دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

با عشق، می‌توان سرِ معشوق را بُرید

سهل گفتی به ترک جان گفتن
من بدیدم، نمی‌توان گفتن

جان فرهاد خسته شیرین است
کی تواند به ترک جان گفتن؟

دوست می‌دارمت به بانگ بلند
تا کی آهسته و نهان گفتن؟

وصف حسن جمال خود خود گوی
حیف باشد به هر زبان گفتن؟

تا به حدی است تنگی دهنت
که نشاید سخن در آن گفتن؟

گر نبودی کمر، میانت را
کی توانستمی نشان گفتن؟

ز آرزوی لبت عراقی را
شد مسلم حدیث جان گفتن

عراقی


حوالی: شعر, غزل, عراقی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴ساعت 22:6  توسط احسان جمشیدی  | 

با عشق میتوان چه صمیمی دروغ گفت

جنگِ خروس‌ها
آن قدر واقعی است
                     که از یاد می‌بریم
این جنگ، جنگِ معرکه‌گیران است. ،،،استاد میرافضلی،،،
 
مردم حق دارند هر جوری که می خواهند راجع به جامعه پزشکی و بهداشتی فکر  کنند.
بگذریم سربسته بماند بهتر است.
امروز کاری کردم که از من بعید بود کم کم هم جنس آنها می شوم. 
ای تف بر من
 
اگر چه مثل همیشه کلید روی در است
امید مطلقم از یأس محض با خبر است
 
به مرگ میل ندارم چنین که می میرند
بدیهی است که زیرِ زمین شلوغ تر است
 
هزار بار به دیوار خط زدم نشنید
هوای خانه ام از اصطکاک، شعله ور است
 
میان این همه انسان رسیده است به من
مقام درد که تنها مقام معتبر است
 
کشیدم آن قدر از این و آن که فهمیدم
کسی که بار ندارد همیشه باربر است
-مریم جعفری آذرمانی-
 
چقدر خوبه که آدم جایی رو داشته باشه که بتونه حرفاشو بگه ...

حوالی: شعر, روزنوشت, احسان جمشیدی, مریم جعفری
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ساعت 18:21  توسط احسان جمشیدی  | 

بر پدرِ فتنه هشتادوهشت

خیره به راهی كه از آن رفته بود 
منتظرش بودم و او برنگشت...
 
گفت:"تقلب شده در عاشقی
خیر نمی بینی ازین بازگشت"
.
.
.
اهل سخن های سیاسی نبود!
بر پدرِ فتنه ی هشتاد و هشت...
 
#نفیسه_سادات_موسوى
از صفحه اینستاگرام ایشان
 
پ ن۱:دانشجو شدن شاید چیز زیادی به مهارت های حرفه ای و توانایی ها و حتی دانش محض من اضافه نکرده باشد اما چیزهای زیادی به من یاد داده که در حوزه تحصیلی من نیست چیزهایی که من تجربه زیست خود می دانم.
مهم ترینشان شاید این باشد که بین هر جور  آدم هایی قرار گرفتم خودم باشم؛ نه اینکه اعتماد به نفسم را از دست بدهم و شبیه شان شوم نه اینکه اعتماد به نفس زیادی داشته باشم و ...
راجع به دوستی با آدم ها و دانستن نحوه تفکرشان  بهترین راه از روی دیدگاه های آن ها در مواقعی ست که منافع شان هر چه قدر هم کوچک در خطر باشد.
حوصله شرح قصه نیست.
پ ن ۲: در این وبلاگ شخصی شعرها و متن ها ممکن است اصلاً به هم ربط نداشته باشند.

حوالی: شعر, روزنوشت, احسان جمشیدی, نفیسه سادات موسوی, ۹ دی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴ساعت 20:49  توسط احسان جمشیدی  | 

از رنجی که می بریم

پزشک قانونی‌ام
و هر روز خودم را تشریح می‌کنم
دو دست
دو پا
دو کلیه
شُش‌های کبود و
استخوان‌های تراشیده
هر بار که با زنی سلام می‌کنم
ترسِ از دست دادنِ عضوی دیگر
قلبِ نداشته‌ام را بدرد می‌آورد
 
علیرضا رضایی مجنون
 
پ ن ۱: امروز رفتیم گردش علمی! پزشک قانونی. روز بد در سالهای دانشجویی زیاد داشته ام اما یکی از بدترین روزهایش امروز بود. حالم بهم نخورد. نمی ترسیدم اما اصلا قابل تحمل نبود برایم رنج آور بود. 
بدتر اینکه مجبور بودم حفظ ظاهر کنم.
 
از یادداشتهای گذشته:
۱:
به یک نفر شربت سینه نیازمندم
۲:
چشم زخم:
مادرم چشم های بد را
با دعایش از من دور می کند
با چشم های خوب چه کنم؟
 
پ ن ۲: زندگیِ پشت لبخندها
رنج بردن
فهمیدن
تنهایی
انسان بودن
در جای خود نبودن
 
پ ن۳: علیرضا رضایی مجنون شاعر خوبی ست تازه پیدایش کردم. واجب است کتاب هایش را بخرم

حوالی: شعر, روزنوشت, احسان جمشیدی, علی رضا رضایی مجنون
+ انتشار یافته در  پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ساعت 23:22  توسط احسان جمشیدی  | 

در آفریقا همه چیز سیاه است

باید سفید بودی
با موهای زعفرانی
و چشم های آبی فیروزه ای
لباس هایت را از شانزلیزه می خریدی
و به زبان دیگری حرف می زدی
آن‌ وقت اگر پاپیونت می افتاد
یا النگوهای دخترت کج می شد
آن‌ وقت اگر بادکنک تولدت می ترکید
یا صدای موسیقی همسایه
خوابت را بهم می زد
قول می دادم از غصه بمیرم
باید سفید بودی
تا برایت اشک بریزم
و از برادرت بودن شرم نداشته باشم
تمام شد ابراهیم
فریاد را کشتیم
و چراغ را در خیابان خفه کردیم
راستش را بخواهی مک دونالد بهتر است
و شام خوردن از دست های تو
و بوسیدن دوباره ات
وزیر بهداشت را نگران می کند
و مهم نیست کجای جهانی
کدخدا را به رسمیت نمی شناسی
و امام حسین را دوست داری
کاش امام حسین را دوست نداشتی
و سفید بودی
آن وقت برایت اشک می ریختم
و این شعر را تقدیمت می کردم
ولی نه
این شعر برایِ تو نیست
این شعر نباید منتشر شود
این شعر که امام حسین را دوست دارد
و با روحِ برجام موافق نیست
از شاعر به رئیس جمهور
از شاعر به خبرگزاری دولت
از شاعر به وزارت امور خارجه
با سلام و تحیت
لطفا دستور بفرمایید دهانم را ببندند
این شعر قرار است منافع ملی را به خطر بیاندازد
علی رضا رضایی مجنون
برای مظلومان نیجریه که...
...
...
بگذریم

حوالی: شعر, نیجریه, خفقان مرگ, درد, علی رضا رضایی مجنون
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت 15:35  توسط احسان جمشیدی  | 

و زندگانیش خزه را می ماند پر از تحرک ظاهر و رکود باطن

من آتشگاه احساسم 
تو را ای توده برف ریا در خود نمی گیرم
چه می ترسم که خاموشم کنی
از یاد انسان ها
من آن انسان تنهایم که می فهمم
غم و حرمان تنها را
سکوت صبرداران و خروش خشم داران را
ولی هرگز‌ تو را ای کودک نادان شادی ها نمی فهمم
طاهره صفارزاده
 
و اما عاشقی:
یک دوره ای هست که آدم ظرفیت این را دارد که با یک نگاه عاشق شود
با یک اظهارنظر عاشق شود
با یک لبخند عاشق شود
این دوره مدتی است برای من رسما تمام شده است.
حالا دیگر‌لبخند و اظهارنظر و ... برایم علی السویه شده و آدم ها برایم یکنواخت شده و علتش را هم نمی دانم.
 
و مرگ
نه شادمانی دارد
نه غم
که مرگ فقط شکل است
طاهره صفارزاده
 
آدم هایی که به اصطلاح خودشان را روشنفکر می دانند چه جور منطقی فکر می کنند؟
پاسخ ساده است فقط سود خودت را در نظر بگیر این اصل اساسی را در نظر دارند و منطقی فکر می کنند!
مثلا اگر ‌بخش آنها به دلیل امتحان تئوری خراب شود (میس شود) بد است اگر آنها روز امتحان برای شان مناسب نباشد بد است و باید تغییر کند. ولی دیگران اصلا مهم نیستند اگر کسی هم چیز بگوید می شود کسی که به دوستی! و دوستان! احترام نمی گذارد و خودخواه است!
 
پانوشت از عنوان پست قبلی قصد توهین به بانوان را نداشتم و فقط برای بیان استعاری بود.
پانوشت۲ مربوط به تفکر روشنفکری: من یکبار در این جور موضوعات اظهارنظر کردم و نظر خودم را گفتم و واکنششان را دیدم الان دیگر نظرم شده فرقی نمی کند. فقط همین.

حوالی: شعر, روزنوشت, احسان جمشیدی, طاهره صفارزاده
+ انتشار یافته در  پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت 0:24  توسط احسان جمشیدی  | 

ما دچار عادت زنانه ایم مردهای بعد قطع نامه ایم!

سلام دیگر از چیزی ذوق مرگ نمی شوم. دیگر به چیزی دل بسته نمی شوم و حتی دیگر از چیزی لذت نمی برم این از ویژگی های فاصله گرفتن از کودکی است. حتی گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم نکند این anhedonia نشان می دهد که دارم افسرده می شوم و بعد یادم می افتد که نه وقتی در کارهایم مشکلی به وجود نیاورده اینطور نیست. یک شعر خوب از آرش شفاعی این روزها یادم افتاده گفتم با شما شریک شوم و دیگر حرفی نیست

فکر ها علیل، ذکرها عبث
اوج ها به قدر سقف یک قفس
پای ما مسافر است
جاده ها ولی به
مقصدی حقیر ختم می شوند
ما کلاف پیچ پیچ کوچه ها
شما؛
در زلال مغز آسمان رها
فکر می کنید حجم این قفس ملولمان نمی کند؟
چرا، ولی چه فایده؟
آسمان قبولمان نمیکند
حال ما دچار عادت زمانه ایم شانه می کنیم! سرمه می کشیم! عشوه می کنیم!
مرد های بعد از قطعنامه ایم !
آرش شفاعی 


حوالی: شعر, احسان جمشیدی, روزنوشت, آرش شفاعی, نو
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ساعت 2:7  توسط احسان جمشیدی  | 

که تزویر، کفر است و کافر شمایید

 

به تصویر بالا با دقت نگاه کنید. این متن یکی از نظرات خصوصی این وبلاگ است. چه می توان گفت. 

چند روز پیش به دلیل مسائلی که راجع به آزمون دستیاری رخ داده بود برای خودم چیز هایی نوشتم که به دلیل خطر گرفتار شدن در ادامه مطلب و به صورت رمزدار آمده است. رمز 4 رقمی و سال تولد من به شمسی است. 

اما شعرها را می توانید می توانید بخوانید 

یقیناً هر آن‌جا که حاضر شمایید
عیارِ صداقت ـ به ظاهرـ شمایید

که جای ریا هست و هستید در آن
که تزویر، کفر است و کافر شمایید

اگر خوب اگر بد، جوابِ شما بو ـ
ـ دُ من هر چه کردم مقصّر شمایید

بمانید سرگرمِ نو کردنِ خود
من آینده هستم معاصر شمایید

فقط مانده‌ام بار و بندیل‌تان را
چرا من ببندم؟ مسافر شمایید

مریم جعفری آذرمانی 

و 

کرکس که هیچ بر سر تقسیم ارزنی
تغییر می کنند تمام کبوتران              -مریم جعفری آذرمانی-


حوالی: شعر, مریم جعفری آذرمانی, غزل, ناب, تزویر و تدبیر
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 16:14  توسط احسان جمشیدی  | 

خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد من از همواری این خلق ناهموار میترسم

سلام.به راستی وبلاگ چیز خوبی است.

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم
همه از مار و من از مهرهٔ این مار میترسم

ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم از جان
شکار لاغرم از تیغ لنگردار میترسم

خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد
من از همواری این خلق ناهموار میترسم

ز بس نامردمی از چشم نرم دوستان دیدم
اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار میترسم

ز تیر راست رو چشم هدف چندان نمیترسم
که من از گردش گردون کج رفتار میترسم

بلای مرغ زیرک دام زیر خاک میباشد
ز تار سبحه بیش از رشتهٔ زنّار میترسم

بد از نیکان و نیکی از بدان بس دیده‌ام صائب
ز خار بی‌گل افزون از گل بی‌خار میترسم

صائب تبریزی


حوالی: شعر, غزل, صائب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۹۴ساعت 15:0  توسط احسان جمشیدی  | 

رو به ساحل های دیگر گام زد

سلام
چرا اینجا به روز نمی شود؟
برای جواب دادن به این سوال من می گویم به خاطر تکرار خیانتی که بلاگفا انجام داد. یک بار می شود کسی / چیزی را که خیانت کرده و دوستش داری را با شرایطی بخشید و ادامه داد اما بار دوم ...
بلاگفا همه اطلاعات شهریور شامل نظرات و مطالب را مثل اطلاعات سال نود و سه حذف کرد. 

من اما هم چنان ادامه می دهم. 

موج ها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل طوفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آب ها از آسیا افتاده است

 در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش

آه ها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده است
هر چه غوغا بود و قیل و قالها

آب ها از آسیا افتاده است
دارها برچیده ، خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبن های پلیدی رسته اند

مشت های آسمان کوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گدایی ها شده ست

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود

باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بینم صدایم کوته است

باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که من لالم ، تو کر

آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را به سان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خود کامه ای

من سری بالا زنم چون مکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب

گوید آخر ...پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم این ها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده ام

گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت...؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر

گاه رفتن گویدم نومیدوار
وآخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج

می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین بُرده سیگار مرا

آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان

آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
وآنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی؟

آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین و نا پیدا به دست
رو به ساحل های دیگر گام زد

در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما نا شریفان مانده ایم
آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم

هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟

باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
نادری پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

مهدی اخوان ثالث


حوالی: شعر, مهدی اخوان ثالث
+ انتشار یافته در  دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 16:44  توسط احسان جمشیدی  | 

این درد انسان بودنت بس نیست...

من درس می دهم
و چشم های تو
بیرون زده اند از تخته
سیاه
کوزت یک سطر از رودخانه می آورد
بینوایان ادبیات2 خیس می شوند

من درس می دهم
برای این گل خاموش
رقص می آورم از کالبد اجدادم
که اهرام ثلاثه را
فی ثلاثه ایام ساخته اند

من درس می دهم و
جام می گردانم و
چنگ می نوازم
بچه ها!
کسی اسب مرا توی کُلزاها درو می کند(1)

من درس می دهم
توی کلاس مه آلود
بچه های آسمان
با معلم شان به هوا رفته اند

عبدالحمید انصاری نصب - نامم درخت انصاری
(1) الهام از شعر احمدرضا احمدی

پ ن: این روزها کارهای روزمره نمی گذارند به نیازهای اصلی جانم فکر کنم. آنقدر سطح نیازهایم پائین آمده که دیگر به روحم سهمی نمی رسد اگر خودم را بکُشم به همین پائین هرم نیازها برسم علی الخصوص خواب.پ ن: یک بازیدکننده ساعی و پرتلاش همیشه در صحنه دارم که همیشه می آید نظر خصوصی می گذارد و راجع به همه چیز از من اظهار نظر می خواهد و جالب اینکه تقریباً در همه حوزه ها اختلاف نظر شدید داریم. چندباری خواسته راجع به مسائل سیاسی نظر بدهم برای ایشان می نویسم:"برای ملتی که ارزش برایش داشتن ماشین هایی شده است که در همه جای دنیا مال افراد خاصی است که چندان هم زیاد نیستند و البته چندان پاک هم نیستند . برای ملتی که کار کردن برایشان بی ارزش است. برای ملتی که مرجعیت فکری و مذهبی اش برای چیزی که هنوز رخ نداده پیام تبریک بی معنی می فرستد و .....(حوصله غر زدن ندارم) ..... برای این ملت آینده چندان روشن نخواهد بود "
...
پ ن: بلاگفا شورش را در آورده هر وقت می آیم یا کلاً خراب است یا برای من کار نمی کند.


حوالی: شعر, عبدالحمید انصاری نصب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 22:53  توسط احسان جمشیدی  | 

خب

خب 
از شما چه پنهان که من آدم مزخرفی هستم. چیزهایی و کسانی که دوستشان دارم را رها می کنم تا چیزها را یکی بخردشان یا در رودربایستی ببخشمشان یا آنقدر‌ بمانند که خراب شوند و آدم هایشان بروند دنبال زندگیشان؛ حالا چه خوب چه بد.
خب
از شما چه پنهان که تا وسط شهریور بیمارستان دارم و دو امتحان. برای چند روز تعطیلی بی دغدغه می میرم.
خب
...
و شعر: 
چو جان در مجلس تن، پرده ای نیست
بر این راز نمایان، پرده ای نیست
مواظب باش ای دل! تا نیفتی
که در ایوان عالم، نرده ای نیست
سید‌حسن حسینی - بال های بایگانی


حوالی: شعر, سیدحسن حسینی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 3:59  توسط احسان جمشیدی  | 

ببخشید اگر که نفس می کشم

نمی دانم برای چه ولی خیلی با شعرهای مهاجرت راحت رابطه برقرار می کنم و غربت را خوب درک می کنم. غریبی در وطن یا حتی در پیرهن 

شبی بی خبر، بی صدا، می روم
از این شهر دیر آشنا می روم

من و بار دردی که مانند کوه...
من و خاطراتی که سوهان روح...

من و آجر و کوره ی شعله ور
من و پینه ی دست های پدر

من و خون دل ها، من و درد ها
من و غیرت پوچ نامرد ها

نه این سو مرا هیچ کس بیقرار
نه آن سو مرا بخت چشم انتظار

به شوق کدامین وطن سر کنم؟
چه خاکی بیابم که بر سر کنم؟

نه اینجایی ام من، نه آنجایی ام
من از سرزمین های تنهایی ام

گره خورده آوارگی مو به مو
از اول به بخت چلیپایی ام

ندارم پناهی به غیر از خیال
پر از خواب و رویاست لالایی ام

شکفتم اگر زندگی سخت بود
من از نسل گل های صحرایی ام

نگاهم پر از ابر بارانی است
که سر رفته دیگر شکیبایی ام

به هر در زدم بی سرانجام بود
جواب سلام، آه، دشنام بود

و زخم از خودی خورده ام بارها
خدا را، خدا را، وطن دارها

كم آوردم از كثرت غم، قبول
به سختيّ آهن نبودم، قبول

ببخشید اگر گریه ام با صداست
اگر چادر خاكی ام نخ نماست

ببخشید اگر درد نان داشتم
اگر لای زخم استخوان داشتم

از این مردگی پای پس می کشم
ببخشید اگر که نفس می کشم

نه در پشت سر هیچ سقفی پناه
نه در پیش رو هیچ امیدی به راه

من و دست سنگین دیوار ها
خدا را، خدا را، وطن دار ها

نه یادی، نه عشق کسی با من است
که رفتن در آن سوی دل کندن است

از این شهر دیر آشنا می روم
نمی دانم اما کجا می روم...

سیده تکتم حسینی


حوالی: شعر, سیده تکتم حسینی
+ انتشار یافته در  جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:48  توسط احسان جمشیدی  | 

واسه من لای جرز،اتاق خوابه

سر و دست نوشت: پاکدستی با تاید دستی
گوش نوشت: دکلمه این شعر علیرضا آذر را که حتماً گوش داده اید؛ اگر نداده اید گوش دهید.
فال من را بگیر و جانم را                            من از این حال بی کسی سیرم
دستِ فردای قصه را رو کن                         روشنم کن چگونه می میرم 

حافظ از جام عشق خون می خورد                من هم از جام شوکران خوردم
او جهاندارِ مست ها می شد                      من جهان را به دوش می بردم
مست و لایعقل از جهان بیزار                       جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند می پرستان شد                         من امیر القشون مستانم 

حالِ خوبی نبود آدم ها                              زیر رودِ کبود خوابیدم
هرچه چشمش سرِ جهان آورد                    همه را توی خواب می دیدم
من فقط خواب عشق را دیدم                      حس سرخورده ای که نفرین شد
هر کسی تا رسید چیزی گفت                    هر پدر مُرده ابن سیرین شد

من به تعبیر خواب مشکوکم                        هر کسی خواب عشق را دیده است
صبح فردای غرق در کابوس                        رو به دستان قبله خوابیده است
مردم از رو به رو ،دَهن دیدند                       مردم از پشت سر، سخن چیدند
آسمان ریسمانمان کم بود                         هی نشستند و رشته ریسیدند

نانجیبیِ عشق در این است                       مردِ مفلوک و مُرده می خواهد
نانجیبیِ عشق در این است                       دامنِ دست خورده می خواهد
من به رفتار عشق مشکوکم                       در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست
رویِ رویش شکوهِ شیراز است                     پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست

من به رفتار عشق مشکوکم                       مضربی از نیاز در ناز است
در نگاهش دو شاهِ تاتاری                          پشتِ پلکش هزار سرباز است
مردِ از خود گذشته ای هستم                     پایِ ناچارِ مانده در راهم
هم نمی دانم آنچه می خواهی                   هم نمی دانم آنچه می خواهم

ناگزیر از بلندِ کوهستان                             ناگریز از عمیقِ دریایم
اهل دنیای گیج در اما                               گیجِ دنیای اهلِ آیایم
سهروردی منم که در چشمت                    شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم
هم قلندر شدم که در کشفت                    سر به راه تو سر تراشیدم

خانِ والای خانه آبادم                               زندگی کن مرا،خیابان را
این چنین مردِ داستان باشی                     می کُشی خوش نویسِ تهران را
مرگِ شعبانِ جعفری هستم                       امتدادِ هزاردستانم
لشکرم یک جهان شش انگشتی ست          من امیر القشون مستانم 

قلبم اندازه ی جهانم شد                         شهرِ افسرده ای درونم بود
خونِ انگورهای تَفتیده                               قطره قطره جای خونم بود
شهرِ افسرده ای درونم بود                       خالی از لحظه های ویرانی
جاده ها از سکوت آبستن                         شهرِ تنهای واقعا خالی 

توی تنهاییِ خودم بودم                            یک نفر آمد و سلامی کرد
توی این شهرِ خالی از مردم                       یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر داشت زیر خاکستر                        آتشی تازه دست و پا می کرد
من به تنهاییِ خودم مومن                         یک نفر داشت کودتا می کرد 

یک نفر مثل من پُر از خود شد                    یک نفر مثل زن پُر از زن شد
از همان جاده ای که آمد رفت                    رفت و اندوهِ برنگشتن شد
کار و بارِ غزل که راکد بود                         کار و بارِ ترانه هم خونی ست
آسمان در غزل که بارانی ست                  آسمون تو ترانه بارونی ست

دست و پاتو بکِش،برو گمشو                     این پسر زندگی نمی فهمه
واسه مردای گرگ دونه بریز                      این خر از کُره گی نمی فهمه 

تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست                مُرده شورِ کتاب و شعراشو ***
می گه دنیا همش غم انگیزه                   گُه بگیرن تمومِ دنیاشو

گُه بگیرن منو،برو بانو                              واسه مردای زندگی زن شو
واسه من لای جرز،اتاق خوابه                   گاوِ مردای گاوآهن شو 

من کنار تو ریز می مانم                          تو کنارم درشت خواهی شد
من نجیبانه بوسه خواهم زد                     نانجیبانه مشت خواهی شد
اقتضای طبیعتت این است                       به وجود آمدی که زن باشی
به وجود آمدی بسوزانی                         دوزخی پشتِ پیرهن باشی 

به وجود آمدم که داغت را                       پشتِ دستان خود نگه دارم
مثل دنیای بعد از اسکندر                       تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم                       سر ستون های من ترَک خوردند
بعدِ بارانِ تیر باریدن                               هرچه بود و نبود را بردند 

شعرِ آتش به جان نفهمیدی                   ماجرا مثل روز روشن بود
قاتل روزهای سرسبزم                          بدتر از این همه تبر،زن بود
قبله ی تاک های مسمومم                    ناخداوندِ مِی پرستانم
لشکرم رو به خمره می رقصند                 من امیر القشون مستانم

چشم و هم چشمِ من خیابانی ست        که تو را باشکوه می سازد
که مرا مثل کاه می بیند                        که تو را مثل کوه می سازد
مثل کوهی درشت و محکم باش              مثل فاتح نگاه خواهم کرد
آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد                        دامنت را سیاه خواهم کرد

روی دستان خویش می مانی                  پای این قصدِ شوم خواهی مُرد
که رکَب از تو خورده باشم                      این آرزو را به گور خواهی برد
سر بچرخان و باز جادو کن                      مالِ دنیای خر شدن هستم
بوسه ها را به جان من انداز                    مردِ این جنگِ تن به تن هستم

چشم و لب های نیمه بازت را                 ماهِ غرقابِ نور می بوسم
من زمینی،تو آسمانی را                       از همین راه دور می بوسم
این که اَلابرَه دو چشمت شد                  زیر پای هزار اَلفینم
هم خودم قاضیَم،خودم حکمم                 هم هلاکیده ی اَبابیلم

پشتمان طرحِ نقشه هایی است              پشتِ هر طرح،دست در کار است
تا دهان مفت و گوش ها مفتند               پشتمان حرفِ مفت بسیاراست
عصب ارتباطی نوشت: *** این قسمت ارتباط دارد با :
می‌پذیرم شروع پایان را، می‌پذیرم بهار پاییز است
می‌پذیرم که هرچه می‌خندی، زندگی باز هم غم‌انگیز است...

دل نوشت: امسال رمضان غر نزدم که چرا اینقدر طولانی است و چرا من گرسنه ام می شود. حتی دوست نداشتم که رمضان تمام شود نه اینکه انسان خوب و مومنی شده ام نه چون امروز 29 ام و بعد از تعطیلات امتحان آمار داشتم و بسیار از امتحان ترسانیده شده بودم.
یه غر جالب: همه جور روزه خواری دیده بودم به جز روزه خوار چادری. نه اینکه از روزه خواری دیگران ناراحت شوم یا از این قیافه های امر به معروف و نهی از منکر به خودم بگیرم نه که از این تعجب کردم که این بنده خدا در این گرما چرا چادر پوشیده بود.(سن و سالی هم نداشت که بگویم مریض است یا ...){فکر بد ممنوع نوشت: نمی گویم چادر نپوشد که ما قیافه شان را ورانداز فرماییم که به اندازه کافی صرف شده و ممنونیم}
یه جایی نوشت: مراقبت آثار ماتحت خود و دیگران باشید. این قسمت بسیار مبسوط است و لازم است حداقل 5 پست درباره معنی این جمله ام توضیح دهم که فرصت نیست پس فکر بد ممنوع.
پا نوشت: کلی شعر تازه از چند کتاب خوب و چند شعر دیگر بدون منبع را در نظر داشتم که اینجا بیاورم اما نمی دانم چرا این را آوردم.
حوالی: شعر, علیرضا آذر
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:52  توسط احسان جمشیدی  | 

برادرم ...

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
 
حیاط خانه ی  ما تنهاست
حیاط خانه ی  ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست .

پدر میگوید:
" از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه می خواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر می گوید:
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق می کند که  باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."

مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی  می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت می کند به تمام گل ها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .

برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علف ها می خندد
و از جنازه های ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل می شوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند.
او مست می کند
و مشت می زند به در و دیوار
و سعی می کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم می شود .

و خواهرم دوست گل ها بود
و حرف های ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاهگاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی می خواند
و بچه های طبیعی می زاید
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های  دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
آبستن است.
حیاط خانه ی ما  تنهاست
حیاط خانه ی ما  تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن  می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان  بجای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سرپوش می گذارند
و حوض های کاشی
بی آنکه  خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های  کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمب های کوچک پر کرده اند .
حیاط  خانه ی ما گیج است. 
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود. 

فروغ فرخزاد 

پ ن : این ابزار را حتماً داشته باشید میکده


حوالی: شعر, نو, فروغ فرخزاد
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:12  توسط احسان جمشیدی  | 

در چترهای بسته هوا آفتابی است

یک پلک سرمه ریخت که بی‌دل کند مرا
گیسو قصیده کرد که خاقانی‌ام کند

دستم چقدر مانده به گل‌های دامنت ؟
دستم چقدر مانده خراسانی‌ام کند ؟

می‌ترسم آنکه خانه به دوش همیشگی !
گلشهر گونه‌های تو افغانی‌ام کند

در چترهای بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانی‌ام کند

چون بادهای آخر پاییز خسته‌ام
‌ای کاش دکمه‌های تو زندانی‌ام کند

این اشک‌ها به کشف نمک ختم می‌شوند
این گریه می‌رود که چراغانی‌ام کند .

غلامرضا بروسان 

پ ن: برای شروع دوباره سلام . نمی دانم چرا با این قالب قدیمی که به برکت تدبیر بلاگفا تازه شده اصلاً راحت نیستم. بلاگفا قرار شده مقداری از مطالب وبلاگ از اسفند 92 تا اسفند 93 را برگرداند. ببینیم چه می شود. 
از دوستی که از وبلاگم آرشیوی داشت و آن را برای من فرستاده متشکرم اگر بلاگفا کاری کرد که هیچ و گرنه خودم با کمک شما که مطالب را فرستادید آرشیو را تکمیل می کنم


حوالی: شعر, غزل, ناب, غلامرضا بروسان
+ انتشار یافته در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 20:20  توسط احسان جمشیدی  | 

کارم چو زلف یار پریشان و درهم است

در پکن
هیچ کس از نبودن تو غمگین نیست
جز من
دنبال مجسمه ای می گردم
تا با هم گریه کنیم
                       هر کدام به دلیل خودمان
اینجا اما
مجسمه ها تقریبا همیشه خندانند

حمیدرضا شکارسری - عاشقانه های پکن

پ ن یک: حس می کنم مجسمه ام.(اصلاً حس خوبی نیست)
پ ن دو: کارم چو زلف یار پریشان و درهم است/ پشتم به سان ابروی دلدار پرخمست -سعدی-
پ ن سه:
ملکا! مَها! نگارا!
صنما! بُتا! بهارا!
متحیرم ندانم
که تو خود چه نام داری  -سعدی-


حوالی: شعر, نو, حمیدرضا شکارسری, تک بیت, سعدی
+ انتشار یافته در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:20  توسط احسان جمشیدی  | 

لبت

وقتی که لبم به بوسه ای قانع شد
در راه اراده‌ی خودش قاطع شد

قانون اساسی دلم گفت ببوس
شورای نگهبان لبت مانع شد

عباس صادقی زرینی

پ ن: مطلب دیگری که در این حوالی ها بود.


حوالی: شعر, رباعی, طنز, عاشقانه, سیاسی
+ انتشار یافته در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:30  توسط احسان جمشیدی  | 

پدرم مورچه کارگر است

انگشت شمارند کارگرهایی
که خوب کار ، مطالعه و تفریح می کنند 

پیچ های بسیاری ساخته می شوند
هر روز زیر دستگاه پرس
انگشت ها
انگشت های زیادی را دیده ام که پیچ شدند
کارگرانی
که ده
نه
هشت
هفت انگشت ...
و بعضی کارگرها هیچ گاه به ماه اشاره نمی کنند 

پدر
زیر دستگاه فشار
ما
زیر فشار خون 

کارگران دستگاه پرس پیانیست های خوبی نمی شوند
و طوری زندگی مطالعه  وتفریح می کنند
که اثر انگشت شان روی هیچ چیز نمی ماند 

سید رسول پیره 

پ ن1: این نامگذاری روزها برایم کم معنی بوده مثلا همین روز کودک، دانشجو، پزشک، معلم، پاسدار، پرستار و... و یا حتی جشن تولد هرگز برایشان ذوقی نداشته ام و جز به اجبار حفظ آداب معاشرت نبوده که گاهگاهی  با پیامی آنها را تبریک گفته ام و همیشه هم برای شوخی گفته ام که هنوز روزم روز کودک است. راستی روز کارگر هم هست. 

پ ن2: عنوان تزئینی است و هیچ یک از اعضای خانواده ام شرف عنوان کارگری را نداشته اند. برگرفته از شعری از جلیل صفر بیگی:  

مانند همیشه چشمهایم به در است
بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است

ته مانده ی سفره ی شما را آورد
آری پدرم مورچه ی کارگر است


حوالی: شعر, نو, کارگر, سید رسول پیره, جلیل صفر بیگی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:35  توسط احسان جمشیدی  | 

شادمانی ها

یک: 
همین که نعش درختی به باغ می افتد
بهانه باز به دست اجاق می افتد

حکایت من و دنیایتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق می افتد

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها
فقط برای شما اتفاق می افتد

تمام سهم من از روشنی همان نوریست
که از چراغ شما در اتاق می افتد

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین
چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

همیشه همره هابیل بوده قابیلی
میان ما و شما کی فراق می افتد؟
فاضل نظری
دو: شعر قبلی را قبل تر هم در همین جا آورده بودم اما یادم نمی آمد (تعداد مطالب وبلاگ از 450 گذشته)این شد که تازه شد نمی گویم تکرار چون تکراری نمی شود. من قسمت هایی از این شعر را  با خودم زمزمه می کنم.
سه: شعر را حتماً خوانده اید قبل تر هر چه گشتم بین هر چهار کتاب استاد پیدایش نکردم به گمانم چاپ نشده باشد.
چهار: شعرهای تازه ای خوانده ام اما منتظرم که در ذهنم ته نشین شوند بعد از آنها اینجا می آورم.
پنج: چیزهایی نوشته بودم راجع به جاذبه هر چه گشتم پیدایش نکردم.
چه پست گمی شد
راستی من خیلی غر غرو هستم!


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:34  توسط احسان جمشیدی  | 

جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد

[قسمت اول شعر با صدای استاد] 

دانلود

بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می كنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر
حدیثی كه ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام  

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟

تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم  
كی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی
و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست   

[قسمت دوم شعر با صدای استاد]

دانلود

به سوی پهندشت بی خداوندی ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند

بهل كاین آسمان پاك
چراگاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد
كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمین هایی كه دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم
كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
كسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟
كسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟ 

و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
  

[قسمت سوم شعر با صدای استاد]

دانلود

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی كه می خواند

جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی كسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
كسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
كه می گویند بمان اینجا ؟
كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم  

كجا ؟ هر جا كه پیش آید
بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر   

كجا ؟ هر جا كه پیش آید
به آنجایی كه می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی كه می گوید

چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی
كز آن گل كاغذین روید ؟

[قسمت چهارم شعر با صدای استاد]

دانلود

به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست
كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست

كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر
عمر با تازیانه ی شوم و بی رحم خشایرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من

بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ، ندروده
به سوی سرزمین هایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
كه چونین پاك و پاكیزه ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی
كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورق های خود را چون كل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
كه باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم 

مهدی اخوان ثالث

همینطور

مرگ بر
       مرگ ناگهانی
                صد هزار زندگی
                              - در یكی دو ثانیه-
                                   با سقوط علم از آسمان!
- محمد مهدی سیار -

از آسمان به زمین کفچه مار می بارد - مرتضی اميری اسفندقه -

همینطوری : آدما می تونن دوست داشته شدن را انتخاب کنن یا رد کنن

پ ن : هفته ای که گذشت یکی از آن هفته های پر از مشغله بود پنج شنبه و جمعه هفته قبل داشتم مطالب لازم برای ارائه ی رادیولوژی را آماده می کردم و خبر غافلگیرکننده این بود که مادرم هر دو عموهایم را دعوت گرفته بود و اصلاً آن یک روز نمی شد چیزی خواند یا کاری کرد. جمعه اش از صبح تا نزدیک نیمه شب آماده کردن مطالب را ادامه دادم و چیزی سرهم کردم که این شد حاصلش و آن ارائه مسخره تر شد محصولش.
خوبی این هفته این بود که فهمیدم از ابتدای سال 94 هیچ کدام از کلاس های تئوری را سروقت نرفته ام و همیشه قبل از من استاد آمده است. اما سه شنبه باید جزوه می نوشتم و حتماً باید زودتر می رفتم و رفتم از بخت خوب من از آن جلسه ها بود که نوشتنش 8 ساعت و یا شاید کمی هم بیشتر طول کشید.
خوبی دیگر این هفته این بود که وقتی یکی از هم گروهی هایمان با رزیدنت رادیولوژی ارائه داشت از اینکه من از بعضی چیزها سر درمی آوردم رزیدنت رادیولوژی اصلاً تعجب نکرد و گفت شما(منظور هم گروهی هایمان است)چون تازه وارد بیمارستان شده اید و هیچ کدام از دوره های دروس ماژور را نگذرانده اید برایتان مباحث سخت است ولی ایشون (منظورش من بودم) چون این دوره ها را گذرانده کمتر مباحث برایشان مشکل است و من هم مثل آنها بودم تازه وارد محض.  چسبید...


حوالی: شعر, مهدی اخوان ثالث, ننگ, سیاصد, ناب
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:57  توسط احسان جمشیدی  | 

حالم شبیه آن مرده ای است که گواهی فوت ندارد

گر چه دیروز او بزرگ نبود، گر چه فردای کوچکی دارد
برنمی گردد از تصور خویش، دلخوشی های کوچکی دارد

مثل تنهایی صدف در موج، او دلش از خودش بزرگ تر است
تو ولی جا نمی شوی در آن، این قفس جای کوچکی دارد

ساکنان اتاق های دلش سال ها می روند و می آیند
هیچ کس گم نمی شود در آن، بس که دنیای کوچکی دارد

او دلش مثل ساحلی تنهاست، آه! اصلاً دلیل خوبی نیست
که بخواهی از آن فرار کنی، چون که دریای کوچکی دارد

می گریزد به خانه می آید، ساکت و عاشقانه می آید
بی دلیل و نشانه می آید، اشک امضای کوچکی دارد

ماندنت را گریستی اما، می توانی نایستی اما…
تو که مجبور نیستی اما… عشق «اما»ی کوچکی دارد 

پیش از آنی که پیش تر بروی، تند مانند بادها بدوی
از تو می خواهد از خودش بشوی، چه تقاضای کوچکی دارد!

شاید این گنگ خواب دیده تو را نکشاند به خواب خود اما
هرگز از خواب بر نمی خیزد، آن که رویای کوچکی دارد

آرش فرزام صفت از کتاب قبلاًهای غمگین

یک: این کتاب را خیلی می پسندم و نمی دانم چرا از آن تا کنون شعری اینجا نیاورده ام. من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش(فکر کنم از مولوی)
به این فکر می کنم که دوست و دوستی واقعاً چیست و اصلاً ما با کسانی که وقتمان را ساعت ها با آنها می گذرانیم مثلاً همین هم کلاسی های دانشگاهمان همین آقایان س.م.م یا م.س یا ی.م یا ا.ص یا ... دوست هستیم یا فقط چیزهایی ما را به هم وصل می کنند. هر بار سعی می کنم خودمم را گول بزنم مثلاً بگویم چقدر دیدگاه هایم با س.م.م در موضوعات زیادی به هم نزدیک است یا چقدر این ی.م ساده و بی شیله پیله است و من چقدر سادگی را دوست دارم (چیزی که اصلاً در خودم نمی بینم) یا ... پس ما دوست هستیم اما قبولش همیشه برایم سخت بوده است.
اما این روزها که از پس اتفاق آقای ح.ن در هدر دادن وقت و جوانی با ماست که هیچ قرابت فکری یا بهتر بگویم دنیای مشترک _ به معنای درک مشترک از وقایع _ با من ندارد و می گذرد همانطور ، دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم.
شاید من از واژه دوست درک صحیحی ندارم شاید...
سه: به پیشنهاد یک نفر (دارم سعی می کنم به هر کسی دوست نگویم." هر چند که نوشته بودم و بعد ویرایش کردم") مدتی در حد چند ساعت نه حتی چند روز در اینستاگرام عضو بودم اما هر چه کردم نتوانستم با آن کنار بیایم و با زحمت زیاد آن را Deactive کردم. 
چهار: اوضاعم این طوریه: 
" حالم شبیه آن مرده ای است که گواهی فوت ندارد. "
"نه اصلاً  نمی فهممت سهراب  
ما که سوختیم  
اما تو نگفتی دل خوش سیخی چند؟"


حوالی: شعر, کوتاه نوشت, آرش فرزام صفت, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:25  توسط احسان جمشیدی  | 

شعروکتاب

یک: 

تو گفتی که انجامش می دهی
من اما باور نکردم و تهدید کردم که مگر از ...
تو اما گذشتی
و من حالا ترجیح می دهم
وقتم را با خیره شدن به صفحه ی مانیتور بکشم
تا تو "بازی عروس و داماد" بخوانی
و از نیم لحظه های وقتت نگذری

من کشتن را از گذشتن بیشتر دوست دارم
تو ولی همیشه به گذشتن فکر می کنی و نمی کشی
من اما فقط تو را دوست دارم و فکر نمی کنم

*بازی عروس و داماد مجموعه داستان کوتاه نوشته بلقیس سلیمانی 

دو: 

یک لیوان آب کافی نیست
همه ی حوض را سرکشیدم
این قرص اما باز هم در گلویم گیر کرد
پزشکان چه حرفها که نمی زنند
مثلا همین
هر ماه یک شب/یک قرص کامل/با سینه ای فراخ


حوالی: شعر, کوتاه نوشت, احسان جمشیدی, شعروکتاب
+ انتشار یافته در  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:22  توسط احسان جمشیدی  | 

شاید صلاحیت بهار رد شده است!؟

آجیل ها و تقویم
به بهار گواهی می دهند
اما در این میان
تکلیف بخاری
روشن نیست
سید حسن حسینی - شاعری در مشعر

دیروز کرمانشاه برف بارید. می خواستم این پست را دیروز بگذارم که مهمان ها و مهمانی رفتن اجازه نداد. 

پ ن 1: عنوان برگرفته از : زمستان دست بردار نیست / صبح نخست نوروز برف می بارد / شاید صلاحیت بهار رد شده است!؟  - سید حسن حسینی - 

پ ن 2: از اواخر بهمن کتاب تازه ای که می خوانم ذهنم را مشغول کرده است و خواندن آن نسبت به خیلی از کتاب های دیگری که خوانده ام وقت بیشتری نسبت به حجم اش گرفته است. نام کتاب ساده است: - بیماری - نوشته Havi Carel ، ترجمه شده توسط احسان کیانی خواه و انتشار یافته توسط نشر گمان.
کتاب توسط خانم جوان فلسفه خوانده ای که به بیماری LAM که یک بیماری صعب العلاج ریوی دچار است؛ نوشته شده است. اما این کتاب قرار نیست که یک رنجنامه باشد بلکه بررسی مشکلات دیدگاه پزشکان و مردم نسبت به بیمار و بیماری است. در کتاب علاوه بر تجربه های شخصی نویسنده دیدگاه های فیلسوفان نسبت به بیماری آمده است. کتاب دارای 5 فصل و چند مقدمه و موخره است. فصل هایی مثل بدن در بیماری ، دنیای اجتماعی بیماری، بیماری به منزله کم توانی و سلامتی در عین بیماری، ترس از مرگ و زندگی در لحظه و دو مقدمه از سرپرست تیم ترجمه سری کتاب های تجربه و هنر زندگی و مقدمه نویسنده در کتاب موجود است .

این قسمت کتاب که می گوید:"یاد گرفتم هم با تکبر مردم بسازم و هم از خودم دورش کنم. خودم را وفق دادم. یاد گرفتم یانوس وار زندگی کنم: جوان در عین حال پیر، به ظاهر سالم اما بیمار، خوشحال و با نشاط اما به شدت غمگین ." اینجا و جلد کتاب اینجا


حوالی: شعر, نو, سید حسن حسینی, معرفی کتاب, بیماری
+ انتشار یافته در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:22  توسط احسان جمشیدی  | 

پوست ، مو ، زیبایی و لیزر

ول کن آن آینه را جوش تماشایی نیست 
دستشویی مطب دکتر زیبایی نیست.  

تَرَکیدم! بدو بیرون چقَدَر خونسردی 
آه! یک ذره مرا صبر و شکیبایی نیست.   ....   - رضا احسان پور -  

تا انتهای شعر را از شدت خندیدن نمی توانستم تایپ کنم اما با تلاش زیاد! از آن عکس گرفتم می توانید از اینجا و اینجا بخوانیدش.  

حال و احوالم این قدرها هم شاد نیست اما در هر حالی هم که باشم با خواندن این شعر از آن لبخندهای پهن روی صورتم می نشیند.

کورس پوست هم تمام شد. چیزهایی یاد گرفتم (استاد خوب در این گروه پیدا می شود.) و از آن مهمتر چیزهایی فهمیدم یکی شان این بود که چرا این دو ترم فیزیوپاتولوژی را کم کاری کردم و حسرتش را می خورم اما سعی می کنم این روزهای حالا را از دست ندهم که دو سال دیگر موقعی که انشاالله اینترن باشم حسرت حالا را نخورم. تلاش خودم را کردم امتحان تشریحی بود و امیدوارم که حداقل به کف نمره قبولی یعنی 12 برسم.


حوالی: شعر, طنز, پوست, رضا احسان پور
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:53  توسط احسان جمشیدی  | 

اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود

مرد بقال از من پرسید :
                             چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم :
                      دل خوش سیری چند ؟  - سهراب سپهری - 

دیگر توان این تن لاغر نمی رسد
مادربزرگ! قصه چرا سر نمی رسد؟

مادربزرگ! قصه از آن عاشقانه هاست
انگار هیچ وقت به آخر نمی رسد

در من عجیب ریشه دوانده ست مهر او
زورم به این درخت تناور نمی رسد

بر فرض کندمش، دل خود را کجا برم؟
این سیب روی شاخه دیگر نمی رسد

او وا نمی کند درِ دل را و من چو طفل
دستم به دستگیره این در نمی رسد

پروانه ای شدم که فقط بال می زند
اما به ارتفاع کبوتر نمی رسد

طوری شکست کشتی قلبم که دست من
حتی به تخته های شناور نمی رسد

مادر بزرگ! گریه نکن، قصه ساده است
بیهوده گفته ام که به آخر نمی رسد

یا این طلسم می شکند، یا من عاقبت
پی می برم که دیو به دلبر نمی رسد...  - علی کریمان -


حوالی: شعر, نو, غزل, علی کریمان, سهراب
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:10  توسط احسان جمشیدی  | 

خانه زهرا و علی

تنها نه فقط خانه زهرا و علی... نه هر خانه که با عشق درآمیخت درش سوخت. - غلامرضا طریقی -


حوالی: شعر, تک بیت, ایام فاطمیه
+ انتشار یافته در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:15  توسط احسان جمشیدی  | 

نمی‌شنوم

من یکی را می شناسم
صبح ها لیبرال است
ظهرها چپ می زند
و غروب
که از کوچه ی تاریک می گذرد
زیر لب آهسته می گوید : «بسم الله ...!»

هیهات ری را !

علی صالحی
پی نوشت 1: عنوان از نجمه زارع [صدای کوچه و بازار را نمی‌شنوم / و مدتی‌ست که اخبار را نمی‌شنوم]
پی نوشت 2: اولین هفته استاژری هم گذشت. شاید فکرش را هم نمی کردم اما دو مورد بیمار جذامی دیدیم اما نه مورد جدید بلکه عوارض ناشی از جذام قبلی. خیلی سرم شلوغ است.


حوالی: شعر, نو, علی صالحی, ری را
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:5  توسط احسان جمشیدی  | 

خلاصه همه بغض های تاریخم

اول این عکس ها را ببینید 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6

بعد این را ببینید که قبل تر بوده است 1 و این مصاحبه را بخونید 1 و اگر هنوز نگریسته اید کودکان هیولایی عراق و ویتنام را جستجو کنید که البته پیشنهاد نمی دهم که این کار را بکنید و سپس در صورت تمایل می توانید در مورد چیستی و چگونگی پیدایش ابولا جستجو کنید(البته می توانید به زبان انگلیسی هم این کار را بکنید.)

شعر زیر و توضیحات آن را همان موقع که آقای مودب در وبلاگشان قرار دادند خواندم اما نتوانستم تا انتهایش پیش بروم الان هم با چند بار گریه کردن از موقعی که از دانشکده برگشته ام تا الان به انتهای آن رسیدم.


بعد نوشت: بازدیدکننده ای در نظر خصوصی به صحبت های من در مورد ابولا اشکال گرفته اند که لازم می دانم توضیح دهم و سعی می کنم به زبان ساده آنچه خودم برداشت کرده ام را با ذکر منبع بنویسم:
1- ویروس های مورد ادعایی که گفته می شود ساخته دست بشرند مثل ایدز و ابولا و ... این طور نیست که از بن مایه وجود نداشته باشند بلکه آنها از ابتدا بوده اند و سپس با تغییر پیدا کردن کشنده شده اند یا قابل انتقال به انسان شده اند یا ... genetically modified organism=GMO
2- ابتدا در این جا (انگلیسی) صحبت های اولیه در مورد ساخته دست بشر بودن این بیماری آمده است.
در اینجا (انگلیسی) صحبت ایشان رد شده است و چند توضیح دیگر
3-دوستانی که نمی توانند یا نمی خواهند برخی حقایق را بپذیرند می توانند در اینجا (فارسی) اقدام بسیاربشردوستانه! آمریکا در آزمایش سیفلیس در گواتمالا را بخوانند که چندین سال بعد تائید شد یا لو رفت.
4- پروژه کنترل مغز سیا یا Project MKUltra در اینجا (فارسی) و اینجا (انگلیسی) بخوانند
درست است که اینها دلیلی بر اثبات صددرصدی این ادعا نیست اما این را نیز می توان در نظر گرفت که شاید در آینده به مانند اینان اثبات شود
و اینجا


آیا واقعا من و شما و ... در مقایسه اصلا درد غم بغض و چیزی از این دست داریم

سخن، کدام سخن، التیام درد من است؟                     کدام واژه جواب سلام سرد من است؟
سلام من که در آشوب فتنه ها یخ کرد                         به لطف اهل هوا، اصل ماجرا یخ کرد
به لطف باد هوا، قد سروها خم شد                            به یمن فتنه دنیا، بهای ما کم شد
سلام من که سلام فرشتگان خداست                        ‫ سلام من که به دور از محاسبات شماست
به لطف اهل هوا رودخانه طغیان کرد                           نگاه های تاسف مرا به زندان کرد[2]
مرا که حبس کنی خود اسیر خواهی شد                    مرا که دور کنی، دور و دیر خواهی شد
...
کسی نگفته و مانده است ناشنیده کسی                   منم شبیه کسی، آنکه خواب دیده کسی
منم شمایل داغی که شرقیان دیدند                           گلی که در شب آشوب، غربیان چیدند
منم شبیه به خوابی که این و آن دیدند.                       برای این همه مه پیکر جوان دیدند.
منم که با سند زخم اعتبار خود ام.                          منم که چهره تاریخی تبار خود ام.
مرا مفاهمه با دیوها نیازی نیست.                              که چسب بر سر این زخم، امتیازی نیست. 
شبیه سوختن ایل داغدار خود ام                                منم که با سند زخم اعتبار خود ام 
پری نموده و بر پرده ها فریب شده.                             فریب غرب مخور کاینچنین غریب شده.
ستاره ها و پری های سینما منگر                               به چشم غارنشینان چنین به ما منگر
دروغ این همه رنگش تو را ز ره نبرد                             شلوغ شهر فرنگش دل تو را نخرد!
سخن مگو که چنین و چنان به زاویه ها                        مرو به خیمه تاریک این معاویه ها
مبر حکایت خانه به کوی بیگانه                                   مگو به راز، به دیوان، حکایت خانه[3]
مگو که دانه به دامم چرا نمی پاشید؟                          که خیرخواه شمایان منم ، مرا باشید
(مگو که دانه بپاشید تا که دام کنم                             به ضرب شصت طمع، کار را تمام کنم
که فوج های کبوتر به بام من بپرند                              که دسته های عقابان به کام من بپرند
به دستیاری تان، بازها به دست آیند                            به دست باز بیایید تا به دست آیند
دگر نه بازی ما را کسان خراب کنند                              چو دستهای مرا باز انتخاب کنند)
اگرچه درد زیاد است و حرفها تلخ است                        بهل که بگذرم از شکوه، ماجرا تلخ است
اگرچه حرف زیاد است و حرف شیرین است                   ببین به چهره ی من برد-بردشان این است
ببین به من که برای جهان چه می خواهند.                   برای این همه پیر و جوان چه می خواهند.
برای پیری این کودکان چه می خواهند.                        منم بلاغت تصریح آنچه می خواهند.
گمان مبر که من سوخته ز مریخم                          خلاصه همه بغض های تاریخم
بگو به دشمن تا گفتگو به من آرد                                پی مذاکره بگذار رو به من آرد
من این جماعت پر حیله را حریف ترم.                          که در مذاکره از دوستان ظریف ترم.
ز خنده های شما اخم من جمیل تر است                     منم دلیل شما، زخم من جلیل تر است
بایست! قوت زانوی دیگران مطلب!                              به غیر بازوی خویش از کسی امان مطلب!
به ضربه سم اسبان به روز جنگ قسم                        به لحن داغ ترین خطبه تفنگ قسم
که جز سپیده شمشیر، صبحی ایمن نیست.                چراغ های توهم همیشه روشن نیست.
کجا به بره دمی گرگ ها امان دادند؟                           کجا که راهزنان گل به کاروان دادند؟
مگر نه شیوه فرعون شان رجیم تر است.                     در این مناظره، موسای تو کلیم تر است؟!
مکن هراس ز من، نامه امان توام                                چراغ شعله ور عیش جاودان توام
به دیدگان وصالی در این فراق نگر                              به "کودکان هیولایی" [4]عراق نگر
بگو به هر که، به آنان که بی تمیزترند                          نه کودکان تو پیش "سیا" عزیزترند!
نه از سفید و سیا قوم برگزیده تویی                            به یمن سوختن من چنین رهیده تویی
نه کدخدا به تو این قریه رایگان داده                             به خط خون من این مرز را امان داده
مرا که خط بزنی خود به خاک می افتی                       بدون من تو به چاه هلاک می افتی
نه چشم مست تو شرط ادامه صلح است               دهان سوخته ام قطعنامه صلح است
اگر چه در شب غوغا صدام سوخته است                     گمان مبر تو که دست دعام سوخته است
به بوق بوق به هر سو چنین دروغ مگو                         حیا کن از نفسم ،هرزه را به بوق مگو
وگرنه مصر عزیزان، اسیر ذلت چیست؟                         عراق و مغرب و مشرق، مریض علت کیست؟
کنون که غرقه لطفم، مرا سراب ببین                           مرا در آینه رجعت آفتاب ببین
شهید عشق شو از این تفنگ ها مهراس                     سوار می رسد، از طبل جنگ ها مهراس
جهان ز موج تو پر شد، خودت جزیره مباش                    یمن اویس شد اکنون، تو بوهریره مباش!
ابوذر است ز لبنان که نعره سر کرده                            ابوذر است که گردان به شام آورده
ابوهریره پی لقمه ای "مضیره"[5] مرو                          نگر به نسل شهیدان از این عشیره مرو
به هفت خط بلا، حرف مکر و حیله مزن                         مشو حرامی و راه از چنین قبیله مزن
مشو حرامی و این عشق را تمام مکن                         شکوه اینهمه خون را چنین حرام مکن
مرا بهل که همان داغدار خود باشم                         به جای خود بنشین تا به کار خود باشم 
کسان که بر سر اسلام شعله انگیزند                           بتا کدام خلیلی که بر تو گل ریزند؟!
تو از کدام نبی و وصی، دلیل تری؟                               تو از کدام خلیل خدا ، خلیل تری؟!
چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!                         به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت 
به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت                              چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!
جهان غبار شد از فتنه دیده باز کنید                              از این هجوم به درگاه او نیاز کنید
غبار گاهی آیینه شناخت اوست                                  غبارها خبر دلنشین تاخت اوست
به چشم سوخته دیدم که یار می آید                            خبر رسیده به هر جا : سوار می آید
...
تو هم دو روز شبانی اسیر خواب مشو                           ذلیل وعده ی بی معنی سراب مشو
بیاب چوبی و بر قله پاسبانی کن                                  بهوش بر رمه کوه ها شبانی کن
که بر دهانه آتش فشان مقام شماست                         در آستانه آتش فشان مقام شماست
علی محمد مودب
--------------------------------------------------------------------------------
[1] و تقدیم به حوا بردبار به حرمت آن لحظه ها که در تابوت فرق شکافته حسن رضا را دید و چشمهای باز محمدحسین را
[2] از مصاحبه با خانواده جانباز
[3] گفتگو آیین درویشی نبود ورنه...
[4] پیشنهاد نمی کنم این کلیدواژه را جستجو کنید
[5] بوهریره بعضی روزها نماز را در صفین اقتدا به امیرالمومنین می کرد ولی حاشیه نشین سفره چرب و نرم معاویه بود، وقتی از این دو حالت در باره او سئوال می کردند می گفت:مضیره معاویه ادسم و الصلوه خلف علی افضل: مضیره و طعام معاویه چرب تر و نماز پشت سر علی افضل است.

غم انگیزترین عکس این است که بچه یا شاید نوه سرش را پایین انداخته +


حوالی: درد, بغض, شعر, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:1  توسط احسان جمشیدی  | 

این همه کلنجار برای روان و آخرش هیچ

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم -سعدی-

روزنوشت: امروز از ساعت 10 صبح تا حدود 2 یا شایدم 3 ظهر با هم ورودی ها سر انتخاب روتیشن های مختلف استاژری چانه می زدیم.
من چون که خودِ رشته روان پزشکی را دوست داشتم و هم اینکه با انتخاب آن برنامه کورس ها کمترین تداخل ممکن را داشتند خیلی به آن  متمایل بودم. 
دور اول همه دوستان با هم روان پزشکی را گرفتیم اما بهم خورد؛ دور دوم هم داشت خوب پیش می رفت که روان پزشکی تکمیل شد. یکی از دوستان تنها شد و کورس پوست را برداشت. 5 دختر 1 پسر و 2 سال بالایی غربت محض بود.
کسی از آن گروه گفت که اگر بشود میخواهد جابجا کند و به گروه روان بیاید بعد این شد که ما رفتیم پوست.
هرچند من کتاب روانپزشکی را از کتابخانه امانت گرفته بودم و 40 صفحه ای از آن را سرسری خوانده بودم برای با آمادگی رفتن به بیمارستان که پرید اما لااقل برنامه این گروه هم چندان تداخلی ندارد و اینکه یکی از گزینه های وسوسه انگیز مطالعه پرید.
امیدوارم که برنامه جدید بهم نخورد که من کتاب های این شش ماه را سفارش داده ام .... و اصلاً حس خوبی به پول گرفتن از پدرم ندارم (نه اینکه خدانکرده پدرم خسیس باشد و اینکه خدای شکر ایشان مشکل مالی هم ندارد اما من از خودم خجالت می کشم که ....)
واما شعر

چه بسا حرف ها می توان زد
می توان چون یکی لکه دود
نقش تردید بر آسمان زد
می توان چون شبی بود خاموش -نیما-

یادش بخیر ... این دو ترم فارماکولولوژی 1و 2 که در مجموع 4 واحد بود را گذراندیم این عکس جزوه های این دو ترم است دلم برای دکتر بهرامی تنگ می شود چقدر استاد خوبی بود(البته هنوز نمره فارما2 نیامده شاید[پوزخند])


حوالی: شعر, نو, نیما یوشیج, روزنوشت
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:30  توسط احسان جمشیدی  | 

و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود و دوست داشتن آن کلمه نخستین بود

و ما یَسطُرون :

«به قلم سوگند» 

در گودال نون بودم 
پیش از تولد نقطه 
هنگام که عشق به سطر نمی آمد.  

بیژن نجدی -واقعیت رویای من است 

پ ن: سرم خلوت است. مشغولیتی ندارم. چند کار انجام نشده روی دستم مانده که هیچ کدامشان را دوست ندارم شاید قورباغه های زشت اما کوچک و سطحی باشند و چند کتاب عمومی (شعر و هنرزندگی و داستان) و یک کتاب پزشکی نخوانده دارم دودلم این چند روز کدام شان را بخوانم یکی را باز می کنم وسوسه دیگری و دیگری وسوسه آن دیگر ...


حوالی: شعر, نو, بیژن نجدی
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 3:1  توسط احسان جمشیدی  | 

خاک تو سرت احسان

منم آنکه روز مرگم، دو-سه تا گزینه دارم!
نه فقط دلی شکسته، پر درد و کینه دارم!
به خدا اگر نخندی سرطان سینه دارم!

سرطانی ام، به قولی که نداده ای عمل کن
به بهانه ی مداوا علنا مرا بغل کن!
سریال زندگی را دو-سه صحنه مبتذل کن!

چه غمت ؟ که در جهنم به نفس نفس می افتم؟
که من از هوای گرمش به همین هوس می افتم!
توکه پیش من نباشی، به دَرَک که پس می افتم!

به خدا اگرچه شوری به تن شریف من نیست!
تو اگر طبیب باشی سرطان حریف من نیست!
دو-سه سکته هم حریف بدن ضعیف من نیست!

تو از آن طبیب هایی که فروختی دوا را!
چو نیامدی و مُردم«تو و دوستی خدا را»
«به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را!»

غلامرضا طریقی - ایمان بیاورید به تمدید فصل سرد (شعری با بیت های سه مصرعی تحت عنوان سه گانی در کتاب)

دو خواهرزاده دارم یکی شان را که قبلاً در اینجا معرفی کردم حدود سه ساله است و من را این طور صدا می کند دایی ایسان دکتر بیشعور بی لی(= بی لیاقت) خیلی حق دارد...
آن یکی شان امسال کلاس اول است و دوبار دیکته عنوان این دو + + پست وبلاگ را اشتباه نوشته است (اصلاً به همین دلیل آن را برای عنوان آن پست ها انتخاب کردم و ارتباط آن با قطار ) 

این ترم هم تمام شد مدتی وقت خالی دارم  اینجا می نویسم در همین پست و پست های بعدی 


حوالی: شعر, غلامرضا طریقی
+ انتشار یافته در  شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:52  توسط احسان جمشیدی  | 

حالا به هرکسی اشاره کنی می میرد

پشت خاکریزی 
بین جنگ جهانی دوم و سوم
گیر کرده ام
اگر بر گردم
سربازان هیتلر و موسیلینی مرا می کشند
اگر پیشروی کنم
گارد الکترونیکی آمریکا
مجبورم
کنار این خاکریز
دنبال شغلی بگردم
و خانه ای اجاره ای
کنار همین خاکریز
با دختری ازدواج کنم
و مهریه اش چهارده سرباز آهنی معصوم باشد

ما مشکلاتمان را
در همین منطقه جنگی حل می کنیم
هربار من از همسرم دلگیر می شوم
بالای خاکریز می روم
شاید تیری مستقیم به قلبم بخورد
هربار او خسته می شود
روی مین ها
               لی لی می کند
مجید سعدآبادی - سربازی با گلوله ی برفی 

پ ن 1: عنوان قسمتی از شعر دیگری از همین کتاب.
پ ن 2: خنده دار است که این روزها کفش برایم مساله بغرنجی شده است! به خاطر مشکلی که برای پای راستم پیش آمده است بایستی از کفش های طبی خاصی استفاده کنم که برای پای من دوخته می شود. هرچند چندان زیبا نیستند اما قابل تحمل است و مشکل اصلی این است که من از رفتن به پزشک می ترسم چه رسد به متخصص ارتوپد و حتی فرآیند پیگیری چند جراحی را که  انجام دادم را هم ادامه ندادم. دو سه هفته پیش حس می کردم که در حال پاره شدن هستند الان هم کفش پاره شده و مدت زمان ساخته شدن کفش جدید هم اگر مثل قبلی باشد حداقل چهل روز است. امروز که میخواستم سری به پزشکم بزنم برای خودم بهانه تراشیدم که امروز پنجشنبه است و مطب شلوغ! {حسن تعلیل!} و نرفتم. از طرفی میخواستم خودم به موسسه ارتوپدی فنی مراجعه کنم و  بگویم برایم از آن مدل کفش ها بسازد که قالب پای شخص را می سازند و سپس از روی آن کفش و حتی اصطلاح فنی آن را هم می دانستم اما قسمت خسیس وجودم می گفت که وقتی پدرت ماهی n مقدار پول به بیمه تکمیلی می پردازد و کسی هم از آن استفاده نمی کند و پول ان کفش هم جزئی از فرایند بیمه است و با نسخه متخصص می شود یک مو از خرس کند  و پدرت چه گناهی دارد و تو مرد گنده هنوز از پدرت پول می گیری از این کار منصرف شدم و نرفتم راستی می ترسم که سال نو نزدیک است ...
تازه دندانپزشکی که قصه خودش را دارد...
پدرم می گوید سه سال دیگر خودت هم پزشک می شوی خاک بر سرت ان موقع از خودت هم می ترسی و من چیزی نمی گویم و در دلم می گویم شاید...


بعد نوشت: 

مین تنها گیاهی ست
که بعد از کاشتن
نه آب می خواهد
نه نور
نگاه کن چطور
آتش جوانه می زند
                       می روید 
و انسان های بی گناه
                       آن را می چینند
مجید سعدآبادی - سربازی با گلوله ی برفی


حوالی: شعر, نو, مجید سعدآبادی, جنگ ِ زندگی
+ انتشار یافته در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:39  توسط احسان جمشیدی  | 

اندوه چیست عشق كدامست غم كجاست

به محض دیدنت از جای برخیزند بیماران
بنا شد با تماشای تو طب دیده درمانی -- سید محمدعلی رضازاده --

 

این بیت از آن بیت هاست که در گذشته برایم چندان واقعی به نظر نمی رسیدند؛ واقعی منظورم باورپذیر است اما الان سعی و تلاش می کنم که به خودم بقبولانمشان. نه اینکه واقعاً تلاش کنم -تلاش به معنی واقعی کلمه- شاید بهتر است بگویم دلم می خواهد قبولشان کنم. به قول شاعری بی شعر سعی می کنم خرشان شوم خر این شعرها... و بی خیال عقل بی خیال خود بی خیال بی خیال شوم همین.

بگذار سر به سینه من تا كه بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید كه پیش ازین نپسندی به كار عشق
آزار این رمیده سر در كمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق كدامست غم كجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آن چنان كه اگر ببینمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شاید كه جاودانه بمانی كنار من
ای نازنین كه هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون كبوتری كه پرم در هوای تو

یك شب ستاره های ترا دانه چین كنم
با اشك شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

استاد فریدون مشیری


حوالی: شعر, درباره شعر, فریدون مشیری, سید محمدعلی رضازاده
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 18:39  توسط احسان جمشیدی  | 

باید نه شاید

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم
 

-علی داوودی- 


حوالی: شعر, تک بیت, بایدها, علی داوودی
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 15:37  توسط احسان جمشیدی  | 

بکُش بکُشی ست برای تو که خودت به دنبالت می کِشانیم تا بِکُشی ام

بکُش این را به نگاهی که من آن را بکُشم!
کمکم کن همه ی دیده وران را بکُشم!

باید از غیرت عشق تو چو چنگیز مغول
روز و شب یکسره اَبنای زمان را بکُشم!

مثلاً کار من این است که امشب بروم
اصفهان تا به سحر نصف جهان را بکُشم!

صبح از آن جا بپرم بندرعباس و به قهر
تا که آرام شوم پیر و جوان را بکُشم

ببرم عقربه ها را به عقب تا که سرِ
خواندن از ناز تو مرحوم بنان را بکُشم!

یا نه هر طور شده سعی کنم توی دلم
این همه هول و ولا و هیجان را بکُشم

آخرش چاره ام این است گمانم که شبی 
خودم این شیفته ی دل نگران را بکُشم!

علی محمد مودب   

الان همزمان رادیو 7 نگاه می کنم و گوش می دهم. آمده بودم که چیز دیگری را اینجا  بگذارم  بر حسب حادثه این را  در متن های ذخیره شده یافتم و ولم نکرد...


حوالی: شعر, غزل, ناب, نه اصلاً ناب ناب, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 23:39  توسط احسان جمشیدی  | 

بی تو

دیگر
نه یاس هایِ آویزانِ دیوارِ همسایه
مدهوشم می کند
نه هیچ آوازِ عاشقانه ی دوری
بی قرارم
بی تو 
آن سوی پنجره
برفی سنگین می بارد
این سوی پنجره باران... 

عبدالحمید ضيایی


حوالی: شعر, نو, برف, عاشقانه, عبدالحمید ضيایی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 20:19  توسط احسان جمشیدی  | 

خوش به حال دنیایی که دکتر نمی خواهد، همین!

(1) 

دکتر گفت: / خیابان ها عروق شهر هستند / اتوبوس ها، گلبول های سرخ و سفید / و میدان اصلی، زندگی را پمپاژ می کند / بعد / هر کسی به کار خودش می رسد / تا هیچ عضوی تعطیل نماند / و شهر یک آناتومی قشنگ باشد برای زمین... / و خوش به حال دنیایی که دکتر نمی خواهد، همین!هومن ربیعی 

بعد نویسنده ویلاگ دورفلک در اینجا  بعد از یک آسیستول کوتاه آورده: 

دکتر! / دکتر! / تمام کن این حرف ها را! / نبض شهر برای که می زند؟ / گلبول های سرخ را اکسیژنی بر دوش نیست / و گلبول های سفید پرچم تسلیم شده اند ــ به جای دفاع / میدان اصلی خودش هم نمی داند برای چه زندگان را پمپاژ می کند / هر سلولی به ساز خودش می رقصد... / کار از دکتر گذشته؛ بایدمرده شور این شهر را ببرد! 

(2) 

...یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند.  مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مردها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند ...  اینجا 

(3)  و  (4) از اینجا

مهم ترین ترین تاثیر وسایل ارتباط جمعی نظیر فیس بوک و وایبر و ... بر مردم ما ، گسترش فرصت های غیبت و تهمت پراکنی است. این تکنولوژی ها با گسترش خود بیش از پدید آوردن هر اتفاق بالذاته مدرنی ، سنت دیرین غیبت را در بین مردم ما برجسته تر کرده اند
نکته: مسئولین امر مواظب باشند که در صورت بستن این تنفس گاه ها ، جامعه با مشکلی به نام "غیبت خماری" شدید روبرو خواهد شد.

همیشه باغ شما گرچه بود در مشتم
ولی به برگ گلی هم نخورد انگشتم

مرا ببخش اگر با صدای هق هق خود
سکوت باغ تو را گاه گاه می کشتم

دم تو گرم رفیقا!... دم تو گرم رفیق!
که دشنه بر جگرم می زنی نه بر پشتم

به مشت می فشرم زخم خون چکانم را
خوشا که دست به خون کسی نیاغشتم

رضا شیبانی اصل 

هر نوشته یا شعری را که در این دنیای فانی مجازی دوست داشته باشم با کمک فرمان copy و ساخت یک فایل txt و فرمان paste و سپس ذخیره به عنوان موضوع و یا کدگذاری UTF-8  برای خودم خواهم داشت. روحم شاد


حوالی: شعر, مطلب دیگران, رضا شیبانی اصل, هومن ربیعی, ویلاگ دورفلک
+ انتشار یافته در  یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ساعت 16:21  توسط احسان جمشیدی  | 

[عنوان ندارم]

از روزهای آخر آبان شروع شد
ده سال پیش بود که باران شروع شد

باریدنش اوایل کار عاشقانه بود
آرام و مهربان و غزل خوان شروع شد

بازار چتر گرم شد و ما قدم زنان
در پارک های شهر ... که توفان شروع شد

توفان نه، باد بود در آغاز باد سرد
بعد از دو هفته بود که توفان شروع شد

توفان شروع شد همه شیشه ها شکست
تغییر ساختار خیابان شروع شد

شهری بدون پنجره روئید از زمین
مانند مسخ بود و... چه آسان شروع شد
***
دیشب که بی مقدمه در شهر ناگهان
توفان نشست و کاهش باران شروع شد

خوش باورانه گفتیم: پائیز هم گذشت!
غافل از اینکه تازه زمستان شروع شد

پانته آ صفایی - دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود


زیاد خواب ، رویا یا کابوس نمی بینم. شاید هر سال یکبار و آن هم با سه موضوعی که هیچ گاه تغییر نمی کردند موش ، عقرب و مار. اما این بار فرق می کرد.
فکر نمی کنم تا به حال کابوس دیده باشید و وقتی از خواب بیدار شده باشید؛ دیده باشید که چقدر آن کابوس نسبت به زندگی واقعی آرام تر، زیباتر و حتی رویایی تر باشد. کابوس ...


حوالی: شعر, غزل, پانته آ صفایی, دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود
+ انتشار یافته در  پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 12:19  توسط احسان جمشیدی  | 

یتیم خانه ایران

دنیای قشنگیه  

اونایی که برای ما آرزوی دست نیافتنین و برای ما حتی فکر کردن بهشون سخته. به قول یه دوست هستن آدمایی که براشون خاطره میشن اما من میگم اونا برای بعضیا اون قدر دم دستی میشن که حتی خاطره هم نمیشن. 

در زبان لکی به احشام (گاو و گوسفند و ...) دنیا میگن. واقعاً واقعیته فقط سهم ما پهن گوسفنداس سهم یه عده خوردن دنیاس. 

دنیای من در دستهایت بود و گم شد
حس می کنم دنیای من دست خودم نیست [محمدرضا ترکی ]

رو به غروب پیش خودم فکر می کنم
خوشبخت کودکی که به دنیا نیامده[سعید توکلی] 

دنیای مرموزی ست ما باید بدانیم
که هیچ کس این جا برای هیچ کس نیست[نجمه زارع]


حوالی: بدبختی کوچه ی دربدری خانه ی بی پدری
+ انتشار یافته در  یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 11:42  توسط احسان جمشیدی  | 

تنت

نه تنها شکل چشمان تو رومی ست 
که ارقام خلافت هم نجومی ست   

دلت مصداقی از نشر اکاذیب 
تنت تشویش اذهان عمومی ست 

سعید بیابانکی - سکته ملیح


حوالی: شعر, دوبیتی, طنز, عاشقانه, سیاسی
+ انتشار یافته در  سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ساعت 21:25  توسط احسان جمشیدی  | 

بی گزینش اشعار

مجموعه "از قبیل زندگان" با این بیت آغاز خوبی دارد اما در ادامه در همین سطح پیش نمی رود

در جنگ های تن به تن آغاز مي شویم
اين رسم ماست: در کفن آغاز می شویم
 

و در شعر یوسف تنها می خوانیم
نشسته ‏ای که بهار از کدام سو بوَزد
به پایمردیِ این خُرده بادهای حقیر؟

گذشت و رفت بهاری که بود یا که نبود
مدوز چشم به این خواب‏های بی ‏تعبیر

دو واحه مانده به آغوش آفتاب، ای رود!
که ذرّه ذرّه در این خاک می‏شوی تبخیر 

شعر های خوب دیگر این مجموعه می توان دروغ ممنوع است - حراج - تشهد - از فردا نمی ترسم- برائت- نامه ها و چاه - تمام روز - خستگی و آسمان جل را نام برد هر چند از عنوان گزیده برای این مجموعه استفاده شده اما در واقع چنین نیست و تقریباً هیچ گزینشی رخ نداده است. بهترین شعر این مجموعه را با هم می خوانیم"آسمان جل" 

حرفی از زلف و كاكل ندارند
شعرهایم تغز‌ّل ندارند

هر یکی را به حالی سرودم
بیت هایم تعادل ندارند

حال ها می‌روند و می‌آیند
لحظه‌ای هم تأم‍ّل ندارند
*
دختران زمین، تاب‌ِ چون من
شاعری آسمان‌ج‍ُل ندارند

این قفس ها قشنگ‌اند، اما
هیچ دركی ز بلبل ندارند

سخت خوش آب و رنگ‌اند، اما
غنچه‌ها بویی از گل ندارند

اوج می‌خواهم، اما در این شهر
جاده‌ای جز تنز‌ّل ندارند

از تو می‌پرسم، ای قل‍ّه ی دور!
هیچ این در‌ّه‌ها پل ندارند؟
*
بگذر از بوسه، ای دوست! داغ ام
گونه‌هایت تحم‍ّل ندارند  

امید مهدی نژاد

راجع به بخش رباعی ها و نیمایی ها و ترانه کتاب هم تقریباً همین وضع مشاهده می شود.


حوالی: شعر, غزل, امید مهدی نژاد, از قبیل زندگان
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:4  توسط احسان جمشیدی  | 

آرام (2)

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار ِرفته ایستاده ام
و همچنان
             به نرده های ایستگاهِ رفته
                                             تکیه داده ام!

قیصر امین پور - دستور زبان عشق 

پ ن : آرام (1)


حوالی: شعر, نو, قیصر امین پور, ناب
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:13  توسط احسان جمشیدی  | 

دلخوشی های کوچک

کارهای من همه Best است و بس 
چون پزشکم دکتر ارنست است و بس (عباس احمدی)

داشتم رسانه ملی! تماشا می کردم پیام بازرگانی شرکت تولید محصولات بهداشتی! "مرسی مامان" بود. بچه ای با وضع بد حجاب [ایکن گازگرفتن دست در دو حالت رو به پائین و بالا] داشت طبابت می کرد. من تا دیدم  اول یاد خودم افتادم در اون وضع رو سر بیمار ، بعد خیلی ببخشید یاد استادا تو اون وضع ... خیلی حال خوشی داشت. 


پ ن 1: باید کودک درونم را با محصولات شرکت مورد اشاره آب بندی کنم تا درونمان را گند نگرفته است. 
پ ن 2: ارتباط علت و معلولی بین best  بودن کارها و طرح ِمرحوم  ِ پزشک خانواده و خانواده محترم دکتر ارنست در این بیت حسن تعلیل است. 
پ ن 3:علامت تعجب بعد از رسانه ملی را فقط به این دلیل نگذاشته ام که رسانه ملی! را قبول ندارم (که ندارم و سایر امثال این رسانه ها را نیز چه داخلی چه خارجی چه این طرفی چه آن طرفی ؛ که آن طرفی ها بدترند ) بلکه به این دلیل گذاشته ام که رسانه ما سینه ماست. 
پ ن 4: حال خوش دیگر این دو روز به تعویق افتادن امتحان فارماکولوژی بود.


حوالی: زندگی کوچک من, روزنوشت, تک بیت, عباس احمدی, شعر
+ انتشار یافته در  سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:10  توسط احسان جمشیدی  | 

این روزها (زیاد)

این روزها1 که می گذرد منظورم از -این روزها- این روزها نیست که اصلاً روز نیستند. 

دیگر دغدغه ای ندارم؛شاید این جمله سه کلمه ای خالی کل زندگیم باشد. نمی دانم برایم چه چیز مهم است و چه چیز مهم نیست، مسلم است که "اینکه باران نمی بارد بد است" اما برایم مهم نیست که باران نمی بارد. "اینکه هر ماه حداقل یکبار باید امتحان داشت سخت است" اما این هم برایم مهم نیست. خیلی چیزهایی را که پیش تر برایم مهم بودند از چشمم افتاده اند و دیگر ... 

این روزها جرئت لذت بردن ، مهم پنداشتن ، دوست داشتن  و عاشق شدن ندارم شاید شاعر باید می گفت: "ارتفاعات سیمان / دشت های بتن آرمه / گونه های پلاستک لیلا / عشق های رها در خیابان / دقیقاً مثل اینها / من همینم که نیستم" وزن و قافیه را رها کن اینجا درست که دقت کنی همه چیز بی وزن اند. 

"اگر زیاد خودت باشی کم کم مخالف خودت می شوی " همان طور که آگونیست ها هم اگر مداوم باشند آنتاگونیست می شود. [البته نه همه آنها بلکه آنها که نفسانی ترند شبیه من و ...] {در درس فارماکولوژی این روزها  خوانده ام که ...} 

این روزها عصر پایان معجزات است ببین اگر یعقوب(ع) هم این روزها بود

"پیراهن معطر را
در اعماق پستو
پنهان می‌كند
و بغض را
در اعماق گلو
راه می‌افتد
از بهترین چشم‌پزشك شهر برایش وقت گرفته‌اند." حمیدرضا شکارسری 


پ ن1: این روزها ... 

پ ن2:گونه های پلاستیک لیلا


حوالی: روزنوشت, کوتاه نوشت, احسان جمشیدی, حمیدرضا شکارسری
+ انتشار یافته در  شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:31  توسط احسان جمشیدی  | 

آرام (1)

با سوت هر قطار دلم تنگ می شود
گاهی چه خنده دار دلم تنگ می شود

دنبال ریل می دوم و گریه می کنم
آرام و بی قرار، دلم تنگ می شود

حرف سفر همیشه مرا زجر می دهد
حتی کنار یار دلم تنگ می شود
***
پیش تو می نشینم و هی بغض می کنم
اینجا سر مزار دلم تنگ می شود

بعد از تو می روم سر جای همیشگی
اما سر قرار دلم تنگ می شود
***
نزدیک راه آهن شهر است خانه ام
روزی هزار بار دلم تنگ می شود 

امیر تیموری 

روزی هزار بار دلتنگ می شوم ولی سوت قطاری نیست و اصلاً قطاری...!


حوالی: شعر, غزل, امیر تیموری
+ انتشار یافته در  جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:41  توسط احسان جمشیدی  | 

برسنگ گور من بنویسید یک جنگجو که نجنگید اما …، شکست خورد

عشق من
این روزها
اینگونه‌ام ،‌ببین:
دستم  چه کند پیش می‌رود،‌انگار
هر شعر باکره‌ای را سروده‌ام
پایم چه خسته می‌کشدم ،‌گویی
کت بسته از خَم هر راه رفته ام
تا زسر هرکجا
حتی شنوده‌ام
هربار شیون تیر خلاص را

ای دوست
این روزها
با هرکه دوست می‌شوم احساس می‌کنم
آنقدر دوست بوده‌ایم که دیگر
وقت خیانت است

انبوه غم حریم و حرمت خود را از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره‌ای
من هیچ کاره‌ام : یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

این روزها
اینگونه‌ام :
فرهاد واره‌ای که تیشه‌ی خود را گم کرده است

آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله‌ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنویسید:
- یک جنگجو که نجنگید
اما …، شکست خورد

نصرت رحمانی


حوالی: شعر, نو, نصرت رحمانی
+ انتشار یافته در  یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:30  توسط احسان جمشیدی  | 

کورس - خون - عشق

گفت دکتر که شما مشکلتان کم خونیست
خون دل می خورم ای کاش که تاثیر کند  

(شاعرش را نمی شناسم)


حوالی: شعر, تک بیت, خون
+ انتشار یافته در  شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 18:55  توسط احسان جمشیدی  | 

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر (فاضل)

این چند مطلب تازه تارنمایم را می خواندم؛ خیلی افسرده به نظر می رسید. شاید دیدگاهم نسبت به زندگی خیلی تلخ باشد اما سعی می کنم از همین تلخی لذت ببرم و دیگر اینکه دیگران که وظیفه ای ندارند که من ناراحتیم را با آنها تقسیم کنم پس سعی می کنم همیشه لبخند بزنم البته سعی کردن همیشه هم نتیجه بخش نیست. 

کورس خون را با اینکه خیلی دوست دارم اما برخلاف کورس های قبلی که معمولاً  مطالعه ی خوبی داشتم اینبار اصلاً وضعم خوب نیست و تقریباً هیچ هیچ ام و 9 روز دیگر هم امتحان است و فعلاً هم امیدی به درس خواندنم نیست و هر چه هم که به خودم  نهیب می زنم که تو  قول داده ای آنچه را که از 4 ترم اول عقب افتاده ای جبران کنی و به آنها که استریت می شوند برسی. زهی خیال باطل! (بی چاره آنکه به قول من امید بسته)

این فاضل نظری هم که فاضل است. 

...
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی.


حوالی: روزنوشت, تک بیت, فاضل نظری, شعر
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:47  توسط احسان جمشیدی  | 

زیاد امید ندارم

هزاران شب است امتحان می‌شوم؛ جوابی به این امتحانم دهید
قفس جای من نیست باور کنید؛ رهایم کنید آسمانم دهید

اناری تَرَک خورده در چشم من؛ جهان در نگاهم شده غرق خون
و بغضی گرفته گلوی مرا برای سرودن زبانم دهید

"مترسک" ترین مردِ جالیزی‌ام؛ درونِ سرم کاه و رویش کلاه!
ولی مُشتِ پُر دارم از سنگ و آه! کلاغانِ ده را نشانم دهید!

کلاغانِ بی چشم و رو قصدشان در آوردنِ چشم و چال من است!
بله! چَشم! توی هدف می‌زنم؛ فقط چند لحظه امانم دهید...!

برادرترین ناتنی‌های من! تنِ مُرده‌ام نوشِ جانِ شما!
ولی بی پدرها! به دستِ پدر دو تکّه ازین استخوانم دهید

به شب شک ندارم پُر از رفتنم؛ شتر بر درِ خانه خوابیده است
شدم شربتِ سینه‌ای سوخته؛ فقط قبلِ مصرف تکانم دهید!
 

امید صباغ نو 


عنوان برگرفته از ترانه زیر از حسین صفا در آلبوم جدید محسن چاوشی 

اگر کسی شب سرما به ابرها زد و گم شد مرا به یاد بیارید
و با ستاره ی چشمم برای راه بلدها نشانه ای بگذارید
 
برای این گل قرمز نماز مرده بخوانید؛ مرا شمرده بخوانید
برای خاکسپاری تمام باغچه ها را به مادرم بسپارید
 
دودانگ پیرهنم را، دوپاره از کفنم را، به چشمهام بدوزید
سپس ملال تنم را، دوبال پر زدنم را، در این کفن بگذارید
 
لباس گرم بپوشید؛ به این اتاق مبادا بهار آمده باشد
کدام فصل من از سال! مصممید که امسال سر از کدام درآرید؟
....
به همسری که ندارم به نقل قول بگویید چه دوست داشتنی بود
شما آهای شماها! شماکه همسر خود را همیشه دوست ندارید!
  

برادران عزیزم! شمیم ملحفه هایش کنار میزشما بود
پدر عزیز شما بود؛ کسالت پدرم را مگربه یاد ندارید؟!
 
به خواهران صبورم خبر دهید که “یلدا” تصادفا شب فرداست
تولدم شب یلداست مقدر است که فردا بدون وقفه ببارید
  

زیاد امید ندارم که از تپیدن قلبم گلی دوباره بروید
مگر بهار که سر شد کنار سنگ مزارم دلی دوباره بکارید
 
کدام قله کدام اوج؟ منی که این همه کوهم از این جهان به ستوهم
من از شکار نکردن؛ شما از اینکه شکارم نبوده اید؛ شکارید
 
غروب شد. همه رفتند. در ایستگاه کسی نیست. چه خوب شد همه رفتند.
چه ساده اید که دایم کنار این چمدانها درانتظار قطارید.
 
به این اتاق مبادا بهار سرزده باشد… بهار سر زد و سر شد
خروس خوان سحر شد ستاره های من آیا خیال خواب ندارید؟

پ ن: قسمتهایی از ترانه در خوانش محسن چاوشی حذف ، تعدیل یا تغییر کرده است. 
پ ن: بعضی از علامت گذاری های غزل و ترانه را برای خوانش راحت تر گذاشته ام.


حوالی: شعر, غزل, ترانه, امید صباغ نو, حسین صفا
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:16  توسط احسان جمشیدی  | 

کمی پنجره

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره

 

ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره

در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره

بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره

موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره

قیصر امین پور - گُل ها همه آفتابگردانند صفحه126

کمی پنجره

کمی پنجره

کمی پنجره


حوالی: شعر, غزل, ناب, قیصر امین پور, گُل ها همه آفتابگردانند
+ انتشار یافته در  دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 17:38  توسط احسان جمشیدی  | 

سر بی تن

ای خون اصیلت به شتک ها ز غدیران
افشانده شرف ها به بلندای دلیران
 
جاری شده از کرب و بلا آمده وآنگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران    
 
تو اختر سرخی که به انگیزه تکثیر
ترکید بر آیینه خورشید ضمیران
 
ای جوهر سرداری سرهای بریده
وی اصل نمیرندگی نسل نمیران
 
خرگاه تو می سوخت در اندیشه تاریخ 
هر بار که آتش زده شد بیشه شیران
 
آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران؟
 
و آن روز که با بیرقی از یک سر بی تن
تا شام شدی قافله سالار اسیران
 
تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند
باید که ز خون تو بنوشند کویران
 
تا اندکی از حق سخن را بگزارند
باید که به خونت بنگارند دبیران
 
حد تو رثا نیست عزای تو حماسه ست
ای کاسته شان تو از این معرکه گیران

مرحوم استاد حسین منزوی


پ ن 1: شعر که حرف ندارد و می دانم که بیشتر شعردوستان چندین بار آن را خوانده اند.
پ ن 2: امروز هم مثل روز امتحان دوستان اهل دانشم سوالات امتحان قلب را بررسی می کردند!!! ( روز امتحان در کلاس بعدی من فقط چشمم را می مالاندم که خوابم نبرد و زمین نیافتم و آسیب نبینم) اما امروز از اینکه بدیهی ترین سوالات را هم اشتباه پاسخ داده بودم حتی نمی توانستم آن لبخند مضحک همیشگی را بزنم.
ذکر این نکته خالی از ضرر است که بعضی از اساتید گرامی (بیش از 10 استادی که این دو واحد را تدریس می کردند) در طراحی سوال سنگ تمام گذاشته و سوالات را طوری طرح کرده بودند که تنها با یک منبع قادر به پاسخ گویی بود یکی فقط با جزوه می شد دیگری فقط با هاریسون (البته آنهایی که واقعاً قابل پاسخ گویی بودند). و من که از روی این کتابهای کنکوری [ایکن از خجالت در زمین فرو رفتن](والبته نه زیاد خلاصه!) خوانده بودم و نگاه سرسری به جزوه ها داشتم وضعم عجیب بود معجونی بود از صحیح جواب دادن سوالات به نسبت سخت و غلط جواب دادن سوالات به نسبت آسان.
این همه تلاش و رسیدن به حدود دو سوم نمره واقعاً دردناک است.
اما ناراحت نمره هیچ امتحانی نبوده ام، نیستم و نخواهم بود که بسیار بوده که کاشته ام اما حتی کمتر از همان بذرهای کاشته شده برداشته ام... و زندگی بر همین روال است نه بر کام ما!


حوالی: شعر, غزل, حماسه, حسین منزوی, امام حسین
+ انتشار یافته در  یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 17:55  توسط احسان جمشیدی  | 

صحرای بلا به وسعت تمام تاریخ است...

تمام فتنه ز حکم شریح قاضی شد
هموکه کیسه ی زر گرفت و راضی شد

مرحوم محمدرضا آقاسی

آنقدر درگیر امتحان قلب بودم که فرصت نشد شعرهایی بخوانم و شعر نابی برای این ایام اینجا بیاورم این بیت هم مدتها ورد زبانمان بود...


حوالی: شعر, شعر مردم, تک بیت, قاضی, امام حسین
+ انتشار یافته در  شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:12  توسط احسان جمشیدی  | 

کبوتر نیستیم پرواز کافی است/کروکوریم و این آواز کافی است

طرحی برای مرگ

سهم ما هنوز مستطیلی بیش نیست*
سهم مستطیل ها ولی دو تا شده است
به گمانم هر چه کمتر زندگی کنم
کمتر فرو می روم
پس در همین طرح دو فوریتی مرگ، می میرم

داشتم مرور می کردم  روزهای گذشته را در 12 ماه گذشته چند نفر از اقوام نزدیک از این دنیا رفتند و این شد که ما هم به قبرستان سر زدیم و قبرهای عمیق را دریافتیم.

 --> این * به مصرعی از فاضل نظری اشاره دارد.
سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟


حوالی: روزنوشت, کوتاه نوشت, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:27  توسط احسان جمشیدی  | 

من با همه وجودم خود را زدم به مردن

دیروز برای‌ طفلی‌ می‌گریستم‌
كه‌ كفش‌ نداشت‌
امروز برای‌ مردی‌ كه‌ پا ندارد
و فردا برای‌ خودم‌ كه‌ هیچ...
                                   -محمدحسین جعفریان-

نه ! 
کاری به کار عشق ندارم 
من هیچ چیز و هیچ کسی را 
دیگر 
در این زمانه دوست ندارم 
انگار                
این روزگار چشم ندارد من و تو را 
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند 
زیرا هر چیز و هر کسی را 
که دوست تر بداری 
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد 
از تو دریغ می کند... 
پس 
من با همه وجودم خود را زدم به مردن 
تا روزگار، دیگر 
کاری به من نداشته باشد 
این شعر تازه را هم
نا گفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که ... 
کاری به کار عشق ندارم !
                                 -قیصر امین پور-


حوالی: شعر, نو, قیصر امین پور, محمدحسین جعفریان
+ انتشار یافته در  پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:11  توسط احسان جمشیدی  | 

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

جرئتی داد به من شکل دگر خندیدن
یک تنه گاه به هشتاد نفر خندیدن

به هر آن چیز که با چشم خودم می بینم
به هر آن چیز که در مدّ نظر خندیدن

گر شبی باشد و در حلقۀ رندان باشی
می توان از سر شب تا به سحر خندیدن

صبح در بدرقه ی حضرت ایشان با هم
تکه انداختن و تا دم در خندیدن

ذوق باید که تو را آب شود در دل قند
تا شود سهم تو از عمر،شکر خندیدن

گاه گاهی بنشینیم و بخندیم به هم
خنده دار است به هم چند نفر خندیدن!

پیش از این خنده به جز وا شدن نیش نبود
جرئتی داد به من شکل دگر خندیدن

بهترین خنده همین است که من می گویم
یعنی آن گریه که پنهان شده در خندیدن

گر زمین هم خوردی باز در آن حال بخند
خنده دار است به هر حال دَمَر خندیدن

روز و شب خنده کن این کار چه عیبی دارد؟
آدمی را نکند رنجه اگر خندیدن

خنده کن خنده! بدان حد که در آید اشکت
تا کند حال تو را زیر و زبر خندیدن

در جهان هشت هنر را متمایز کردند
هست از جملۀ این هشت هنر خندیدن

 

ناصر فیض - املت دسته دار


 پ ن : دو سه روزی ست حالمان خوب است؛ همین که سخت نمی گیرم؛ همین که فکر نمی کنم؛ همین که غصه نمی خورم؛ همین بی دلیل ...

پ ن :حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
        زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت             (حافظ)


حوالی: شعر, طنز, ناصر فیض
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 10:20  توسط احسان جمشیدی  | 

بچگی کرده ام درست... ولی/گله ی بچه ها عوض دارد//بغض من بی دلیل میترکد/بغض این روزها مرض دارد

هر چه ترديد شدند عشق به پايان نرسيد
ماه در «مهر» تو محصور شد، «آبان» نرسيد

می شکستند دلم را که مرا ابری تر...
ابرها هم متراکم شد و توفان نرسيد

باد هی بال کبوتر به حياطم آورد
نامه های تو ولی از تو چه پنهان ، نرسيد

مشهد عشق تو را صحن دلم می طلبيد
چشم آهوی من اما به خراسان نرسيد

چمدان سفر از حسرت ديدار تو پر
مثل هر روز قطار آمد و مهمان نرسيد

هم سفر باز بگو راه کمی طولانی ست
عاقبت مرد تو در نم نم باران نرسيد...
*
سوت! تا کوپه تکان خورد، زنی جیغ کشید
نور فانوس زمین ریخت و دهقان نرسید

مژگان عباسلو - مثل آوازهای عاشق تو

 


پ ن1: حس و حالم اینطورها نیست ، مهری نیست نمی دانم چرا آبان نمی رسد (امروز تازه 20ام بود) شاید نمی خواهد ما دوباره امتحان بدهیم! اما دلم می خواهد روزها بروند هر چه سریع تر
پ ن2: یک ویژگی خوب دانشکده و بیمارستان رفتن خستگی است خصوصاً که من به خواب ظهر عادت ندارم و شب راحت ساعت 11 تا 12 در چشم بهم زدنی خوابم می برد.(حالا بگویند که هی غر می زند این هم یک ویژگی خوب)
پ ن3: یک ویژگی خوب دیگر دانشکده  رفتن این است که حواست از اینکه همه چیز زندگی ات افتاده پرت می شود به این که این واحد را نیفتی!
پ ن : عنوان از مرتضی عابدپور لنگرودی ... و عیدتون مبارک


حوالی: شعر, غزل, مژگان عباسلو
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۳ساعت 19:2  توسط احسان جمشیدی  | 

تمام ردّ پاهایی که مسموم است

...
پزشکان خواب می رفتند
و میکرُب های دانشمند
مرض را
          در رگ نوزادها تزریق می کردند
پزشکانی که دور از چشم ها دارند در اوقات بیکاری
به جایِ شربتِ سرشارِ اکسیژن
سُرنگِ سمّیِ سرسام می سازند

 

مرض در چشم های هیز انسان است
نه در گلبول هایِ خون گوریل ها و میمون ها
پُلِ امراض مُسری دست های ماست
و از انسان سرایت می کند نکبت به دریا و جنگل ها
تمام ردّ پاهایی که مسموم است
                                       به انسان ختم خواهد شد
...
بخش هایی از روایت واره ی سرسام از مرتضی امیری اسفندقه


حوالی: شعر, نو, مرتضی امیری اسفندقه, دارم خجالت می کشم از اینکه انسانم
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 14:52  توسط احسان جمشیدی  | 

اسمم یه چیز دیگه بود اما دکتر صدام میزنه دیوونه...

سلام
دیروز در بخش نشانه شناسی روان پزشکی بیماری با (schizophrenia (1-2 مزمن را آورده بودند در حالت سرخوشی Euphoria بود یکی از نشانه هایش که علاوه بر سر خوشی که شاید ناشی از درمان های صورت گرفته قبلی بود و توهم تحت کنترل بودن که بسیار برایم جالب بود؛ Clanging بود که یعنیSpeech in which a  person chooses a word on the basis of sound rather than meaning, as in rhyming and punning speech. For example, Look at my eyes and nose, wise eyes and rosy nose Two to one, the ayes have it که باز هم یعنی انتخاب کلمات نه بر اساس معنا و بر اساس وزن که این خودش نوعی شاعری ست! (نوعی جناس می شود که البته اسم دیگر این علامت هم punning associations است که جناس معنی می شود.)

آزمودم عقل دور اندیش را
بعد ازین دیوانه سازم خویش را

مولانا


پ ن: عنوان بخشی از یک آهنگ از رضا یزدانی است.
پ ن: در نوشتن این مطلب قصد اهانت به شاعران والامقام و بیماران گرامی را ندارم و پیشاپیش اگر برداشت اشتباهی از آن می شود عذرخواهم. 
پ ن: بیت هم ارتباط زیادی با نوشته ها ندارد.


حوالی: شعر, تک بیت, روزنوشت, بیمارستان, مولانا
+ انتشار یافته در  چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 14:49  توسط احسان جمشیدی  | 

مشتی مغول

دوست دارم خودم را سانسور کنم
این دوست داشتن مجبورم می کند برای مسائل دست هزارمی که اصلاً برایم اهمیتی نداشته ذوق کنم یا بهتر بگویم خودم را به ذوق کردن بزنم.
به چیزهایی که واقعاً خنده دار نیست بخندم و به چیزهایی که واقعاً خنده دار است نخندم.
خودم را در قواعدی قرار دهم که اصلاً در آن قواعد نمی گنجم نه اینکه شبیه دیگران شوم که البته تا قسمتی هم می شوم؛ اما لااقل خودم هم نباشم.
والسلام
و اما شعر...
گیرا تر از چشم تو هم درگیر خواهد شد         زیبا ترین معشوقه روزی پیر خواهد شد
امروز تعبیرم کن اما خاطرت باشد                 خوابی که یوسف دیده هم تعبیر خواهد شد
مردی که عمری تشنه ی جام محبت بود        یک روز از این نا مهربانی سیر خواهد شد
غره مشو این امپراطوری قدرت مند               با حمله ی مشتی مغول تسخیر خواهد شد
دستی بجنبان تا که امروز تو زیبایی ست       دستی بجنبان چون که فردا دیر خواهد شد
حسین زحمتکش

 


پ ن1: کمی شعر ِسطحی  است؛ اما دوستش دارم.
پ ن2: "دست پیش آر که رفتم از دست        دامنم گیر که هیچم در هست" بیتی بود که قبلتر برای کسی پیامک فرستاده بودم الان دیدم آخر بیت بدک نیست هر چند خود بیت زیاد ...
پ ن3: این شعر از سیدرضا محمدی را در یک نقد خواندم؛ هرچه دنبال کاملش گشتم نبود؛ هر چند کامل نیست اما زیباست...
تا وهم سایه های مشبك پُرت كند             دنیای برملا شده از شك پُرت كند
تا كه بزرگ تر شوی و روزگار پیر                 از قصه های بختی و بختك پُرت كند
ماشین رختشویی، یخچال، اجاق، برق        این واژه های ساده كوچك پُرت كند
عاشق شدن، مطالعه كردن، گریستن        انجام این مسائل مضحك پُرت كند 
پ ن4: این بیت از محمدعلی مجاهدی را ببینید زیباست.
بگذار به یکتایی خود شهره بماند              حیف است ز یوسف که پسر داشته باشد
پ ن5: قالب وبلاگ را به زودی تغییر خواهم داد.
پ ن آخر: تعطیلات تابستان یا درست تر بگویم شهریور ماه یکی از کارهای مثبتی که در مسیر هی دویدن برای هیچ انجام دادم این بود که مصرف نمک را به حداقل رساندم (خیلی چیزها را که اصلاً بدون نمک برایم بی معنی بود را بدون نمک می خورم مثلاً خیار- ذرت و ...) تا مصداق کسانی که حرف هایی می زنند اما خودشان عمل نمی کنند نباشم  و یک کار دیگر هم اینکه قسمت عمده (بیشتر از 65 درصد) کتاب قلب و عروق را خواندم. [خجالت]


 بعد نوشت: قالب وبلاگ را کمی تغییر دادم خوب یا بد نمی دانم ولی ...


حوالی: روزنوشت, شعر, حسین زحمتکش, سیدرضا محمدی, محمدعلی مجاهدی
+ انتشار یافته در  شنبه پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت 16:11  توسط احسان جمشیدی  | 

پاييز عاشق است و راهی نمانده است جز اين که روز و شب بنشيند دعا کند

پاييز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاييز می رسد که همانند سال پيش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بيارد، خدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاييز عاشق است و راهی نمانده است
جز اين که روز و شب بنشيند دعا کند

شايد اثر کند و خداوند فصل ها
يک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقويم خواست از تو بگيرد بهار را
تقدير خواست راه شما را جدا کند

خش خش، صدای پای خزان است، يک نفر
در را به روی حضرت پاييز وا کند
علی رضا بديع

این غزل را می توانید با صدای معرکه حجت اشرف زاده از اینجا گوش کنید (این قطعه در برنامه رادیو هفت آغاز پائیز پخش شد)

http://cdn.persiangig.com/download/3GIQW4tXNk/autmn1.mp3/dl

دانلود


حوالی: شعر, غزل, ناب, پائیز, علی رضا بديع
+ انتشار یافته در  چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۳ساعت 15:55  توسط احسان جمشیدی  | 

این صدای تو نیست؟

دیوارها بنا شد و در ظلمت جهان
                                     درها برای بسته شدن آفریده شد "محمدسعید میرزایی"
چند طرح از پرویز بیگی:

هوا ابری ست
رصد ستارگان ممکن نیست
روسری ات را بردار

نئون ها دروغ می گویند
در شهر خبری نیست

هر روز
یک سیب می خورم
و از خانه رانده می شوم


پ ن : عنوان بیتی از محمد سعید میرزایی "یك نفر گفت: «دوستت دارم»           این صدای تو نیست؟... اما نه..."
پائیز دل انگیز نزدیک است و هر چه هم که آغاز دوباره این واقعه خوش رنگ با صدای خش خش تکرار دوباره "ترم" این واژه متجاوز اجنبی به سرزمین واژه های خوش آهنگ فارسی همچون پائیز همراه باشد باز هم قابل ستایش است...


حوالی: شعر, طرح, پرویز بیگی, محمدسعید میرزایی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 17:58  توسط احسان جمشیدی  | 

گاهی چقدر عاقل و گاهی چه ابلهم (دو)

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش                حافظ قرابه كش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز كنج صومعه با پای خم نشست            تا دید محتسب كه سبو می كشد به دوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان            كردم سوال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی            دركش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
ساقی بهار می رسد و وجه می نماند              فكری بكن كه خون دل آمد ز غم به جوش
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار           عذرم پذیر و جرم به ذیل كرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوری كنی                   پروانه مراد رسید ای محب خموش
ای پادشاه صورت و معنی كه مثل تو                نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
چندان بمان كه خرقه ازرق كند قبول                 بخت جوانت از فلك پیر ژنده پوش
حافظ

 


ذکر چند نکته:
1- قرابه کش: ( صفت ) شراب کشنده باده نوشنده .
2- جناب حافظ صبحدم با جد و جهد فراوان از پیر می فروش (منبع موثق!) سوال فرموده اند در باب احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان و ایشان در پاسخی واضح مرقومه نوشته اند گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی / دركش زبان و پرده نگه دار و می بنوش (پاسخ بسیار دیپلماتیک و واضح!) [البته این فقط نگاه ما بود به این چند بیت و حافظ نباید از اما دلگیر شوند یکبار که در همین وبلاگ نوشتم که خلاف شعر(فال) حافظ رخ می دهد (و رخ هم داد!) غزلی با این بیت چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست فال بعدیمان شد(واقعیت محض است بدون شوخی و ...)]
3-این را از یادداشت های قدیمی سال قبل یا شاید هم سال 91 پیدا کردم گفتم شما هم بخندید (خودم که بسیار خندیدم)
وقتی که اندیشه ملتهب شد
انسفالیت
وقتی که ریشه سست شد
ریزش
وقتی که مویی بر باد رفت
عشق
به وجود آمد
آخرش هم نفهمیدیم عشق یک مقوله پاتولوژیک بود یا فیزیولوژیک
دلبسته ی مویی شده ام سخت خدایا
عشق،هوس،رقص،دعا، شاید وُ اما


حوالی: شعر, غزل, حافظ, روزنوشت, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 16:6  توسط احسان جمشیدی  | 

گاهی چقدر عاقل و گاهی چه ابلهم

اشك كسی به خاطر من درنیامده
جز اين سِرُم كه چكه كنان ایستاده است 
حمید روزی طلب

هفتاد دستگاه پر از شور "چَه چَهم"
من گوشه ی نگاه تو را وا نمی نهم

مثل قناری قفسی بسته ی توام
حتی تو هم رهام کنی....من نمی رهم

در گونه هات -فلسفه ی عشق ناگزیر-
من بوسه را به فلسفه ترجیح می دهم

همواره عشق و فلسفه می ریزد از لبت
گاهی چقدر عاقل و گاهی چه ابلهم

گفتم به جنگ فاصله ها می روم ولی
حالا علیه فاصله ها گرم له لهم

چون میوه های زودرس موسم تگرگ
قربانی گزند شد احساس ناگهم

انگشت اتهام زمینند خوشه ها
مادر ! پدر! نه ما...که شمایید متهم

"کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد"
ای نخل سربلندتر از دست کوتهم 
رضا شیبانی اصل

 تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم؛              
یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار "رویا باقری"


حوالی: شعر, تک بیت, رضا شیبانی اصل, رویا باقری, حمید روزی طلب
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۳ساعت 12:31  توسط احسان جمشیدی  | 

به زودی برای این مطلب عنوان انتخاب می شود!

چند طرح:

سری خواب:

بازار مبل جهان را گشتم 
یکی شان 
سرویس بیداری نداشت!!

پدر:

پدرم شعر می خواند 
من شعر می گويم 
او باغ های فراوانی دارد 
من داغ های فراوانی

باشو:

باشو از شکوفه های گوجه می گوید
من از سیم خاردار
شاعر زمان خود باید بود

(باشو: بزرگترین هایکوسرای ژاپن) 

دکتر غلامرضا کافی


 حالم بده که اون همه صفحه ای رو که توی فایرفاکس ویندوز قبلی ام ستاره دار! (bookmark) کرده بودم الان نیست. (میدونم که الان تو ذهنتون میگید مردم چه دغدغه هایی دارن اما...)


حوالی: بی مزگی محض و بعد شعر گذاشتن, شعر, طرح, غلامرضا کافی
+ انتشار یافته در  شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 20:0  توسط احسان جمشیدی  | 

آنکه دیوانه ی دیوانِ همین مولاناست

همه خوابند شب زمزمه گر ! هیچ مگو                        یا اگر از تو بخواهند سحر ، هیچ مگو
غیر از این ، گر چه تو را سوخت جگر ، هیچ مگو :         "من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو "

من بی او شده بی من شده، وای از من او !                غم فرو رفته سرا پای تنم تو در تو
چه بگویم که نگویی تو به من رو در رو :                      سخن گنج مگو جز سخن رنج مگو 
ور از این بی خبری ، رنج مبر هیچ مگو "

هیچ، هر هیچ، به سر هیچ، به هیچش می خفت          غم بزرگ است ولی در دل باریک نهفت
من منم، من همه ام، همهمه ام، با همه جفت            "دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو"

بی خبر هستم و از هر چه خبر می ترسم                   خانه خالی ست و از کوبه ی در می ترسم
بجز از عشق ، من از هر چه خطر می ترسم                "گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم 
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو "

حرف ناگفتنی ام را به زبان خواهم گفت                       مثل رفتار همین رود روان خواهم گفت
فارسی، هرچه که فرمود همان خواهم گفت                 "من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو"

چشم می خواست تو را بیند و نابینا شد                      آمدم از تو بگویم که زبانم تا شد
دل نمی خواست که دیوانه شود اما شد                      "قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو"

از چپ و راست بخوان، فرق ندارد، من، درد                  هستم و قسمت من نیست به جز رویی زرد
چه کسی بود مرا درد به دنیا آورد                              "گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو "

وسعت روح من از کالبدم بیشتر است                         از خودم بیشترم زیرِ من از خود زبر است
گرچه خود زود رسیدم، منِ من در سفر است               "گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو"

هرچه تا خویش دویدم کمی از من کم شد                    کمی از کم شدنم ماند و همان هم غم شد
غمِ کم کم شدنم بیشتر از عالم شد                           "گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو"

دیرسالی ست کبوتر شدم اما بی بال                          آسمان هست ولی فرصت پرواز محال
پر به دوشت، نپریدی تو از این قال و مقال                     "ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو"

هر شب آیستن یک دردم و شعرم عیساست                مریمم من، قلمِ من، پَرِ جبریل شماست
آنکه دیوانه ی دیوانِ همین مولاناست                          "گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو"

مریم جعفری آذرمانی


بی ربط نوشت: از پیروزی تیم ملی والیبال ایران بر آمریکا خوشحال شدیم . همین پیروزی در والیبال هم غنیمت است. (گرچه می دانم که والیبال یک ورزش است و ... اما حاضر بودم از همه تیم های دیگر بجز عربستان !!!ببازیم ولی آمریکا را ببریم)


حوالی: شعر, مخمس, مریم جعفری آذرمانی
+ انتشار یافته در  سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 20:59  توسط احسان جمشیدی  | 

با جرثقیل، از دل من، سنگ می برند

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند                             با جرثقیل، از دل من، سنگ می برند
فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است!               در من تناقضی ست که هر روزش از شب است
...
باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است                       بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!
از نام ها نپرس، از این بازی زبان!                              قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است
از کودکیت، اکثر اوقات درد بود                                  تنها رفیق آن دل تنهات درد بود
شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر                   شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!
...
تسلیم باد/ رفتن ناموس باغ ها                                آواز دسته جمعی و شاد کلاغ ها
یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد                افتادن من از همه ی اتّفاق ها
جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند                 و بار می برند کماکان الاغ ها!

 

 

...

سروی كه در مقابل باد ایستاده بود                         حالا نگاه كن! شده كبریت بی خطر

...

كه پارك كرد كنار پرنده ماشین را                             و خورد بسته ی قرص «اریترومایسین» را
و چرك كرد به آهستگی تمام تنش                          مُجاب كرد سرانجام مرگ بدبین را

و مرگ هم پاسخ دندان شکنی به این جور حس ها نیست چه برسد به «اریترومایسین» و یا حتی «ونکومایسین» و یا از آن ها بهتر ضدعفونی کننده ها!
بیت هایی که خواندید از مجموعه پرنده کوچولو!!نه پرنده بود! نه کوچولو!  از سیدمهدی موسوی بودند. کتاب خوبی نبود ؛ از مجموع 303 صفحه آن (کتاب اصلی آن و گرنه PDF آن صفحات کمتری دارد) بجز این بیت های پراکنده و یک سفرنامه بقیه آن بجز به رخ کشیدن توان موزون سازی قدرتمند افکار! پساساختارگرایانه! (پست مدرن!) خبری از شعر نبود. نقطه ضعف دیگر این مجموعه غیرمجاز رد شدن از مرزهای اخلاقی ادبیات فارسی بود و یک نکته دیگر تناقض ساختار شعر کهن (قالب شعر کهن) و پست مدرن!


پ ن: از حضور پر فروغ الاغ و وسایل زندگی ایشان(خزه،طویله،دوست ایشان جناب آقای گاو و شغل شریفشان باربری) در این چند مطلب تازه تارنما عذر خواهیم.


حوالی: شعر, بدردنخور
+ انتشار یافته در  شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 20:11  توسط احسان جمشیدی  | 

سفر عاشقانه

...

و زندگانیاش‌
خزه را می ماند در آب‌
پر از تحرّك ظاهر
و ركود باطن‌

آیا انسان قبیله‌ایست‌
كه در تصوّر خوردن می كوچد
آیا حدیث معده‌ی لبریز
لب‌های دوخته‌
و حنجره‌ی خاموش‌
ربط و اشاره‌ای
به مبحث "بودن‌" دارد

سپور را گفتم‌
خبر چه داری
گفت زباله‌

...

به راه باید رفت‌
بیهوده ایستاده‌ام‌
و بلوچ را
خیره مانده‌ام‌
كه محض تفنّن‌
سه بار در روز
علف می چرد
سه وعده نماز می خواند

...

نبض مرا بگیر
همهمه‌ی بودن دارد
و اشتیاق عدالت‌
بودن از انحصار خبر بیرون است‌
بودن‌
چگونه بودن‌
تاریخ انفجار عدالت را
تاریخ هم به یاد ندارد
امّا آیا ظلم بالسّویه‌
یگانه چهره‌ی عدل است‌

...

و می
بهانه‌ی مسمومیست‌
كه بزم‌های تجاری را
آباد میكند

...

وقتی كه باد نمی آید
پاروی بیشتری باید زد
بر آشناب‌
برازنده نیست
جان كندن در آب‌

...

ای بنده‌ی خمیده‌
از آوار بار قسط
اقساط ماهیانه‌
سالیانه‌
جاودانه‌
آیا تو قامتی برای نشان دادن داری
و صدایی برای آواز خواندن‌

کامل شعر را در ادامه مطلب بخوانید.

شعری را که می توانید خوانش آن با صدای شاعرش را بشنویید و از اینجا دانلود کنید را خیلی دوست دارم و اگر درست به خاطرم بیاید قسمتی از آن را قبل تر هم گذاشته ام.

http://cld.persiangig.com/download/LFYMv67AQo/Safarzade1.mp3/dl


حوالی: شعر, نو, طاهره صفارزاده
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 21:10  توسط احسان جمشیدی  | 

نیست

در پريشان نظری غير پريشانی نيست
عالمي امن تر از عالم حيرانی نيست

قفس تنگ فلک جای پر افشانی نيست
يوسفی نيست درين مصر که زندانی نيست

از جهان با دل خرسند بسازيد چو مور
کاين گهر در صدف تاج سليمانی نيست

چون ره مرگ سفيدی کند از موی سفيد
وقت جمعيت اسباب تن آسانی نيست

تير کج را ز کمان دور شدن رسوایی است
زير گردون وطن ما ز گرانجانی نيست

نيست از نقص جنون، خانه نشين گر شده ايم
عشق، شهری است درين عهد، بيابانی نيست

ساده کن لوح دل روشن خود را از نقش
که بصيرت به سواد خط پيشانی نيست

در دل خاک، شهان گنج گهر گر دارند
گنج بي سيم و زران جز غم پنهانی نيست

به که بر لب ننهد ساغر بی پروايی
هر که را حوصله زهر پشيمانی نيست

سر زلف تو نباشد، سر زلف دگری
از براي دل ما قحط پريشانی نيست

اژدها مي شود اين مار ز مهلت صائب
رحم بر نفس نمودن ز مسلمانی نيست

صائب


حوالی: شعر, غزل, عاشقانه, ناب, صائب
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳ساعت 22:28  توسط احسان جمشیدی  | 

فارمائیدن

این روزها که امتحان خر فارماکولوژی دارم یاد این شعر سعید بیابانکی می افتم.

طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن

...

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات 
بخواست جام می و گفت ژاژ خاییدن

...

حکیم کاردرستی به همسرش فرمود
شنیده ایم که درد آور است زاییدن ...

یا این بیت های مثنوی دانشجویی عباس احمدی

بر جوانی خودم آذر زدم                  خر زدم، هی خر زدم، هی خر زدم 1 
چون نتایج آمد اشکم شد روان         فحش دادم بر زمین و بر زمان


ما این یکی امتحان را تا همین حد (صورتی) خر زدیم شاید وصف حال سایر دوستان و امتحانهای دیگر ما این مصراع باشد.


حوالی: شعر, طنز, عباس احمدی, سعید بیابانکی
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۳ساعت 21:17  توسط احسان جمشیدی  | 

گیاه آبزی ام، بی بهار می رویم

ارتفاعات سیمان
دشت های بتن آرمه
گونه های پلاستیک لیلا
عشق های رها در خیابان
من علی رغم این ها
بی محابا
تو را دوست دارم!

علی محمد مودب - کهکشان چهره ها


پ ن: عنوان مصراعی از سید علی موسوی گرمارودی که من خودمانی این طور معنی اش می کنم جلبکم.


حوالی: شعر, نو, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 13:20  توسط احسان جمشیدی  | 

به من اجازه بده شهر را طویله کنم

دلم گرفته شبیه کسی که پیش خودش          به این نتیجه رسیده کمی زیادی بود
شبیه دانشجویی که فحش خورده فقط           به جرم اینکه چرا احمدی نژادی بود

به رای اکثر آرا مرا وتو کردند                        توافقی که بدون سند شکسته شدم
دلم پر است از چند تا نماینده                      شبیه مجلسی ام که به توپ بسته شدم

دلم گرفته و عین خیال دایره نیست              درست  جا ماندم زیر نقطه ی پرگار
دلم گرفته و پاسخ نمیدهد احدی                دلم گرفته شبیه سوال مساله دار

سران این وری و آن وری علیه  من اند          عجیب منتظر انقلاب دیگری ام
که چشم می بندم خواب فتنه می بینم        که پخش زنده تر از اشک های رهبری ام

دلم گرفته و افسوس ... آبرو ... افسوس       شبیه تکه یخی توی جمع آب شدم
شبیه شیطنت شهروند های مریض              علیه یک احمق، بی شناخت،... مثل خودم

که بی قرار  توام مثل گاو مشت حسن      به من اجازه بده شهر را طویله کنم
خودت که میدانی، مثل کرم آرامم             ولی خدا نکند موقعی که پیله کنم...

به من اجازه  بده  گور خویش را ببرم          شبیه تهمت های بزرگ پشت سرم
قبول دارم قدری زیاد کش دادم                 در آستین خودم مار پرورش دادم
که فیلم زندگی ام یک پلان سوخته بود       شبیه آش نخورده، دهان سوخته بود
شبیه به جسد موش زیر یک تختم             عزیز از تو چه پنهان هنوز بدبختم
شبیه گرد و غباری که روی پیکر من...        جنازه ای شده ام ...آخ...خاک بر سر من
قماربازی که  نذر کرد... باز نبرد                که قبل سن بلوغش شکست عشقی خورد
دروغ بعضی ها که حروف ربط شده            چه حرف ها نزدم در صدای ضبط شده
حماقتی که وسط میکشید پایت را             و پخش میکرد آن شب شماره هایت را
کمی نگاه به دور و برم نمی کردم              به: شهروندی که... فکرهم نمی کردم
دروغ میگفت و قلب پر تلاطم داشت            به: شهروندی که واقعا توهم داشت
دلم بزرگتر از آنچه می تکانی بود                به: شهروندی که واقعا روانی بود
تمام تهمت ها را خیال کردم رفت...            و شهروندان را هم حلال کردم رفت
خیال کن حکمت بود، اعتراض نکن        و سفره های دلت را زیاد باز نکن
.
.
.
نوار قلب سگی روی دور گیجی شد            و رفت و عاشق یک دختر بسیجی شد
.
.
.
چه خوب فهمیدی اینکه اشتباه شده          که بخت من مثل چادرت سیاه شده
کسی که غم هایش را هنوز ترک نکرد         کسی بجز تو مرا بی اجازه درک نکرد
رفیق شیطنت گله کار گرگ نبود                 کسی بجز تو چنین دختری بزرگ نبود
مرا ببخش که اینگونه آدم آهنی ام              که من ظریف تر از آنچه حدس میزنی ام
چقدر خیره بمانم به عکس روی اپن      چقدر گیر کنم بین فاضل و ژلوفن
چقدر آخر نقاشی ات ولو شده ام               مرا ببخش که اینقدر تابلو شده ام
بریز پیکی تا گور خویش راببرم                     که امشب از همه ی عمر لنگرودترم
سلامتی رفیقی که برنگشت بزن                 بزن سلامتی بچه های رشت، بزن
شبیه دشنه در آغوش دیس پشت منی        به رغم این همه حرف و حدیث پشت منی
فرار میکنم از ملتی معطل ما                      کتابخانه ی ملی قرار اول ما
کمی نمیخندی تا که خوب دل ببری              و بعد می گویی: جز شما من از پسری...
و بعد میروی و چشم شهر بر راهت        درخت ها و حسودی به قد کوتاهت
مرور میکنم از دور لحن گرمت را                   و احتمالا انگشت های نرمت را
به چشم هات، به ابروی برنداشته ات           اگر غلط نکنم موی تل گذاشته ات
.
.
.
که غصه های خودم یک طرف، از آن بدتر        که غصه های تو هم غصه های من بودند
رفیق باور کن خودکشی حرام نبود               اگر مراجع تقلید جای من بودند
.
.
.
مرتضی عابدپور لنگرودی

 


 پ ن : بر طبق روال وبلاگ نوبت شعر دیگری بود. (بیت پائین) اما دلم نگذاشت این را نیاورم.

ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای
با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام   مولوی خواندن کامل غزل در گنجور

پ ن: از وقتی که این شاعر را به کمک وبلاگ باران های آرام یافتم این شعر را حداقل 10 بار خواندم. معرکه بود و این بیت ها ...

پری رویی، نه... زیباتر، سر زیبایی ات بحث است
به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها

حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت...
حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها

مرا از دور میدیدی، خودت را جمع می کردی
بیا یک بار دیگر هم شبیه آن ((اوایل ها))...

و من معنی بعضی شعر ها را دیر می فهمم
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها


حوالی: شعر, پست مدرن, مرتضی عابدپور لنگرودی, سیاسی, عاشقانه
+ انتشار یافته در  شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 15:12  توسط احسان جمشیدی  | 

تنهایی انسان معاصر بیشتر از نخستین است

بریده می شوم 
مستطیل های بزرگی پدید می آید 
مستطیل های کوچکی نیز 
مستطیل های نازک نارنجی سفید

بریده 
نه اصلاً قلم می شوم

روی یک مستطیل می نشینی
مستطیل بی گناه دیگری را سیاه می کنی 
... 
با خودم 
         خودم را 
                   سیاه می کنی

نه!نه! چون سرو ستودنی نیستم 
چون شمایم آی آدم ها! 
یک درخت معاصر


یکی می گفت یقه سفیدی می نویسی...گفتم:ما را چه به سفید ما همیشه سرخ ایم.

و فکر کن که اره برقی یک وسیله ی ساخت آمریکاست و تو به داشتنش افتخار خواهی کرد و تمام سیب های زمین را گاز خواهی زد و تو فرهیخته ترین گیاه خوار روی زمین برای بره ی شام اوباما اشک نخواهی ریخت و تو تنها یک گیاه خوار خواهی ماند.


حوالی: روزنوشت, احسان حمشیدی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 3:17  توسط احسان جمشیدی  | 

دزدان صحرایی

ای شاخه ی شکوفه ی بادام
خوب آمدی
سلام

لبخند می زنی ؟
اما
این باغ بی نجابت
با این شب ملول
زنهار از این نسیمک آرام
وین گاه گه نوازش ایام

بیهوده خنده می زنی افسوس
بفشار در رکاب خموشی
پای درنگ را

باور مکن که ابر
باور مکن که باد
باور مکن که خنده ی خورشید بامداد
من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را

محمدرضا شفیعی کدکنی


پ ن: عنوان برگرفته از"صحرا پر از دزدان دریایی است"از مرتضی امیری اسفندقه

دیروز داشتم فصل اعصاب پاتولوژی را می خواندم یه یادم آمد کلاس پاتولوژی دکتر مدنی که از من پرسید مارکر آستروسیت ها چیست؟ (یک بار ما با یکی از همکلاسی ها حرف زدیم استاد شنید) ما هم برای اینکه یهویی بود جواب پرتی دادیم گفتیم گلیوز بعد درستش کردیم گفتیم GFAP اینم از یه بار صحبت کردن ما!


برای امتحان امروز به حافظ سر زدم غزلی آمد همراه با این بیت:

طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل/ بیفتد آن که در این راه با شتاب رود

فکر کنم این جور که فرمودند نشود مثل هر بار که می گویند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید /که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید


حوالی: شعر, نو, محمدرضا شفیعی کدکنی
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 16:0  توسط احسان جمشیدی  | 

بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

رمضان کشتی نوح است نمانید شما
ترسم آن است که  خود را نرسانید شما

 

بادبان های شب قدر چنین می گویند
این زمان جانب خورشید برانید شما

همه رفتند، همه جانب خورشید شدند
هان بیایید اگر سوخته جانید شما

سوی آن گنبد و گلدسته سبز ازلی
چون کبوتر همگی دل بپرانید شما

دل من مرده هلا زنده دلان شب قدر
بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

...

نیست در شعر شما هیچ امیدی به فروغ
بی خبر از غم و درد اخوانید شما

...

هین بهار رمضان است به دل پردازید
گردی از جان و دل خود بتکانید شما

علیرضا قزوه


سلام. رمضان ما که همه اش درک گشنگی و تغییر ساعات خواب و بیداری شده (و بوده) فقط شب قدری هر سال بود که آن را هم امتحان پاتولوژی ترم می خواهد از ما بگیرد که ان شاالله نتواند. شب های قدر ما را هم فراموش نکنید. یا علی


حوالی: شعر, علیرضا قزوه, رمضانیه, مذهبی, سیاسی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۳ساعت 22:32  توسط احسان جمشیدی  | 

من از اصل خودم برگشته ام انکار یعنی مرگ

چند روزی است که به این فکر می کنم که چرا زندگی برایم مانند سه یا چهار سال قبل شیرین نیست؟ همه چیز به نظر خوب و رو به راه است اما این رو به راهی آرامشی ندارد یا درست تر بگویم که این جور آرامشی را دوست ندارم و دلم یک زندگی پر حادثه می خواهد شاید آرامش این روزمرگی بی مزه ، این تکرار کارها حرف ها و لبخند ها نیست ؛ شاید آرامش یعنی تغییر ؛ یعنی حادثه ؛ یعنی کار ؛ یعنی گریه ای که تکراری نباشد ؛ یعنی قهقه ای که از روی عادت نیست ؛ یعنی یک روز کاری طولانی از صبح تا شب یعنی ....

بر حسب علاقه با هر وسیله ای و هر کتابی و نرم افزاری تقریباً هر روز حداقل یک بار به حافظ سر می زنم و در این سر زدن ها همه جور غزلی آمده از غزلی که حتی نمی توانم درست برای خودم بخوانمش تا آن بیت های ماندگاری که تقریباً ضرب المثل اند؛ اما این غزل چیز دیگری است هر قدر هم که دوباره بیاید اصلا شاید در این دوماه بالای 5 (اولش 10 نوشته بودم دیدم غلو است!) بار این غزل ناب  آمده ... خیلی دوستش دارم: به خاطر پوسته عاشقانه اش؛ میانه ی شیعی اش ؛ درونه ای عرفانی اش و به خاطر خود حافظ

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت                گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم                  یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس                     گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا                سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی         جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود        از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود        زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم                        یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست                    کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم                        جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ور خود به سان حافظ             قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 و دیگر اینکه راستش را بخواهید از سری جدید مجموعه قندپهلو که چند روزی است از شبکه آموزش پخش می شود راضی نیستم ، توقع مرا برآورده نکرده و تا حدی هم به تکرار رسیده خصوصاً اجرای ضعیف آقای رفیع
از معدود بیت هایی که از این چند روزی که من دیده ام و پسندیده ام و در ذهنم مانده از برنامه ی دیشب آقای نظری ندوشن: تو ذاتاً قشنگی نداری نیاز / به افزودنی های غیر مجاز


 خود را اگرچــــــه سخت نگه داری از گناه 
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه 
  
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه 
بر دوش تــــــــو نهـــاده شود باری از گناه 
  
گفتم: گنــــــاه کردم اگر عاشقت شدم… 
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه !

.... نجمه زارع


 پ ن : عنوان مطلب را از این شعر گرفته ام:

برای آدمی مانند من تکرار یعنی مرگ 
من از ذات الریه برگشته ام سیگار یعنی مرگ -اصغر عظیمی مهر-


حوالی: شعر, غزل, روزنوشت, حافظ, تک بیت
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 14:36  توسط احسان جمشیدی  | 

همین حکایت کوتاه نسبتاً جذاب

 چند روز پیش قرار بود این را اینجا بیاورم

تصادف:
خدا همیشه به کار گره زدن بوده است
به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است

همین حکایت کوتاه نسبتاً جذاب
دلیل صحت این ادعای من بوده است

شروع قصّه از اینجاست؛ یک سواره ی گیج
و یک پیاده که در حال رد شدن بوده است

سواره غرق خیالات خویشتن بوده
پیاده غرق خیالات خویشتن بوده است

::

هما نگفت چرا بعد از آن تصادف سخت
تمام وقت، پرستار او حسن بوده است

هما نگفت که گلدان روی میز چرا
قرارگاه دو تا شاخه نسترن بوده است

::

دو ماه بعد، هما با رضا...رضا؟ آری
که او برادر خوشبخت یاسمن بوده است

(پزشک بخش که از چند ماه پیش، فقط
به فکرِ مورد دلخواه یافتن بوده است)

::

حسن دوباره سوار همان قراضه ی خویش
دوباره غرق خیالات خویشتن بوده است

حسن همیشه به دنبال رشته بافتن و
خدا همیشه به کار گره زدن بوده است

محمدکاظم کاظمی - شمشیر وجغرافیا


حوالی: شعر, غزل, عاشقانه, محمدکاظم کاظمی
+ انتشار یافته در  سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۳ساعت 13:39  توسط احسان جمشیدی  | 

ناب ترین شعر عاشقانه تویی...

حیات بخش چو خون در رگم روانه تویی
برای زیستنم بهترین بهانه تویی 

ز هم نشینی اهل زمان گریزانم
به آن که می کشدم دل در این زمانه تویی 

به هر کجا که دهد دست خلوتی با دل
نظر  چو باز گشاییم در میانه  تویی

چه جای شکوه ز دوری چنین که می بینم
درون خانه تو و در برون خانه تویی

چنان که  صبح به یاد تو می شوم بیدار
برای خواب شبم خوشترین فسانه تویی 

چو من به زمزمه ی بیخودانه پردازم
کسی که بر لب من می نهد ترانه تویی 

اگر خموش نشینم زبان من باشی
وگر چو شمع بسوزم مرا زبانه تویی 

به عاشقانه سرودن چه حاجت است مرا
چرا که ناب ترین شعر عاشقانه تویی 

امید سبزشدن در دلم نمی میرد
که نخل خشک وجود مرا جوانه تویی

عبادت سحرم غیر ذکر خیر تو نیست
یگانه ای که بود بهتر از دوگانه تویی 
محمد قهرمان

 


بعد نوشت: 9/4/93 سلام ....مجموعه ای از سوتی هایی را که تا همین الان ساعت 2:40 دقیقه امروز دوشنبه داده ام را اگر کنار هم بگذارم اندازه مجموعه سوتی های یک انسان معمولی عاقل و بالغ در طی یک سال می شود (خوب شد بیشترشان در کنار افرادی که دیگر با آنها به این زودی ها سروکاری ندارم رخ داد ؛ هر چند به مقدار کافی در کلاس دکتر بشیری که کمی! استاد بدی نیست !هم به مقدار کافی رخ داد) شاید چون امروز شدید خوابم می آمد و رمضان سطح گلوکز مغزم را پایین آورده بود(آخه یکی نیست بگوید سر صبح بعد از سحری خوردن چه کسی افت قند خون پیدا می کند) این همه شد تعدادشان. خدایا مابقی روز را به خیر بگذران.چند صحنه: (صبح روبروی منزل در مصافحه با یکی از دوستان قدیمی (تعداد فراوان)/پایین تر یکی  از آشنایان خانوادگی (تعداد فراوان)/ یک نفر که .... نمی دانم چرا امروز همین طور آشنایان قدیمی و جدید جلوی راهم سبز می شدند...


یه سوال کمی جدی! راه حلی برای جلوگیری از ریزش مو کسی می دونه ما که از 100 روز مصرف داروی شیمیایی و ... خیری ندیدیم داریم همین طور نامحسوس کچل می شویم


حوالی: شعر, غزل, عاشقانه, ناب, محمد قهرمان
+ انتشار یافته در  دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 14:43  توسط احسان جمشیدی  | 

خنده های بلیه گریه های ملیح حرف های شنیع

چرا همیشه سرسخن می شوم
با مردانی بی صورت
بی چشم،
بی گوش،
که تنها دهان هایی هستند
برای غوغای بلعیدن
دهان هایی که در خواب به دنیا می آیند
و در خواب می میرند

 

چرا همیشه عاشق زنانی می شوم
که در صف نانوایی ایستاده اند

علی محمد مودب - مرده های حرفه ای

همین دیشب داشتم برای درس گوارش کتابم را می خواندم در فصل کاهش وزن غیرعمدی گفته بود "یکی از دلایل IWL کاهش وزن غیرعمدی از دست دادن همسر خصوصاً در مردان استیاد این شعر افتادم؛ هر چند باید خوش بینانه فکر می کردم و می گفتم چه رمانتیک!

یک نکته که اوج بلاهت این حقیر سراپا تقصیر را می رساند این است که این فصل از گایدلاین اصلاً منبع امتحان نیست و نیز اینکه ما فردا امتحان پاتولوژی عملی داریم نه کورس گوارش


حوالی: شعر, نو, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ساعت 13:57  توسط احسان جمشیدی  | 

روح به افسردگی دچارِ مرا

گل و ترانه و لبخند می رسد از راه
بهار، سرخوش و خرسند می رسد از راه

گذشت دلهره آور غروبِ تنهایی
پگاهِ روشنِ پیوند می رسد از راه

بهار، گمشده یِ سبزِ آسمانی ماست
کسی که گفتم و گفتند می رسد از راه

کسی که روح به افسردگی دچارِ مرا
نجات می دهد از بند می رسد از راه

مگو بهار، بگو روز بکرِ رستاخیز
بگو رسولِ خداوند می رسد از راه

همیشه تازه، همیشه رها، همیشه زلال
همیشه دلکش و دلبند می رسد از راه

اگرچه آخِرِ اسفند اوّلِ عید است
بهار اوّلِ اسفند می رسد از راه

مرتضی امیری اسفندقه - ورمشور

امروز درست و حسابی جا خوردم چیزی که اصلاً فکر رخ دادنش هم برای من سخت بود شد هر چند اتفاق چندان مهمی نبود اما قبلا فکر کردن به آن سخت بود و آزاردهنده الان لمس آن اتفاق ساده ...

بوی بهار می آید...


حوالی: شعر, غزل, بهار, مرتضی امیری اسفندقه
+ انتشار یافته در  شنبه سوم اسفند ۱۳۹۲ساعت 11:59  توسط احسان جمشیدی  | 

دوستداران شقايق اندك ند

گزیده ای که قدیم تر قرار بود آن را اینجا بیاورم. الان فرصتی شد...

خاك ما نسبت به گل مسئول نيست    كشت شبنم بين ما معمول نيست
خاك خواهان، دشمن سنجاقكند         دوستداران شقايق اندكند
نهر راه سبزه را گم كرده است           نرخ زيبايی تورم كرده است
جز صداي شوم شبنم خوارها             نيست باغی در طنين سارها
نسترن رسواي خاص و عام شد          خون داوودی مباح اعلام شد
هيچ كس با گريه خود قهر نيست        لولی بربط زنی در شهر نيست
ماه رفت و ياسها ياغی شدند            سيبهای كرمكی باغی شدند
كودكان با نی‌لبك بيگانه‌اند                 دختران در حسرت پروانه‌اند
كس چراغ عشق را روشن نكرد          عكس گل را نقش پيراهن نكرد
اين همان عصر سياه ثانی است         اين كمون آخر ويرانی است
دامداران ولايت غافلند                      گوسفندان رسالت بزدلند
كس نيارد در قدمگاه هجا                  مستحبات شقايق را به جا
ما به سوي آبهای ناگوار                    بسته‌ايم از بركه بابونه بار
اي خدا! آواز ده خورشيد را                بين ما تقسيم كن توحيد را
از زمين بردار رسم لرزه را                  منزوی كن آبهای هرزه را
استاد احمد عزيزی


حوالی: شعر, مثنوی, گزیده, احمد عزیزی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:50  توسط احسان جمشیدی  | 

ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم

سلام. قرار بود در وبلاگ تغییراتی ایجاد کنم اول از همه تک بیت های کناره ی وبلاگ تغییر کردند و فعلا پست ثابتی نخواهیم داشت تا بعد..

بغض چندین ساله ی ما باز شد
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد(محمود اکرامی فر)

سلامي صميمي تر از غم نديدم
به اندازه ي غم تو را دوست دارم(قيصر امين پور)

تک بیتها و نام شاعر آنها را در ادامه مطلب ببینید


مهم»با تشکر از کسانی که در انتخاب تک بیت ها کمک کردند.

مرگ چقدر نزدیک است و ما بی خبریم یکی از اقوام نزدیک حین رفتن به سرکار در اثر ایست قلبی از دنیا رفت...

برمی گردیم...


حوالی: شعر, تک بیت
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:42  توسط احسان جمشیدی  | 

دنیای ما دنیای شادی نیست

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست
به این صحرا که من می آیم از آن، اعتمادی نیست

به دنبال چه می گردند مردم در شبستان ها
در این مسجد که من دیدم، چراغ اعتقادی نیست

نه تنها غم، سلامت باد گفتن های مستان هم
گواهی می دهد دنیای ما دنیای شادی نیست

چرا بی عشق سر بر سجده تسلیم بگذارم
نمی خواهم نمازی را که در آن از تو یادی نیست

کنار بسترم بنشین و دستم را بگیر ای عشق
برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست

مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست
تو وقتی با منی، دیگر مرا بیم معادی نیست

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:22  توسط احسان جمشیدی  | 

بدون شرح

ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟
دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟! -حسین زحمتکش-

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد -حافظ-

زمین از دلبران خالی‌ست یا من چشم و دل سیرم؟
که می‌گردم ولی زلفِ پریشانی نمی‌بینم -فاضل نظری-


بي دليل خسته ام ، گرفته ام ، حوصله هيچ کاري ندارم ، وضع ............. دارم. و اين اصلاً خوب نيست.
حوالی: شعر, تک بیت, حافظ, حسین زحمتکش, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:51  توسط احسان جمشیدی  | 

پشت این دکمه های پیرهن

بغض دارد، لبالب سخن است
آسمان در بهار مثل من است


یک بغل داغ، یک بغل آتش
پشت این دکمه های پیرهن است


سینه ام مثل آسمان خدا
کشور ابرهای بی وطن است

آخرین چهارشنبه سالَم
در دلم سوز آتشی کهن است

با جهان در ستیزه ام، چه کسی
فاتح این نبرد تن به تن است؟

***
با جهان در ستیزه ای شاعر!
و جهان گرم زیر و رو شدن است
محمدمهدی سیار

پ ن1:این غزل را خیلی وقت بود می خواندم و قرار بود در تارنما بیاورم . منتظر آخرین چهارشنبه سال بودم اما تحمل نکردم و ...

پ ن2:این شعر در کتاب حق السکوت به علی محمد مودب تقدیم شده است.

پ ن3:تارنمای مرحوم استاد محمد قهرمان را از دست ندهید

پ ن مهم: قصد دارم در وبلاگ تغییراتی ایجاد کنم و اولین آنها هم تغییر تکبیتهای کناره وبلاگ می شود نظری داشتید خوشحال میشوم (حافظ -صائب -مولانا -سهراب -فروغ - قیصر امین پور- سید حسن حسینی-حسین منزوی -محمدعلی بهمنی -فاضل نظری -محمدمهدی سیار -علیرضا قزوه و به صورت موضوعی هم موضوعات خدا ، ائمه معصومین (ع) ، انتظار ، حدیث نفس ، به صرف دلتنگی ،انقلاب اسلامی ،شعر اعتراض، پایداری و طنز و ... و از سایر شعرا حداکثر تا 50 بیت باشد. برای این خواستم این طور باشد که مثل الان که بیشتر تک بیت ها از فاضل و سهراب است نشود. دارم کم کم انتخاب می کنم فکر کنم تا 12 بهمن تکمیل شود. از بیتهای کنونی هم شاید چندتایی باقی بمانند.)


حوالی: شعر, غزل, محمدمهدی سیار
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 13:10  توسط احسان جمشیدی  | 

سلام بر حوادث نامعلوم

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت
اگر چه سحر صوتت جذبه داوود با خود داشت
-محمد علی بهمنی-

هیچ کس بعد از تو هرگز حل نخواهد کرد من
- این به قول تو معمای شگفت انگیز - را

شک ندارم دست سعدی در گلستان کاشته ست
لوبیاهای همین اندوه سحر آمیز را !

-پانته آ صفایی-


سلام.دیشب که داشتم آسیب های عمومی جسم را می شناختم برفی باریدن گرفت و سیاهی شهرمان را شست. کاش گرد وغبارهای دل هایمان را هم می شست؛آلودگی با آلاینده های روحی، مه دودهای نفرت، منوکسیدهوس که آمده اند و با قدرت 200 برابر به گلبولهای قرمز شهادت شهامت، ولایت، صداقت، رفاقت، محبت و ...چسبیده اند را هم می شست و از آن می کند.
برای اینکه پی ببریم که کجای روحمان خطوط سربی نفرت رسوب کرده و روی نمای درونی گلبول های عشقمان دانه های سیاه گذاشته کافی است دهانمان را ببینم و بدانیم چه می گوییم.

پانوشت:عنوان مطلب از طاهره صفارزاده

سلام
سلام بر هوای گرفته
سلام بر سپیده‌ی ناپیدا
سلام بر حوادث نامعلوم
سلام بر همه
الا بر سلام فروش


+بعد نوشت: زندگي هرچه بوده كم بوده/زندگي هرچه هست بسيار است
                ما همین بوده ایم از اول/دست بالاي دست بسيار است -> یاسر قنبرلو

حوالی: شعر, تک بیت, محمد علی بهمنی, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 18:14  توسط احسان جمشیدی  | 

ایام می گذرند

اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز
این خانهٔ شکسته چکیدن گرفت باز

-صائب-


مانند آب چشمه ز کاوش فزون شود
چندان که می خوری غم ایام بیشتر

-صائب-


سلام. یکشنبه صبح که امتحان عملی پاتولوژی به خیر گذشت مابقی روز را به کارهای دیگری گذرانیدیم. فرجه ی امتحانات پایان ترم عملا شروع شده بود 11 روزی بود. اولین امتحان هم پاتولوژی تئوری است که اگر تمام وقت فرجه و مقداری اضافه تر هم بخوانیم زورمان به 537 صفحه کتاب رابینز نمی رسد(خیلی برای کسانی که همزمان با روز امتحان پاتولوژی مجبورند امتحان دیگری هم بدهند دلم ریش می شود. چکار می کنند؟خدا کمکشان کند!)؛ اما ما برای تغییر فضای ذهن و کمی گریز از تکرار برای امتحان علوم پایه(معرف حضور انورتان که هست!) ایمنی شناسی خواندیم از روی درسنامه جامع علوم پایه و البته تست های آن را زدیم! سه شنبه و چهارشنبه به عمل قبیح جزوه خوانی روی آوردیم .فریاد از جزوه ای دریغ از جزوه هر چه هم که نویسندگانش تلاش کرده باشند تا چیز آبرومندی تحویل خلق الله دهند باز هم بیشتر به یک کاریکاتور از علم می ماند تا منبع امتحان. آخ که چقدر از استادی که خوب تدریس نمی کند و در نتیجه جزوه خوبی هم ندارد و از جزوه امتحان می گیرد بدم می آید.

حوالی: شعر, تک بیت, صائب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 14:8  توسط احسان جمشیدی  | 

من اعدام می خواهم

نه از تو نام می خواهم نه از تو کام می خواهم
اهمیت ندارم من، تورا آرام می خواهم

تماشایت مرا کافی ست، عشق تو حرامم باد
خدا ناکرده از لب هایِ تو گر کام می خواهم

سیاهی می رود چشمم، کجا پنهان شدی؟ برگرد!
تُرا ای ماه هر شب بر فراز ِ بام می خواهم

شبیهِ شعرهایِ حافظی، زیبا ، صمیمی، گرم
چمانت در چمن ای سرو گل اندام! می خواهم

نقابِ هر که را برداشتم ابلیس دیدم آه!
تو را ای بهترین در پرده یِ ابهام می خواهم

نمی خواهم کسی جز من بداند رازِ چشمت را
نگاهِ روشنت را غرق در ابهام می خواهم


طنابِ دار دورِ گردن شاعر تماشایی ست
کدامین صبح زود ای دوست؟ من اعدام می خواهم

مرتضی امیری اسفندقه - کتاب وَرَمشور


حوالی: شعر, عاشقانه, اعدام, مرتضي اميري اسفندقه
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 20:46  توسط احسان جمشیدی  | 

بستنی عروسکی

دنیای قشنگ کودکی گولم زد
بی تجربگی و کوچکی گولم زد

می خواستم انسان بزرگی بشوم
یک بستنی عروسکی گولم زد

وحید امیری


پنچ شنبه گذشته برنامه رادیو هفت بخش مصاحبه با بچه ها نازنین زهرا 4.5 ساله میهمان برنامه بود ماشاالله انقدر بامزه بود اول همه شعر به طاها به یاسین رو بلد بود و خواند فکرکنم کلیپ حدود 5-6 دقیقه ای هست.(تا اینجا شاید بگین جالب نبود).بعد که منصور ضابطیان مثل همیشه گفت بادکنک را بترکان اونم ترکاند منصور ضابطیان پرسید چه حسی داری گفت: احساس خیلی خوبی دارم که شما را ترسوندم

حیف شد ضبطش نکردم

پرشین گیگ جایی که عکس های قدیمی وبلاگ (شعروگرافی ها و ...) در آن آپلود شده بود دچار مشکل شده و هیچکدام از آنها بالا نمی آیند. ناراحتیم...


حوالی: شعر, وحید امیری, کودکی
+ انتشار یافته در  شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ساعت 15:27  توسط احسان جمشیدی  | 

گم نمی شوند

زندگی به رفتن است
                       - در همیشه های پا به راه -
گاه راه و گاه چاه و
                       گاه... آه!

عاشقا!
کفش های خاکسار را بگو،
                           برو!

دل که رو به راه و سر به راه بود،
گام ها اگرچه بارها خطا کنند،
                            گم نمی شوند
عبدالرضا رضایی نیا


زلیخا مستجاب الدعوه شد: یوسف به زندان رفت !
که دنیا جای عصیان است جای بی گناهی نیست ! -|علیرضا محمدعلی بیگی|-
سلام دیروز سه شنبه 26 آذر آخرین جلسه کلاس های علوم پایه بود(البته اگر پاتولوژی عملی قبول شوم و مابقی دروس این ترم) یعنی:
-پنج ترم گذشت (2.5 سال پر کشید)
-15 اسفند امتحان علوم پایه دارم.
....

در این نیمه شب تا که رد گم کنند
چهل دزد بغداد، شاعر شدند -|عباس احمدی|-

الان داشتم انگل شناسی خلاصه می نوشتم گفتم بگم با چه چیزا و چه کسایی ما حشر و نشر داریم

+نماتودها 1 + نماتود ها 2

+ترماتودها 1 + ترماتودها 2

7 دی امتحان عملی انگل شناسی داریم این عکس کار ما در کلاس عملی انگل شناسی است

انگل شناسی عملی


حوالی: شعر, نو, عبدالرضا رضایی نیا, نیمایی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 17:47  توسط احسان جمشیدی  | 

آینه...


عجب در آن نه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی -|سعدی|-

تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی!
زمانه ایست که هر کس به خود گرفتار است.-|صائب یا شایدم آصفی هروی|- [داشتم دنبال غزل کامل این بیت می گشتم آخه فکر می کردم این بیت زیری به اون تلمیح داره فهمیدم خود اینم تضمینه]

چه عاشقانه به شعرم نگاه می کردی
توهم در اینه مجذوب خویشتن شده ای-|محمد حسین نعمتی|-

باز در خود خیره شو انگار چشمت سیر نیست
درد خودبینی است می دانم تو را تقصیر نیسیت-|فاضل نظری|-


پنج شنبه شب در برنامه رادیوهفت یه بچه را واسه مصاحبه آورده بودن داشت میخندید منصور ضابطیان پرسید چرا می خندی ... اون جواب داد:

من دلیلی برای خنده هام ندارم

خیلی خوشم آمد شاید واسه اینکه چند روزی هست خواهر زاده هام را ندیدم کلا عاشق بچه ام.

همین الان جمعه بعد از ظهر یکی از بچه ها پیامک داده گفته ۱۰ تا از سوتیای بامزه ت تو جزوه کلاستون بنویس ما که دیدیم بزار اونایی که ندیدنم شاد بشن ؟ من نوشتم متاسفانه جزوه رو نوشتم جا نداره.{یکی نیست بهش بگه تو که دیدی و خندیدی و تو دانشکده ما نیستی آخه چرا؟ البته اینقدرهم سوتی تو دانشکده دادم خوشبختانه تعداد کمی شون دیده شدن یا من فکر می کنم دیده شدن


حوالی: شعر, تک بیت, سعدی, صائب, محمد حسین نعمتی
+ انتشار یافته در  جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 1:14  توسط احسان جمشیدی  | 

سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر ، نه

سلام امروز یکی از دوستان قدیمی که اصلاْ فکرش را هم نمی کردم  ما را یادش بیاد چه رسد به اینکه به وبلاگ سر بزند را دیدم نسبت به مطلب قبلی حضوری واکنش نشان داد حالا از وبلاگ  بگذریم دیدار تازه شد خاطره روزهای نه چندان دور انگاری همین دیروز پنج سال پیش بود... . مطلب قبلی کمی خوب نظرم را بیان نکرده ام  هر چند که آخرش هم گفتم تاثیر پاییز بود اما کلی این دوستمان را شاد کرده بود از دو جهت یکی از این لحاظ که سوژه متلک زدن پیدا کرد و یکی ... خیلی دلم برای دوست نه همکلاسی نه همکار نه ... لک زده بود یه دوست که متلک انداختنش هم از سر دوستی باشد ...

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود
بس که بودم سر به زیر و در غذا کافور بود

من هم همینطوری این بیت طنز را از عباس احمدی برایش خواندم و بعد کل شعر را خواندیم و خندیدیم و تغییر کردنمان را حس کردیم و گفتیم و تمام شد...

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد
در حافظه‌ی باغچه ها هستی و رفتی -|فاضل نظری|-

بگذریم


حوالی: شعر, غزل, طنز, عباس احمدی, تک بیت
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 0:9  توسط احسان جمشیدی  | 

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم...

گناه چشم تو ...یا ...نه! گناه عکاس است
که این چنین به نگاهت دچار و حساس است
...
تمام اهل زمین را جهنمی کردی
که آیه آیه ی چشمت "یوسوس الناس" است

تمام شهر از ایمان به کفر برگشتند
گناه چشم تو حالا به پای عکاس است؟
منصوره فیروزی

تو پرتپش‌ترم از آبشار خواهی کرد؟
مرا به زندگی امیدوار خواهی کرد؟ -|مرتضی امیری اسفندقه|-

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم-|فاضل نظری|-

+تاثیرات پائیز است... جوانیم به هدر رفت خوب می دانم/که من به جای عشق فقط کتاب می خوانم[اگر مشکل وزن داشت ببخشید همینطوری داشتم پست را می نوشتم به ذهنم آمد -بیت در نظر نگیرید-](با این شبه بیت که گذاشتم اون یه ذره آبرویی هم که داشتم رفت لای زباله های دیشب)


حوالی: شعر, تک بیت, غزل, عشق, تو
+ انتشار یافته در  شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 16:38  توسط احسان جمشیدی  | 

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار

معشوقِ من! بگذار تا آزاد باشم
آزاد در این عمرِ بی بنیاد باشم

تصویر من حتی ندارد طاقت قاب
کاری بکن، تا خارج از ابعاد باشم

دینِ تو از تو، دین من از من، رهاکن
تا شاد باشی پیش من تا شاد باشم

بغضِ فرو خفته نشان از عقده دارد
گاهی مرا بگذار تا فریاد باشم

خود را فقط با خود بسنج ای همنفس، تو
شیرین تر از آنی که من فرهاد باشم

صیدم ولیکن می توانم ماهیِ من!
کاری کنم تا مثل تو صیّاد باشم

داد مرا از من بگیر ای من تر از من!
مگذار تا زندانی بیداد باشم


تو هرچه بادا باد بودی ها! نبودی؟
بگذار من هم هر چه بادا باد باشم

مرتضی امیری اسفندقه

+عنوان مطلب مصراعی از فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, بغض, تو, مرتضی امیری اسفندقه
+ انتشار یافته در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:55  توسط احسان جمشیدی  | 

ابهام

...من از نهایت ابهام جاده می آیم
هزار فرسخ سنگین پیاده می آیم

هزار فرسخ سنگین میان کوه و کویر
دودستِ خارگزیده دوپایِ در زنجیر

هزار فرسخ سنگین هزار فرسخ سنگ
نه هم رکاب، نه مرکب، نه ایستا، نه درنگ

هزار فرسخ سنگین سلوکِ بی انجام
هزار فرسخ سنگین فتوحِ بی فرجام... -|محمدعلی معلم دامغانی|-
|||||
+اگر چه دولتمان بوی نیستی می داد
 سلوکمان به عدم رنگ چیستی می داد-|محمدعلی معلم دامغانی|-


:iatrogenic disease CAUSE iatrogenic death

-سپید می پوشید

-او را سپید پوشانید

-دیگران را سیاه


صدای عبدالباسط می آید

إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ
وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ
وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ
وَإِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ
وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ...

An iatrogenic disease is a condition that's directly caused by a medical professional's mistake or negligence


حوالی: شعر, محمدعلی معلم دامغانی, مثنوی, کوتاه نوشته, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 17:1  توسط احسان جمشیدی  | 

باد با گل آمد کل کشید و بارید/

در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست... - فروغ فرخزاد -

مشاهده تصویر


+[عکس گرفته شده از کوچه ی ما در کرمانشاه]
باد می وزید نسیم آشنایی را
چند روز پیش کوچه ی ما
مهربانی می فروخت


شاخه ای گل در دست
شاعری قامت بست
بعد با نام خدا
چند رکعت تن گل را بویید - سید حسن حسینی -

[امروز دانشکده]


رندی ! می گفت گل در این شعر استعاری است ما هم گفتیم البته که استعاری ست مگر ما منکر آنیم.(شاید به خاطر تصویر اینطور گمان کردند)

امروز پنج شنبه نه حال روحی و نه حال جسمی خوبی ندارم نمی دانم چه شد که این شد. بیشتر از یک هفته آرامش به ما نیامده...برام دعا کنید...


حوالی: شعر, احسان جمشیدی, سید حسن حسینی, فروغ فرخزاد, گل
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:26  توسط احسان جمشیدی  | 

آدمیت

اگر سنگ، سنگ...
اگر آدمی، آدمی است
اگر هر کسی جز خودش نیست
اگر این همه آشکارا بدیهی است
چرا هر شب و روز، هر بار
به ناچار
هزاران دلیل و سند لازم است،
که ثابت کند
تو تویی؟
هزاران دلیل و سند
که ثابت کند...    - قیصر امین پور -


سلام. این بار که  اینجا می نویسم به این فکر می کنم که چه کار کنم که کمی بهتر رفتار کنم، بهتر به مسائل اطراف خودم ، افراد، دوستان واکنش نشان بدهم اگر می خواهید بدانید که چه طور به این فکر افتادم  امروز استاد ویروس شناسی می خواست به ما درس اخلاق بدهد ان هم به چه نحوه فجیعی دیروز هم این طور شد که یکی از هم دانشکده ای هایم که دست بر قضا نماینده کلاس!!! هم هست به دلایلی که به نظر من به هیچ وجه قابل قبول نیست به چند نفر دیگر از همکلاسی ها در حضور جمع پرخاش کرد و به نظر من به شان انسانی آنها و ما هم توهین شد. قبل از آن هم به گمانم هفته قبل بود که یکی از پسرهای کلاس به طرز زننده ای به یکی از دانشجویان دختر با ادبیاتی نامناسب تاخت قبل تر هم استاد دیگری که متخصص پزشکی اجتماعی!!!هم هست به خاطر اینکه به یکی از دانشجویان که ترم قبل به نمره نیاز داشته به شروطی نمره داده بود او ان شروط را اجرا نکرده بود در حضور جمع بازخواست کرد که به نظر من اصلا خوب نبود. نمی گویم من جای آنها بودم بهتر بودم دعا می کنم که کمی بهتر شوم فقط همین...

تن آدمی شریف است، به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟


خور و خواب و خشم و شهوت، شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش، وگرنه مرغ باشد
که همی سخن بگوید، به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی؟
که فرشته ره ندارد، به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی، به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی، که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است، مکان آدمیت

طیَران  مرغ دیدی؟ تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی، َطیَران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم، بیان آدمیت
- سعدی -


حوالی: شعر, نو, قیصر امین پور, غزل, سعدی
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 13:51  توسط احسان جمشیدی  | 

پست ثابت دهه اول محرم 92

زنده در هر دو جهان نيست بجز کشته‏ ي دوست
کشته ‏ام کشته‏ ي او را که جهان زنده به اوست‏


از در دوست در آ، جلوه گه دوست ببين
که رخ دوست نبيني مگر از ديده‏ ي دوست‏

خضر ما تشنه‏ ي دريا شد و ما تشنه‏ ي وي
وين زلال از دل درياست که ما را به سبوست‏

تير باران چو تنت از همه سو گشت حسين
سوي حق روي دلت از همه و از همه سوست‏

گشت از خون تنت کرب و بلا دشت ختن
اينک از تربت او صورت من غاليه بوست‏

سجده بر خاک تو شايسته بود وقت نماز
اي که از خون جبينت به جبين آب وضوست‏


هر کريمي نشود کشته بر آزادي خلق
جز تو اي زنده که جود و کرمت عادت و خوست‏

دشمنت کشت ولي نور تو خاموش نشد
آري آن جلوه که فاني نشود نور خداست‏


نه بقا کرد ستمگر، نه به جا ماند ستم
ظالم از دست شد و پايه ‏ي مظلوم به جاست‏


زنده را زنده نخوانند که مرگ از پي اوست
بل که زنده ‏ست شهيدي که حياتش ز قفاست‏


دولت آن يافت که در پاي تو سر داد ولي
اين قبا، راست نه بر قامت هر بي سر و پاست‏


تو در اول سر و جان باختي اندر ره عشق
تا بدانند خلايق که فنا شرط بقاست‏


رفت بر عرشه‏ ي ني تا سرت، اي عرش خدا
کرسي و لوح و قلم، بهر عزاي تو به پاست‏


بينش اهل حقيقت چو حقيقت بين است
در تو بينند حقيقت، که حقيقت اين است‏


من اگر جاهل گمراهم، اگر شيخ طريق
قبله‏ ام روي حسين است و همينم دين است‏


بوسه زد خسرو دين بر دهن اصغر و گفت
دهنت باز ببوسم که لبت شيرين است‏


در خم طره‏ ي اکبر، دل ليلا مي‏ گفت
سفرم جانب شام و وطنم در چين است‏


مي‏ کشد غيرت دينم که بگويم به امم
اين جفا بر نبي از امت بي ‏تمکين است‏


عاشق او را چه اعتناست به جنت
جنت عشاق، خاک کوي حسين است‏


عالم و آدم که مست جام وجودند
مستي اين هر دو از سبوي حسين است‏

حضرت حق را به عشق خلق چه نسبت؟
مسأله ‏ي عشق، گفتگوي حسين است‏


عقد عزاي تو بست سنت اسلام و بس
سلسله‏ ي کاينات، حلقه‏ ي اين ماتمند


محرم سر حبيب، نيست به غير از حبيب
پيک و رسل در ميان، محرم و نامحرمند


فتح الله فواد کرماني (فواد) در ادامه مطلب کامل شعر آمده است


+ پست ثابت دهه اول محرم 90

+ پست ثابت دهه اول محرم 91


حوالی: شعر, امام حسین, فتح الله فواد کرماني, فواد
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 22:11  توسط احسان جمشیدی  | 

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند
پنجره ها تار عنکبوت گرفتند

عقده ی فریاد بود و بغض گلوگیر
بهت فصیح مرا سکوت گرفتند
...-قیصر امین پور-
شاعر ساکتِ سکوت های عاشقانه وی که با شعرهای انقلابی خود دستور زبان ِعشق را درس می داد و با شعرهایش برای صلح(1) ، جنگ این واژه ی مظلوم را با موشک(2) هم که شده به شعر آورد

شعر گفت اما نه برای خوشایندِ داوران جشنواره ها و نه حتی برای مخاطبانِ خاص او برایمان روز مبادایی(3) را ترسیم  کرد یک روز بدون تو و تویی آرمانی

می‌شد بگویم نه ولی آخر، چیزی عوض می‌شد مگر با نه؟
سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه!
 
در چشمه چون تصویر ماه افتاد، جوشید، طغیان کرد و راه افتاد
مرداب‌ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟ نه!
 
افسوس دریا را نفهمیدیم، روز مبادا را نفهمیدیم
دیدی که بعد از رفتن او شد، هر روزمان روز مبادا! نه!؟

 
نامردمی‌ها مرد را آزرد، تا در سکوت سرد شب پژمرد
او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه!
 
او در میان دوستان تنها، افسوس وقتی گفتن از دریا
افتاده دست گوش ماهی‌ها
، باید خروشد اینچنین یا نه؟
 
شاید زمان ما را عوض کرده است‌، این مرد اما همچنان مرد است
این مرد نام دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه !
 
دلخسته از زندان در زندان، از جنگ با این درد بی‌درمان
مرگ آمد و این مرد بی‌پایان ، چیزی نگفت این‌بار حتی نه
 
صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سید و سلمان
آغاز قیصر بود یا پایان؟ پایان قیصر بود... اما نه!

سوگواره ای برای قیصر امین پور از محمدحسین نعمتی (4)(5)


(1)و(2)و(3) واژه هایی که در شعر های قیصر خود باد و خود باران بودند
(4)سوگواره های دیگری هم برای قیصر بود از علیرضا قزوه و محمدعلی بهمنی و... بماند.
(5)می توانید فیلم شعر خوانی محمد حسین نعمتی را اینجا ببینید.
(6) چرا شعر قیصر امین پور را کامل نیاوردم هم به این دلیل بود که نخواستم شائبه این پیش بیاید که او را و شعر او را می خواهم مصادره به نفع کسی ، جناحی و یا اندیشه ای کنم.
(7)عنوان پست هم مصراعی از قیصر امین پور است
(8)نوشتم برای سالروز رفتنش هشتم آبان
(9)درباره ی قیصر بخوانید این را و این و این و خیلی اینهای دیگر


راستی سلام این روز ها حرفهای زیادی دارم اما...

امروز بعضی ها را با صدایمان و عطار بیچاره را با خوانش ضعیفمان از شعرش آزردیم


حوالی: شعر, غزل, قیصر امین پور, محمدحسین نعمتی
+ انتشار یافته در  دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:23  توسط احسان جمشیدی  | 

مطالب قدیمی‌تر