؟
چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست
كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد تو هرچه هم كه بخواني غزل، نمي فهمد
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
مثل يك پل كه كمربند خيابان باشد عشق، آن نيست كه در شهر فراوان باشد
مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ای است که هرچه هست ندارم که هرچه دارم نیست
دارم سعی می کنم، لااقل از آن "بد"هایی باشم که " خوب"ها را دوست دارند.
پرتقالی پوست می کندم. شهرها در آیینه پیدا بود. دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد!
من در اين تاريكي فكر يك بره روشن هستم كه بيايد علف خستگي ام را بچرد.
در ميان هر سيب دانه اي محدود است ، در دل هر دانه سيب ها نامحدود ، چيستاني ست عجيب ، دانه باشيم نه سيب!
مقصود اگر از ديدن دنيا فقط اين بود ديديم، ولي ديدن دنيا به چه قيمت
درختها به من آموختند فاصله ای میان عشق زمینی و آسمانی نیست
نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است نفس نمی کشم ، این آه از پی آه است
از شوکت فرمانروایی ها سرم خالی است من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود انگار پای عقربه ها لنگ می شود!
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم
گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند مانند مرغان قفس دلتنگ میخوانند
ديگر نخواهد شد كسي مهمان آتش آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است معیار مهرورزی مان سنگ بودن است
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
نه کفر ابوجهل و نه ایمان ابوذر ماییم و میانمایگی عصر خموشی
دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
شیعه یعنی: به سرِ دارِ ملامت بودن شیعه یعنی: که «سرِ دار سلامت» بودن
ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
خوشا آنان که دور از این جماعت خدای دیگری را می پرستند
آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!
بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی
پرنده نشسته روی دیوار گرفته یک قفس به منقار !
آسمان فرصت پرواز بلند است ولي قصه اين است چه اندازه كبوتر باشي
هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند
چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود
گرچه چشمان توجزدرپی زیبایی نیست دل بکن آینه اینقدر تماشایی نیست حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا دوبرابر شدن غصه تنهایی نیست؟
همین هوا که عین عشق پاک است گره که خورد با هوس خودش نیست
من کمی بیشتر از عشق تورا می فهمم عشق راه و روشِ بچه دبستانی هاست ...
شب سیاه خزان رخنه کرد بید به بید نمیرسید به رغم چراغ دید به دید
دری گشوده نشد قفل روزگار شکست دل تمامی این شهر را کلید کلید...
زمان راستی و دوستی سرآمده بود و بار کج که به منزل نمیرسید رسید
چه جای شکوه هزاران بهار در پیش است از این میانه خزان یک دو غنچه چید که چید
بهار میرسد از دوردست و میریزد دوباره درشب دلهای ناامید، امید
محمد حسین نعمتی
امروز ابتهاج خاصی دارم با اینکه از صبح که کم مانده بود اتومبیلی زیرم بگیرد و... تا دانشکده و ... چندی روزی بود شعر نخوانده بودم شعر خونم! پایین آمده بود با اینکه امتحان فیزیولوژی دارم اما "غزل می ماند"
الان دارم به "راز دل" از آلبوم رسوای زمانه از علیرضا قربانی گوش می دهم اینجاش معرکه است
دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند
ینا به نظر یکی از دوستان چند تا شعر با موضوع خداحافظی تو ذهن یا تو رایانه داشتم گذاشتم ببخشید اگر زیاد ناب نشدخیلی سریع شد با فرمت txt میتوانید با کلیک راست و save as انرا ذخیره کرد یا مستقیم open کرد. امیدوارم یه دردشون بخوره! اینجااینجا
نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم چراغ نه که به گشتن هم احتیاج نداشت(فاضل نظری)
تلمیح دارد به این ابیات از غزلیات شمس:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت مینشود جستهایم ما گفت آنچه یافت مینشود آنم آرزوست
مولانا در این حکایت به دیوجانس فیلسوف یونانی پیرو مکتب کلبی اشاره دارد. وی ثروت را تحقیر میکرد و از مقررات اجتماعی بیزار بود و چنان که مشهور است در میان خمرهای یا چلیکی مسکن داشت و با نهایت قناعت زندگی میکرد. اسکندر مقدونی در قرنطش (کرنت) از او پرسید به چیزی نیاز دارد، وی پاسخ داد: آری، این که تو خود را از برابر آفتاب که به من میتابد، کنار کشی. هم او بود که در روز روشن چراغ در دست در کوچههای آتن میگشت و میگفت: من انسان را میجویم.
چه زود یادمان رفت ....
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم با اندوه و تاسف بسیار ، خبر درگذست شاعر و هنرمند عزیزمان آقای سید حسن حسینی را شنیدم . این داغ بزرگی بر دل جامعه هنری و ادبی انقلاب است . این انسان فرزانه و آزاداندیش و این مومن پارسا و با فضیلت، یکی از نمونه های برجسته ی امروز و یکی از امیدهای آینده بود . در شعر و ادب و نیز در پژوهش و تاملات محققانه ، خرد و ذوق و ابتکار، شاخصه های کار او بود . مشاهده ی فرآوردهای ذهن خلاق او همواره برای اینجانب اعجاب آور و تحسین انگیز بود . در گذشت او خسارت بزرگی برای اصحاب هنر وادب است . این حادثه ی تلخ را به بازماندگان آن عزیز و نیز دوستان و همکارانش و به همۀ دلبستگان به زبان و ادب و شعر فارسی تسلیت می گویم و از خداوند متعال فیض و رحمت و مغفرتش را برای آن فقید مسئلت می کنم . سید علی خامنه ای 9/1/1383
برای سالروز رفتنت حافظه ای نداریم ما آدم های کوچک مسیحا
می خواستم یکی از غزل های مهدی مظاهری را برایتان بیاورم ولی... اشکال ندارد ان شاالله در مطلب بعدی... بعدا نوشت: ببخشید بدقولی مرا انشاالله بعدا یا شاید هیچگاه...
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر/من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم/گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم---استاد شهریار
بهارهای شگفتی در راهند فردا ، گلی می شکفد که بادها را پرپر می کند! - علیرضا قزوه
+ابري غريب ميرسد و خيمه ميزند آهي عميق ميكشم و تار ميشوم - قربان ولیئی
+خس خس سینه ام به بهار بی تو حساسیت دارد - احسان جمشیدی
+مبیعی بود و شیطان چانه زد تا پیر شد بلعم زر و زن را میانجی کرد و غافلگیر شد بلعم
صلای آسمانی چون مسیحا را فروگیرد بمان تا یوشع احمد اریحا را فروگیرد - علی معلم دامغانی
+پانوشت: این چند روز می خواستم تارنما را بروز کنم اما هر بار به دلیلی نشد... روز اول عید که دنباله سرماخوردگی سال پیش سرمان را به گیج آورد و کارمان را به بیمارستان کشاند و ... دنباله شعر قربان ولیئی و استاد علی معلم دامغانی را در ادامه مطلب بخوانید و کل شعر را با صدای خود استاد بشنوید و نیز داستان بلعم باعورا را بخوانید...
خدا بزرگ ، خدا مهربان ، خدا خوب است تو خوب هستي و من خوبم و هوا خوب است
دلم اگر چه شكسته ، اگر چه بيمار است ولي به عشق تو چون هست مبتلا ، خوب است
مريض عشق تو هرگز شفا نميخواهد چرا كه درد اگر بود بي دوا ، خوب است
مگو كه "درد و بلايت به جان من بخورد" به راه عشق، اگر درد ، اگر بلا خوب است * خوشم به خنده ، به اخم و گلايهات ، زيرا هر آنچه مي رسد از جانب شما خوب است
دکتر محمود اکرامی
تصویر با سایز مناسب برای استفاده به صورت پوستر برای صفحه دسکتاپ اینجا ۱.۷ مگابایت کار خودم هست اگر نظری داشتید خوشحال می شوم.
ایشان این شعر را در برنامه ی تلویزیونی زنده باد زندگی خواندن که من فایل این برنامه را دارم فقط حجم زیادی دارد...
مصاحبه استاد فاضل نظری را از دست ندهید در فارس نیوز اینجا قسمت های جالب آن:
هزار بار خطا را به توبهای شستیم ولی فرشته به یک اشتباه شیطان شد.
دوستی در پیرهن دارم که با من دشمن است
گاهی دوستان میگویند حال که دوربین ضبط میکند، فلان مطلب را نگوییم و... اما من میگویم دوربین خدا دکمه توقف ندارد و همیشه در حال ضبط کردن است؛
نیست صائب ملک تنگ بیغمی جای دو شاه زین سبب طفلان جدل دارند با دیوانهها
امروزم مي خواستم اداي آدماي شاد و سرحال را در بيارم امروز حالم از خودم بهم خورد از رفتارام از... از همه حالم بهم مي خوره نمي دونم چرا؟ حالم اصلا غیر معمول و عوضی شده!اون آدمی که همیشه شعر غمگین می خوند اما یه جوری شاد بود نبودم نه شاد کلمه خوبی نیست یه جوری راضیه نبودم خدایا خودمو می خواهم همون قبلیه... اما بجاش باران كمي آرامم كرد چه باراني چه هوايي چه خدايي تو چه روزي هواي ما را داشت!
اين چند روز تعطيلي ميان دو نيمسال دانشگاهي هم گذشت . هيچ کدام از کارهایی که در برنامه داشتم را اجرا نکردم همه ي روزها با کسالت مرگباري گذشت . دانشگاهي که -در سطح کيفي خوب اگر نگويم خيلي خوب آن- بجاي دانش افزايي جايي براي دلمردگي است يا شايد براي من اين طور است، به قول مرحوم سيد حسن حسيني: " شاعري وارد دانشکده شد دم در ذوق خود را به «نگهباني» داد! " الان مي فهمم هر چيز که واراداتي باشد و با فرهنگ ما سازگار نباشد و حتي با فرهنگ ما ساخته نشده باشد آن کارکرد اصلي خود را ندارد.بگذريم ما هم که قادر به تغيير شرايط نيستيم فقط مي توانيم آهي بکشيم. آهـ. این چند روز این بیت در ذهنم به وجود آمد اما هرگز غزل آن تمام نشد مثل خودم. البته این بیت مطلع این ناتمام غزل نیست: اعتباری ندارد فروتن بودنم جزرم اما مد ندارم چه کنم! "وراجی بس است نوبت غزل است"
بس است هر چه زمين از من و تو بار کشيد چگونه می شود از زندگی کنار کشيد ؟
چقدر می شود آيا به روی اين ديوار بجای پنجره نقاشی بهار کشيد ؟
برای دور زدن در مدار بی پايان چقدر بايد از اين پای خسته کار کشيد ؟
گلايه از تو ندارم چرا که آن نقاش مرا پياده کشيد و تو را سوار کشيد
حکايـت من و تو داستان تکه يخی ست که در برابر خورشيد انتظار کشيد
من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی چه دنیایی برایم ساختی... آری... چه دنیایی!
چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی
مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی
نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟! ...حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی
نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر اما باز صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی...
مهدی مظاهری
شاعر خیلی خوبی هستند ایشون و فضای شعری نزدیک به شعر فاضل نظری دارند متاسفانه شهر ما کرمانشاه یک کتابفروشی درست و حسابی ندارد من چند شعر از ایشون دارم همه آنها خوب است... برگ ها از شاخه مي افتند و تنها مي شوند از جدايي، گرچه مي ترسم ، به من هم مي رسد
اينگونه كه روزگار ميگذرانم در چهلسالگي پيامبر نخواهم شد
***
مدتي است از آن بينظمي درآمدهام هر روز صبح درست سر ساعت پردههاي اتاقم را نسيم تكان ميدهد سر ساعت گنجشكها حياط را روي سرشان ميگذارند و نيلوفرهاي لب حوض باز ميشوند
مدتي است درست سر ساعت ديرم ميشود
محمد مهدی سیار
پا نوشت :عنوان را خودم انتخاب کردم "دانشجو پیامبر نخواهد شد"+...حدیث نفس شد از دیگری
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟ ... كسی اینجاست ؟ هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟ كسی اینجا پیام آورد ؟ نگاهی ، یا كه لبخندی ؟ فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ ...
امسال محرم حسین (ع) هر چه که باب حسینیه دل باشد را اینجا می آورم
من و جداشدن از کوی تو، خدا نکند خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند
کربلا به رفتن نیست، به شدن است! که اگر به رفتن باشد! شمر هم "کربلایی" است! علی لاری زادهhttp://einlam.ir
با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد تادیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند رباب می رسد از راه با نگاه بایک جملهء کوتاه آقا خودتان که سالمید انشاالله... سيد حميد رضا برقعي ادامه در ادامه مطلب
تشنه لبی مست رفته ست به میدان این خبر سرخ ناگوار مبادا ! فاضل نظری ادامه در ادامه مطلب
تیری که نداشت از خدا پروایی حتی نگذاشت تا که دست و پایی... انگار که از سقیفه شلیک شده هر شعبه اش آب می خورد از جایی جليل صفربيگي
كجاست كعبه اگر مسجد الحرام تويي تو قسم به كرببلا حج من تمام تويى تو عليرضا قزوه ادامه در ادامه مطلب
ای کاش این روایت پرغم سند نداشت بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود محمد مهدی سیار ادامه در ادامه مطلب
ای گل ! نبینم نشنوم دست پلیدی لب هایتان را خیزرانی کرده باشد سعيد بيابانكي ادامه در ادامه مطلب
لب و دندان او را چوب زد دست ستم روزی که طعم خیزران همواره با دندان ما باشد
کنون ننگ است ما را تا به محشر، مرگ در بستر حسین آمد به سوی کوفه تا مهمان ما باشد علي محمد مودب ادامه در ادامه مطلب
اكثر اشعار اين پست از وبلاگ خود اين شاعران جمع آوري شده است
مي توانيد پست ثابت محرم سال قبل را اينجا و موضوع امام حسين (ع) را اينجا دنبال كنيد
نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید طبیعت سهم خود را از تماشای تو می گیرد
پي نوشت :اولش كه اين مطلب را پست كردم هم مي خواستم اين عكس را هم بگذارم اما گفتم نكند كه زرد! شويم راستي مدتي خبرگزاري ها و سايت هاي خبري ارزشي هم زرد شده بودند چه رسد به من ! راستی "مجله زرد" هم هست...
در غلغله جمعی و تنها شده ای باز آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی
پی نوشت: چقدر دلتنگ است که مجبور باشی با کسانی وقت خود را بگذرانی که دنیایشان با تو فرق دارد چه رسد به رفتارشان و هی لبخند بزنی و بعدا هم هی صورتت جوش یزند و بگویی جوش غرور است چرا قبلا این طور نبود خیلی وقت است كه اين را حس مي كنم خصوصا در دانشكده و خصوصا امروز
اين به معني خوب بودن من و بد بودن آنها نيست و بالعكس دست خودمان نيست دنيايمان فرق دارد!
پی نوشت: امروز بحث سیاسی داغ بود...! مثل همیشه با نرخ ارز قبله آدم ها هم عوض می شود و چه سخت می شود از خوب بودن حرف زد و برچسب نخورد ...
راستی من هم از نرخ ارز ضرر کرده ام قرار بود لپ تاپی بخریم که پولش هم جور بود اما به دلیل درگیری پام با گچ! گفتیم صبر کنیم الان فکر کنم که نه قطعا نمیشه با اون پول خرید پس ما هم در کره دیگری زندگی نمی کنیم اما ...
دل از سياست اهل ريا بكن،خود باش هواي مملكت عاشقان سياسي نيست
دیگر به سان شاعر پریشان از جنوب آمده هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره نمی بینم(۱) خدا را در گل قالی خانه پدری این پژمرده ی گل خیال های هرگز همیشه ی زنده بیدار غرق تماشا نه در رویای کمال سطح ها که در حضور همیشه ی صداقت ناب چشمان کودکی هامان پنداشته ام و سینه ریز را بر سینه مادرم در همیشه یکسالگی بجای شیر مکیدم و هر شب از چشمان خودم دیده ام که تاجران کسوت شعر ستاره چیده اند
پی نوشت:(۱) قسمتی از شعری از سید علی صالحی و نیز در اشعار ایشان آمده"... و از جنوب که آمده بودم..."
قبول نیست ری را بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید پریچه بی جفت آبها را ببوسد ، برود تا پشت بال پروانه هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند قبول نیست ری را !
پی نوشت ۲: قسمتی از بی افراد را در ادامه مطلب ببینید...
و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود و دوست داشتن آن کلمه نخستین بود
خدا امانت خود را به آدمی بخشید که بار عشق برای فرشته سنگین بود
حسين منزوي دنباله در ادامه مطلب
اين هفته استاد فاضل نظري در برنامه زنده باد زندگي حاضر نشده و به جاي ايشان آقاي مرتضي اميري اسفندقه آمدند كه بيت هاي زيادي از شاعران معاصر و قديمي خواندند اما از اشعار خود چيزي نگفتند شما مي توانيد چند شعر از ايشان را اينجا بخوانيد اشعار مرتضي اميري اسفندقه
مرگ بعضي وقتها از درد دوري بهتر است بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است
توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است: دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است
نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است
چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها چاي با عطر هل و گلهاي قوري بهتر است
من سرم بر شانه ات ؟..... يا تو سرت بر شانه ام؟..... فکر کن خانم اگر باشم چه جوري بهتر است ....؟
حامد عسگری
خیلی وقت بود میخواستم این غزل را پست کنم بعضی وبلاگها کلمه اول بیت اول را عشق نوشتن که بی معنی یه نظر می رسد من فایل تصویری شعر خوانی خود آقای عسگری را دیدم و کلمه مرگ صحیح است
استاد فاضل نظری د ر آخرین حضورش در برنامه تلویزیونی زنده باد زندگی نقل به مضمون فرمودند تنهایی در اتاق، یک نفر است در اتوبوس، چهل نفر در قطار، هزار نفر ما همه لحظاتی رو که با هم گذرانده ایم با هم نبوده ایم ، ما تنها تنهایی مان را با هم بوده ایم.... و من پیگیر شدم و این را یافتم از مرحوم بروسان
تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است تنهایی در قطار هزار نفر.
به تو فکر می کنم در چشم های بسته آفتاب بیشتری هست به تو فکر می کنم و هر روز به تعداد تمام دندانهایم سیگار می کشم.
داستان نویس ها هرگز نمی توانند کسی را بکشند این خود داستان است که می کشد ببین آدم را گفت فرزندانش را که نذر کنید اما چه شد که کلاغی به ما مابقی داستان را گفت و کسی کشته شد
قبل ما آمدهبودند که آدم باشند یک کلاغ آمد و آموخت که قابیل شویم مژگان عباسلو
فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ نفسش او را به کشتن برادر ترغيب کرد ، و او را کشت و از زيانکاران گرديد
فَبَعَثَ اللّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِي الأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْءةَ أَخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَـذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْءةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ سپس خداوند زاغى را برانگيخت كه زمين را [به جستجو] مىكاويد، تا به او نشان دهد كه چگونه جسد برادرش را پنهان كند. [قابيل] گفت: واى بر من! آيا عاجز بودم از اين كه مثل اين زاغ باشم تا جسد برادرم را پنهان كنم؟! آنگاه از پشيمانان گشت سوره مائده آیه 30و31
این کیست که با این همه غم می خندد؟ زخمی شده باز دم به دم می خندد در مرگ چه رازی ست که این کهنه درخت با هر تبری که می زنم می خندد؟ میلاد عرفان پور از پاییز بهاریست که عاشق شده است عکس با سایز بزرگ تر
جهان تنگی کوچک است از دریا که سخن می گویی و کلمه های من شناکنان به دهان تو می شتابند نیوتن به عکس العملی مناسب می اندیشد ماهی ها جا عوض می کنند
نیوتن با گچ می کوبد به پیشانی ام همه سیب های جهان را بر سرم تکاتده ای دارم نمنمک می فهمم جاذبه یعنی چه؟ گوشی را می گذاری سیب را بر می دارم ماهی ها همچنان در سیم ها شنا می کنند
عادت به چشم های سیاهت نمی کنم اصلا از این به بعد نگاهت نمی کنم مهرانه جندقی
من به نمناکی چشمان خود عادت دارم تو چرا خیس تر از مرحمت بارانی؟ حسین چم حیدری
سیبی که عکس عادت و قانون و جاذبه سوی خودش تمام زمین را کشیده است جلیل صفربیگی
این عادت است از ابتدا کم می آورم نزدیک می رسم به شما کم می آورم اسماعیل موسوی
من به موسیقی امواج تو عادت دارم باسکوتت همه خلوت من ریخت به هم محمد حسین نعمتی
بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود افشین یداللهی(قسمتی از تیتراژ سریال مسافری از هند)
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست همیشه با نفس تازه راه باید رفت و فوت باید کرد که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ مسافر سهراب سپهری
سر هر كوه رسولی دیدند ابر انكار به دوش آوردند. باد را نازل كردیم تا كلاه از سرشان بردارد. چشمشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم. دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش. جیبشان را پر عادت كردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم. سهراب سپهری
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست فاضل نظری (اولین شعر اولین کتابشون)
بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد یا آن که گدایی محبت شده باشد محمدرضا ترکی
به آب روشن می عارفی طهارت کرد و رفته رفته به این کار زشت عادت کرد ناصر فیض (کار مشترک با حافظ البته طنز)
و نترسيم از مرگ (مرگ پايان كبوتر نيست. مرگ وارونه يك زنجره نيست. مرگ در ذهن اقاقي جاري است. مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد. مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد. مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان. مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند. مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است. مرگ گاهي ريحان مي چيند. مرگ گاهي ودكا مي نوشد. گاه در سايه است به ما مي نگرد. و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.) سهراب سپهري
من کجا بیشتر از حق خودم خواستهام؟ مرگ حق است به من حق مرا برگردان!فاضل نظری اقلیت
زين پيش دلاورا کسي چون تو شگفت حيثيت مرگ را به بازي نگرفت سيدحسن حسيني
اي پريشاني آرام!کجايي اي مرگ در پريخانه ي ما حوصله ي غوغا نيست فاضل نظري اقليت
گفتم که: چرا دشمنت افکند به مرگ؟ گفتا که: چو دوست بود خرسند به مرگ
گفتم که: وصيتي نداري؟ خنديد يعني که همين بس است: لبخند به مرگقيصر امينپور
بيچاره به ما که زندگي را مرديم خوشبخت شما که مرگ را زيستهايد بيژن ارژن
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت و فوت بايد کرد که پاک پاک شود صورت طلايي مرگ سهراب سپهري مسافر
مرگ ترس ندارد ترس مرگ دارد. علی لاری زاده
گفتيد: «زندگي کن و خوش باش و دم نزن!» اين حرف ها براي من از مرگ بدتر است سيد مهدي موسوي
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم ، - می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری ! تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد ، - که مرا زندگانی بخشد چشم های تو به من می بخشد شورِ عشق و مستی و تو چون مصرعِ شعری زیبا ، سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی .
دفتر عمر مرا٬ با وجود تو شکوهی دیگر٬ رونقی دیگر هست می توانی تو به من٬ زندگانی بخشی٬ یا بگیری از من٬ آنچه را می بخشی.
***** چقدر ساده ایم ری را ! نه تو ، خودم را می گویم، من هنوز فکر میکنم سیب به خاطر من است که از خواب درخت می افتد .
***** من واژه هاي ولگرد ِ بي خيال خودم را مي خواهم لطفا جمعه ي عجيب ِ همان هفته هاي بي مشق و گريه را به من برگردانيد !
***** و زندگي ... كه منهاي علاقه يعني هيچ !