دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

من با همه وجودم خود را زدم به مردن

دیروز برای‌ طفلی‌ می‌گریستم‌
كه‌ كفش‌ نداشت‌
امروز برای‌ مردی‌ كه‌ پا ندارد
و فردا برای‌ خودم‌ كه‌ هیچ...
                                   -محمدحسین جعفریان-

نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار               
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
نا گفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !
                                 -قیصر امین پور-


حوالی: شعر, نو, قیصر امین پور, محمدحسین جعفریان
+ انتشار یافته در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 15:19  توسط احسان جمشیدی  | 

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

جرئتی داد به من شکل دگر خندیدن
یک تنه گاه به هشتاد نفر خندیدن

به هر آن چیز که با چشم خودم می بینم
به هر آن چیز که در مدّ نظر خندیدن

گر شبی باشد و در حلقۀ رندان باشی
می توان از سر شب تا به سحر خندیدن

صبح در بدرقه ی حضرت ایشان با هم
تکه انداختن و تا دم در خندیدن

ذوق باید که تو را آب شود در دل قند
تا شود سهم تو از عمر،شکر خندیدن

گاه گاهی بنشینیم و بخندیم به هم
خنده دار است به هم چند نفر خندیدن!

پیش از این خنده به جز وا شدن نیش نبود
جرئتی داد به من شکل دگر خندیدن

بهترین خنده همین است که من می گویم
یعنی آن گریه که پنهان شده در خندیدن

گر زمین هم خوردی باز در آن حال بخند
خنده دار است به هر حال دَمَر خندیدن

روز و شب خنده کن این کار چه عیبی دارد؟
آدمی را نکند رنجه اگر خندیدن

خنده کن خنده! بدان حد که در آید اشکت
تا کند حال تو را زیر و زبر خندیدن

در جهان هشت هنر را متمایز کردند
هست از جملۀ این هشت هنر خندیدن

ناصر فیض - املت دسته دار


 پ ن : دو سه روزی ست حالمان خوب است؛ همین که سخت نمی گیرم؛ همین که فکر نمی کنم؛ همین که غصه نمی خورم؛ همین بی دلیل ...

پ ن :حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
        زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت             (حافظ)


حوالی: شعر, طنز, ناصر فیض
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 10:20  توسط احسان جمشیدی  | 

بچگی کرده ام درست... ولی/گله ی بچه ها عوض دارد//بغض من بی دلیل میترکد/بغض این روزها مرض دارد

هر چه ترديد شدند عشق به پايان نرسيد
ماه در «مهر» تو محصور شد، «آبان» نرسيد

می شکستند دلم را که مرا ابری تر...
ابرها هم متراکم شد و توفان نرسيد

باد هی بال کبوتر به حياطم آورد
نامه های تو ولی از تو چه پنهان ، نرسيد

مشهد عشق تو را صحن دلم می طلبيد
چشم آهوی من اما به خراسان نرسيد

چمدان سفر از حسرت ديدار تو پر
مثل هر روز قطار آمد و مهمان نرسيد

هم سفر باز بگو راه کمی طولانی ست
عاقبت مرد تو در نم نم باران نرسيد...
*
سوت! تا کوپه تکان خورد، زنی جیغ کشید
نور فانوس زمین ریخت و دهقان نرسید

مژگان عباسلو - مثل آوازهای عاشق تو


پ ن1: حس و حالم اینطورها نیست ، مهری نیست نمی دانم چرا آبان نمی رسد (امروز تازه 20ام بود) شاید نمی خواهد ما دوباره امتحان بدهیم! اما دلم می خواهد روزها بروند هر چه سریع تر
پ ن2: یک ویژگی خوب دانشکده و بیمارستان رفتن خستگی است خصوصاً که من به خواب ظهر عادت ندارم و شب راحت ساعت 11 تا 12 در چشم بهم زدنی خوابم می برد.(حالا بگویند که هی غر می زند این هم یک ویژگی خوب)
پ ن3: یک ویژگی خوب دیگر دانشکده  رفتن این است که حواست از اینکه همه چیز زندگی ات افتاده پرت می شود به این که این واحد را نیفتی!
پ ن : عنوان از مرتضی عابدپور لنگرودی ... و عیدتون مبارک


حوالی: شعر, غزل, مژگان عباسلو
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 19:2  توسط احسان جمشیدی  | 

تمام ردّ پاهایی که مسموم است

...
پزشکان خواب می رفتند
و میکرُب های دانشمند
مرض را
          در رگ نوزادها تزریق می کردند
پزشکانی که دور از چشم ها دارند در اوقات بیکاری
به جایِ شربتِ سرشارِ اکسیژن
سُرنگِ سمّیِ سرسام می سازند

مرض در چشم های هیز انسان است
نه در گلبول هایِ خون گوریل ها و میمون ها
پُلِ امراض مُسری دست های ماست
و از انسان سرایت می کند نکبت به دریا و جنگل ها
تمام ردّ پاهایی که مسموم است
                                       به انسان ختم خواهد شد
...
بخش هایی از روایت واره ی سرسام از مرتضی امیری اسفندقه


حوالی: شعر, نو, مرتضی امیری اسفندقه, دارم خجالت می کشم از اینکه انسانم
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 14:52  توسط احسان جمشیدی  | 

اسمم یه چیز دیگه بود اما دکتر صدام میزنه دیوونه...

سلام
دیروز در بخش نشانه شناسی روان پزشکی بیماری با (schizophrenia (1-2 مزمن را آورده بودند در حالت سرخوشی Euphoria بود یکی از نشانه هایش که علاوه بر سر خوشی که شاید ناشی از درمان های صورت گرفته قبلی بود و توهم تحت کنترل بودن که بسیار برایم جالب بود؛ Clanging بود که یعنیSpeech in which a  person chooses a word on the basis of sound rather than meaning, as in rhyming and punning speech. For example, Look at my eyes and nose, wise eyes and rosy nose Two to one, the ayes have it که باز هم یعنی انتخاب کلمات نه بر اساس معنا و بر اساس وزن که این خودش نوعی شاعری ست! (نوعی جناس می شود که البته اسم دیگر این علامت هم punning associations است که جناس معنی می شود.)

آزمودم عقل دور اندیش را
بعد ازین دیوانه سازم خویش را

مولانا


پ ن: عنوان بخشی از یک آهنگ از رضا یزدانی است.
پ ن: در نوشتن این مطلب قصد اهانت به شاعران والامقام و بیماران گرامی را ندارم و پیشاپیش اگر برداشت اشتباهی از آن می شود عذرخواهم.
پ ن: بیت هم ارتباط زیادی با نوشته ها ندارد.


حوالی: شعر, تک بیت, روزنوشت, بیمارستان, مولانا
+ انتشار یافته در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 14:49  توسط احسان جمشیدی  | 

مشتی مغول

دوست دارم خودم را سانسور کنم
این دوست داشتن مجبورم می کند برای مسائل دست هزارمی که اصلاً برایم اهمیتی نداشته ذوق کنم یا بهتر بگویم خودم را به ذوق کردن بزنم.
به چیزهایی که واقعاً خنده دار نیست بخندم و به چیزهایی که واقعاً خنده دار است نخندم.
خودم را در قواعدی قرار دهم که اصلاً در آن قواعد نمی گنجم نه اینکه شبیه دیگران شوم که البته تا قسمتی هم می شوم؛ اما لااقل خودم هم نباشم.
والسلام
و اما شعر...
گیرا تر از چشم تو هم درگیر خواهد شد         زیبا ترین معشوقه روزی پیر خواهد شد
امروز تعبیرم کن اما خاطرت باشد                 خوابی که یوسف دیده هم تعبیر خواهد شد
مردی که عمری تشنه ی جام محبت بود        یک روز از این نا مهربانی سیر خواهد شد
غره مشو این امپراطوری قدرت مند               با حمله ی مشتی مغول تسخیر خواهد شد
دستی بجنبان تا که امروز تو زیبایی ست       دستی بجنبان چون که فردا دیر خواهد شد
حسین زحمتکش


پ ن1: کمی شعر ِسطحی  است؛ اما دوستش دارم.
پ ن2: "دست پیش آر که رفتم از دست        دامنم گیر که هیچم در هست" بیتی بود که قبلتر برای کسی پیامک فرستاده بودم الان دیدم آخر بیت بدک نیست هر چند خود بیت زیاد ...
پ ن3: این شعر از سیدرضا محمدی را در یک نقد خواندم؛ هرچه دنبال کاملش گشتم نبود؛ هر چند کامل نیست اما زیباست...
تا وهم سایه های مشبك پُرت كند             دنیای برملا شده از شك پُرت كند
تا كه بزرگ تر شوی و روزگار پیر                 از قصه های بختی و بختك پُرت كند
ماشین رختشویی، یخچال، اجاق، برق        این واژه های ساده كوچك پُرت كند
عاشق شدن، مطالعه كردن، گریستن        انجام این مسائل مضحك پُرت كند
پ ن4: این بیت از محمدعلی مجاهدی را ببینید زیباست.
بگذار به یکتایی خود شهره بماند              حیف است ز یوسف که پسر داشته باشد
پ ن5: قالب وبلاگ را به زودی تغییر خواهم داد.
پ ن آخر: تعطیلات تابستان یا درست تر بگویم شهریور ماه یکی از کارهای مثبتی که در مسیر هی دویدن برای هیچ انجام دادم این بود که مصرف نمک را به حداقل رساندم (خیلی چیزها را که اصلاً بدون نمک برایم بی معنی بود را بدون نمک می خورم مثلاً خیار- ذرت و ...) تا مصداق کسانی که حرف هایی می زنند اما خودشان عمل نمی کنند نباشم  و یک کار دیگر هم اینکه قسمت عمده (بیشتر از 65 درصد) کتاب قلب و عروق را خواندم. [خجالت]


 بعد نوشت: قالب وبلاگ را کمی تغییر دادم خوب یا بد نمی دانم ولی ...


حوالی: روزنوشت, شعر, حسین زحمتکش, سیدرضا محمدی, محمدعلی مجاهدی
+ انتشار یافته در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 16:11  توسط احسان جمشیدی  | 

پاييز عاشق است و راهی نمانده است جز اين که روز و شب بنشيند دعا کند

 پاييز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاييز می رسد که همانند سال پيش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بيارد، خدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاييز عاشق است و راهی نمانده است
جز اين که روز و شب بنشيند دعا کند

شايد اثر کند و خداوند فصل ها
يک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقويم خواست از تو بگيرد بهار را
تقدير خواست راه شما را جدا کند

خش خش، صدای پای خزان است، يک نفر
در را به روی حضرت پاييز وا کند
علی رضا بديع

این غزل را می توانید با صدای معرکه حجت اشرف زاده از اینجا گوش کنید (این قطعه در برنامه رادیو هفت آغاز پائیز پخش شد)

دانلود


حوالی: شعر, غزل, ناب, پائیز, علی رضا بديع
+ انتشار یافته در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 15:55  توسط احسان جمشیدی  | 

این صدای تو نیست؟

                                     دیوارها بنا شد و در ظلمت جهان
                                     درها برای بسته شدن آفریده شد "محمدسعید میرزایی"
چند طرح از پرویز بیگی:

هوا ابری ست
رصد ستارگان ممکن نیست
روسری ات را بردار

نئون ها دروغ می گویند
در شهر خبری نیست

هر روز
یک سیب می خورم
و از خانه رانده می شوم


پ ن : عنوان بیتی از محمد سعید میرزایی "یك نفر گفت: «دوستت دارم»           این صدای تو نیست؟... اما نه..."
پائیز دل انگیز نزدیک است و هر چه هم که آغاز دوباره این واقعه خوش رنگ با صدای خش خش تکرار دوباره "ترم" این واژه متجاوز اجنبی به سرزمین واژه های خوش آهنگ فارسی همچون پائیز همراه باشد باز هم قابل ستایش است...


حوالی: شعر, طرح, پرویز بیگی, محمدسعید میرزایی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 17:58  توسط احسان جمشیدی  | 

گاهی چقدر عاقل و گاهی چه ابلهم (دو)

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش                حافظ قرابه كش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز كنج صومعه با پای خم نشست            تا دید محتسب كه سبو می كشد به دوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان            كردم سوال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی            دركش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
ساقی بهار می رسد و وجه می نماند              فكری بكن كه خون دل آمد ز غم به جوش
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار           عذرم پذیر و جرم به ذیل كرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوری كنی                   پروانه مراد رسید ای محب خموش
ای پادشاه صورت و معنی كه مثل تو                نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
چندان بمان كه خرقه ازرق كند قبول                 بخت جوانت از فلك پیر ژنده پوش
حافظ


ذکر چند نکته:
1- قرابه کش: ( صفت ) شراب کشنده باده نوشنده .
2- جناب حافظ صبحدم با جد و جهد فراوان از پیر می فروش (منبع موثق!) سوال فرموده اند در باب احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان و ایشان در پاسخی واضح مرقومه نوشته اند گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی / دركش زبان و پرده نگه دار و می بنوش (پاسخ بسیار دیپلماتیک و واضح!) [البته این فقط نگاه ما بود به این چند بیت و حافظ نباید از اما دلگیر شوند یکبار که در همین وبلاگ نوشتم که خلاف شعر(فال) حافظ رخ می دهد (و رخ هم داد!) غزلی با این بیت چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست فال بعدیمان شد(واقعیت محض است بدون شوخی و ...)]
3-این را از یادداشت های قدیمی سال قبل یا شاید هم سال 91 پیدا کردم گفتم شما هم بخندید (خودم که بسیار خندیدم)
وقتی که اندیشه ملتهب شد
انسفالیت
وقتی که ریشه سست شد
ریزش
وقتی که مویی بر باد رفت
عشق
به وجود آمد
آخرش هم نفهمیدیم عشق یک مقوله پاتولوژیک بود یا فیزیولوژیک
دلبسته ی مویی شده ام سخت خدایا
عشق،هوس،رقص،دعا، شاید وُ اما


حوالی: شعر, غزل, حافظ, روزنوشت, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 16:6  توسط احسان جمشیدی  | 

گاهی چقدر عاقل و گاهی چه ابلهم

اشك كسی به خاطر من درنیامده
جز اين سِرُم كه چكه كنان ایستاده است
حمید روزی طلب

هفتاد دستگاه پر از شور "چَه چَهم"
من گوشه ی نگاه تو را وا نمی نهم

مثل قناری قفسی بسته ی توام
حتی تو هم رهام کنی....من نمی رهم

در گونه هات -فلسفه ی عشق ناگزیر-
من بوسه را به فلسفه ترجیح می دهم

همواره عشق و فلسفه می ریزد از لبت
گاهی چقدر عاقل و گاهی چه ابلهم

گفتم به جنگ فاصله ها می روم ولی
حالا علیه فاصله ها گرم له لهم

چون میوه های زودرس موسم تگرگ
قربانی گزند شد احساس ناگهم

انگشت اتهام زمینند خوشه ها
مادر ! پدر! نه ما...که شمایید متهم

"کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد"
ای نخل سربلندتر از دست کوتهم
رضا شیبانی اصل

تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم؛                
یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار "رویا باقری"


حوالی: شعر, تک بیت, رضا شیبانی اصل, رویا باقری, حمید روزی طلب
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 21:31  توسط احسان جمشیدی  | 

به زودی برای این مطلب عنوان انتخاب می شود!

چند طرح:

سری خواب:

بازار مبل جهان را گشتم
یکی شان
سرویس بیداری نداشت!!

پدر:

پدرم شعر می خواند
من شعر می گويم
او باغ های فراوانی دارد
من داغ های فراوانی

باشو:

باشو از شکوفه های گوجه می گوید
من از سیم خاردار
شاعر زمان خود باید بود

(باشو: بزرگترین هایکوسرای ژاپن)

دکتر غلامرضا کافی


 حالم بده که اون همه صفحه ای رو که توی فایرفاکس ویندوز قبلی ام ستاره دار! (bookmark) کرده بودم الان نیست. (میدونم که الان تو ذهنتون میگید مردم چه دغدغه هایی دارن اما...)


حوالی: بی مزگی محض و بعد شعر گذاشتن, شعر, طرح, غلامرضا کافی
+ انتشار یافته در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 20:0  توسط احسان جمشیدی  | 

آنکه دیوانه ی دیوانِ همین مولاناست

همه خوابند شب زمزمه گر ! هیچ مگو                        یا اگر از تو بخواهند سحر ، هیچ مگو
غیر از این ، گر چه تو را سوخت جگر ، هیچ مگو :         "من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو "

من بی او شده بی من شده، وای از من او !                غم فرو رفته سرا پای تنم تو در تو
چه بگویم که نگویی تو به من رو در رو :                      سخن گنج مگو جز سخن رنج مگو
ور از این بی خبری ، رنج مبر هیچ مگو "

هیچ، هر هیچ، به سر هیچ، به هیچش می خفت          غم بزرگ است ولی در دل باریک نهفت
من منم، من همه ام، همهمه ام، با همه جفت            "دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو"

بی خبر هستم و از هر چه خبر می ترسم                   خانه خالی ست و از کوبه ی در می ترسم
بجز از عشق ، من از هر چه خطر می ترسم                "گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو "

حرف ناگفتنی ام را به زبان خواهم گفت                       مثل رفتار همین رود روان خواهم گفت
فارسی، هرچه که فرمود همان خواهم گفت                 "من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو"

چشم می خواست تو را بیند و نابینا شد                      آمدم از تو بگویم که زبانم تا شد
دل نمی خواست که دیوانه شود اما شد                      "قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو"

از چپ و راست بخوان، فرق ندارد، من، درد                  هستم و قسمت من نیست به جز رویی زرد
چه کسی بود مرا درد به دنیا آورد                              "گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو "

وسعت روح من از کالبدم بیشتر است                         از خودم بیشترم زیرِ من از خود زبر است
گرچه خود زود رسیدم، منِ من در سفر است               "گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو"

هرچه تا خویش دویدم کمی از من کم شد                    کمی از کم شدنم ماند و همان هم غم شد
غمِ کم کم شدنم بیشتر از عالم شد                           "گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو"

دیرسالی ست کبوتر شدم اما بی بال                          آسمان هست ولی فرصت پرواز محال
پر به دوشت، نپریدی تو از این قال و مقال                     "ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو"

هر شب آیستن یک دردم و شعرم عیساست                مریمم من، قلمِ من، پَرِ جبریل شماست
آنکه دیوانه ی دیوانِ همین مولاناست                          "گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو"

مریم جعفری آذرمانی


بی ربط نوشت: از پیروزی تیم ملی والیبال ایران بر آمریکا خوشحال شدیم . همین پیروزی در والیبال هم غنیمت است. (گرچه می دانم که والیبال یک ورزش است و ... اما حاضر بودم از همه تیم های دیگر بجز عربستان !!!ببازیم ولی آمریکا را ببریم)


حوالی: شعر, مخمس, مریم جعفری آذرمانی
+ انتشار یافته در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 20:59  توسط احسان جمشیدی  | 

با جرثقیل، از دل من، سنگ می برند

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند                             با جرثقیل، از دل من، سنگ می برند
فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است!               در من تناقضی ست که هر روزش از شب است
...
باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است                       بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!
از نام ها نپرس، از این بازی زبان!                              قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است
از کودکیت، اکثر اوقات درد بود                                  تنها رفیق آن دل تنهات درد بود
شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر                   شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!
...
تسلیم باد/ رفتن ناموس باغ ها                                آواز دسته جمعی و شاد کلاغ ها
یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد                افتادن من از همه ی اتّفاق ها
جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند                 و بار می برند کماکان الاغ ها!

 

...

سروی كه در مقابل باد ایستاده بود                         حالا نگاه كن! شده كبریت بی خطر

...

كه پارك كرد كنار پرنده ماشین را                             و خورد بسته ی قرص «اریترومایسین» را
و چرك كرد به آهستگی تمام تنش                          مُجاب كرد سرانجام مرگ بدبین را

و مرگ هم پاسخ دندان شکنی به این جور حس ها نیست چه برسد به «اریترومایسین» و یا حتی «ونکومایسین» و یا از آن ها بهتر ضدعفونی کننده ها!
بیت هایی که خواندید از مجموعه پرنده کوچولو!!نه پرنده بود! نه کوچولو!  از سیدمهدی موسوی بودند. کتاب خوبی نبود ؛ از مجموع 303 صفحه آن (کتاب اصلی آن و گرنه PDF آن صفحات کمتری دارد) بجز این بیت های پراکنده و یک سفرنامه بقیه آن بجز به رخ کشیدن توان موزون سازی قدرتمند افکار! پساساختارگرایانه! (پست مدرن!) خبری از شعر نبود. نقطه ضعف دیگر این مجموعه غیرمجاز رد شدن از مرزهای اخلاقی ادبیات فارسی بود و یک نکته دیگر تناقض ساختار شعر کهن (قالب شعر کهن) و پست مدرن!


پ ن: از حضور پر فروغ الاغ و وسایل زندگی ایشان(خزه،طویله،دوست ایشان جناب آقای گاو و شغل شریفشان باربری) در این چند مطلب تازه تارنما عذر خواهیم.


حوالی: شعر, بدردنخور
+ انتشار یافته در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 20:11  توسط احسان جمشیدی  | 

سفر عاشقانه

...

و زندگانیاش‌
خزه را می ماند در آب‌
پر از تحرّك ظاهر
و ركود باطن‌

آیا انسان قبیله‌ایست‌
كه در تصوّر خوردن می كوچد
آیا حدیث معده‌ی لبریز
لب‌های دوخته‌
و حنجره‌ی خاموش‌
ربط و اشاره‌ای
به مبحث "بودن‌" دارد

سپور را گفتم‌
خبر چه داری
گفت زباله‌

...

به راه باید رفت‌
بیهوده ایستاده‌ام‌
و بلوچ را
خیره مانده‌ام‌
كه محض تفنّن‌
سه بار در روز
علف می چرد
سه وعده نماز می خواند

...

نبض مرا بگیر
همهمه‌ی بودن دارد
و اشتیاق عدالت‌
بودن از انحصار خبر بیرون است‌
بودن‌
چگونه بودن‌
تاریخ انفجار عدالت را
تاریخ هم به یاد ندارد
امّا آیا ظلم بالسّویه‌
یگانه چهره‌ی عدل است‌

...

و می
بهانه‌ی مسمومیست‌
كه بزم‌های تجاری را
آباد میكند

...

وقتی كه باد نمی آید
پاروی بیشتری باید زد
بر آشناب‌
برازنده نیست
جان كندن در آب‌

...

ای بنده‌ی خمیده‌
از آوار بار قسط
اقساط ماهیانه‌
سالیانه‌
جاودانه‌
آیا تو قامتی برای نشان دادن داری
و صدایی برای آواز خواندن‌

کامل شعر را در ادامه مطلب بخوانید.

شعری را که می توانید خوانش آن با صدای شاعرش را بشنویید و از اینجا دانلود کنید را خیلی دوست دارم و اگر درست به خاطرم بیاید قسمتی از آن را قبل تر هم گذاشته ام.

دانلود


حوالی: شعر, نو, طاهره صفارزاده
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 21:10  توسط احسان جمشیدی  | 

نیست

در پريشان نظری غير پريشانی نيست
عالمي امن تر از عالم حيرانی نيست

قفس تنگ فلک جای پر افشانی نيست
يوسفی نيست درين مصر که زندانی نيست

از جهان با دل خرسند بسازيد چو مور
کاين گهر در صدف تاج سليمانی نيست

چون ره مرگ سفيدی کند از موی سفيد
وقت جمعيت اسباب تن آسانی نيست

تير کج را ز کمان دور شدن رسوایی است
زير گردون وطن ما ز گرانجانی نيست

نيست از نقص جنون، خانه نشين گر شده ايم
عشق، شهری است درين عهد، بيابانی نيست

ساده کن لوح دل روشن خود را از نقش
که بصيرت به سواد خط پيشانی نيست

در دل خاک، شهان گنج گهر گر دارند
گنج بي سيم و زران جز غم پنهانی نيست

به که بر لب ننهد ساغر بی پروايی
هر که را حوصله زهر پشيمانی نيست

سر زلف تو نباشد، سر زلف دگری
از براي دل ما قحط پريشانی نيست

اژدها مي شود اين مار ز مهلت صائب
رحم بر نفس نمودن ز مسلمانی نيست

صائب


حوالی: شعر, غزل, عاشقانه, ناب, صائب
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 22:28  توسط احسان جمشیدی  | 

فارمائیدن

این روزها که امتحان خر فارماکولوژی دارم یاد این شعر سعید بیابانکی می افتم.

طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن

...

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت ژاژ خاییدن

...

حکیم کاردرستی به همسرش فرمود
شنیده ایم که درد آور است زاییدن ...

یا این بیت های مثنوی دانشجویی عباس احمدی

بر جوانی خودم آذر زدم                  خر زدم، هی خر زدم، هی خر زدم 1
چون نتایج آمد اشکم شد روان         فحش دادم بر زمین و بر زمان


ما این یکی امتحان را تا همین حد (صورتی) خر زدیم شاید وصف حال سایر دوستان و امتحانهای دیگر ما این مصراع باشد.


حوالی: شعر, طنز, عباس احمدی, سعید بیابانکی
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 21:17  توسط احسان جمشیدی  | 

گیاه آبزی ام، بی بهار می رویم

ارتفاعات سیمان
دشت های بتن آرمه
گونه های پلاستیک لیلا
عشق های رها در خیابان
من علی رغم این ها
بی محابا
تو را دوست دارم!

علی محمد مودب - کهکشان چهره ها


پ ن: عنوان مصراعی از سید علی موسوی گرمارودی که من خودمانی این طور معنی اش می کنم جلبکم.


حوالی: شعر, نو, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 13:20  توسط احسان جمشیدی  | 

به من اجازه بده شهر را طویله کنم

دلم گرفته شبیه کسی که پیش خودش          به این نتیجه رسیده کمی زیادی بود
شبیه دانشجویی که فحش خورده فقط           به جرم اینکه چرا احمدی نژادی بود

به رای اکثر آرا مرا وتو کردند                        توافقی که بدون سند شکسته شدم
دلم پر است از چند تا نماینده                      شبیه مجلسی ام که به توپ بسته شدم

دلم گرفته و عین خیال دایره نیست              درست  جا ماندم زیر نقطه ی پرگار
دلم گرفته و پاسخ نمیدهد احدی                دلم گرفته شبیه سوال مساله دار

سران این وری و آن وری علیه  من اند          عجیب منتظر انقلاب دیگری ام
که چشم می بندم خواب فتنه می بینم        که پخش زنده تر از اشک های رهبری ام

دلم گرفته و افسوس ... آبرو ... افسوس       شبیه تکه یخی توی جمع آب شدم
شبیه شیطنت شهروند های مریض              علیه یک احمق، بی شناخت،... مثل خودم

که بی قرار  توام مثل گاو مشت حسن      به من اجازه بده شهر را طویله کنم
خودت که میدانی، مثل کرم آرامم             ولی خدا نکند موقعی که پیله کنم...

به من اجازه  بده  گور خویش را ببرم          شبیه تهمت های بزرگ پشت سرم
قبول دارم قدری زیاد کش دادم                 در آستین خودم مار پرورش دادم
که فیلم زندگی ام یک پلان سوخته بود       شبیه آش نخورده، دهان سوخته بود
شبیه به جسد موش زیر یک تختم             عزیز از تو چه پنهان هنوز بدبختم
شبیه گرد و غباری که روی پیکر من...        جنازه ای شده ام ...آخ...خاک بر سر من
قماربازی که  نذر کرد... باز نبرد                که قبل سن بلوغش شکست عشقی خورد
دروغ بعضی ها که حروف ربط شده            چه حرف ها نزدم در صدای ضبط شده
حماقتی که وسط میکشید پایت را             و پخش میکرد آن شب شماره هایت را
کمی نگاه به دور و برم نمی کردم              به: شهروندی که... فکرهم نمی کردم
دروغ میگفت و قلب پر تلاطم داشت            به: شهروندی که واقعا توهم داشت
دلم بزرگتر از آنچه می تکانی بود                به: شهروندی که واقعا روانی بود
تمام تهمت ها را خیال کردم رفت...            و شهروندان را هم حلال کردم رفت
خیال کن حکمت بود، اعتراض نکن        و سفره های دلت را زیاد باز نکن
.
.
.
نوار قلب سگی روی دور گیجی شد            و رفت و عاشق یک دختر بسیجی شد
.
.
.
چه خوب فهمیدی اینکه اشتباه شده          که بخت من مثل چادرت سیاه شده
کسی که غم هایش را هنوز ترک نکرد         کسی بجز تو مرا بی اجازه درک نکرد
رفیق شیطنت گله کار گرگ نبود                 کسی بجز تو چنین دختری بزرگ نبود
مرا ببخش که اینگونه آدم آهنی ام              که من ظریف تر از آنچه حدس میزنی ام
چقدر خیره بمانم به عکس روی اپن      چقدر گیر کنم بین فاضل و ژلوفن
چقدر آخر نقاشی ات ولو شده ام               مرا ببخش که اینقدر تابلو شده ام
بریز پیکی تا گور خویش راببرم                     که امشب از همه ی عمر لنگرودترم
سلامتی رفیقی که برنگشت بزن                 بزن سلامتی بچه های رشت، بزن
شبیه دشنه در آغوش دیس پشت منی        به رغم این همه حرف و حدیث پشت منی
فرار میکنم از ملتی معطل ما                      کتابخانه ی ملی قرار اول ما
کمی نمیخندی تا که خوب دل ببری              و بعد می گویی: جز شما من از پسری...
و بعد میروی و چشم شهر بر راهت        درخت ها و حسودی به قد کوتاهت
مرور میکنم از دور لحن گرمت را                   و احتمالا انگشت های نرمت را
به چشم هات، به ابروی برنداشته ات           اگر غلط نکنم موی تل گذاشته ات
.
.
.
که غصه های خودم یک طرف، از آن بدتر        که غصه های تو هم غصه های من بودند
رفیق باور کن خودکشی حرام نبود               اگر مراجع تقلید جای من بودند
.
.
.
مرتضی عابدپور لنگرودی


 پ ن : بر طبق روال وبلاگ نوبت شعر دیگری بود. (بیت پائین) اما دلم نگذاشت این را نیاورم.

ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای
با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام   مولوی خواندن کامل غزل در گنجور

پ ن: از وقتی که این شاعر را به کمک وبلاگ باران های آرام یافتم این شعر را حداقل 10 بار خواندم. معرکه بود و این بیت ها ...

پری رویی، نه... زیباتر، سر زیبایی ات بحث است
به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها

حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت...
حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها

مرا از دور میدیدی، خودت را جمع می کردی
بیا یک بار دیگر هم شبیه آن ((اوایل ها))...

و من معنی بعضی شعر ها را دیر می فهمم
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها


حوالی: شعر, پست مدرن, مرتضی عابدپور لنگرودی, سیاسی, عاشقانه
+ انتشار یافته در  شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 15:12  توسط احسان جمشیدی  | 

دزدان صحرایی

ای شاخه ی شکوفه ی بادام
خوب آمدی
سلام

لبخند می زنی ؟
اما
این باغ بی نجابت
با این شب ملول
زنهار از این نسیمک آرام
وین گاه گه نوازش ایام

بیهوده خنده می زنی افسوس
بفشار در رکاب خموشی
پای درنگ را

باور مکن که ابر
باور مکن که باد
باور مکن که خنده ی خورشید بامداد
من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را

محمدرضا شفیعی کدکنی


پ ن: عنوان برگرفته از"صحرا پر از دزدان دریایی است"از مرتضی امیری اسفندقه

دیروز داشتم فصل اعصاب پاتولوژی را می خواندم یه یادم آمد کلاس پاتولوژی دکتر مدنی که از من پرسید مارکر آستروسیت ها چیست؟ (یک بار ما با یکی از همکلاسی ها حرف زدیم استاد شنید) ما هم برای اینکه یهویی بود جواب پرتی دادیم گفتیم گلیوز بعد درستش کردیم گفتیم GFAP اینم از یه بار صحبت کردن ما!


برای امتحان امروز به حافظ سر زدم غزلی آمد همراه با این بیت:

طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل/ بیفتد آن که در این راه با شتاب رود

فکر کنم این جور که فرمودند نشود مثل هر بار که می گویند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید /که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید


حوالی: شعر, نو, محمدرضا شفیعی کدکنی
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 16:0  توسط احسان جمشیدی  | 

بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

رمضان کشتی نوح است نمانید شما
ترسم آن است که  خود را نرسانید شما

بادبان های شب قدر چنین می گویند
این زمان جانب خورشید برانید شما

همه رفتند، همه جانب خورشید شدند
هان بیایید اگر سوخته جانید شما

سوی آن گنبد و گلدسته سبز ازلی
چون کبوتر همگی دل بپرانید شما

دل من مرده هلا زنده دلان شب قدر
بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

...

نیست در شعر شما هیچ امیدی به فروغ
بی خبر از غم و درد اخوانید شما

...

هین بهار رمضان است به دل پردازید
گردی از جان و دل خود بتکانید شما

علیرضا قزوه


سلام. رمضان ما که همه اش درک گشنگی و تغییر ساعات خواب و بیداری شده (و بوده) فقط شب قدری هر سال بود که آن را هم امتحان پاتولوژی ترم می خواهد از ما بگیرد که ان شاالله نتواند. شب های قدر ما را هم فراموش نکنید. یا علی


حوالی: شعر, علیرضا قزوه, رمضانیه, مذهبی, سیاسی
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 20:32  توسط احسان جمشیدی  | 

من از اصل خودم برگشته ام انکار یعنی مرگ

چند روزی است که به این فکر می کنم که چرا زندگی برایم مانند سه یا چهار سال قبل شیرین نیست؟ همه چیز به نظر خوب و رو به راه است اما این رو به راهی آرامشی ندارد یا درست تر بگویم که این جور آرامشی را دوست ندارم و دلم یک زندگی پر حادثه می خواهد شاید آرامش این روزمرگی بی مزه ، این تکرار کارها حرف ها و لبخند ها نیست ؛ شاید آرامش یعنی تغییر ؛ یعنی حادثه ؛ یعنی کار ؛ یعنی گریه ای که تکراری نباشد ؛ یعنی قهقه ای که از روی عادت نیست ؛ یعنی یک روز کاری طولانی از صبح تا شب یعنی ....

بر حسب علاقه با هر وسیله ای و هر کتابی و نرم افزاری تقریباً هر روز حداقل یک بار به حافظ سر می زنم و در این سر زدن ها همه جور غزلی آمده از غزلی که حتی نمی توانم درست برای خودم بخوانمش تا آن بیت های ماندگاری که تقریباً ضرب المثل اند؛ اما این غزل چیز دیگری است هر قدر هم که دوباره بیاید اصلا شاید در این دوماه بالای 5 (اولش 10 نوشته بودم دیدم غلو است!) بار این غزل ناب  آمده ... خیلی دوستش دارم: به خاطر پوسته عاشقانه اش؛ میانه ی شیعی اش ؛ درونه ای عرفانی اش و به خاطر خود حافظ

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت                گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم                  یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس                     گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا                سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی         جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود        از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود        زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم                        یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست                    کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم                        جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ور خود به سان حافظ             قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 و دیگر اینکه راستش را بخواهید از سری جدید مجموعه قندپهلو که چند روزی است از شبکه آموزش پخش می شود راضی نیستم ، توقع مرا برآورده نکرده و تا حدی هم به تکرار رسیده خصوصاً اجرای ضعیف آقای رفیع
از معدود بیت هایی که از این چند روزی که من دیده ام و پسندیده ام و در ذهنم مانده از برنامه ی دیشب آقای نظری ندوشن: تو ذاتاً قشنگی نداری نیاز / به افزودنی های غیر مجاز


 خود را اگرچــــــه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
 
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تــــــــو نهـــاده شود باری از گناه
 
گفتم: گنــــــاه کردم اگر عاشقت شدم…
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه !

.... نجمه زارع


 پ ن : عنوان مطلب را از این شعر گرفته ام:

برای آدمی مانند من تکرار یعنی مرگ
من از ذات الریه برگشته ام سیگار یعنی مرگ -اصغر عظیمی مهر-


حوالی: شعر, غزل, روزنوشت, حافظ, تک بیت
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 14:36  توسط احسان جمشیدی  | 

همین حکایت کوتاه نسبتاً جذاب

 چند روز پیش قرار بود این را اینجا بیاورم

تصادف:
خدا همیشه به کار گره زدن بوده است
به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است

همین حکایت کوتاه نسبتاً جذاب
دلیل صحت این ادعای من بوده است

شروع قصّه از اینجاست؛ یک سواره ی گیج
و یک پیاده که در حال رد شدن بوده است

سواره غرق خیالات خویشتن بوده
پیاده غرق خیالات خویشتن بوده است

::

هما نگفت چرا بعد از آن تصادف سخت
تمام وقت، پرستار او حسن بوده است

هما نگفت که گلدان روی میز چرا
قرارگاه دو تا شاخه نسترن بوده است

::

دو ماه بعد، هما با رضا...رضا؟ آری
که او برادر خوشبخت یاسمن بوده است

(پزشک بخش که از چند ماه پیش، فقط
به فکرِ مورد دلخواه یافتن بوده است)

::

حسن دوباره سوار همان قراضه ی خویش
دوباره غرق خیالات خویشتن بوده است

حسن همیشه به دنبال رشته بافتن و
خدا همیشه به کار گره زدن بوده است

محمدکاظم کاظمی - شمشیر وجغرافیا


حوالی: شعر, غزل, عاشقانه, محمدکاظم کاظمی
+ انتشار یافته در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 13:39  توسط احسان جمشیدی  | 

ناب ترین شعر عاشقانه تویی...

حیات بخش چو خون در رگم روانه تویی
برای زیستنم بهترین بهانه تویی

ز هم نشینی اهل زمان گریزانم
به آن که می کشدم دل در این زمانه تویی

به هر کجا که دهد دست خلوتی با دل
نظر  چو باز گشاییم در میانه  تویی

چه جای شکوه ز دوری چنین که می بینم
درون خانه تو و در برون خانه تویی

چنان که  صبح به یاد تو می شوم بیدار
برای خواب شبم خوشترین فسانه تویی

چو من به زمزمه ی بیخودانه پردازم
کسی که بر لب من می نهد ترانه تویی

اگر خموش نشینم زبان من باشی
وگر چو شمع بسوزم مرا زبانه تویی

به عاشقانه سرودن چه حاجت است مرا
چرا که ناب ترین شعر عاشقانه تویی

امید سبزشدن در دلم نمی میرد
که نخل خشک وجود مرا جوانه تویی

عبادت سحرم غیر ذکر خیر تو نیست
یگانه ای که بود بهتر از دوگانه تویی
محمد قهرمان


بعد نوشت: 9/4/93 سلام ....مجموعه ای از سوتی هایی را که تا همین الان ساعت 2:40 دقیقه امروز دوشنبه داده ام را اگر کنار هم بگذارم اندازه مجموعه سوتی های یک انسان معمولی عاقل و بالغ در طی یک سال می شود (خوب شد بیشترشان در کنار افرادی که دیگر با آنها به این زودی ها سروکاری ندارم رخ داد ؛ هر چند به مقدار کافی در کلاس دکتر بشیری که کمی! استاد بدی نیست ! هم به مقدار کافی رخ داد) شاید چون امروز شدید خوابم می آمد و رمضان سطح گلوکز مغزم را پایین آورده بود(آخه یکی نیست بگوید سر صبح بعد از سحری خوردن چه کسی افت قند خون پیدا می کند) این همه شد تعدادشان. خدایا مابقی روز را به خیر بگذران.چند صحنه: (صبح روبروی منزل در مصافحه با یکی از دوستان قدیمی (تعداد فراوان)/پایین تر یکی  از آشنایان خانوادگی (تعداد فراوان)/ یک نفر که .... نمی دانم چرا امروز همین طور آشنایان قدیمی و جدید جلوی راهم سبز می شدند...


یه سوال کمی جدی! راه حلی برای جلوگیری از ریزش مو کسی می دونه ما که از 100 روز مصرف داروی شیمیایی و ... خیری ندیدیم داریم همین طور نامحسوس کچل می شویم


حوالی: شعر, غزل, عاشقانه, ناب, محمد قهرمان
+ انتشار یافته در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 14:43  توسط احسان جمشیدی  | 

خنده های بلیه گریه های ملیح حرف های شنیع

چرا همیشه سرسخن می شوم
با مردانی بی صورت
بی چشم،
بی گوش،
که تنها دهان هایی هستند
برای غوغای بلعیدن
دهان هایی که در خواب به دنیا می آیند
و در خواب می میرند

چرا همیشه عاشق زنانی می شوم
که در صف نانوایی ایستاده اند

علی محمد مودب - مرده های حرفه ای

همین دیشب داشتم برای درس گوارش کتابم را می خواندم در فصل کاهش وزن غیرعمدی گفته بود "یکی از دلایل IWL کاهش وزن غیرعمدی از دست دادن همسر خصوصاً در مردان است" یاد این شعر افتادم؛ هر چند باید خوش بینانه فکر می کردم و می گفتم چه رمانتیک!

یک نکته که اوج بلاهت این حقیر سراپا تقصیر را می رساند این است که این فصل از گایدلاین اصلاً منبع امتحان نیست و نیز اینکه ما فردا امتحان پاتولوژی عملی داریم نه کورس گوارش


حوالی: شعر, نو, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 13:57  توسط احسان جمشیدی  | 

دارم خجالت می کشم از اینکه احسانم

خدایا زاین شگفتی ها
                           دلم خون شد
دلم خون شد
سياووشی در آتش رفت و...
                                زان سو
خوک بيرون شد
محمدرضا شفیعی کدکنی


 پ ن: دارم خجالت می کشم از اینکه انسانم کتابی از مرتضی امیری اسفندقه است که در آن به قسمت دوم این این شعر استاد شفیعی اشاره شده است و ...

این آهنگ از حجت اشرف زاده را می پسندم اینجا

دانلود


حوالی: شعر, نو, محمدرضا شفیعی کدکنی
+ انتشار یافته در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 16:28  توسط احسان جمشیدی  | 

عاشق شدم و کسی نفهمید

خاکی ِآبی:

من با چشم های آبی نداشته ام
برای مردگانی که گواهی فوت ندارند
گریه نکرده ام
من برای مرده گان
من برای زنده گان
من برای همه ی آنچه که دوستشان داشته ام
و آنچه که دوستشان نداشته ام
با چشم های قهوه ای ام نگریسته ام
ولی تو را
با تمام چشم های قهوه ای داشته یا نداشته ام
آنچنان گریسته ام که
چشم هایم
دریایی بوده اند
آنچنان آبی
             آبی
                   آبی
که انگار اصلاً
                  خاکی نبوده اند.


داشتم درس می خواندم این را یافتم؛ حرف هایی دارم که در دلم سنگینی می کنند ... فردا هم کلاس دارم! و بعدتر هم امتحان! و همچنان لبخند...

پ ن: عنوان مصرعی از فاضل نظری : عاشق شدم و کسی نفهمید / رسوا تر از این شدن چگونه ؟

این مطلب ادامه دارد


اما ادامه : امروز امتحان غدد و پاتولولوژی غدد برگزار شد امتحان غدد نسبت به کلیه خوب بود (البته موقع اعلام نمرات معلوم می شود...!!!) اما پاتولوژی غدد نه ؛ چشمتون روز بد نبینه منی که دو بار از روی منبع اصلی خوانده بودم به جز یک سوال مابقی سوالات را تقریباً شانسی محض زدم "وضعیت ، وضعیت خر و گِل بود"و از قضا به گفته دوستان همگی غلط از آب درآمده اند. البته از این نوع مطالعه من و حواسپرتی مشخص بود آبی گرم نمی شود. منی که بایستی حداقل 80 درصد نمره را می گرفتم الان به 40 درصد هم راضیم"5 تا از 12 سوال ناقابل است" امیدوارم که نمرات را در برد در معرض دید عموم قرار ندهند. (هی آبرویمان نرود نمره خوب گرفتن پیشکش) پاتولوژی خون و پوست واعصاب دکتر مدنی و رمضانی جبران می کنیم؛ پاتولوژی چشم ، دستگاه تولیدمثل، گوارش و ریه دکتر خ و ا و ج که همین آش و همین کاسه است خدا به خیر بگذراند.


حوالی: کوتاه نوشت, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 2:56  توسط احسان جمشیدی  | 

همدمم آگهی مرده های کهنه شده /بانک مدرسه چیپس های مانده شده

وقتی جواب ضرب دو دو تا عوض شده است
باید قبول کرد که دنیا عوض شده است

معمار، خشت اوّل خود گر چه کج نهاد
دیوار، صاف رفته! ثریا عوض شده است

یک عده رو به میز فقط سجده می کنند
جای اداره ها و مصلّی عوض شده است

عاشق به فکر موی و میان است روز و شب
"آن" پیشکش! که صورت و معنا عوض شده است*

حقّ طلاق با زن و مهریه ها کلان...
در شهر، سال هاست که فتوا عوض شده است

بابا درون خانه و مادر اداره است
انگار جای مادر و بابا عوض شده است

امروزه شیر خشک به اطفال می دهند
تعریف بوف و به به و قاقا عوض شده است

حتّی غذای روح، غذای بدن شده است
در سفره جای قابلمه با "دا" عوض شده است

رُبّ فلان و قرعه کشی هاش و سکّه هاش
با خاطرات رُبّ و مربّا عوض شده است

مردم فقط به سود و زیان فکر می کنند
اندیشه ها، نتیجه ی انشا عوض شده است

وجدان میان حجم تقاضای بیخودی
یا لابلای عرضه ی کالا عوض شده است

دیدم که پیر میکده ساندیس می خورد!
میخانه ها و مزه ی می ها عوض شده است

اصحاب کهف نیستم امّا به جان تو
انگار قرن هاست که اینجا عوض شده است

«حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده است»
::
یا رب ز ناخدایی و بُت بودن بشر...
بگذر که جای بنده و مولا عوض شده است

رضا احسان پور (با تشکر از یکی از دوستان که ما را با نحوه خرید اینترنتی کتاب و این شعر آشنا کرد"منتظر رسیدن و خواندن این کتاب و چند کتاب دیگر هستم")

* (اشاره دارد به شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد / بنده طلعت آن باش که آنی دارد -حافظ- )

توضیح ندم بهتره اما شعر نقیضه ای است بر شعر فاضل نظری ...دنیا عوض شده است


پ ن : سلام. دو روزی است خانواده برای زیارت رفته اند و چند روزی هم بر نمی گردند در این دو روز قوه ی پنهان زنده ماندن در من زنده شده و با ولع تمام شبیه کسانی که از قحطی برگشته اند به کنسرو حمله می برم ؛ هیچ گاه به خاطر ندارم اینگونه احساس گرسنگی کرده باشم و با ولع چیزی خورده باشم!(خصوصاً کنسرو!!!) نتیجه ترس از گرسنگی است!

امروز ایمیل های عجیبی را در ایمیلیم دیدم و در کل حس کردم که خطر دسترسی افراد دیگر به ایمیلم هست اگر ایمیل بی ربطی از طرف من آمد به اصل بودن آن شک کنید.


حوالی: شعر, طنز, رضا احسان پور
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 19:17  توسط احسان جمشیدی  | 

اطلاعات تازه ای از د . ر منتشر شد.

دل ربا:

محاکمه که هیچ !
می دانستم تو حتی به دادگاه هم احضار نخواهی شد
آخر دانه درشت ها که محاکمه نمی شوند.


حوالی: کوتاه نوشت, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 18:58  توسط احسان جمشیدی  | 

برا همین نیشت زدم عزیزم!

عزیزم!
دلم یه ذره شده
برا صدای نازنین «فیش فیش» ات
برا قصه هایی که هر شب برام می گفتی
از موشایی که نخورده بودی
و موشایی که خورده بودیشون
قربون نیشای زهرآلودت برم!
نیستی تا ببینی که چه روزگاری دارم
همه افعی یا و بوآهای محل بهم چشم دارن
یه مار زنگی هر شب از بندر
بهم زنگ می زنه
و اون قدر حرّافی می کنه
تا خوابم می گیره
همه ی پونه ها جلو لونه ی من سبز شدن
حتی مارمولکام چپ و راس
بهم چشمک می زنن
تقصیر خودمه
آره تقصیر خودمه!
آخه یه جُک شنیده بودم از عمه هام عزیزم!
شنیده بودم که یه ماری
- یه بیچاره مثل من -
داشت زار زار گریه می کرد
ازش می پرسن چی شده !؟
می گه : هیچی!
دو سال آزگار
عاشق یه ماری بودم
که حالا فهمیدم شیلنگه!
برا همین نیشت زدم عزیزم!
می خواستم ببینم
ماری
یا شیلنگی!؟

عاشقانه های پسر نوح - علی محمد مودب


حوالی: شعر, نو, عاشقانه های پسر نوح, علی محمد مودب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 15:58  توسط احسان جمشیدی  | 

از دل من سراغ می گیری

اپیزود اول: خدا

امروز در نماز جماعت دانشکده(ریا می شود اما ما هم انسان ریاکار و... هستیم) به من در حین صحبت های امام جماعت به مناسبت اعیاد شعبانیه یادآوری شد که ؛ انسانها همواره غمی دارند و رنج همواره با ما همراه است همان طور که خدا در آیه 4 سوره بلد می فرماید "لقد خلقنا الانسان فی کبد"{که آدمی را در رنج و محنت بیافریده ایم}

اپیزود دوم: غم

این آهنگ را که به گمانم تاجیکی است دوست دارم نه به خاطر شعرش بیشتر به خاطر ملودی غمبارش و این جایی که می گوید : گویند بهشت است همان راحت جا....(گوش کنید از اینجا)

اپیزود سوم: امروز

آنچه که امروز فرا گرفتم این بود که میل به قدرت در ژرفنای ذات اکثریت ما آدم ها وجود دارد ؛ برای یک مسئولیت فاقد اهمیت و منفعتِ شخصی حرص می خوریم. یک نفر از هم کلاسی هایم را دیده ام که برای خدمت رسانی! در هر مسئولیتی آماده است و از این که امکان نامزد شدن در یک حرکت دانشجویی برایش فراهم نشده است ناراحت می شود و اعتراض می کند. امروز آموختم که ما آدم ها فقط خوب حرف زدن را بلدیم و نه خوب عمل کردن. (البته در این قسمت من از نعمتِ اول هم بی بهره ام! من فقط خندیدن بی دلیل و بی مزه را بلدم"این را گفتم که تنها مهارتم را بدانید!")

چند روز قبل هم آموختم دیکتاتوری در نهاد ما آدم ها وجود دارد و در افراد متمایل به انجام مسئولیت بروز آن واضح تر است آنهایی که قبل تر ها فردِ دیگری را به خاطر این چنین کارهایی سرزنش می کردند خود به صورت ملایم تر و البته نا محسوس تر آن را انجام می دهند.

امروز لاک پشتی را در دانشکده دیدم (آقا یا خانم لاک پشت)

و دانستم که رشته ی تحصیلی ام را چقدر دوست دارم و دانستم که اساتید ما گاهی اشتباه تشخیص می دهند.(برگه آزمایش من چند ماه قبل + و چند سال قبل +)

اپیزود آخر: خدا

و خدا را همیشه باید شاکر بود.

خدایا شکر

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت ---حافظ---


پ ن 1: هر جایی که امروز نوشته ام را شما دیروز به حساب بیاورید چون این مطلب را قرار بود دیروز در وبلاگ قرار دهم اما به دلیل مشکل مخابرات ارتباط ام با اینترنت قطع بود و نشد...

پ ن 2:عنوان مصراعی است از دکتر محمود اکرامی

از دل من سراغ می گیری؟
آن اناری که می فشردی بود


حوالی: روزنوشت, احسان جمشیدی, حافظ
+ انتشار یافته در  سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 12:55  توسط احسان جمشیدی  | 

Syndrome به ما هوَ نشانگان

فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست
چون رود بگذر از "همه"ی سنگریزه ها --- فاضل نظری ---


حرف هایی دارم برای گفتن یا نگفتن اگر قسمتشان گفتن بود اینجا می گویمشان.


حوالی: شعر, تک بیت, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 13:4  توسط احسان جمشیدی  | 

بی خیال تواتر مطالب در تارنما

مضحک بود زندگی
وقتی ماهی های تن
سرنوشتی جز قوطی های کوچک کنسرو ندارند
جنگل به کارخانه چوب بری می رسد
گوزن ها همیشه از دیوار اتاق سر در می آورند
و با کوچکترین تغییری در این فرآیند خانواده حیات وحش به خطر می افتد
...
وقتی نوشابه ی خانواده
پیتزای خانواده
و شامپوی خانواده را همیشه مردی تنها می خرد!
وقتی از آن خانواده تنها تو مانده ای
داشتن نام خانوادگی به چه دردی می خورد

سید رسول پیره


حوالی: شعر, نو, سید رسول پیره
+ انتشار یافته در  شنبه سوم خرداد 1393ساعت 19:30  توسط احسان جمشیدی  | 

گاهی به آهِ بعدِ گناهی بسنده کن

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن
آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن

درد دل تو را چه کسی گوش می‌کند؟
ای در جهان غریب! به چاهی بسنده کن

دستت به گیسوان رهایش نمی‌رسد
از دوردست‌ها به نگاهی بسنده کن

سرمستی ثواب اگر کارساز نیست
گاهی به آهِ بعدِ گناهی بسنده کن

اهل نظر نگاه به دنیا نمی‌کنند
تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن

سجاد سامانی


حوالی: شعر, غزل, سجاد سامانی
+ انتشار یافته در  جمعه دوم خرداد 1393ساعت 16:39  توسط احسان جمشیدی  | 

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم

مطلب قبلی را از سر عصبانیت نوشتم و الان هم که هنوز به طور کامل عصبانیتم فروکش نکرده می فهمم که خوب نبوده است. از کسانی که با خواندن آن ناراحت شده اند معذرت می خواهم.

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم  - فاضل نظری -


حوالی: شعر, تک بیت, فاضل, عذرخواهی
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 21:11  توسط احسان جمشیدی  | 

دلبری برگزیده‌ام که مپرس

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش
می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده‌ام که مپرس

حافظ

این غزل را خیلی خیلی خیلی دوست داشته ام و دارم و می دانم شما هم خوانده اید اما می گذاریم تا تکرار شود تکرار زیبایی هم زیباست اما تکراری شدن و دم دستی شدن نه...

بی ربط نوشت: بی خیال بگذار هر چه می خواهند بگویند: بی شعور ، خر خوان ،رو اعصاب(اعصاب خوردکن) ، اُمل ، متحجر ، تکراری ، چماقدار! ، بی دین ، بی اخلاق ، قِروفری ، خشکه مذهب ،دیوانه ، عقب افتاده ، بدشکل و ... هم اینها بوده ایم و خودمان مطلع نبوده ایم. اجتماعی از صفات خوبیم برای خودمان.


حوالی: شعر, غزل, حافظ
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 19:10  توسط احسان جمشیدی  | 

علی

گفتی ثنای شاه ولایت نکرده ام
بیرون ز هر ستایش و حد و ثنا علی است

 

نیما یوشیج


بعدتر نوشتی که قبل تر باید نوشته می شد: برای منی که از علاقه مندان خاص صائب تبریزی هستم و در این حال شرایط مادی و معنوی و...! خرید دوره صائب 7 جلدی زیر نظر مرحوم محمد قهرمان + را ندارم خبر خوب و سرگرم کننده این است که مجموعه کامل اشعار صائب در گنجور و گنجور رومیزی + قابل دستیابی است.

||| بعدتر نوشت مطلب قبلی را هم ببینید.

نفس دل را غوطه در زنگ قساوت می دهد
چون گدایی کز طمع فرزند خود را کور کرد

...

راهرو چون سیل می باید که بر دریا زند
پیش پای خویش دیدن راه ما را دور کرد

خضر در تعمیر ما چندین چه می ریزد عرق؟
سیل نتوانست این ویرانه را معمور کرد


حوالی: شعر, تک بیت, نیما یوشیج, علی, صائب
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 23:46  توسط احسان جمشیدی  | 

تاریخ مصرف دل انسان گذشته است

لاغر و فرتوت و بد قواره مترسک
کرده به تن رخت پاره پاره مترسک

هر طرف از قلب بی قرار خودش را
داده به گنجشککی اجاره مترسک

ساخته از  تکه های قوطی کنسرو
هدیه به معشوقه گوشواره مترسک

عاشق غمگین خسته ای که ندارد
در شب این عمر یک ستاره مترسک

خرده نسیمی میان مزرعه کافی است
تا که بیفتد به یک اشاره مترسک

نیست امیدی به قلب او که بگیرد
زندگیش را ز سر دوباره مترسک

سوخت غروبی و صبحگاه نشاندند
آدمکی تازه بر مزار مترسک

محمد حسین نعمتی

پ ن: عنوان مطلب مصراعی است از غلامرضا طریقی


بعد نوشت:

یعنی تویی از پنجره ام می تابی
شب روی دو چشم خسته ام می خوابی
دریا دریا تشنه به دنبال توام
من ماهی ام و تو عاشق قلابی!
داوود ملک زاده

پ ن: بعد از دوره ی کلیه و این همه تلاش و نتیجه ی چندان دلچسبی نگرفتن؛ما بودیم و دلی ناآرام ناآرام بی آرام .از جمعه باید دوباره شروع کنم و کمی استراحت کافی است. این بار فارماکولوژی ، غدد و پاتولوژی...  کمی شعر خواندیم؛ کمی شمس لنگرودی و مشیری و بعد با جذبه خاص این دو "قیصر و فاضل"دوباره ناگهان در آینه گریه های آنها را دیدم . مقدار متنابهی فال حافظ گرفتیم و مثل همیشه حافظ سر ناسازگاری با ما داشت. پای رایانه دوباره آمدیم که این شد...
بعدترها نوشت: چند روز پیش داشتم غدد می خواندم که خواهرزاده ام فاطمه آمد با من به تماشای کتاب نشست(هر چند می دانم نباید نشان او می دادم اما صفحه زیاد نامناسبی نبود) در صفحه ای که شمای یک بیمار دچار آکرومگالی بود گفت: عمو َ جیز اُده منم گفتم آره ماله این غذا نخورده تو خوب غذا بخور که جیز نشی (دروغی گفتیم ... تا خوب غذا بخورد آخر خواهرزاده ی ما خوب غذا نمی خورد!!!)واکنش او جالب بود
رفت نقاشی ای که برایش کشیده بودند و چند جور میوه بود را آورد و به نقاشی گایدلاین چسباند و گفت بُدور(بخور)

حوالی: شعر, غزل, تصویر, شعروگرافی, محمد حسین نعمتی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 17:38  توسط احسان جمشیدی  | 

سنگ قبر پدرم مشکل املایی داشت/سالیانی ست به گور پدرم می خندم

بجای سنگ قبرم
آینه بگذارید
شاید هر کسی آمد
برای من که نه
برای خودش فاتحه‌ای خواند
چه ساده‌ام که فکر می‌کنم
مردن در شهر مردگان اتفاق غم‌انگیزی است -- رضا احسان پور --


پ ن1: شب آرزوها ما را هم فراموش نکنید. دعایمان کنید.

پ ن2:در پی تغییراتی که قرار بود در این مکان به وجود آید تا امروز پست ثابت حذف شد، درباره وبلاگ و تکبیتها تغییر کرد، قالب جدیدی استفاده شد، پروفایل عوض شد و  قسمت پیوندها تغییر کرد.

پ ن3:رضا احسان پور با خنده های امپراتور آمد.{اگر امکانش می بود امسال تهران نمایشگاه بودم حتما با امضای ایشون این را می خریدم  + }(کمتر شده که دو مطلب پیاپی از یک نفر در تارنمایم بگذارم)

بعد نوشت شنبه صبح بعد از کلاس پاتولوژی و اندکی قدم زدن و سرخوشی : آخ... که ساعت حدود 9 تا 11 صبح روزهای بهاری در کوچه و خیابان هایی که درخت دارند ؛حالا چه بزرگ و کهنسال تر از من و چه جوان و نوپاتر از من ؛ را دوست دارم ... تنهایی قدم زدن و فکر کردن و گاه خندیدن یا نم اشکی ریختن را دوست دارم... بدون توجه به نگاه دیگران و فکر هایشان نسبت به تو بودن را دوست دارم... (دوستی! داشتم که می گفت اینهایی که دوست می داری یعنی دیوانگی ، بالتبع من هم حرفهایش را نمی فهمیدم!)


خلاصه ای که من از فصل کلیه پاتولوژی رابینز برای امتحان برداشتم صفحه 1 - صفحه 2 (برای همکلاسی که دستور داده بودند و امروز دانشکده نبودند که کپی بگیرند)

حوالی: شعر, نو, رضا احسان پور
+ انتشار یافته در  پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 17:1  توسط احسان جمشیدی  | 

دل و روده‌ی خود را ترکاند!

همه اش که نباید غر زد. کمی هم بخندید...

یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش
بس که خندید، دل و روده‌ی خود را ترکاند!


عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی
البته سوءتفاهم نشود؛ در خارج!


فقيه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
از این به بعد تقلّب، حلال و آزاد است!


یک دست جام باده و یک دست زلف یار
من مطمئنم این فتوشاپ است شک نکن


رضا احسان پور
چند نقیضه دیگر و دوبیت از بالا با صدای رضا احسان پور

 


حوالی: شعر, تک بیت, طنز, رضا احسان پور
+ انتشار یافته در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 11:42  توسط احسان جمشیدی  | 

خل و چل و دیونه کم بود مستی شعف آمیز هم اضافه شد ... واقعا خوب شد

ابتدا از یک روز عالی می نویسم که کمتر برای من پیش آمده شما را نمی دانم .یکی از همین روزهای بهاری از اولین پلک بعد از بیدار شدن از خواب بدون دلیل سر خوشی عجیبی داشتم. ذره ذره ی وجودم از شعف ، وجد یا حالتی که اصلا نمی دانم اسمش چه هست پر بود ولی این را می گویم که از وقتی که به یاد دارم این چنین حال خوشی نداشتم.

الان که به آن روز و دلیل آن حال خوش فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسد ذکر خاصی ، حادثه خاصی ،داروی نشاط بخشی ، مستی... نمی دانم چه روز بی بدیلی بود. شاید دعای یک دوست بود شاید... امیدوارم باز هم تجربه اش کنم و شما هم این چنین تجربه خوبی داشته باشید.

کاش حال های خوب ما برای آمدن به سراغمان هیچ وقت نیازی دلیل  نمی داشتند!

اما راجع به این امروزی که گذشت فقط تکرار بود ... تکرار ... تکرار

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت --

خدایا دوباره از آن روز خوب می خواهم که شادمانی بی سبب از ثانیه ها سر برود طوری که محال های عقل های معاش اندیش ممکن شود! لطفاً...


پ ن: برای آن حال خوش بیتی نیافتم اما برای ....
حوالی: شعر, تک بیت, حال خوش, حافظ, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 2:26  توسط احسان جمشیدی  | 

الغرض روزگار پر مرضی ست

امروز بعد از دو جلسه بهره بردن از کلاس های انسان سوز! کلیه و خون به جگر شدن و چند لحظه بعد از چُرت های پاره پاره نیم روز حال ما:
رودخانه‌ای که می‌شناختی
در مسیر گرمسیر عمر
قطره
       قطره
               آب‌ رفته‌است

شاعری که می‌شناختی
گرم در لحاف روزمرگی
                        به خواب رفته‌است ---میلاد عرفانپور---
{به قول قیصر شعر ایران: گریز از میان مایگی آرزویی بزرگ است}
نه چندان بزرگم
که کوچک بیابم خودم را
نه آنقدر کوچک
که خود را بزرگ...
گریز از میان مایگی
آرزویی بزرگ است؟


پ ن: عنوان مصرعی از ناصر فیض


حوالی: شعر, نو, میلاد عرفان پور, قیصر امین پور
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 20:0  توسط احسان جمشیدی  | 

هستی آواز دلپذیر خداست

اولین هفته از ترم جدید ما گذشت. دوره فیزیوپاتولوژی با دوره course کلیه شروع شد. وقتی با به حساب ِدیگران صمیمی ترین دوستت حتی در یک دنیا زندگی نکنی چطور می توانی خود را شاد نشان دهی یا باشی. فقط شعر و خواهرزاده ام فاطمه دوست داشتنی های زندگی من در این روزها هستند.

زندگی رویداد زیبایی ست
اندکی عاشقانه فکر کنیم
 
مثل چوپان ساده دل خوب است
به خدا ناشیانه فکر کنیم ---قربان ولیئی---

کامل ِ شعر در ادامه مطلب آمده است.


حوالی: شعر, غزل, قربان ولیئی
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 17:45  توسط احسان جمشیدی  | 

شمشیر جهل ماست که بیرون پریده است

شمشیر روی نقشه جغرافیا دوید
این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی كه از مصالح دیوار دیگران
یك خاكریز بین تو و من درست شد  --|محمدكاظم كاظمی|--


سلام. این تصویر را قبلا آماده کرده بودم اما زیاد خودم نپسندیدم اینجا نیاوردمش. تصویر با سایز بزرگ تر اینجا 2.5 مگابایت. کاملِ ِشعر در ادامه مطلب
حوالی: شعر, شعروگرافی, تصویر, محمدكاظم كاظمی, 5 سرباز ربوده شده
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 14:33  توسط احسان جمشیدی  | 

و ...

تو در کمند نیفتاده‌ای و معذوری                          از آن به قوت بازوی خویش مغروری
گر آن که خرمن من سوخت با تو پردازد                 میسرت نشود عاشقی و مستوری
بهشت روی من آن لعبت پری رخسار                   که در بهشت نباشد به لطف او حوری
به گریه گفتمش ای سروقد سیم اندام                 اگر چه سرو نباشد به رو گل سوری
درشتخویی و بدعهدی از تو نپسندند                    که خوب منظری و دلفریب منظوری
تو در میان خلایق به چشم اهل نظر                     چنان که در شب تاریک پاره نوری
اگر به حسن تو باشد طبیب در آفاق              کس از خدای نخواهد شفای رنجوری
ز کبر و ناز چنان می‌کنی به مردم چشم               که بی شراب گمان می‌برد که مخموری
من از تو دست نخواهم به بی‌وفایی داشت            تو هر گناه که خواهی بکن که مغفوری
ز چند گونه سخن رفت و در میان آمد                    حدیث عاشقی و مفلسی و مهجوری
به خنده گفت که سعدی سخن دراز مکن              میان تهی و فراوان سخن چو طنبوری
چو سایه هیچ کست آدمی که هیچش نیست        مرا از این چه که چون آفتاب مشهوری
سعدی
+عاشقانه در شعر پارسی به سعدی گره خورده است و هروقت سعدی می خوانم به سعدی غبطه می خورم و بیشتر به معشوق شعرهایش ...
+هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم/نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم/شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
+در هیچ بوستان چو تو سروی نیامدست/بادام چشم و پسته دهان و شکرسخن
+بخت جوان دارد آن که با تو قرینست/پیر نگردد که در بهشت برینست
+
+


حوالی: شعر, غزل, سعدی
+ انتشار یافته در  دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 18:26  توسط احسان جمشیدی  | 

شعرهای کودکی تصویری اند

غافل نیم ز ساغر هر چند بی شعورم
چون طفل می شناسم پستان مادر خویش --|صائب|--

انعکاس زندگی تصویری است
کودکی رنگین کمان پیری است  --|احمد عزیزی|--


حوالی: شعر, تک بیت, شعروتصویر, احمدعزیزی, صائب
+ انتشار یافته در  یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 22:41  توسط احسان جمشیدی  | 

کی می شود به نام تو تحویل سال من؟

دوباره گمشده بودم در ازدحامِ خودم
غزل برای تو گفتم ولی به نام خودم

چقدر خسته گذشتی چرا نفهمیدی؟
چقدر هست که افتاده ام به دام خودم

نماز ثانیه را بی تو نیز می خوانم
خودم برای خودم می شوم امامِ خودم

چه سرنوشت عجیبی ست تازه فهمیدم
که دور بوده ز من نیمی از تمام خودم

کسی دوباره از آن سوی شعر می آید
بلند می شوم از جا، به احترام خودم

از این به بعد بدون تو نیستم تنها
من آشنا شده ام با کسی به نام "خودم"
مرحوم نجمه زارع


پ ن :من از هراس شبیخون روزگار خبیث
        لباس جنگ به هنگام خواب می پوشم -سجاد سامانی-
تازگی ها دیگر آن پوست کلفت همیشگی نیستم به قول یک آشنا نازک نارنجی شده ای...
این قسمت از شعر علی محمدمودب را آنقدر در ذهنم تکرار کرده ام برای من شبیه ذکر شده است.نمیدانم!!! چرا خیلی با شعر احساس یکی بودن دارم:کاشکی اُستُخونام به فرمونَم بودن...
پ ن :عنوان پست بیتی از پانته آ صفایی بروجنی است:
لب باز می کنند غزل های لالِ من / کی می شود به نام تو تحویل سال من؟
مثل هوای شرجیِ چشمِ تو در دلم / باران گرفته است و خراب است حال من
+صرفاً جهت اطلاع را می پسندم.


حوالی: شعر, غزل, تک بیت, نجمه زارع
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 21:13  توسط احسان جمشیدی  | 

عکس های لختی شمشیر را

...
کاش می افتاد در آئینه ها                      عکس دلها از میان سینه ها
...
گمرک دل می گرفت از مرزها                   ساک تب را با تمام لرزها
جلب می کردند هر زنجیر را                     عکس های لختی شمشیر را
هر که می شد سنگدل سل می گرفت      هرکه گل می چید رودل می گرفت
خاکساران آبیاری می شدند                    قاریان از دم قناری می شدند
شمع می داداند دست فانیان                  رخت می شستند با روحانیان
باز می شد با سهام سوره ها                 شرکتی در کوچه ی اسطوره ها
...
شاخه ی تفسیر پر می شد ز توت            تار می زد سوره ای در عنکبوت
نور بود و طور بود و سور بود                     بر لبان هر گلی شیپور بود
...
کاش دلها عین کاشی می شدند            روحها هم آبپاشی می شدند
...
قبله هر مذهبی در ماه بود                     زیر هر گل یک پرستش گاه بود
...
قسمت هایی از مثنوی شمع دست فانیان از احمد عزیزی و کتاب کفش های مکاشفه صفحه 135-138


ترکیب های جالب در جای جای این شعر را می پسندم و غافلگیری های آن را مثلا تبدیل دل به کاشی و سپس آبپاشی یا تار زدن سوره آن هم در عنکبوت یا عکس های لختی شمشیر را

این مدت که فرجه ی امتحان علوم پایه بود ما بودیم و فیزیولوژی ِانگل ها، ایمنیِ باکتری ها، بیماریِ سلامت ، آسیب شناسیِ ِتغذیه ی سالم، ژنتیک ِروانشناسی، جنین ِفروید ! در بافت های پیاژه ، انقلاب از دیدگاه بیماری اتوزوم غالب ِهانتینگتون  و زبان برنده ی تشریح و البته کفش های مکاشفه(یکی از دلایل خوب نمره نگرفتن ما!) از روزهایی که گذشت و می آیند می نویسم.


دیروز بعد از مدت ها بدون اینکه کار دیگری را همزمان انجام دهم مدتی پای تلویزیون بودم.تازه از امتحان برگشته بودم کار دیگری نداشتم کسی هم پاپی تلویزیون نبود.پنجشنبه بود و قبل تر می دانستم برنامه گلبرگ پخش می شود با حضور حجت السلام دهنوی با موضوع آن خانواده و ازدواج! گفتیم خوب است بدآموزی ندارد و خود حاج آقا هم حرف هایش آرام بخش است. برنامه که شروع شد فهمیدم دیگر حاج آقای دهنوی نیست و موضوع هم به من ربط ندارد(ماه واره) از سر کنجکاوی کانال را عوض نکردم ...یک خانمی با برنامه تماس گرفته بود صدایش را پخش کردند با بغض و صدایی لرزان گفت از خیلی از نیازهایش به خاطر دوبچه یشان گذشته اما همسرش تحت تاثیر ماه واره هر شبی ... من که همان جا گریه ام گرفت و خوب بود که کسی آنجا نبود اصلا من اینجا از گفتن این شبه خاطره قصد تقبیح ماه واره و ماه واره ببین ها را ندارم فقط خواستم بنویسم و به خودم تذکر بدهم که به چیزی که به تو ربط نداره کار نداشته باش.

ازحدود چهارسال قبل تا حالا امروز اولین روزی بود که هیچ برنامه ایی نداشتم هیچ کاری. اصلاً تجربه ی خوبی نبود.


به این یک ماهی که گذشت نگاه می کنم و می بینم چقدر سخت بود این همه خلاصه و چکیده و درسنامه بخوانی برای هیچ. +حسابرسی ما از خودمان +این کتابهایی که الان روی دستم مانده اند
حوالی: شعر, مثنوی, گزیده, احمد عزیزی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 16:8  توسط احسان جمشیدی  | 

سوره شاعران...

وَالشُّعَرَاء يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ ﴿۲۲۴الشعراء﴾ و شاعران را گمراهان پيروى مى‏ كنند

أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ ﴿۲۲۵الشعراء﴾ آيا نديده ‏اى كه آنان در هر واديى سرگردانند

وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ ﴿۲۲۶الشعراء﴾ و آنانند كه چيزهايى مى‏ گويند كه انجام نمى‏ دهند

إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيرًا وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ ﴿۲۲۷الشعراء﴾ مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده و خدا را بسيار به ياد آورده و پس از آنكه مورد ستم قرار گرفته‏ اند يارى خواسته‏ اند و كسانى كه ستم كرده‏ اند به زودى خواهند دانست به كدام بازگشتگاه برخواهند گشت

+

+سکوت می کنم اینجا ز شرم مرثیه خوانی      که شاعران بت لفظ اند آی خدای معانی


حوالی: قران, شعر, شاعران
+ انتشار یافته در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 17:57  توسط احسان جمشیدی  | 

برای خودمان!

دیگران هرچه که گفتند بگویند بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان -مهدی فرجی-

غافل که تیشه می ‌رود و رنده می ‌شود
با رنده پوست از تن ما کنده می ‌شود

با رنده پوست می ‌شوم و دم نمی ‌زنم‌
قربان دوست می ‌شوم و دم نمی زنم -‌محمد کاظم کاظمی-

چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!
من از خدا که تو را آفرید، ممنونم -فرامرز عرب عامری-

گرچه مرگ -این خلوت نایاب- را هم می ستایم
زندگی، این فرصت کوتاه را هم دوست دارم
-علیرضا قزوه-

+


حوالی: شعر, تک بیت
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 15:13  توسط احسان جمشیدی  | 

روح به افسردگی دچارِ مرا

گل و ترانه و لبخند می رسد از راه
بهار، سرخوش و خرسند می رسد از راه

گذشت دلهره آور غروبِ تنهایی
پگاهِ روشنِ پیوند می رسد از راه

بهار، گمشده یِ سبزِ آسمانی ماست
کسی که گفتم و گفتند می رسد از راه

کسی که روح به افسردگی دچارِ مرا
نجات می دهد از بند می رسد از راه

مگو بهار، بگو روز بکرِ رستاخیز
بگو رسولِ خداوند می رسد از راه

همیشه تازه، همیشه رها، همیشه زلال
همیشه دلکش و دلبند می رسد از راه

اگرچه آخِرِ اسفند اوّلِ عید است
بهار اوّلِ اسفند می رسد از راه

مرتضی امیری اسفندقه - ورمشور


امروز درست و حسابی جا خوردم چیزی که اصلاً فکر رخ دادنش هم برای من سخت بود شد هر چند اتفاق چندان مهمی نبود اما قبلا فکر کردن به آن سخت بود و آزاردهنده الان لمس آن اتفاق ساده ...

بوی بهار می آید...


حوالی: شعر, غزل, بهار, مرتضی امیری اسفندقه
+ انتشار یافته در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 11:59  توسط احسان جمشیدی  | 

دوستداران شقايق اندك ند

گزیده ای که قدیم تر قرار بود آن را اینجا بیاورم. الان فرصتی شد...

خاك ما نسبت به گل مسئول نيست    كشت شبنم بين ما معمول نيست
خاك خواهان، دشمن سنجاقكند         دوستداران شقايق اندكند
نهر راه سبزه را گم كرده است           نرخ زيبايی تورم كرده است
جز صداي شوم شبنم خوارها             نيست باغی در طنين سارها
نسترن رسواي خاص و عام شد          خون داوودی مباح اعلام شد
هيچ كس با گريه خود قهر نيست        لولی بربط زنی در شهر نيست
ماه رفت و ياسها ياغی شدند            سيبهای كرمكی باغی شدند
كودكان با نی‌لبك بيگانه‌اند                 دختران در حسرت پروانه‌اند
كس چراغ عشق را روشن نكرد          عكس گل را نقش پيراهن نكرد
اين همان عصر سياه ثانی است         اين كمون آخر ويرانی است
دامداران ولايت غافلند                      گوسفندان رسالت بزدلند
كس نيارد در قدمگاه هجا                  مستحبات شقايق را به جا
ما به سوي آبهای ناگوار                    بسته‌ايم از بركه بابونه بار
اي خدا! آواز ده خورشيد را                بين ما تقسيم كن توحيد را
از زمين بردار رسم لرزه را                  منزوی كن آبهای هرزه را
استاد احمد عزيزی


حوالی: شعر, مثنوی, گزیده, احمد عزیزی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 13:50  توسط احسان جمشیدی  | 

ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم

سلام. قرار بود در وبلاگ تغییراتی ایجاد کنم اول از همه تک بیت های کناره ی وبلاگ تغییر کردند و فعلا پست ثابتی نخواهیم داشت تا بعد..

بغض چندین ساله ی ما باز شد
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد(محمود اکرامی فر)

سلامي صميمي تر از غم نديدم
به اندازه ي غم تو را دوست دارم(قيصر امين پور)

تک بیتها و نام شاعر آنها را در ادامه مطلب ببینید


مهم»با تشکر از کسانی که در انتخاب تک بیت ها کمک کردند.

مرگ چقدر نزدیک است و ما بی خبریم یکی از اقوام نزدیک حین رفتن به سرکار در اثر ایست قلبی از دنیا رفت...

برمی گردیم...


حوالی: شعر, تک بیت
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 11:42  توسط احسان جمشیدی  | 

دنیای ما دنیای شادی نیست

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست
به این صحرا که من می آیم از آن، اعتمادی نیست

به دنبال چه می گردند مردم در شبستان ها
در این مسجد که من دیدم، چراغ اعتقادی نیست

نه تنها غم، سلامت باد گفتن های مستان هم
گواهی می دهد دنیای ما دنیای شادی نیست

چرا بی عشق سر بر سجده تسلیم بگذارم
نمی خواهم نمازی را که در آن از تو یادی نیست

کنار بسترم بنشین و دستم را بگیر ای عشق
برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست

مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست
تو وقتی با منی، دیگر مرا بیم معادی نیست

فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 13:22  توسط احسان جمشیدی  | 

بدون شرح

ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟
دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟! -حسین زحمتکش-

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد -حافظ-

زمین از دلبران خالی‌ست یا من چشم و دل سیرم؟
که می‌گردم ولی زلفِ پریشانی نمی‌بینم -فاضل نظری-


بي دليل خسته ام ، گرفته ام ، حوصله هيچ کاري ندارم ، وضع ............. دارم. و اين اصلاً خوب نيست.
حوالی: شعر, تک بیت, حافظ, حسین زحمتکش, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 13:51  توسط احسان جمشیدی  | 

پشت این دکمه های پیرهن

بغض دارد، لبالب سخن است
آسمان در بهار مثل من است


یک بغل داغ، یک بغل آتش
پشت این دکمه های پیرهن است


سینه ام مثل آسمان خدا
کشور ابرهای بی وطن است

آخرین چهارشنبه سالَم
در دلم سوز آتشی کهن است

با جهان در ستیزه ام، چه کسی
فاتح این نبرد تن به تن است؟

***
با جهان در ستیزه ای شاعر!
و جهان گرم زیر و رو شدن است
محمدمهدی سیار

پ ن1:این غزل را خیلی وقت بود می خواندم و قرار بود در تارنما بیاورم . منتظر آخرین چهارشنبه سال بودم اما تحمل نکردم و ...

پ ن2:این شعر در کتاب حق السکوت به علی محمد مودب تقدیم شده است.

پ ن3:تارنمای مرحوم استاد محمد قهرمان را از دست ندهید

پ ن مهم: قصد دارم در وبلاگ تغییراتی ایجاد کنم و اولین آنها هم تغییر تکبیتهای کناره وبلاگ می شود نظری داشتید خوشحال میشوم (حافظ -صائب -مولانا -سهراب -فروغ - قیصر امین پور- سید حسن حسینی-حسین منزوی -محمدعلی بهمنی -فاضل نظری -محمدمهدی سیار -علیرضا قزوه و به صورت موضوعی هم موضوعات خدا ، ائمه معصومین (ع) ، انتظار ، حدیث نفس ، به صرف دلتنگی ،انقلاب اسلامی ،شعر اعتراض، پایداری و طنز و ... و از سایر شعرا حداکثر تا 50 بیت باشد. برای این خواستم این طور باشد که مثل الان که بیشتر تک بیت ها از فاضل و سهراب است نشود. دارم کم کم انتخاب می کنم فکر کنم تا 12 بهمن تکمیل شود. از بیتهای کنونی هم شاید چندتایی باقی بمانند.)


حوالی: شعر, غزل, محمدمهدی سیار
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 13:10  توسط احسان جمشیدی  | 

سلام بر حوادث نامعلوم

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت
اگر چه سحر صوتت جذبه داوود با خود داشت
-محمد علی بهمنی-

هیچ کس بعد از تو هرگز حل نخواهد کرد من
- این به قول تو معمای شگفت انگیز - را

شک ندارم دست سعدی در گلستان کاشته ست
لوبیاهای همین اندوه سحر آمیز را !

-پانته آ صفایی-


سلام.دیشب که داشتم آسیب های عمومی جسم را می شناختم برفی باریدن گرفت و سیاهی شهرمان را شست. کاش گرد وغبارهای دل هایمان را هم می شست؛آلودگی با آلاینده های روحی، مه دودهای نفرت، منوکسیدهوس که آمده اند و با قدرت 200 برابر به گلبولهای قرمز شهادت شهامت، ولایت، صداقت، رفاقت، محبت و ...چسبیده اند را هم می شست و از آن می کند.
برای اینکه پی ببریم که کجای روحمان خطوط سربی نفرت رسوب کرده و روی نمای درونی گلبول های عشقمان دانه های سیاه گذاشته کافی است دهانمان را ببینم و بدانیم چه می گوییم.

پانوشت:عنوان مطلب از طاهره صفارزاده

سلام
سلام بر هوای گرفته
سلام بر سپیده‌ی ناپیدا
سلام بر حوادث نامعلوم
سلام بر همه
الا بر سلام فروش


+بعد نوشت: زندگي هرچه بوده كم بوده/زندگي هرچه هست بسيار است
                ما همین بوده ایم از اول/دست بالاي دست بسيار است -> یاسر قنبرلو

حوالی: شعر, تک بیت, محمد علی بهمنی, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 18:14  توسط احسان جمشیدی  | 

ایام می گذرند

اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز
این خانهٔ شکسته چکیدن گرفت باز

-صائب-


مانند آب چشمه ز کاوش فزون شود
چندان که می خوری غم ایام بیشتر

-صائب-


سلام. یکشنبه صبح که امتحان عملی پاتولوژی به خیر گذشت مابقی روز را به کارهای دیگری گذرانیدیم. فرجه ی امتحانات پایان ترم عملا شروع شده بود 11 روزی بود. اولین امتحان هم پاتولوژی تئوری است که اگر تمام وقت فرجه و مقداری اضافه تر هم بخوانیم زورمان به 537 صفحه کتاب رابینز نمی رسد(خیلی برای کسانی که همزمان با روز امتحان پاتولوژی مجبورند امتحان دیگری هم بدهند دلم ریش می شود. چکار می کنند؟خدا کمکشان کند!)؛ اما ما برای تغییر فضای ذهن و کمی گریز از تکرار برای امتحان علوم پایه(معرف حضور انورتان که هست!) ایمنی شناسی خواندیم از روی درسنامه جامع علوم پایه و البته تست های آن را زدیم! سه شنبه و چهارشنبه به عمل قبیح جزوه خوانی روی آوردیم .فریاد از جزوه ای دریغ از جزوه هر چه هم که نویسندگانش تلاش کرده باشند تا چیز آبرومندی تحویل خلق الله دهند باز هم بیشتر به یک کاریکاتور از علم می ماند تا منبع امتحان. آخ که چقدر از استادی که خوب تدریس نمی کند و در نتیجه جزوه خوبی هم ندارد و از جزوه امتحان می گیرد بدم می آید.

حوالی: شعر, تک بیت, صائب
+ انتشار یافته در  پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 14:8  توسط احسان جمشیدی  | 

من اعدام می خواهم

نه از تو نام می خواهم نه از تو کام می خواهم
اهمیت ندارم من، تورا آرام می خواهم

تماشایت مرا کافی ست، عشق تو حرامم باد
خدا ناکرده از لب هایِ تو گر کام می خواهم

سیاهی می رود چشمم، کجا پنهان شدی؟ برگرد!
تُرا ای ماه هر شب بر فراز ِ بام می خواهم

شبیهِ شعرهایِ حافظی، زیبا ، صمیمی، گرم
چمانت در چمن ای سرو گل اندام! می خواهم

نقابِ هر که را برداشتم ابلیس دیدم آه!
تو را ای بهترین در پرده یِ ابهام می خواهم

نمی خواهم کسی جز من بداند رازِ چشمت را
نگاهِ روشنت را غرق در ابهام می خواهم


طنابِ دار دورِ گردن شاعر تماشایی ست
کدامین صبح زود ای دوست؟ من اعدام می خواهم

مرتضی امیری اسفندقه - کتاب وَرَمشور


حوالی: شعر, عاشقانه, اعدام, مرتضي اميري اسفندقه
+ انتشار یافته در  یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 20:46  توسط احسان جمشیدی  | 

بستنی عروسکی

دنیای قشنگ کودکی گولم زد
بی تجربگی و کوچکی گولم زد

می خواستم انسان بزرگی بشوم
یک بستنی عروسکی گولم زد

وحید امیری


پنچ شنبه گذشته برنامه رادیو هفت بخش مصاحبه با بچه ها نازنین زهرا 4.5 ساله میهمان برنامه بود ماشاالله انقدر بامزه بود اول همه شعر به طاها به یاسین رو بلد بود و خواند فکرکنم کلیپ حدود 5-6 دقیقه ای هست.(تا اینجا شاید بگین جالب نبود).بعد که منصور ضابطیان مثل همیشه گفت بادکنک را بترکان اونم ترکاند منصور ضابطیان پرسید چه حسی داری گفت: احساس خیلی خوبی دارم که شما را ترسوندم

حیف شد ضبطش نکردم

پرشین گیگ جایی که عکس های قدیمی وبلاگ (شعروگرافی ها و ...) در آن آپلود شده بود دچار مشکل شده و هیچکدام از آنها بالا نمی آیند. ناراحتیم...


حوالی: شعر, وحید امیری, کودکی
+ انتشار یافته در  شنبه سی ام آذر 1392ساعت 15:27  توسط احسان جمشیدی  | 

گم نمی شوند

زندگی به رفتن است
                       - در همیشه های پا به راه -
گاه راه و گاه چاه و
                       گاه... آه!

عاشقا!
کفش های خاکسار را بگو،
                           برو!

دل که رو به راه و سر به راه بود،
گام ها اگرچه بارها خطا کنند،
                            گم نمی شوند
عبدالرضا رضایی نیا


زلیخا مستجاب الدعوه شد: یوسف به زندان رفت !
که دنیا جای عصیان است جای بی گناهی نیست ! -|علیرضا محمدعلی بیگی|-
سلام دیروز سه شنبه 26 آذر آخرین جلسه کلاس های علوم پایه بود(البته اگر پاتولوژی عملی قبول شوم و مابقی دروس این ترم) یعنی:
-پنج ترم گذشت (2.5 سال پر کشید)
-15 اسفند امتحان علوم پایه دارم.
....

در این نیمه شب تا که رد گم کنند
چهل دزد بغداد، شاعر شدند -|عباس احمدی|-

الان داشتم انگل شناسی خلاصه می نوشتم گفتم بگم با چه چیزا و چه کسایی ما حشر و نشر داریم

+نماتودها 1 + نماتود ها 2

+ترماتودها 1 + ترماتودها 2

7 دی امتحان عملی انگل شناسی داریم این عکس کار ما در کلاس عملی انگل شناسی است

انگل شناسی عملی


حوالی: شعر, نو, عبدالرضا رضایی نیا, نیمایی
+ انتشار یافته در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 17:47  توسط احسان جمشیدی  | 

آینه...


عجب در آن نه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی -|سعدی|-

تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی!
زمانه ایست که هر کس به خود گرفتار است.-|صائب یا شایدم آصفی هروی|- [داشتم دنبال غزل کامل این بیت می گشتم آخه فکر می کردم این بیت زیری به اون تلمیح داره فهمیدم خود اینم تضمینه]

چه عاشقانه به شعرم نگاه می کردی
توهم در اینه مجذوب خویشتن شده ای-|محمد حسین نعمتی|-

باز در خود خیره شو انگار چشمت سیر نیست
درد خودبینی است می دانم تو را تقصیر نیسیت-|فاضل نظری|-


پنج شنبه شب در برنامه رادیوهفت یه بچه را واسه مصاحبه آورده بودن داشت میخندید منصور ضابطیان پرسید چرا می خندی ... اون جواب داد:

من دلیلی برای خنده هام ندارم

خیلی خوشم آمد شاید واسه اینکه چند روزی هست خواهر زاده هام را ندیدم کلا عاشق بچه ام.

همین الان جمعه بعد از ظهر یکی از بچه ها پیامک داده گفته ۱۰ تا از سوتیای بامزه ت تو جزوه کلاستون بنویس ما که دیدیم بزار اونایی که ندیدنم شاد بشن ؟ من نوشتم متاسفانه جزوه رو نوشتم جا نداره.{یکی نیست بهش بگه تو که دیدی و خندیدی و تو دانشکده ما نیستی آخه چرا؟ البته اینقدرهم سوتی تو دانشکده دادم خوشبختانه تعداد کمی شون دیده شدن یا من فکر می کنم دیده شدن


حوالی: شعر, تک بیت, سعدی, صائب, محمد حسین نعمتی
+ انتشار یافته در  جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 1:14  توسط احسان جمشیدی  | 

سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر ، نه

سلام امروز یکی از دوستان قدیمی که اصلاْ فکرش را هم نمی کردم  ما را یادش بیاد چه رسد به اینکه به وبلاگ سر بزند را دیدم نسبت به مطلب قبلی حضوری واکنش نشان داد حالا از وبلاگ  بگذریم دیدار تازه شد خاطره روزهای نه چندان دور انگاری همین دیروز پنج سال پیش بود... . مطلب قبلی کمی خوب نظرم را بیان نکرده ام  هر چند که آخرش هم گفتم تاثیر پاییز بود اما کلی این دوستمان را شاد کرده بود از دو جهت یکی از این لحاظ که سوژه متلک زدن پیدا کرد و یکی ... خیلی دلم برای دوست نه همکلاسی نه همکار نه ... لک زده بود یه دوست که متلک انداختنش هم از سر دوستی باشد ...

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود
بس که بودم سر به زیر و در غذا کافور بود

من هم همینطوری این بیت طنز را از عباس احمدی برایش خواندم و بعد کل شعر را خواندیم و خندیدیم و تغییر کردنمان را حس کردیم و گفتیم و تمام شد...

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد
در حافظه‌ی باغچه ها هستی و رفتی -|فاضل نظری|-

بگذریم


حوالی: شعر, غزل, طنز, عباس احمدی, تک بیت
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 0:9  توسط احسان جمشیدی  | 

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم...

گناه چشم تو ...یا ...نه! گناه عکاس است
که این چنین به نگاهت دچار و حساس است
...
تمام اهل زمین را جهنمی کردی
که آیه آیه ی چشمت "یوسوس الناس" است

تمام شهر از ایمان به کفر برگشتند
گناه چشم تو حالا به پای عکاس است؟
منصوره فیروزی

تو پرتپش‌ترم از آبشار خواهی کرد؟
مرا به زندگی امیدوار خواهی کرد؟ -|مرتضی امیری اسفندقه|-

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم-|فاضل نظری|-

+تاثیرات پائیز است... جوانیم به هدر رفت خوب می دانم/که من به جای عشق فقط کتاب می خوانم[اگر مشکل وزن داشت ببخشید همینطوری داشتم پست را می نوشتم به ذهنم آمد -بیت در نظر نگیرید-](با این شبه بیت که گذاشتم اون یه ذره آبرویی هم که داشتم رفت لای زباله های دیشب)

یک بازدید کننده محترم این شبه بیت ما را ویرایش کرده به این شکل:

جوانیم به هدر رفت و خوب می دانم
به جای عشق تو دارم کتاب می خوانم
البته به جای دارم میشه دائم هم نوشت


حوالی: شعر, تک بیت, غزل, عشق, تو
+ انتشار یافته در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 16:38  توسط احسان جمشیدی  | 

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار

معشوقِ من! بگذار تا آزاد باشم
آزاد در این عمرِ بی بنیاد باشم

تصویر من حتی ندارد طاقت قاب
کاری بکن، تا خارج از ابعاد باشم

دینِ تو از تو، دین من از من، رهاکن
تا شاد باشی پیش من تا شاد باشم

بغضِ فرو خفته نشان از عقده دارد
گاهی مرا بگذار تا فریاد باشم

خود را فقط با خود بسنج ای همنفس، تو
شیرین تر از آنی که من فرهاد باشم

صیدم ولیکن می توانم ماهیِ من!
کاری کنم تا مثل تو صیّاد باشم

داد مرا از من بگیر ای من تر از من!
مگذار تا زندانی بیداد باشم


تو هرچه بادا باد بودی ها! نبودی؟
بگذار من هم هر چه بادا باد باشم

مرتضی امیری اسفندقه

+عنوان مطلب مصراعی از فاضل نظری


حوالی: شعر, غزل, بغض, تو, مرتضی امیری اسفندقه
+ انتشار یافته در  دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 11:55  توسط احسان جمشیدی  | 

ابهام

...من از نهایت ابهام جاده می آیم
هزار فرسخ سنگین پیاده می آیم

هزار فرسخ سنگین میان کوه و کویر
دودستِ خارگزیده دوپایِ در زنجیر

هزار فرسخ سنگین هزار فرسخ سنگ
نه هم رکاب، نه مرکب، نه ایستا، نه درنگ

هزار فرسخ سنگین سلوکِ بی انجام
هزار فرسخ سنگین فتوحِ بی فرجام... -|محمدعلی معلم دامغانی|-
|||||
+اگر چه دولتمان بوی نیستی می داد
 سلوکمان به عدم رنگ چیستی می داد-|محمدعلی معلم دامغانی|-


:iatrogenic disease CAUSE iatrogenic death

-سپید می پوشید

-او را سپید پوشانید

-دیگران را سیاه


صدای عبدالباسط می آید

إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ
وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ
وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ
وَإِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ
وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ...

An iatrogenic disease is a condition that's directly caused by a medical professional's mistake or negligence


حوالی: شعر, محمدعلی معلم دامغانی, مثنوی, کوتاه نوشته, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  جمعه یکم آذر 1392ساعت 17:1  توسط احسان جمشیدی  | 

باد با گل آمد کل کشید و بارید/

در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست... - فروغ فرخزاد -

مشاهده تصویر


+[عکس گرفته شده از کوچه ی ما در کرمانشاه]
باد می وزید نسیم آشنایی را
چند روز پیش کوچه ی ما
مهربانی می فروخت


شاخه ای گل در دست
شاعری قامت بست
بعد با نام خدا
چند رکعت تن گل را بویید - سید حسن حسینی -

[امروز دانشکده]( http://ehsan71.persiangig.com/images/19112013558.jpg)


رندی ! می گفت گل در این شعر استعاری است ما هم گفتیم البته که استعاری ست مگر ما منکر آنیم.(شاید به خاطر تصویر اینطور گمان کردند)

امروز پنج شنبه نه حال روحی و نه حال جسمی خوبی ندارم نمی دانم چه شد که این شد. بیشتر از یک هفته آرامش به ما نیامده...برام دعا کنید...


حوالی: شعر, احسان جمشیدی, سید حسن حسینی, فروغ فرخزاد, گل
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 15:26  توسط احسان جمشیدی  | 

آدمیت

اگر سنگ، سنگ...
اگر آدمی، آدمی است
اگر هر کسی جز خودش نیست
اگر این همه آشکارا بدیهی است
چرا هر شب و روز، هر بار
به ناچار
هزاران دلیل و سند لازم است،
که ثابت کند
تو تویی؟
هزاران دلیل و سند
که ثابت کند...    - قیصر امین پور -


سلام. این بار که  اینجا می نویسم به این فکر می کنم که چه کار کنم که کمی بهتر رفتار کنم، بهتر به مسائل اطراف خودم ، افراد، دوستان واکنش نشان بدهم اگر می خواهید بدانید که چه طور به این فکر افتادم  امروز استاد ویروس شناسی می خواست به ما درس اخلاق بدهد ان هم به چه نحوه فجیعی دیروز هم این طور شد که یکی از هم دانشکده ای هایم که دست بر قضا نماینده کلاس!!! هم هست به دلایلی که به نظر من به هیچ وجه قابل قبول نیست به چند نفر دیگر از همکلاسی ها در حضور جمع پرخاش کرد و به نظر من به شان انسانی آنها و ما هم توهین شد. قبل از آن هم به گمانم هفته قبل بود که یکی از پسرهای کلاس به طرز زننده ای به یکی از دانشجویان دختر با ادبیاتی نامناسب تاخت قبل تر هم استاد دیگری که متخصص پزشکی اجتماعی!!!هم هست به خاطر اینکه به یکی از دانشجویان که ترم قبل به نمره نیاز داشته به شروطی نمره داده بود او ان شروط را اجرا نکرده بود در حضور جمع بازخواست کرد که به نظر من اصلا خوب نبود. نمی گویم من جای آنها بودم بهتر بودم دعا می کنم که کمی بهتر شوم فقط همین...

تن آدمی شریف است، به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟


خور و خواب و خشم و شهوت، شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش، وگرنه مرغ باشد
که همی سخن بگوید، به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی؟
که فرشته ره ندارد، به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی، به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی، که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است، مکان آدمیت

طیَران  مرغ دیدی؟ تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی، َطیَران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم، بیان آدمیت
- سعدی -


حوالی: شعر, نو, قیصر امین پور, غزل, سعدی
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 13:51  توسط احسان جمشیدی  | 

پست ثابت دهه اول محرم 92

زنده در هر دو جهان نيست بجز کشته‏ ي دوست
کشته ‏ام کشته‏ ي او را که جهان زنده به اوست‏


از در دوست در آ، جلوه گه دوست ببين
که رخ دوست نبيني مگر از ديده‏ ي دوست‏

خضر ما تشنه‏ ي دريا شد و ما تشنه‏ ي وي
وين زلال از دل درياست که ما را به سبوست‏

تير باران چو تنت از همه سو گشت حسين
سوي حق روي دلت از همه و از همه سوست‏

گشت از خون تنت کرب و بلا دشت ختن
اينک از تربت او صورت من غاليه بوست‏

سجده بر خاک تو شايسته بود وقت نماز
اي که از خون جبينت به جبين آب وضوست‏


هر کريمي نشود کشته بر آزادي خلق
جز تو اي زنده که جود و کرمت عادت و خوست‏

دشمنت کشت ولي نور تو خاموش نشد
آري آن جلوه که فاني نشود نور خداست‏


نه بقا کرد ستمگر، نه به جا ماند ستم
ظالم از دست شد و پايه ‏ي مظلوم به جاست‏


زنده را زنده نخوانند که مرگ از پي اوست
بل که زنده ‏ست شهيدي که حياتش ز قفاست‏


دولت آن يافت که در پاي تو سر داد ولي
اين قبا، راست نه بر قامت هر بي سر و پاست‏


تو در اول سر و جان باختي اندر ره عشق
تا بدانند خلايق که فنا شرط بقاست‏


رفت بر عرشه‏ ي ني تا سرت، اي عرش خدا
کرسي و لوح و قلم، بهر عزاي تو به پاست‏


بينش اهل حقيقت چو حقيقت بين است
در تو بينند حقيقت، که حقيقت اين است‏


من اگر جاهل گمراهم، اگر شيخ طريق
قبله‏ ام روي حسين است و همينم دين است‏


بوسه زد خسرو دين بر دهن اصغر و گفت
دهنت باز ببوسم که لبت شيرين است‏


در خم طره‏ ي اکبر، دل ليلا مي‏ گفت
سفرم جانب شام و وطنم در چين است‏


مي‏ کشد غيرت دينم که بگويم به امم
اين جفا بر نبي از امت بي ‏تمکين است‏


عاشق او را چه اعتناست به جنت
جنت عشاق، خاک کوي حسين است‏


عالم و آدم که مست جام وجودند
مستي اين هر دو از سبوي حسين است‏

حضرت حق را به عشق خلق چه نسبت؟
مسأله ‏ي عشق، گفتگوي حسين است‏


عقد عزاي تو بست سنت اسلام و بس
سلسله‏ ي کاينات، حلقه‏ ي اين ماتمند


محرم سر حبيب، نيست به غير از حبيب
پيک و رسل در ميان، محرم و نامحرمند


فتح الله فواد کرماني (فواد) در ادامه مطلب کامل شعر آمده است


+ پست ثابت دهه اول محرم 90

+ پست ثابت دهه اول محرم 91


حوالی: شعر, امام حسین, فتح الله فواد کرماني, فواد
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 22:11  توسط احسان جمشیدی  | 

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند
پنجره ها تار عنکبوت گرفتند

عقده ی فریاد بود و بغض گلوگیر
بهت فصیح مرا سکوت گرفتند
...-قیصر امین پور-
شاعر ساکتِ سکوت های عاشقانه وی که با شعرهای انقلابی خود دستور زبان ِعشق را درس می داد و با شعرهایش برای صلح(1) ، جنگ این واژه ی مظلوم را با موشک(2) هم که شده به شعر آورد

شعر گفت اما نه برای خوشایندِ داوران جشنواره ها و نه حتی برای مخاطبانِ خاص او برایمان روز مبادایی(3) را ترسیم  کرد یک روز بدون تو و تویی آرمانی

می‌شد بگویم نه ولی آخر، چیزی عوض می‌شد مگر با نه؟
سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه!
 
در چشمه چون تصویر ماه افتاد، جوشید، طغیان کرد و راه افتاد
مرداب‌ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟ نه!
 
افسوس دریا را نفهمیدیم، روز مبادا را نفهمیدیم
دیدی که بعد از رفتن او شد، هر روزمان روز مبادا! نه!؟

 
نامردمی‌ها مرد را آزرد، تا در سکوت سرد شب پژمرد
او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه!
 
او در میان دوستان تنها، افسوس وقتی گفتن از دریا
افتاده دست گوش ماهی‌ها
، باید خروشد اینچنین یا نه؟
 
شاید زمان ما را عوض کرده است‌، این مرد اما همچنان مرد است
این مرد نام دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه !
 
دلخسته از زندان در زندان، از جنگ با این درد بی‌درمان
مرگ آمد و این مرد بی‌پایان ، چیزی نگفت این‌بار حتی نه
 
صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سید و سلمان
آغاز قیصر بود یا پایان؟ پایان قیصر بود... اما نه!

سوگواره ای برای قیصر امین پور از محمدحسین نعمتی (4)(5)


(1)و(2)و(3) واژه هایی که در شعر های قیصر خود باد و خود باران بودند
(4)سوگواره های دیگری هم برای قیصر بود از علیرضا قزوه و محمدعلی بهمنی و... بماند.
(5)می توانید فیلم شعر خوانی محمد حسین نعمتی را اینجا ببینید.
(6) چرا شعر قیصر امین پور را کامل نیاوردم هم به این دلیل بود که نخواستم شائبه این پیش بیاید که او را و شعر او را می خواهم مصادره به نفع کسی ، جناحی و یا اندیشه ای کنم.
(7)عنوان پست هم مصراعی از قیصر امین پور است
(8)نوشتم برای سالروز رفتنش هشتم آبان
(9)درباره ی قیصر بخوانید این را و این و این و خیلی اینهای دیگر


راستی سلام این روز ها حرفهای زیادی دارم اما...

امروز بعضی ها را با صدایمان و عطار بیچاره را با خوانش ضعیفمان از شعرش آزردیم


حوالی: شعر, غزل, قیصر امین پور, محمدحسین نعمتی
+ انتشار یافته در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 18:23  توسط احسان جمشیدی  | 

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

چند روز پیش برای کاری فالی زدیم از فالمان این بیتها یادمان ماند

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت
چرا که حال نکو در قفای فال نکوست  - حضرت حافظ -

چندی بود که برای هر کاری که فال می زدم خوب نمی آمد تا برای این کار نه چندان مهم باز هم خدا شکر... حالمان نکو گشت


امروز کودک درونمان از دیدن نقاشی بر دیوار دانشکده بیدار شد ما هم کشیدیم این را

البته کمبود امکانات داشتیم و کسی مداد رنگی به ما نمی داد و این مداد رنگی ها را هم از مداد رنگی های باقیمانده دوران کودکی خودمان یافتیم


حوالی: شعر, غزل, حافظ, فال
+ انتشار یافته در  سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 14:40  توسط احسان جمشیدی  | 

ومن تورا به دلیل آرمان خود کردم / که بی دلیل مباد آرمان گرا باشم

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست             بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر                 کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز                      باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو                آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست         وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست   آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا             من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم                  دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود      آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت       شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او           آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول         آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام                       مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر      کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما            گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد                  کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست            آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز            از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد             کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار          رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار                  دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست         وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف                   زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق                من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

مولوی به گمان من بهترین غزل ادبیات فارسی


نام پست بیتی است از محمد علی بهمنی. دیشب استاد محمدعلی بهمنی در برنامه رادیو هفت به همراه استاد کاکاوند حضور داشتند و ما هم گوش دادیم (به اینا استاد ادبیات میگن!) قبل تر از آن به خاطر ارائه درس ادبیات عمومی (بیچاره آنهایی که مجبورند ارائه دادن مرا تحمل کنند بسیار ضعیف!!! حتی اگر ادبیات عمومی باشد)داشتم شعر می خواندم و همینطوری بیدل  را یافتم 7 غزل را خواندم اما باید اعتراف کنم که شاید 7 بیت را فهمیدم.

خم چرا باید شدن باری اگر بر دوش نیست
زندگی دارد بلایی کاین قدر در سجده ای
-بیدل-

دوستان  هم دانشکده ای از تابستان مطالعات خود را برای امتحان علوم پایه که اسفند امسال قرار است طبق روال هر ساله از همه ی کسانی که توانسته اند همه واحدهای علوم پایه را بگذرانند از تمام موارد درسی به صورت یکجا برگزار  شود شروع کرده اند(چه جمله ای شد![چشمک]) آنها در این خیال به سر می برند که الان من حداقل 3 درس بزرگ را یکبار یا چندبار خوانده ام ، زهی خیال باطل ! چون من تابستان آن هم در ماه رمضان فقط توانستم 45 درصد فیزیولوژی را آن هم از روی کتاب خلاصه نشر دیباج و نه گایتون بخوانم و آنهم هر چه که می خواندم اواخر روز و هرچه به افطار نزدیک می شدیم همه چیز از ذهنم پاک می شد و دیگر هیچ. اما آنها... یکی شان که با هم جور تریم و راز مگویی حداقل در حوزه دانشگاه نداریم بیوشیمی را تابستان تمام کرده و بافت شناسی را هم از اول مهر خوانده و تمام کرده و الان هم آناتومی را شروع کرده است.
از کسی که تابستان به دلیل مسائل نقل و انتقال در دانشکده بساط پهن کرده بود شنیدم: دیگرانی تابستان دل از رفتن به شهرهای خود و همنشینی خانواده کنده و در کلاس های مرور آناتومی برای علوم پایه شرکت کرده اند (من که اصلا نمی توانم این را قبول کنم که کسی از خانواده دل بکند و... اما راوی معتبر است و حتی اگر معتبر هم نبود دلیلی برای دروغ گویی اش نبود )
این فقط اطلاعات من از جمع پسران بود که باید قبول کنیم که در کلاس ما وضع درسی شان (خرزنی[نیشخند]) به مراتب پایین تر از دیگران است.
این همه را گفتم که بگویم من هم به دستور همان دوست و از روی کتاب خلاصه ی میر بافت شناسی را خواندم و رفع تکلیف کردم. دارم ذوق مرگ می شوم که به زمره آن گروه از کِبار خرزنان عالم شرف تَشرف پیدا کردم که کتاب پوست کندی و جوزه خوردندی و سر به بیابان علوم پایه گذاشتندی!!!

مرگ بر آمریکا


حوالی: شعر, غزل, مولوی, بیدل, شخصی
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 12:12  توسط احسان جمشیدی  | 

هان ای گیاه هرزه که با لاله همدمی / رو خار باش خار به از هرزه بودن است

سلام
به این فکر می کردم که چرا کلیشه های ذهنی ما هیچ گاه نمی خواهد تغییر کند مثل خودم چرا اینقدر یکنواخت فکر می کنم و به طبع آن عمل؟چرا تغییر سخت است؟شاید شما هم به اینها فکر کرده باشید...
مدتی بعد نشسته بودم به عکس های قدیمی نگاه می کردم می دیدم که چه قدر تغییر کرده اند آنان که هر روز می بینمشان بدون اینکه حتی لحظه ای به آن فکر کرده باشم و یا حس کرده باشم.
مدتی بعدتر آمدم و یادداشت های خود را که در Note pad این نرم افزار ساده ی بی آلایش نوشته شده اند (هر چند بعضی از آنها به سرنوشت محتوم حذف دچار شده بودند و سیر فکری این آمیب گندآب زی «من» را کامل نشان نمی دهند اما باز هم ...) در یک کلمه می توانم بگویم چه قدر تغییر می کنیم و خودمان بی خبریم.
پاییز که می رسد بیشتر یاد قیصر می افتم  نمی دانم چه رابطه ی بین او و پاییز هست؛ او که راجع به پاییز زیاد نسروده جز سرود رفتن. سه شنبه هشتم آبان. به استقبال می آیمت ای مرگ تو هم چون شعر ِغمگینت  به پاییز ِقشنگ برگ ها رفته...

شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است
ز باغ لاله خبرهای داغ بسیار است

در این کرانه که باران داغ می بارد
به چشم ما گل بی داغ کمتر از خار است

گناه اول ما، افتتاح پنجره بود
گناه دیگر ما، انهدام دیوار است

خوشا اشاعه خورشید در بسیط زمین
صدور نور به هرجا که آسمان تار است

مرا زمان ملاقات آفتاب رسید
مکان وعده ما زیر سایه دار است

قیصر امین پور

چقدر این شعر به این روزها می آید و چقدر شاه بیت دارد


امروز نوشت:حرفهایی هم برای امروز بود که نوشتم در آن ساده ی بی آلایش اما فعلا شخصی بماند شاید روزی دیگر شخصی نماند

توضیح: عنوان پست بیتی است از قیصر امین پور و ربط خاصی به پست در آن نمی بینم. غزل پست هم ربط خاصی به نوشته های من ندارد همینطوری دوستش داشتم.


حوالی: شخصی, شعر, غزل, قیصر امین پور, سیاسی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 13:54  توسط احسان جمشیدی  | 

دلخوشم

دو،سه روزی است حس خوبی دارم. با این حال که در این مدت بر اثر حادثه ی دوباره آن پای آسیب دیده مان درد گرفته است و تازه به کمی معمولی شدن و آرامش عادت می کردم دوباره ... خداشکر که به خیر گذشت و به جز یک زخم آزاردهنده و کمی استخوان درد چیز زیادتری نصیبمان نشد اما این ضرب المثل که می گوید "هر چی سنگه واسه پای لنگه" لمس کردم.

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز
که همین شوق مرا  خوب ترینم  کافیست

" محمد علی بهمنی "

بدون غزلی تازه و ... هم دلخوشیم...


حوالی: شعر, غزل, محمدعلی بهمنی
+ انتشار یافته در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 13:51  توسط احسان جمشیدی  | 

"منافق"

سلام . در سرم شور ِعجیبی افتاده حس می کنم که باید بنویسم ، بگویم ، فریاد بزنم ، زیر ِهمه چیز بزنم. حتی دوست دارم به همه چیز واکنش نشان دهم به کلاس هایی که می رویم و خرسند !!! از آن بیرون می آییم که مثلا فهمیده ایم پسر از تنگنای تاریخ و از فشرده شدن پوست دَر به وجود آمده یا اینکه چه بگویم از خودم از دیگرانی که بازی می کنیم . نقش یک فرد هزار رنگ شاید بوقلمون شده ایم اما نه ما فقط نقش ِتکراری خود را بازی می کنیم "منافق"

تکرار نقش کهنه خود در لباس نو
بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست -فاضل نظری-

قبول کن که نفاق از فراق تلخ تر است
قبول کن که از این تلخ تر نخواهم دید -فاضل نظری-

فقط اینها نیست حرفهایی هست که نمی توانم بگویم...

جوجه های اعتقادم را کجا پنهان کنم ، وقتی
شک شبیه گربه از دیوار ایمان می رود بالا -حسین جنتی-


پست خیلی طولانی بود در Note Pad نوشته بودم خودم بریدمشان...


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, حسین جنتی, شخصی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 17:51  توسط احسان جمشیدی  | 

زمین جاذبه دارد آیا؟

درخت کهن سال سیب
پر است از سیب
زمین جاذبه دارد آیا؟

دوست داشتم از کسی بپرسم شعر کوتاه چیست؟ هایکو کیست؟سپید چه رنگی از شعر است؟ آیا هر جمله ای که تغییری در ساختار آن پدید آید هر چند هم با معنی یا بی معنی، ژرف یا سطحی می شود شعر ، شعر کوتاه ، سپید و یا هایکو .

آنقدر هم از قافله پرت نیستم که به ذهنم نرسد با گردشی در این دریای تَنگ جهانی اینترنت و در تُنگ ویکی پدیا نجویم این نهنگ های فروکاسته شده را و نیابم معنایشان را در دانش نامه های به قول صاحبانشان آزاد و به نسخه های از آن معانی - اصل یا بدل - برسم. اما هنوز دلم راضی نشده آخر دل را چه به دانش و معانی ، ذهن است که باید بپذیرد...

پ.ن: سوء برداشت نشود من خیلی از اینهایی که نامشان سپید ، هایکو یا شعر کوتاه است را دوست دارم.


حوالی: کوتاه نوشت, احسان جمشیدی, شعر, شخصی, سپید
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 17:17  توسط احسان جمشیدی  | 

قصابی کلمات

قصابی کلمات:(ترس)

حرف زدن زبان می خواهد
حرفِ دل زدن
جگر
حوالی: کوتاه نوشت, احسان جمشیدی, کلمه, شخصی
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 12:16  توسط احسان جمشیدی  | 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

سلام. شعرهایی برای این ایام پیدا کردم ولی هر کدام را به دلیلی کنار گذاشتم یکی که معرکه بود خیلی وقت پیش ها سروده شده بود، یکی مفهوم خوبی داشت اما زبان و کیفیت شعر کمتر از شان آقا امام رضا بود، یکی هم فقط احساس بود و ... شاید من سخت گیر شده باشم اگر شعر معرکه ای یافتم یا دلم به همین ها راضی شد می نویسم. تابعد فعلا این متن را از دست ندهید: ساعت دلتنگ و چهل و اشک دقیقه چند روز پیش این متن را خواندم.  این قسمت را خصوصا دوست داشتم "بین تمام اعداد زوج بی انتها، «هشت» یک عدد مَشت است."

این پست بدون شعر نخواهد ماند

بعد نوشت: دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست
               و چای می خورم و حسرت خراسان را    - حسن بیاتانی - ادامه در ادامه مطلب


حوالی: شعر, غزل, حسن بیاتانی
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 12:6  توسط احسان جمشیدی  | 

غم ِ خوردن

غم می خورند شاعرکان
مثل آب و نان
امّا دریغ،
جز غمِ خوردن نمی خورند.
قیصر امین پور


سلام
داشتم به این فکر می کردم که چطور می شود کمی تغییر به وجود آورد تا از این روزمرگی تکرار و تکرار گریخت به این نتیجه رسیدم که کاش می شد زمان را متوقف کرد و هی ... دیدم این که دیگر می شود تکرر! شرایط و سردرگمی و دل مشغولی و مشغله هم اگر اجازه می داد دوست داشتم خوشنویسی را مشق می کردم که تازه اگر این ها هم نبود جای خوبی برای مشق خوشنویسی در شهرم نمی شناسم یک جایی هست که آنقدر از ما دور است که برای رسیدن به آن باید با تاکسی حدود 1.5 شایدهم 2 ساعت راه گز کرد تازه آن موقع ...
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه

در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه          - منسوب به شهید بلخی -


حوالی: شعر, نو, غم, قیصر امین پور
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 11:57  توسط احسان جمشیدی  | 

ولی نرو

پابند کفش های سیاه سفر نشو
یا دست کم بخاطر من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم
امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای
حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -
به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند
از کوچه های سرد به آغوش گرم تو
...
هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر
مجبور نیستی که بمانی ...
                                  ولی نرو

مهدی فرجی- روسری باد را تکان می داد تصویر با سایز بزرگ  اینجا


حوالی: شعر, شعروگرافی, تصویر, غزل
+ انتشار یافته در  یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 10:10  توسط احسان جمشیدی  | 

کدام استقلال کدام پیروزی

شعروگرافی کدام استقلال کدام پیروزی شهر آورد

حضورِ گم‌شدة صدهزار آدم گم
حضور وحشي ‌رنگ
طنينِ نعرة مسلول و خندة مسموم
طنينِ دغدغه، جنگ
يكي به عربده گفت:‌
درود بر آبي!
به هركجا كه روي رنگِ آسمان آبي است
به طعنه گفت كسي با غرور و بي‌تابي:
ولي نبود آبي
ميانِ هيچ‌رگي خونِ هيچ‌كس هرگز
درود بر قرمز!
فضايِ ساده و سبز زمينِ آزادي
در انفجار صداي ترقّه‌ها، در دود
نود دقيقه كدورت
نود دقيقه كبود
¨
در آستانة در
غريب و غمزده طفلي، كنار وزنة پير
به فكرِ سنجشِ وزنِ هزار ناموزون
و پيرمردي گنگ
تكيده
تشنه
به دنبالِ لقمه‌اي روزي
كدام استقلال؟!
كدام پيروزي؟!

مرتضی امیری اسفندقه


سلام .کم کم بوی پاییز می آید هر روز که به تقویم نگاه می کنم می ترسم. نترسید از پاییز نمی ترسم.پاییز را دوست دارم اصلا فصل مورد علاقه ام بوده، هست و خواهد بود اما از اینکه دوباره باید دانشکده را تحمل کنم برایم ترس آور است. از درس هم نمی ترسم که دوست هم دارم آن را و موضوعش را، به امتحان شدن هم که عادت داریم.! شاید حالا به من بخندید که از چه می ترسم خودم هم دقیق نمی دانم شاید از حال و هوای دانشکده خودمان می ترسم(که شاید زیاد خوب نباشد اما آنقدرها هم بد نیست) یا هم، اگر یا شاید مجموعه ای از وقایع خوب یا حداقل معمولی  را بدون حاشیه، آمادگی، فضای مناسب و مقدمات کنار هم داشت ترسناک باشد پس از این که تعطیلات دارد می رود خوشحال نیستم. راجع به پست هم بگویم از روی این عکس با کمی تغییر ساخته شد به مناسبت اینکه تعدادی از دوستان که بعضی از آنها از اهل فضل و علم و ... هستند هم به طرز باورنکردنی ای برای من هوادر این دو تیم هستند اما من که زمانی _ خیلی دور _ حدود یک دهه قبل در بهترین دوران زندگی هر کسی _یعنی کودکی_ هوادار یکی از این دو تیم بوده ام اکنون هیچ علاقه ای نه تنها به این دو تیم بلکه اگر به شما بر نخورد به تیم ملی و یا هر تیم داخلی و یا خارجی ای ندارم و راستش را بخواهید اصلا نمی فهمم چرا باید فوتبال تا این حد مهم باشد این را تحت تاثیر رسانه ها یا قیمت بازیکن ها یا کیفیت بد بازی در ایران نمی گویم برایم فلسفه دویدن به دنبال یک توپ لوث شده ... اما توپ بازی را دوست دارم خصوصا با خواهرزاده ام ایشون ...


حوالی: شعر, شعروگرافی, تصویر
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 11:38  توسط احسان جمشیدی  | 

خانه دل های ما را عشق٬ خالی کرد و رفت / ناگهان برق محبت٬ اتصالی کرد و رفت

ماجرا این است : کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش های ما راعرضه کالا گرفت

احترام یاعلی٬  در ذهن بازوها شکست
دست مردی بسته شد پای ترازوها شکست

فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد

زیر باران های جاهل ٬ سقف تقوا نم کشید
سقف های سخت ٬ مانند مقوا نم کشید

با کدامین سحر از دل ها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر٬ مردانگی ها عیب شد؟

سید حسن حسینی بقیه در ادامه مطلب


قرار بود چند مدت به ادبیات بپردازم تا شروع دانشکده که دیگر وقت خیلی طلاتر می شود چند کتابی را اینترنتی سفارش دادم یکی یکی زنگ می زنند می گویند این کتاب نیست این کتاب دیگه چاپ نمیشه و ... خوبه بازم یه چند تاییش هم بود حیف که ما قدر هنر را نمی دانیم ... و این فقط ادبیات نیست که مظلوم است...

ببخشید که مدتی است تلخ خوان شده ام و پست ها هم قهوه ای

شعر خیلی خیلی عالی است....


حوالی: شعر, مثنوی, تلخ
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 18:33  توسط احسان جمشیدی  | 

دروغ خوب گفتن کار عشق است!

حکیما! با قلم رقصت فریباست
دروغان تو چون شعر است زیباست
وجودت مخزن الاسرار عشق است
دروغ خوب گفتن کار عشق است!

دوبیت از یک مثنوی طولانی از قادر طهماسبی(فرید)از کتاب ترینه

تو بی دردی، برو خود را ادب کن
تو خود گم کرده ای،خود را طلب کن - فرید -


حوالی: شعر, مثنوی, تک بیت
+ انتشار یافته در  دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 21:4  توسط احسان جمشیدی  | 

ماهم دلِ مان خوش است آدم هستیم!

دو رباعی از بیژن ارژن - کتاب چهل کلید

بی چاره تر از آدم و عالم هستیم
ماتم زده ای مثل محرّم هستیم
نه گندم و نه یار گندم گونی
ماهم دلِ مان خوش است آدم هستیم!

عشقش گویند و جز هوس نفروشند
گل های بدون خار و خس نفروشند
پیداست چه قدر آسمانش آبی ست!
جایی که پرنده بی قفس نفروشند


حوالی: شعر, رباعی, آدم, گندم
+ انتشار یافته در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 20:1  توسط احسان جمشیدی  | 

قرار بود که شاعر شوم، شعار شدم

تمام عمر به هر مقصدی سوار شدم
سوار کوپه ی جا مانده از قطار شدم

تو کوه پشت خودت خواستی و من تنها
برای غربت و تنهایی تو غار شدم


مرا چنانکه خودش خواست هر کسی که ندید
شکست و ... سخت به آیینگی دچار شدم

دهان باز مرا مشت ها گره خوردند
قرار بود که شاعر شوم، شعار شدم

میان کودکی ام ریشه داشت درد و غمم
که فرش بودم و زاییده روی دار شدم

چقدر نقشه کشیدند تا زمین زدنم
که پایمال به هر گوشه و کنار شدم

از آنکه دست و دلش وقت دیدنم لرزید
عجیب نیست بگوید خراب و تار شدم

محمد رفیعی

سلام قرار شد هر روز یا هر چند روز یکبار هر چه از زندگی یاد گرفته ام را بنویسم شاید اینجا هم نوشتم


حوالی: شعر, غزل, محمد رفیعی, یاد گرفتم که
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 16:41  توسط احسان جمشیدی  | 

شهر

امروز اولین جلسه ی آموزش رانندگی بود چه قدر بدیهیات گفته شد آنقدر برام سخت گذشت - هر دقیقه به ساعت موبایلم نگاه می کردم _ لامصب نمی رفت _بعد از اون طرف تصمیم گرفتم کمی راه برم شاید باورش سخت باشه اما فکر کنم بالای 3 سال میشه که همینطوری بدون دلیل پیاده راه نرفته بودم یا به قولی خودم " ولولوژی "پاس نکرده بودم ولولوژی دانش ول بودن را گویند!!! Velology=Study of vel شبیه میکروبیولوژی ، پاتولوژی ، هیستولوژی!!!خوب بگذریم شهر چقدر تغییر کرده بود شاید هر روز وقتی میرفتم دانشکده هم این مسیر را میرفتم اما...آدما یه جوری شدن یا من یه جوری شدم که فکر می کنم دیگران یه جوری هستن نمی تونم خوب حرفمو برسونم خیلی تغییر کردن نه منظورم ظاهر یا حجاب یا مد لباس نیست  رفتارها نگاه ها تغییر کرده  از این هم بگذریم خیلی جمعیت زیاد شده یا همه میان بیرون زیاد نشون میده . همه جور مغازه ای توی این جایی که من می گذشتم بود از مبلمان و قصابی و مطب پزشک و میوه فروشی و بانک و بانک وبانک و انواع پوشاک که چه عرض کنم پوشاک باید بپوشونه اما اینا ... و فروشگاه ماشین و خشکبار و یه دست فروش کتاب های غیر مجاز ! منظورم کتابهای کهنه چاپ قدیم که بعضیاشون مجوز ندارن مثل کتابهای هدایت و کتابهای ترویج کمونیسم ! شوخی نمی کنم بود من خودم دیدم توی همون نگاه اول بدون توقف انقدر تابلو بود...و بعضیاشون دیگه چاپ نمی شن و کفش فروشی و دارو خانه و...همه چی بود. مقدار متنابهی هم آدم بود از خیابان از آدم ها خسته شدم بقیه مسیر را با تاکسی امدم.

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است

شهر گفتم؟! شهر! آری شهر! آری شهر! شهر
از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده است
فاضل نظری

راستی غزل گناه از ضد را خیلی دوست دارم...این نیست ها...


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, شهر
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 22:28  توسط احسان جمشیدی  | 

عاشقی نقلیِ استمراری است

دیر سالی است که در من جاری است
عاشقی نقلیِ استمراری است

عشق را ــ این غزل حافظ را ــ
می توان گفت مگر تکراری است؟

محمد علی بهمنی +بقیه در ادامه مطلب


کارای جدیدی را شروع کردم خورده خورده از خودم و بیت های جدید می نویسم  این پست ادامه دارد...

آنقدر سرم شلوغ شد که نشد ادامه دهم این پست را

راجع به مجلس این روزها آقای زاکانی و رسایی و زارعی و ... خوب بودند اما مابقی خصوصا فراکسیون رهروان و یکی از نمایندگان شهر خودم فاجعه ...

در این صدا و هیاهو که عاشقی ننگ است / در این فضا که "شهادت" وسیله ی جنگ است
دلم برای مدرس، درون این مجلس/ دلم برای صدای دیالمه تنگ است


حوالی: شعر, غزل
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 21:0  توسط احسان جمشیدی  | 

انگار نه انگار

+تمامش کن ای عشق و آغاز کن/دگر فرصتی نیست! کم ناز کن.
...
فقط بی وفایی مکن با خودت/نه بنشین به بامی نه پرواز کن.-فاضل نظری-

++صبر باید ورنه این‌جا میوه شیرین عشق/قسمت فرهاد اگر باشد به پرویزش دهند
مست تقوا عاشقی باشد كه در بزم شهود/ساغرش در دست بگذارند و پرهیزش دهند--قادر طهماسبی--

+++حق می‌شود انكار و من انگار نه انگار
منصور سر دار و من انگار نه انگار

در چنگ هوس‌های خیابانی اشباح
عشق است گرفتار و من انگار نه انگار ---امیر سیاهپوش---

الان که این متن را می نویسم دارم به آهنگ "ای کاروان" با صدای بامداد فلاحتی گوش می دهم«ای ساربان، ای کاروان/لیلای من کجا می‌بری--با بردن لیلای من/جان و دل مرا می‌بری»این قسمتِ پایینی را خیلی دوست دارم...
تمامی دینم به دنیای فانی/شراره‌ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی/ز سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا، محبت دل‌ها،/به دل‌ها بماند به سان دل ما
چو لیلی و مجنون فسانه شود،/حکایت ما جاودانه شود

=>در آژانس مسافرتی شعر از حميدرضا شكارسری
نه می‌خواهم به تور ایتالیا و اسپانیا بیفتم‌
نه بادام‌ِ چشمهای چینی‌ها و ژاپنی‌ها را ویار کرده‌ام‌
و نه نسیم دُبی و استانبول به کلّه‌ام زده‌
نه هوس دوبیتی باباطاهر دارم‌
نه منار جنبان دلم را می‌لرزاند
نه مات‌ِ کیش‌م‌
نه موجی‌ِ خزر
فاتحه‌ی سعدی و حافظ را هم از همین‌جا
                                پست می‌کنم‌
خانم‌!
من فقط یک بلیت رفت‌ِ مشهد می‌خواهم‌
حتی‌الامکان بی برگشت‌...

چند روز پیش برنامه راز با حضور دکتر حسن عباسی و با موضوع «انسان طراز و کودکان استراتژیست» از شبکه چهارم تلویزیون را دیدم خیلی حرف داشت برای ما که تنبلی می کنیم و دشمن را نادیده می گیریم آن ها چه قدر برنامه ریزی شده کار می کنند و ما  این جا چه قدر ساده فرهنگ را بی اهمیت می کنیم و می خوابیم...

جلسه دیدار رهبری با شعرا هم برگزار شد و شاعران با آقا دیدار کردند امسال شاعرانی که کمتر دیده می شدند مثل استاد غلامرضا شکوهی و محمدرضا عبدالمکیان و ... آمده بودند این را گفتم که بگویم قسمتی از شعر های این پست را از آنجا برداشته ام.
چشم‌ها را به روی هم مگذار               كه سكون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند                   خواب گاهی برادر مرگ است

گوش كن؛ در سكوت مبهم شب                پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه                            نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید
پسرم! خواب گرم و شیرین است         اینك اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی كه حیله بیدار است                چه كسی گفته وقت لالایی است؟!

گوش كن؛ دشمن از تو و خاكت                  پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت                            قهرمانان مُرده می‌خواهد!
دشمنت مار خوش خط و خالی است    كه فقط خون تازه می‌نوشد
هر كجا قابل شناسایی است               گرچه چون ما لباس می‌پوشد!
به درستی نگاه كن پسرم                  هر كمان‌بركفی كه آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای كه پیرهنش                 بوی آتش دهد سیاوش نیست

چشم وا كن كه دشمنت هر روز               با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر كفتار                         در لباس پلنگ می‌آید
پسرم! ممكن است در راهت              دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند                  كه پدر قاتل پسر باشد!

تو ولی شك نكن به راه و برو                   مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای كوچك گنجشك                   قدرت بال‌های ققنوس است!
دست‌های تو مكر دشمن را                    به جهنم حواله خواهد كرد
نفس آتشین این ققنوس                       كركسان را مچاله خواهد كرد!
آسمان فتح می‌شود وقتی               شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاك             مرگ باید برادرت باشد!

شك ندارم به این حقیقت كه                  تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود                       كربلا را دوباره می‌سازی
مادرت هم رسالتش این است           نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم كه چطور         قهرمان جهان خود باشی

پسرم! قهرمان كوچك من!                    نقش خود را درست بازی كن
هر كجا دور، دور خاموشی است            با سكوتت حماسه‌سازی كن!
دشمن از دست‌های كوچك تو          مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط كوه باش و پابرجا                 مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!

من برای دلیر كوچك خود                      تا قیامت چكامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی                   بعد از این شاهنامه می‌خوانم...
حمیده‌سادات غفوریان


حوالی: شعر, غزل, مثنوی, سپید, تک بیت
+ انتشار یافته در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 20:27  توسط احسان جمشیدی  | 

مولای درویشان

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است٬  لبخندی بزن ٬ مولای درویشان!

اگر همسو نمی گردند با فریادهای تو
نمی گریند دل ریشان٬ نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی!... من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد ٬ بادا عیدی ایشان

علیرضا قزوه


این شب ها می ترسم از خودم برایم دعا کنید...

برای همه ی کسانی که رشته ای از مهر ما را به هم گره می زند چه آن ها که می شناسمشان به ظاهر چه آنها که حتی نامشان را هم نمی دانم دعا می کنم

مرد بودن سخت است


حوالی: شعر, غزل, رمضان, شب قدر
+ انتشار یافته در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 16:49  توسط احسان جمشیدی  | 

بووق

در این زمانه ی آشفته ی شلوغ پلوغ
کلاغ می وزد از شاخسار خشک دروغ

کلاغ می پرد و پر نمی زند کفتر
پرنده مانده و پرواز مرده است ؛ فروغ !

و عشق ساده ترین چیز بین آنهایی ست
که با شروع نخستین نشانه های بلوغ –

- سوار بنز پدر ، دل سپرده اند به یک
کیوسک عشق فروشی کنار جاده و ...بووق !!

و یا به یاری یک لشگر از بتونه و رنگ
برای فتح دل ساکنان شهر شلوغ -

- تمام طول خیابان آدامس لاو ایزی
جویده اند و فقط عشق می زنند آروغ !

چه سوء هاضمه ای ! واژه واژه استفراغ !
که مغز خورده و بالا می آورند نبوغ !

از آسمان خدا خوشه خوشه پروین را
ربوده اند و به جایش دو پولک و منجوق –

خود خدا به سرم دست می کشد  « بگذر!
که من که خالق اویم گذشتم از مخلوق ! »

سیامک بهرام پرور


سلام بابت این شعر حال به هم زن!!! معذرت می خوام شاید "طلای اصل و بدل آن چنان یکی شده اند/ که عشق جز به هوای هوس نمی ماند"چند روز نبودم یا شاید بودم اما نمی شد بیایم بابت تاخیر در نظرات عذر تقصیر

این روزها کارم فکر کردن است اما چه حاصل شود از تفکر من! نا معلوم است. می خواستم مثل تابستان های گذشته دیوانگی جدیدی را آغار کنم که خدا را شکر نشد.


حوالی: شعر, غزل, عشق, هوس
+ انتشار یافته در  یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 13:56  توسط احسان جمشیدی  | 

من آدم نیستم

فکر می کردم که از گنجشک ها کم نیستم
حال می بینم که حتی قدر آن هم نیستم

دور شو از پیش چشم گل فروش پیر، من
دیگر آن دیوانه گل های مریم نیستم

پا به جنگل می گذارم آهوان رم می کنند
از که می ترسید آهو ها من آدم نیستم

هر نسیمی می تواند شاخه ام را بشکند
بادهای هرزه فهمیدند محکم نیستم

شبنمی سرمست بودم روی گلبرگی سپید
چشم وا کردم همین امروز دیدم نیستم
سید ابولفضل صمدی


حوالی: شعر, غزل
+ انتشار یافته در  پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 19:26  توسط احسان جمشیدی  | 

همچنان وعده ی بخشایش شاهنشاهش ...

+بيزارم از اين زندگي سودايي
از اين همه دلبستگي دنيايي

اي کاش دلم خوشه اي از گندم بود
در دست گرسنگان آفريقايي - میلاد عرفان پور -

رمضان آمد برای ما که درک مان پایین است رمضانها فقط گرسنگی معنی می یابد... تا ...


حوالی: شعر, رباعی, رمضان
+ انتشار یافته در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 21:0  توسط احسان جمشیدی  | 

فریبت می دهد این فال زیبا/دلم تنگ شماها نیست اینجا!

+حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم -حمید رجایی-

مدتی است حافظ می خوانم به دلم ماند یک بار بشود این غزل بیاید

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند --مابقی غزل در ادامه مطلب--

مقصر من نیستم که شعر طرب انگیز ! نمی گذارم

+حکیما، تو بر این جوانان مگیر
خدا غم فرستاد، شاعر شدند-عباس احمدی-


حوالی: شعر, غزل, حافظ
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  یکشنبه نهم تیر 1392ساعت 16:19  توسط احسان جمشیدی  | 

امـــتــحــانــــ

این چند روز امتحان داشتم و دارم اما بیشتر به جای درس خوندان شعر می خوانم...
کتاب ضد و غزل زندگی کنیم و کمی صائب و حافظ
از ضد غزل هایی که تازه تر هست من کنایه و غار افلاطونی و غزل آیینی خطبه را بیشتر پسندیدم(بعضی شعرها را هم که قبل تر شنیده یا خوانده بودم را در نظر نگرفتم)
درخت «باور»من برگ بار و سایه ندارد
«دروغ» هرچه که باشد اساس و پایه ندارد
...
برای صحبت آیینه ها به سنگ بیندیش
صریح باش که دل طاقت کنایه ندارد -فاضل نظری / کنایه-

از غزل زندگی کنیم استاد بهمنی هم غزل پشت جلد...
خدا نخواست که من اهل نا کجا باشم
اجازه داد فقط اهلی شما باشم
...
خدا نخواست!چه بهتر! تو خواستی از من
که خوش قریحه ترین بنده ی خدا باشم -محمدعلی بهمنی-

+کوری بی‌منت از چشم به منت خوش ترست
گر توانی بوی پیراهن به یوسف باز ده -صائب تبریزی-

من ضدی دارم.
آن قدر فریب کار که آن را
«خود»پنداشته ام.
حالا
من از خود برای تو شکایت آورده ام


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, ضد, محمدعلی بهمنی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 18:41  توسط احسان جمشیدی  | 

خط

ما مشق غم عشق تو را خوش ننوشتیم
اما تو بکش خط به خطای همه ی ما

گر یاد تو جرم است غمی نیست که عشق است
جرمی که نوشتند به پای همه ی ما

در آتش عشق تو اگر مست نسوزیم
سوزانده شدن باد سزای همه ی ما

فاضل نظری


در دوره فرجه امتحانات بودیم و بازگست به عادت (کمی خنده دار) با خط کش زیر نکات مهم خط کشیدن(باکتری شناسی جاوتز)

درضمن اون هم صفحه اول کتاب باکتری شناسی جاوتز و عادت شعر تو کتاب درسی

برنامه درسیمون هم بهم خورده هیچی فیزیولوژی نخوندم و 2ام هم امتحانه

بی پولی و دوربین خرابی و تازه با موبایل خودم هم نگرفتم و گرنه این قدرم بدخط نیستم


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, ضد, تصویر
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 18:40  توسط احسان جمشیدی  | 

غبار

یک نفر از غبار می آید
                          مژده تازه تو تکراریست

یک نفر از غبار
               آمد و زد زخم های همیشه بر بالم


حوالی: شعر, غزل, محمدعلی بهمنی
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 15:46  توسط احسان جمشیدی  | 

این وبلاگ شخصی است"انتخابات"

شاعري قبله نما را گم كرد
سجده بر
مردم كرد!

سید حسن حسینی


در تبلیغات انتخابات آقای حداد عادل و جلیلی را خوب پنداشته ام. و به آقای جلیلی رای می دهم اما آقای رضایی و ولایتی و کمی هم سایرین مصداق شاعر بالا شده اند...تمام
بعد نوشت: امروز تصمیم گرفتم بدانم چه کسی ارزشی است و چه کسی عر زشی و بعد ... . کسی که همه را تکفیر می کند گاهی به خود حق می دهد دیگران را تکفیری (کسی که دیگران را تکفیر می کند) بخواند دیگری که چند سال پیش آن سویی بود الان خود را در آن موقع هم اصلح می داند. یکی به خود اصلح می گوید و به دیگران اجازه نمی دهد خود را اصلح بپندارند یکی خود را نقدپذیر می داند نقد که می شود بر افروخته می شود، یکی خود را ناجی مردم می داند و در حالی که منجی خود نیز نیست، یکی فقط خودش مدیر است ، یکی فقط خودش را اخلاقی می داند یکی کلید دارد که به هبچ قفلی نمی خورد، در حالی که اینطور نیست... امروز دانستم که غلام علی حداد عادل چقدر راستگوست که نامش هم درست آدرس می دهد غلام علی حداد عادل...

در انتخابات شرکت می کنم...


امروز جمعه ساعت 13:48 دقیقه به جلیلی رای دادم...
تِلْکَ الأیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیَتَّخِذَ مِنکُمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ 
ما این روزها[ى شکست و پیروزى] را میان مردم به نوبت مى‏گردانیم [تا آنان پند گیرند] و خداوند کسانى را که [واقعا] ایمان آورده‏اند معلوم بدارد و از میان شما گواهانى بگیرد و خداوند ستمکاران را دوست نمى‏دارد
آل عمران 140
عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم: چه بسا که از چیزی بدتان می آید ولی برای شما بهتر است...
باشد تا آنانکه حماسه ی سیاسی 88 را به سرافکندگی فتنه بدل کردند دریابند که امّت حزب الله جمهوریت را فدای اشرافیت نمی کند و از آراء رقیبش آنچنان حمایت می کند که از ناموس خود.
حسن روحانی از صندوق های دولتی بیرون آمد که به دروغگویی مشهورش کرده بودند. وفاداران به ایران در آراء خیانت نمی کنند. 
ما هم خوشحالیم که زیر سایه ی ولایت طعم پیروزی را می چشید. . .
به آمریکا سپردن سر، شما را
شما را زندگانی، مرگ ما را

حوالی: شعر, سیاست, انتخابات
+ انتشار یافته در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 16:2  توسط احسان جمشیدی  | 

تو را هم ای هوس دیگران نمی خواهم!

پلی از آن طرف آسمان نمی خواهم
نبار باران، رنگین کمان نمی خواهم!

به ابرهای مهاجر بگو که برگردند
"زمین سوخته ام" ...سایبان نمی خواهم

به اشک گفته ام از پلک من بشوید چشم
هوای عاشقی ناگهان نمی خواهم

تمام مردم این شهر از تو می گویند
تو را هم ای هوس دیگران نمی خواهم!

امید همدلی ام نیست، بعد از این با دل
گلایه می کنم و همزبان نمی خواهم...


مهدی مظاهری


+ریزگرد بهانه است...
گزارش سازمان هواشناسی هم
تو رفته ای
و هوا هم مرده است...
این تشییع جنازه ی باشکوه را آسمان برگزار کرده است
حوالی: شعر, غزل, مهدی مظاهری, دلتنگی, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 13:35  توسط احسان جمشیدی  | 

در اين هزاره فقط عشق، پاک و بي رنگ است

دلم گرفته از اين روزها دلم تنگ است
ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است

مرا گشايش چندين دريچه کافي نيست
هزار عرصه براي پريدنم تنگ است

اسير خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سر کند اينجا ترانه خود را؟
دلي که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد
چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است

مرا به زاويه ي باغ عشق مهمان کن
در اين هزاره فقط عشق، پاک و بي رنگ است

سلمان هراتی


حوالی: شعر, غزل, سلمان هراتی, دلتنگی, تصویر
+ انتشار یافته در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 19:48  توسط احسان جمشیدی  | 

هستی و رفتی

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی

هر لحظه‌ی همراهی ما خاطره ای بود
اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد
در حافظه‌ی باغچه ها هستی و رفتی

جا ماندن تصویر تو در سینه‌ی من! آه!
این آینه را آه که نشکستی و رفتی
 
فاضل نظری

سلام امروز یکی از استادا جلسه انتقاد از گروه شون گذاشته بود .تو دلم مونده بود که بگم... اما خوب بود حداقل یکی حاضره یه چیزایی را بشنوه...

این شعر رو چند روز پیش می خواستم...


حوالی: شعر, غزل, فاضل نظری, ضد
+ انتشار یافته در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 16:5  توسط احسان جمشیدی  | 

مطالب قدیمی‌تر